چرا داستان مينويسيم؟

محمد بهارلو

نويسنده حرفهاي، نويسندهاي که نوشتن را برگزيده است، بارها با پرسش چرا داستان مينويسيم رو به رو بوده است. پاسخ به اين پرسش ميتواند بسيار فردي يا شخصي باشد، و چه بسا پرسشگر يا جوينده را قانع نکند. وقتي از نويسندهاي ميپرسيم چرا مي نويسد دقيقاً مثل آن است که از عاشق بپرسيم چرا عشق ميورزد؛ چرا کسي را دوست مي دارد؟
طبعاً نويسنده نيز همچون عاشق پاسخي به آن پرسش مقدر دارد. مينويسد چون نويسنده است و از نوشتن لذت ميبرد. ما به همان دلايلي مي نويسيم که عشق ميورزيم، چون نميتوانيم عشق نورزيم، چون عشق ورزيدن نماينده عمقِ هستي انساني ما است، و والايي عواطفِ بشري ما را نشان ميدهد. ما مينويسيم تا با نوشتن زندگي تازهاي را آغاز کنيم، تا از آن چه ما را در محاصره خود گرفته است، از اضطرابها و کابوسهاي شبانهروزيمان فاصله بگيريم و تسليم تنهايي عقيمکننده و ملالخيز و فراموشيآور نشويم.
هر نويسندهاي با نوشتن در پي «حقيقت» تازهاي است؛ حقيقتي که هيچگاه دست نميدهد، يا دستبالا بخش بسيار ناچيزي از آن قابل دسترسي است، و همين امر است که نوشتن را براي نويسنده ـ براي همه نويسندگان ـ به عنوان امري دلکش و پايانناپذير ـ و براي عدهاي به عنوان امري تماموقت ـ درميآورد. ما مينويسيم تا طعم فرا رفتن از «ناممکن» و برگذشتن از تنگناي موقعيتِ خود را به عنوان يک انسان به ديگري، به خوانندگان خود، بچشانيم. ما ميخواهيم هرآنچه را، به نوبت خود، از اين جهان دريافتهايم، يا خيال ميکنيم که دريافتهايم، در موقعيتي فارغ از هرگونه «اقتدار» و زورآوري با خوانندگان خود درميان بگذاريم و آنها را در حاصل تجربههاي فردي و ذوقورزيهاي خود سهيم سازيم. ما داستان مينويسيم تا خود را و ديگري را و لايههاي دروني انسان را بشناسيم، نه خودِ شناخته و ديگري شناختهشده را، بلکه خودي را و ديگري را که نشناختهايم يا به عبث خيال ميکردهايم که ميشناختهايم. آن لذتي که از نوشتن يا خواندن پديد ميآيد، يا بايد پديد بيايد، محصول چنين فرايندي است.
ما به عنوان نويسنده، خواه حرفهاي باشيم خوا تجربي و نوآموز، مينويسيم تا تجربه فردي خود را در رسيدن به «حقيقت» زندگي با ديگري درميان بگذاريم و در نوعي فرايند تبادل ادبي نوشتههاي خود را در معرض مطالعه و وارسي منصفانه قرار دهيم. داستان يا نوشته ما بايد مستقلانه حضور خود را به جامعه بقبولاند، و طبعاً هر عامل ديگري جز خود متن در اين ميان نقشي تعيين کننده و بَردوام نخواهد داشت. اين گونه است که داستان يا هرمتن ادبي تثبيت ميشود. در آن صورت نويسنده ديگر مالکيت بر اثر خود نخواهد داشت. اثر به ادبيات ميپيوندد و مايملک عمومي ميشود.