داستان ارثیه شرقى ماست

آیا داستاننویسی در ایران دچار بنبست است؟


دانشآموز باید ادبیات را نه فقط به عنوان یک رشته درسی که بیش از آن، به عنوان ابزار زندگی بیاموزد. اکنون تنها وجهی از ادبیات که در مدارس تدریس میشود وجه کلاسیک آن است، آن هم با یک روش بسته و قدیمی. این چه نوع گرهگشایی است که تحلیل ادبیات کلاسیک از خود این ادبیات مشکلتر است؟!



این سوال که ادبیات داستانی ما دچار بنبست است یا نیست، نمیتوان جواب کاملی داد اما ما به هر حال در این حیطه شاهد رکود یا ایستایی هستیم که دو محور اصلیاش یکی «مقید بودن نویسندگان در چارچوبهای ذهنی تحمیل شده از سوی خود یا جامعه است» و دومی بحث «عرضه و تقاضا و توازن میانطلب آثار ادبی و تولید آن» است.
در کشور ما چیزی به نام روند آموزش کتابخوانی و رمان خوانی قابل پیگیری و بررسی نیست. در مدارس کشور فرانسه در مرحله راهنمایی هم کلاس تحلیل ادبیات وجود دارد. در مرحله دبیرستان هم، مفاهیم نقد ادبی برای تمام رشتهها تدریس میشود؛ یعنی شاگردی که از مدرسه به اجتماع پا میگذارد خودش دارای ذائقه ادبی است و با مفاهیم نقد ادبی جدید نیز آشناست. یکی از مواردی که در مدارس فرانسه تدریس میشود، «تحلیل متن و خلاصهنویسی متن» است. در ایران، ما شاهد چنین روندی نیستیم.
به همین دلیل هم تیراژ کتابها تا این حد پائین است. این بخش موضوع البته تا حد زیادی به خوانندگان برمیگردد اما باید متذکر شوم که با تمام تلاشهای قابل ستایشی که مترجمان ما در ترجمه آثار کلاسیک به نمایش گذاشتهاند اما هنوز بخش قابل توجهی از این آثار به فارسی ترجمه نشده تا نویسندگان ایرانی از آنها بهرهمند شوند. واقعیت آن است که خوانندگان متون ادبی باید در دبیرستانها تربیت شوند.
دانشآموز باید ادبیات را نه فقط به عنوان یک رشته درسی که بیش از آن، به عنوان ابزار زندگی بیاموزد. اکنون تنها وجهی از ادبیات که در مدارس تدریس میشود وجه کلاسیک آن است، آن هم با یک روش بسته و قدیمی. این چه نوع گرهگشایی است که تحلیل ادبیات کلاسیک از خود این ادبیات مشکلتر است؟! در کشور انگلیس، در مدارس اول از ادبیات معاصر شروع میکنند چون آسانتر است و اگر دانشآموز خواست ادامه دهد در مقطع دانشگاه میرود سراغ متون کلاسیک. وقتی شما در مدارس به علایق «به روز» دانشآموزان توجهی نمیکنید، آنها میروند این علایق را در تلویزیون و رادیو جستوجو میکنند و حاصلش میشود یک نوع زبان و ادبیات «باری به هر جهت» که گرچه دوام چندانی ندارد اما با ارائه چهرههای تازه از خود، روی چندین نسل تأثیر میگذارد و نتیجهاش حداقل این میشود که از مخاطبان ادبیات میکاهد. مسئله دیگر این است که نویسندگان ما هم ظاهراً یادشان رفته که «بومی» بنویسند. نمیگویم که مدرن نباشیم.
راستی کودکان، زنان و مردان آینده و حتی کهنسالان ما بدون داستان، بدون ارتباط صمیمانه با داستان چه سرنوشتی خواهند داشت.


آثاری که اغلب از نویسندگان امروز شاهد هستیم پر است از فضاهای نامأنوسی که تابع مدهای ادبی پشت مرزهای جغرافیایی ما هستند. فرهنگ ایران جای زیادی برای کندوکاو روایی نویسندگان دارد. مسئله بعدی «نظریهزدگی» نویسندگان است که تا حدی شاید هم ما – زبانشناسها، نشانهشناسها و مترجمان – در آن مقصریم. چرا باید نویسنده برای نظریه بنویسد نه برای مخاطب؟ مگر نظریه کتابش را میخرد و میخواند؟ این روزها ظاهراً یک مورد مهم نادیده گرفته میشود: نظریههای ادبی برای تکامل ادبیات پدید میآیند نه برای سنگاندازی پیش پای آن»!
مى گویند که «حقیقت» آیینه شکسته اى است که هر کسى تکه اى از آن را در دست گرفته و مدعى است که آیینه یعنى این است ؟

واقعیت " هم آیینه ای شکسته "
خیابانهاى ایرانى پر از داستانهاى متحرکى است که مى خواهند وارد ذهن ما شوند و از شبکه تو در توى «زبان فارسى» راهى به ادبیات مکتوب پیدا کنند. آیا ما هم به سراغشان مى رویم؟ این که مى بینیم داستان نویسى چندسال اخیر پر است از داستانهایى که شخصیت هاى آنها مى خواهند از نویسندگان داستان انتقام بگیرند، شاید حاصل شرمى پنهانى است که گریبان نویسندگان ما را گرفته است. چرا داستانهاى ما این قدر شبیه هم شده اند؟ موضوع کم داریم، طرح خوب آنقدر کم است که از روى دست هم بنویسیم یا خودمان بن بست ذهن مان شده ایم؟
داستان نویسى ایران محتاج عصبانیت نیست؛ به اندازه کافى همه ما عصبانى هستیم! چه بپذیریم که وضع مان در داستان نویسى عالى است وچه بپذیریم که وضع مان قابل قبول است وچه بپذیریم که دچار بن بست ایم، باید براى آینده فکرى بکنیم.
در پایان باید پرسید که راستی کودکان، زنان و مردان آینده و حتی کهنسالان ما بدون داستان، بدون ارتباط صمیمانه با داستان چه سرنوشتی خواهند داشت.
"داستان " ارثیه شرقى ماست.
*استاد دانشگاه وعضو هیأت علمی دانشگاه تهران
-----------------------
منبع: روزنامه ایران