کتابخوانی- همشهري جوان:
وجود رمانهاي خوش نوشت و خوش خوان در ميان عامه پسندها، اتفاقي است كه مي تواند بازار كتاب ما را متحول كند. كاري كه كتاب هاي همين سه نويسنده كرده.رماني كه در انبار نماند
پرينوش صنيعي هنوز هم با خاطرات رمان سهم من زندگي مي كند، رماني كه به چاپ چهاردهم رسيده و زماني ركورددار تعداد چاپ در يك سال شد. خود صنيعي درباره استقبال و چاپ هاي متعدد اين رمان مي گويد: چاپ اول كه درآمد به سرعت ناياب شد.
خيلي تعجب كردم. اولش فكر كردم فاميل ها و آشناها خريده اند ولي بعد با خودم فكر كردم كه اين قدر فاميل ندارم! باز باورم نمي شد. تا اينكه آن همه خواننده زنگ زدند و اظهار كردند اين شبيه زندگي ماست.
پرينوش صنيعي، متولد 1328 تهران در محله شاپور است. البته خودش مي گويد: من خودم را تهراني نمي دانم. ما در اصل خوزستاني هستيم و هنوز هم خون جنوبي را در خودم حس مي كنم.
صنيعي خواندن و ادبيات را از كودكي شروع كرده است و از كتابخانه پدرش. پدرم مجبورمان كرده بود كتاب بخوانيم.
آن روزها علاقه او شعر و آن هم شعر عاشقانه بوده است: دفتري هم به تقليد از پدر و مادرم درست كرده بودم كه خاطرات روزانه ام را مي نوشتم كه بعدها شد دفتر شعر.
نوشتن توي خانه ما از وظايف روزانه بود. اولين رمان هايي كه خوانده است، آثار جمال زاده و سووشون سيمين دانشور است: هنوز هم سووشون را مي خوانم و دوستش دارم . با چنين سابقه اي، صنيعي به سراغ رشته ادبي در دبيرستان و رشته روان شناسي در دانشگاه مي رود: آن موقع نمي دانستم كه قرار است نويسنده باشم ولي حالا و باز هم اگر بخواهم از نو شروع كنم، مي روم رشته روان شناسي، چون خيلي به درد كار نويسندگي مي خورد. به كساني هم كه علاقه به نوشتن دارند، توصيه مي كنم حتما روان شناسي بخوانند.
بعد از پايان تحصيلات، صنيعي به يك مؤسسه حمايتي يا به قول خودش مؤسسه تربيتي شهرداري مي رود و اين تازه اول قصه است. صنيعي كه سمت مشاور خانواده را به عهده داشته، با انواع و اقسام مشكلات زنان روبه رو مي شود؛ مشكلاتي كه بعدها تبديل به سوژه داستان هايش مي شوند: من متوجه شدم كه يك نسل از زنان، در يك رده سني نزديك به خودم زندگي خاصي داشته اند كه حالا امروز آن زندگي گذشته و ديگر خبري از آن نيست .
يكي از ماجراها و مشكلات آن زندگي گذشته، قضيه ازدواج اجباري دختران بود. صنيعي يك گزارش از اين پديده مي نويسد كه لحن داستاني دارد. وقتي گزارش را به مسئولان مؤسسه مي دهد با واكنش هاي متفاوتي روبه رو مي شود: بعضي ها واكنش منفي نشان دادند. بعضي ها هم تشويق كردند و گفتند كار را چاپ كن. ناشرم، دوست شوهرم است.
وقتي شوهرم مرا به او معرفي كرد، اولش گفت نمي دانم چرا زن ها اين قدر اصرار به نوشتن داستان دارند؟ گفت اين داستان ها سال ها در انبار مي ماند و خاك مي خورد! آخرش هم توي رودربايستي حاضر شد متن من را بخواند. بعد كه خواند استقبال كرد و كتاب چاپ شد .
سهم من كه عنوانش از شعر تولدي ديگر گرفته شده، داستان يك دختر شهرستاني است كه در دهه 40 با خانواده اش به تهران مي آيد و جريانات اجتماعي آن روز تا اوايل دهه 70 را از سر مي گذراند.
سهم من ، عشق نافرجام ميان دختري از يك خانواده سنتي و يك دكتر داروساز را روايت مي كند. اين دو در سال هاي جواني به خاطر مخالفت خانواده دختر به هم نمي رسند و سال ها بعد كه به طور اتفاقي همديگر را ملاقات مي كنند و همه چيز براي ازدواج آنها مهياست، باز هم ازدواجشان سر نمي گيرد و رمان در فضايي غمبار به پايان مي رسد: البته پايان خوش براي رمان بيشتر جذاب است. من خودم بعد از پايان خوش رمان راحت تر مي خوابم .
اهميت سهم من در نگارش يك رمان سياسي- اجتماعي پر از جزئيات و تصاوير دقيق تاريخي است. مثلا صنيعي به خوبي اشكالات گروه هاي مبارز غيرمذهبي را در اين رمان تصوير كرده است.
صنيعي خودش مي گويد كه اصرار داشته رمانش غم انگيز باشد: وقتي آن را مي نوشتم گاهي گريه ام مي گرفت و اشكم سرازير مي شد. اين سرنوشت نسل من و امثال من بود. بعد كه كتاب چاپ شد و ديدم خواننده ها هم نامه مي نويسند كه ما گريه كرديم، فهميدم همان طور كه دلم مي خواسته نوشته ام .
رمان بعدي صنيعي، پدر آن ديگري ، رماني روان شناسانه بود: دوست نداشتم توي موفقيت كتاب اول غرق بشوم . و رمان جديد او كه براي نمايشگاه كتاب همين امسال آماده شده، يك رمان زندگينامه اي است: رنج همبستگي ، ماجراي لاله و لادن بيژني، دوقلوهاي به هم پيوسته ايراني را روايت مي كند.
پرينوش صنيعي هنوز و علي رغم موفقيتش دارد با همان ناشر اول كار مي كند. دليل خوبي هم براي خودش دارد: من هنوز آن حرف اول ناشرم يادم هست. مي خواهم ثابت كنم نويسنده هاي زن ايراني پيشرفت زيادي كرده اند .
تا بهشت راهي نيست
كار دختر و پسر جواني به خاطر توقع هاي زياد دختر، به جدايي مي كشد. پسر مي رود و زندگي دوباره تشكيل مي دهد و دختر در تنهايي خودش، متوجه اشتباهش مي شود.
بعد از ماجراهايي دختر و پسر داستان، دوباره به هم مي رسند. به نظرتان از سوژه اي تا به اين حد تكراري و كليشه اي مي شود داستاني خوب و خواندني درآورد؟ نازي صفوي نشان داده كه مي شود. او در دالان بهشت با پرداخت خوب روحيات دختر توانسته كاري متفاوت ارائه بدهد.
نازي صفوي، متولد 1346 در تهران است. كتاب اولش، دالان بهشت در سال۱۳۷۸ منتشر شد و از آن موقع تا حالا سومين كتاب پرفروش 14سال اخير بوده است (بعد از بامداد خمار و چراغ ها را من خاموش مي كنم ). داستان بعدي او، برزخ اما بهشت سال۸۳ منتشر شد و نشان داد كه با نويسنده اي كم كار طرف هستيم.
نازي صفوي حالا نگارش كتابي با عنوان تا بهشت راهي نيست را در دست دارد تا 3 گانه خود را كامل كند. او كه تحصيلات دانشگاهي خود در رشته روان شناسي را به خاطر پرداختن به ادبيات، ناتمام گذاشته، بسيار كم حرف است و به راحتي تن به مصاحبه نمي دهد. حاصل گفت وگوي تلفني ما با او متن زير شد كه شبيه يك ديالوگ بلند سينمايي شده است.
دالان بهشت را به اصرار يكي از دوستانم به چاپ رساندم و هيچ قصدي براي نويسنده شدن و چاپ كتاب نداشتم و ندارم. ولي خوشبختانه كتاب به چاپ سوم رسيد و با استقبال خوانندگان روبه رو شد. اين برخوردها و نامه هاي مردم است كه همچنان به من روحيه مي دهد. حتي هفته پيش در آمريكا كتاب دالان بهشت ترجمه شد و من از كشورهايي مثل استراليا، انگليس، كانادا و... نامه و اي ميل دارم.
نوشتن دالان بهشت از يك يادداشت كوچك پشت جعبه دستمال كاغذي ماشين شروع شد؛ وقتي كه پشت چراغ قرمز گير كرده بودم. بعد هم برزخ اما بهشت را نوشتم. الان هم 3 تا كتاب دارم كه معلوم نيست كي تمام مي شود.
چون خودم را محدود به زمان نمي كنم؛ شايد يك ماه ديگر يا شايد 2 سال ديگر. اسم يكي از آنها اين است: تا بهشت راهي نيست، اگر اين جان خسته بگذارد . اين اسم را تا حالا به هيچ كس نگفته بودم ولي فكر مي كنم اسم خوبي بشود.
من هميشه حسم را مي نويسم و باور دارم حرفي كه از دل برآيد بر دل مي نشيند و مطمئنا كتابي كه با احساس نوشته نشود، قابل خواندن نيست؛ مثل آشپزي از روي كتاب كه آن طعم واقعي را نخواهد داشت و هيچ وقت مثل غذاي مادربزرگ نمي شود! قواعد و قانون ها در نوشتن بايد رعايت شود. ولي بدون احساس فايده اي ندارد و اگر نويسنده پشت داستان فكري نداشته باشد يا دردي را نكشيده باشد، نمي تواند داستان جالبي بنويسد.
البته من فكر مي كنم آرزو در داستان قشنگ تر از تجربه كردن آرزوهاست، چون در داستان، ما وقت داريم كه آرزوها را گسترش بدهيم ولي تجربه ها محدود است.
هميشه كتاب خوانده ام و مي خوانم و معتقدم اگر يك كتاب، يك نكته يا يك جمله را در ذهن ما به جاي بگذارد، آن كتاب خوبي است و مطمئنا ارزش خواندن دارد. گرچه من سعي مي كنم تمام كتاب ها را بخوانم ولي بيشتر آلبادسس پدس و پائولو كوئيلو را دوست دارم.
اگر رومئو و ژوليت ازدواج مي كردند
هميشه اين را در ذهن خودم داشتم كه اگر عشاق اسطوره اي ادبيات، مثل رومئو و ژوليت، ليلي و مجنون و شيرين و فرهاد به هم مي رسيدند و ازدواج مي كردند، چه اتفاقي مي افتاد؟ اين شد كه وقتي سوژه بامداد خمار به ذهنم رسيد، سريع نوشتن را شروع كردم.
اين، داستان نگارش پرفروش ترين رمان ايراني است. الان چاپ چهلم بامداد خمار براي نمايشگاه كتاب آماده شده است و به نظر مي رسد كه اين روند به اين زودي ها هم متوقف نشود. و تازه بايد حواسمان هم باشد كه چاپ هاي اين رمان از همان تيراژ معمولي 1500نسخه اي نيست و فقط در يك چاپ رمان 18000 نسخه فروش رفت.
بامداد خمار فتانه حاج سيد جوادي (پروين)، سال 1374 وارد بازار شد و خيلي زود با تبليغات كلامي مردم و سفارش اين و آن به هم، شمارگان چاپ هايش بالا و بالاتر رفت تا به 40 رسيد كه ظاهرا ركورد فروش در بازار رمان ايران است.
اين كتاب، داستان سوزناك عشق نافرجام دختري از اعيان دوره قديم تهران به جواني نجار از طبقه پايين جامعه است كه در آخر به جدايي مي رسد.
فتانه حاج سيد جوادي مي گويد: سوژه در ذهنم بود و هيچ برخوردي با چنين ماجرايي نداشتم اما دوستاني داشتم كه عاشقانه ازدواج كرده و بعد در زندگي به بن بست رسيده بودند؛ بن بستي كه هميشه توي ذهن خودم با آن كلنجار مي روم .
كم كم بعضي افراد جامعة فرهيختگان و نويسندگان هم به فروش بالاي اين كتاب اعتنا كردند و آن را پديده اي مثبت در راستاي كتابخوان تركردن مردم معرفي كردند. آن را ستودند و گفتند نثر شيرين و توصيفات ريز و جزئي كتاب باعث مي شود كه نتوانيم اين كتاب را در رده عاشقانه هاي مبتذل بدانيم و آن را جزوي از ادبيات كلاسيك به حساب آوردند.
يكي از نويسندگان معروف معاصر در حرف هايش گفت: من هم كتاب بامداد خمار خانم حاج سيد جوادي را به توصيه دوستي خواندم كه مي گفت زنش يك نفس آن را خوانده و دخترش هم همين طور و گريه ها كرده اند. بعد هم شنيدم كه يك محقق علوم سياسي و يك مترجم توانا هم آن را خوانده اند و حتي مترجم راه افتاده است و به اين و آن گفته كه حتما بخوانيد، معركه است .
بعد از اين واكنش ها، مطبوعات با حاج سيد جوادي گفت وگو كردند و او بيشتر مطرح شد. حتي نويسنده ديگري، كتابي به اسم شب سراب نوشت كه در تقابل با شخصيت رمان او بود و درواقع خواست از محبوبيت كتاب او، استفاده تجاري كند كه سيدجوادي هم از اين موضوع به مراجع قانوني شكايت كرد.
در شب سراب برخلاف بامداد خمار كه در آن راوي ماجرا دختر پولدار بود، داستان را نجار فقير تعريف مي كرد.
در گفت وگو با حاج سيد جوادي معلوم شد كه متولد سال۱۳۲۳ در شيراز است و بزرگ شده شميران و بنا به اقتضاي حرفه پزشكي همسرش، در اصفهان زندگي مي كند.
دو دختر و يك پسر دارد؛ هر دو دخترش دندانپزشك هستند و يكي از آنها نيز به مانند مادر براي رده سني كودك داستاني به نام پيشونامه نوشته.
حاج سيد جوادي مي گويد: در روزگار تحصيل، انشاهاي خوبي مي نوشتم. ولي توجه و علاقه اي به مجلات و مطبوعات آن دوران نداشتم. گهگاه اتفاق مي افتاد كه از طريق دوستان و همكلاسي ها و تعريف و تمجيد آنها از داستان ها يا رمان ها و پاورقي هاي چاپ شده من هم مي گرفتم و مي خواندم. ولي در كل آدم روزنامه خواني نبودم. درعوض آن كتاب مي خواندم. آغاز مطالعه ام با آثار بزرگ علوي و تولستوي بود . او از بين نويسندگان و كتاب ها رمان بر باد رفته (مارگرت ميچل) را عاشقانه دوست دارد.
حاج سيد جوادي درباره شروع داستان نويسي اش مي گويد: چند باري چند داستان نوشته بودم ولي براي چاپ نداده بودم. اين سوژه بامداد خمار خودش آمد و ظرف 5 ماه آن را به صورت شبانه روزي نوشتم.
فكر چاپ آن نبودم. چند نفر از دوستان آن را خواندند و گفتند حيف است اين داستان براي چاپ نرود و با توصيه همان دوستان نوشته را براي چاپ به ناشر سپردم كه با اين همه استقبال روبه رو شد و امروز به چاپ چهلم رسيده و بايد بگويم كه چون كار اولم بود، اصلا در اين فكرها نبودم و فقط خوشحال بودم كه داستانم چاپ شده .
بعد از استقبال گسترده از اين رمان، او رمان ديگري هم نوشت با نام در خلوت خواب كه هرچند به چاپ هفتم رسيد ولي هرگز اقبال بامداد خمار را پيدا نكرد. خود خانم نويسنده مي گويد: اين جزو بدشانسي هاي نويسنده است كه شاهكارش اولين اثرش باشد .
حاج سيد جوادي دغدغه بالا بردن آمار مطالعه جامعه ايران را دارد. مي گويد كتاب من اگر آمار هر دقيقه كتابخواني در روز مردم ايران را بالاتر ببرد، فكر مي كنم كه كار به درد بخوري كرده ام .
خانم نويسنده درباره انتخاب نام بامداد خمار هم مي گويد: اولش نام ديگري بود كه به نظر خودم زياد جالب نبود. با تفألي به حافظ به اين شعر رسيدم كه: به راحت نفسي رنج پايدار نجوي شب شراب نيرزد به بامداد خمار. گفتم چشم! اسم كتاب را مي گذارم بامداد خمار.
دغدغه براي چي؟!
آقا! اشتباه شده است. به خدا اشتباه است اگر فكر كنيم هر كتابي كه پرفروش است، به همان نسبت عامه پسند است و هر كتابي كه عامه پسند است لزوما پرفروش! ما بايد حوزه اين دو تا بحث را كاملا از هم جدا كنيم. بايد به تعريفي هرچند ناقص از رمان يا ادبيات عامه پسند برسيم و بعد از آن تكليف پرفروش ها را نسبت با آن روشن كنيم.
اين تعريف مخصوصا توي مملكت ما كه فاكتورهاي فروش عجيب و غريب تر از آن طرف آب هستند، اهميت قضيه را بيشتر مي كند.بعضي از چيزها توي مملكت ما از روي جوگيري؛ موج مي خواهد و موج سوار. بسياري از كتاب هايي كه در اين سال ها و قبل تر پرفروش شده اند، سوار بر همين موج ها توي ساحل پول پياده شده اند؛ كتاب هايي كه حالا خريدارانش خيلي كمتر شده است و از آن اوج رؤيايي حسابي دور افتاده اند.
كتاب هاي سياسي از مشخص ترين و قرص ترين نمونه هاي آثار اين جوري اند؛ كتاب هايي كه بدون در نظر گرفتن سخت يا سهل بودنشان به خاطر وجود يك جوّ خاص، ملت در يك مقطع زماني، به آنها اقبال نشان داده اند و كمي بعد فراموششان كرده اند. همين اتفاق، مطمئنا چند سال بعد براي كتاب هاي ميلان كوندرا يا هري پاتر هم خواهد افتاد.
اما قصه ها و آثار عامه پسند حكايت ديگري دارند؛ قصه هايي كه با يك نوع جهان بيني پيش پا افتاده و به دور از پيچيدگي سهل انگارانه قصد دارند مخاطبشان را با داستاني نه چندان عجيب - و در بيشتر مواقع تكراري - سرگرم كنند و هيچ ادعاي خاصي هم ندارند. در اين ميان خيلي از آنها هم پرفروش هستند، اما اين فروش اغلب پيوسته است.
نسل هاست كه ملت امير ارسلان نامدار مي خوانند يا مي شنوند و لذت مي برند و اين لذت را به نسل بعد مي سپارند. آيا واقعا مي توان پيچيدگي كتاب هاي مثلا ميلان كوندرا را با آثار عامه پسند مقايسه كرد؟ آيا شخصيت هاي اغلب تخت و موقعيت هاي بي غل و غش آنها را با پيچيدگي رماني مثل ارباب حلقه ها مي توان قياس كرد؟ بدي يا خوبي در كارهاي عامه پسند به هيچ وجه نسبي نيست. آدم بده، بد است و هيچ پيچيدگي اي ندارد.
اصولا رمان عامه پسند حتي دغدغه اين جور چيزها را هم ندارد. چرا بايد داشته باشد وقتي مخاطبش معلوم است و گونه اش تثبيت شده. اصولا هيچ كس هم حق ندارد اين گونه ادبيات را به خاطر مثلا كم مايگي بكوبد.
مگر همة آدم هاي روي كره زمين كتاب خوار هستند يا دغدغه روايت يا چه مي دانم حقيقت دارند؟ خيلي ها صبح تا شب، فقط دغدغة نان دارند و بعد به ساعتي خالي مي رسند كه دوست دارند با رؤيا آن را پر كنند؛ با قصه عشق يك زوج جوان، با غم و غصه هاي يك زوج 20 ساله! هيچ اشكالي هم ندارد. آنهايي هم كه به چيزهاي مهم تري فكر مي كنند، حتما آثار مورد علاقه شان را پيدا خواهند كرد. مطمئن باشيد.
اشكان ايرجي- مريم دهخدايي- سعيد جعفريان