در نوشتن سختگیر هستم



«گنجشکها نقطه، گنجشکها سرخط » عنوان مجموعه داستانی است نوشته ظریفه رویین که چندی پیش منتشر شده است. روئین با انتشار 15 داستان کوتاه، دریچه ای تازه به سمت دنیای ذهنیاش گشوده است. دنیایی که برای گروه های سنی مختلف حرف دارد.
روئین در گفتوگوی با سورهی مهر از آخرین اثرش و شخصیتهایی که با سرنوشت دست و پنجه نرم می کنند، سخن می گوید .

- اولین نکته ای که در این کتاب جلب توجه می کند عنوان و طرح جلد است که از ابتدا ذهن خواننده را درگیرمی کند.
- این عنوان، نام اولین داستانی است که در کتاب آمده و گمان کردم میتواند اسم مناسبی برای کتاب باشد. شاخه هایی که درجلد کتاب هم نشان داده شده اند همان سطرهای زندگیاند. درست است که گنجشک ها می روند اما دختر که به گنجشک تبدیل شده باقی می ماند، سر سطر میرود و فصل جدیدی از زندگی اش آغاز می شود.
نه این که بخواهیم باور کنیم دختر داستان ما واقعا به گنجشک تبدیل شده ولی در این داستان سعی شده از فضای رئال فاصله بگیرم و نشان دهم نوعی تغییر، نوعی مسخ اتفاق افتاده است.

- این مسخ شدن پیامدهای متفاوتی دارد مثلا نوعی تک افتادگی و تنهایی.
- دختر این داستان همانند دیگران در زندگی اش فصلهای مختلفی دارد و اینک فصل تازه است برای دختری که استقلال می خواهد. البته برای رسیدن به آن بهای سنگینی پرداخته و از وابستگی هایش مانند تک درخت وگنجشک های روی آن جداشده. اما در پایان با قدم گذاشتن در راهی تازه می آموزد که روی پای خودش بایستد. سعی کرده ام در این داستان لایههای دیگری نیز بگنجانم و با کد دادن خواننده را به سمت آنها هدایت کنم. مثلاً درخت تنها میتواند نمادی از دختر باشد و کتاب جبر، بیدلیل درداستان نیامده است.

- حوادثی که در داستان ها اتفاق افتاده دور از ذهن نیستند و شخصیتها درشرایطی قرار می گیرند که ممکن است برای هر کسی در زندگی پیش بیاید، اما چرا در بیشتر داستان ها، شخصیتها در نهایت تسلیم شرایط می شوند؟
- در بعضی از داستان ها شخصیت ما سعی می کند شرایط را طوری طراحی کند که خوب پیش برود ولی درنهایت اگر هم خوب پیش نرود، او سعی و تلاش خود را کرده اما چون نتیجه نداده به سراغ راه حل دیگری رفته است. مثلا در داستان «بگذار همه چیز خراب شود» شخصیت اصلی سعی می کند شرایط را مهیا کند و همه چیز را خیلی خوب و روشن و شفاف ببیند، امیدوار است و نگاهش مثبت است ولی در نهایت وقتی از طرف مقابلش پاسخ مثبت دریافت نمی کند، دیگر اهمیت نمی دهد و میگوید بگذار همه چیز خراب شود. حتی تا لحظه آخر هم باز امیدوار است، غذاها را در یخچال نگذاشته و هنگامی که می رود همچنان امیدوار است و می خواهد دوباره برگردد و به فکر این است که غذاها خراب نشود و بعد دوباره به فکرش می رسد که نه فایده ای ندارد و دیگر تسلیم نمی شود.

- ولی در بیشتر داستانها به جز داستان اول که دختر حرف خودش را به کرسی می نشاند و قدرتمند عمل می کند، زنهایی که شخصیت اصلی هستند چندان قوی نیستند و به اندازه کافی تلاش نمی کنند. چرا همه این ناکامیها درکنار هم چیده شده اند؟ مثلاً در داستان «رد پایی برساحل» چرا شخصیت اصلی هیچ تلاشی نمی کند برای نجات همسر و فرزندش؟
- خب شرایط باید به نوعی برای داستانی شدن کار مهیا شود. اگر به نجات آنها می رفت داستان اتفاق نمی افتاد. یعنی آن اتفاقی که در ذهن من بود هم شکل نمی گرفت. گاهی می خواهید کاری انجام دهید اما نمی توانید. مثلا دست بچه لای پرهی چرخ گوشت گیر می کند و هیچ کاری نمیتوانید بکنید. اضطراب و شوکی که به شما وارد می شود اجازه نمی دهد فکر درست کار کند. آن شخصیت هم به همین دلیل دچار آشفتگی ذهنی می شود و مدام خودش را سرزنش می کند که چرا به کمک همسر و فرزندش نرفته.

- البته در داستان «باد که بیاید» زن هر چقدر هم که تلاش می کند مجبور است خودش را به آن سرنوشت بسپارد.
- شاید این جزء ویژگی های کتاب باشد که همه داستانها به سراغ این می رود که این سرنوشت همیشه هست و برای آدم نوشته شده. گاهی می توانیم آن را تغییر دهیم و گاهی هم مجبوریم تسلیم آن شویم. در داستان «اطلسی ها»، پیرمرد با وجود التماس های دخترش حاضر به ترک خانه نمی شود و در نهایت بی رمق و ازدست رفته بر دوش دامادش که نماینده نسلی دیگر است از آنجا بیرون برده میشود. او نیز مانند بسیاری از انسانها نسبت به خاطرات و چیزهایی که در گذشته داشته وابستگی هایی دارد که برایش سخت است به سادگی و با توجه به جلو آمدن آب همه چیزش را بگذارد و برود. با این که در نهایت از آن خانه بیرون برده می شود باز هم تسلیم نشده. پایان داستان باز است و به برداشت ما از تسلیم شدن بستگی دارد.
گاهی از من انتقاد می شود که چرا داستانهای این مجموعه غمگین هستند. به نظر من تا درد نباشد داستان متولد نمی شود. حتماً آن درد هست که باعث می شود نویسنده بنویسد وداستان متولد شود. به نظرم حتی شادترین داستانها هم آن غم نهفته را دارند. این درد و تسلیم شدن نیست. واقعاً زندگی است و داستان باید قابلیت این را داشته باشد که زندگی را در آن ببینیم.

- برای نشان دادن زندگی در داستان از چه ابزاری استفاده کرده اید؟
- سعی می کنم از عنصر گفت و گو بسیار بهره ببرم. چون ابزار خوبی است که بتوانم نبض داستان را بالا ببرم.

- شما نه تنها در گفت وگوها بلکه درساختار جمله ها نیز از سبکی استفاده کرده اید که گاهی به شعر نزدیک می شود که البته با توجه به سابقه شعری شما دور از انتظار نیست.
- بله. من در نوشتن خیلی سختگیر هستم. گاهی حتی یک گفت و گو را بارها بازنویسی می کنم تا بتوانم با کوتاه ترین کلمات آن چیزی را که در ذهن دارم منتقل کنم. چون به زیبایی نثر خیلی اهمیت می دهم و گاهی اوقات واقعاً دوست دارم به شعر نزدیک شوم. البته قصد ندارم به سمت مینیمالیسم نزدیک شوم چون داستان های خیلی خیلی کوتاه را نمی پسندم. سعی می كنم از كلمات بار معنایی بالایی بگیرم واین كمك می كند كه حجم كار كم شود.

- ملاک شما برای تعیین مرزها و نرسیدن به مینیمالیسم چیست؟
- داستان باید کامل باشد تا بتواند مفهوم و اندیشه ذهنی نویسنده را به مخاطب برساند. در غیر این صورت به فرم نرسیده و پرداخت لازم و کافی برای داستان شدن کار وجود نداشته است. البته در بعضی کارهای مینیمالیستی این اتفاق میافتد اما من ترجیح می دهم به سمت خیلی کوتاه شدن نروم. یعنی کار نه اطناب داشته باشد نه خیلی کوتاه باشد که از پرداخت بعضی قسمت های داستان باز بمانم.

- پیچیدگی های زبانی و تغییرات در ساختار جملات در داستان کوتاه برای مخاطب عام مشکل ایجاد نمی کند؟ این نوع فضا و زبان که امروز بر داستان کوتاه حاکم است با سلیقه مخاطب عام سازگار است؟
- خدا را شکر الان نباید خواننده ها را دست کم بگیریم چون اطلاعات خوبی دارند و خوب داستان می خوانند و متوجه ضعف و قوت داستان هم می شوند. درک و فهم مخاطب امروز بالا رفته است. نویسندگان هم باید خودشان را با آنها همسطح کنند. امروزه هر موضوعی مخاطب ما را جذب نمی کند. باید شکل خاص و نوعی پیچیدگی داشته باشد. نویسنده باید سعی کند هم راه و هم قدم با مخاطب حرکت کند. به نظر من داستانی قویست که لایهای سطحی برای جذب مخاطب عام و لایه هایی زیرین برای جذب مخاطب خاص داشته باشد. نمی توان گفت جذب مخاطب عام نشانه ضعف داستان است و از دست دادن آن حتما به معنی جذب مخاطب خاص است.

- استفاده از جریال سیال ذهن در داستانهای این مجموعه خواندن اثر را برای مخاطبان شما دشوار نمیکند؟
- جریان سیال ذهن داستان را به پازلی تبدیل می کند که مخاطب برای درک آن باید بیشتر زحمت بکشد. من سعی کردهام برای رسیدن به آن فضا و برگشت به فضای قبل این پازل را طوری طراحی کنم و از کلیدهایی استفاده کنم که کار گنگ نشود. این که تا چه اندازه موفق بوده ام را باید به قضاوت خواننده ها و منتقدان گذاشت.