درباره ي بازگشت به گذشته و يادآوري خاطرات در داستان نويسي
فرق يادآوري خاطرات با بازگشت به گذشته (فلاش بک) فقط در کوتاهي و بلندي آنها نيست بلکه در کامل بودنِ بازگشت به گذشته است. يادآوري خاطرات بريده اي از صحنه اي طولاني در گذشته است. امّا بازگشت به گذشته صحنه اي کامل را تصوير مي کند. با اينکه معمولاً بازگشت به گذشته طولانيتر از يادآوري خاطرات است، لزومي ندارد طولاني باشد، بلکه بايد صحنه اي کامل باشد و هويتي مستقل نيز داشته باشد.
داستان: کشيشي که قرار است اسقف شود، در حال انجام مراسم اسقفي است. امّا اينک که در برابر محراب مشغولِ دعا خواندن است، نگران است. ياد ايام جواني و کشتنِ برادر دو قلويش که نامزدش را از راه به در کرده بود، مي افتد.
مثال (يادآوري خاطرات): ... موقعِ دعا خواندن وقتي دستهايش را مي ديد که بر پشتِ برادرش گذاشته و کِني را از پنجره به بيرون هل مي دهد، صدايش مي لرزيد. در برابر محراب دعا مي خواند و از غصه گريه مي کرد.
البته نويسنده مدتها قبل از يادآوري خاطرات کشيش در داستان، به خواننده گفته است که وي برادرش را کشته است. امّا با استفاده از يادآوري خاطرات، اندوه و گناه او را تصوير مي کند.
مثال (بازگشت به گذشته): ... دعا مي خواند، امّا وقتي از اعماق وجودش صدايي برخاست که «رياکار، دستهايت به خون آلوده است» صدايش لرزيد. بدنش را به هم فشرد تا نلرزد. دوباره هفده ساله شده بود و در حاشيه ي جنگل آرام پيش مي رفت. خوشحال بود. چهار روز ديگر با کرول ازدواج مي کرد....
کشيش خواننده را به گذشته مي برد و نحوه ي شنيدن صداهاي خنده در جنگل و رفتن به طرف صداها را توصيف مي کند. و در همان حال کشيش به پول کرول فکر مي کند که هزينه ي درس خواندن او را در دانشکده ي پزشکي تأمين خواهد کرد و او جراح خواهد شد. وارد جنگل مي شود و کرول و برادرش را با هم مي بيند . خشمگين مي شود و دستانش را محم به درخت مي کوبد و استخوانهايش مي شکند. در ادامه ي داستان، صحنه تغيير مي کند و به صحنه ي يک آپارتمان تبديل مي شود. برادرِ کشيش، عينکي تيره به چشم زده است و با عصايي سفيد راه مي رود. کشيش برادرش را به طرف پنجره هل مي دهد و از پنجره به بيرون پرتاب مي کند. نويسنده کلِ صحنه را همان طور که اتفاق افتاده، تصوير مي کند.
کشيش ياد خاطره ي کشتنِ برادرش مي افتد و با بازگشت به گذشته، صحنه ي کاملِ کشتن برادرش در ذهنش زنده مي شود. خواننده از قبل مي داند کشيش مرتکب قتل برادش شده است، ولي از طريق يادآوري خاطرات فقط مي فهمد که هنوز قتل برادر، کشيش را عذاب مي دهد. امّا بازگشتِ به گذشته اطلاعاتِ جديد به خواننده مي دهد: خواننده مي فهمد که چرا کشيش پزشک نشده است، و کشيش استخوان دستهايش را خرد کرده است. و باز خواننده مي فهمد که قرار بوده کرول هزينه ي تحصيلات پزشکي کشيش را بپردازد و برادر کشيش نابينا بوده است.
فقط وقتي يادآوري خاطرات سودمند است که انگيزه ي شخصيت يا علت حادثه نيز از طريق يادآوري شخصيت افشا شود. گو اينکه خاطرات چيزهايي را که قبلاً افشا شده يادآوري مي کند. اين يادآوري گذشته انگيزه اي را تغيير نمي دهد و اطلاعات تازه اي را راجعه به حادثه افشا نمي کند. نوعي يادآوري سريع است.
اما از آنجا که بازگشت به گذشته، صحنه ي کاملي را تصوير مي کند و نويسنده مي خواهد نشان دهد که افکار شخصيت هنوز وجود دارد و آنها را برانگيزاند، به افکار او راجع به حادثه ي ايام گذشته نياز دارد. هدف از سير و سلوک شخصيت از طريق زنده کردنِ صحنه اي در گذشته نيز افشاي نشده و درون بيني او نسبت به حادثه اي است که قبلاً بيان نشده است.
نويسنده هنگامي که پس از يادآوري خاطرات به زمان حال برمي گردد، کشيش تغيير نکرده است و هنوز از يادآوري گذشته و اينکه مي داند قاتل است، عذاب مي کشد. در اين حالت نويسنده فرصت ندارد شخصيت يا حادثه را تحليل کند. خاطرات سريعاً و به نحوي گذرا اتفاق مي افتد.
اما وقتي نويسنده بازگشت به گذشته را به پايان مي برد و به زمانِ حال بر مي گردد، کشيش تغيير نکرده است. به علاوه خواننده به نکات تازه اي راجع به او و حادثه پي برده است.
نويسنده از طريق يادآوري خاطرات، بريده اي از گذشته را بدون اينکه سرعت حوادث زمان حال را تغيير دهد، بازسازي مي کند. امّا برعکس، از بازگشت به گذشته براي بازسازي صحنه ي کاملي در گذشته استفاده مي کند تا عمداً سرعت داستان را تغيير دهد. ولي يادآوري خاطرات مصالح لازم را براي ايجاد سرعتي بيش از سرعت و حرکت زمان حال داستان ندارد. امّا به دليل اينکه بازگشت به گذشته سرشار از مصالح است، صحنه ي گذشته سرعت لازم را پيدا مي کند.