نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: داستان «اتوبوس »

  1. #1
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    داستان «اتوبوس »

    به نام خدا


    اتوبوس
    خلیل نیک پور

    بعد از يك روز سرد شلوغ، ساعت هفتِ يك شب پاييزي، سوار اتوبوس به طرف سه راه مي روم. ابرهاي خاكستري آسمان را ارغواني كدر كرده اند و از پشت شيشه هاي کثیف و غبار گرفته ي اتوبوس هيچ نشانه اي از ستاره ها ديده نمي شود. انگار چيزي به اسم ستاره در اين آسمان بي معناست. روي يكي از صندلي هاي وسط نشسته ام. صندلي ها پر است. مسافر ها خستگي از سر و رويشان مي بارد. عده اي كيپ همديگر ايستاده اند و سنگيني تن شان و فشارهايي كه از اطراف وارد مي شود را تحمل مي كنند. اتوبوس را بوي بدي گرفته است. تكانهاي اتوبوس بر اثر راننده گي بي ملاحظه ي راننده ي آن، بيشتر از حد معمول است. سرم پايين است و مجله ي كتاب هفته را مي خوانم. با اين حال متوجه هستم كه اتوبوس هرچند لحظه يكبار و پي در پي، در ايستگاه مي ايستد، و باز شروع به حركت مي كند. هر بار همهمه ي كساني كه پياده و يا سوار مي شوند بلند مي شود. آنهايي كه پياده مي شوند نفس راحتي مي كشند، اما كساني كه سوار مي شوند ناراضي اند. صداي ضعيف يك راديو بگوش مي رسد. دقت مي كنم. پخش زنده ي فوتبال است. چشم مي گردانم. همه گوش تيز كرده اند. در مدت كمي و با فاصله ها ي كوتاه،موج خوشحالي و سپس آه حسرت در اتوبوس مي پيچد. از بغل دستي ام كه خيلي هم شق و رق نشسته مي پرسم:
    _كجا و كجاست؟
    سوالم را به گونه اي مي پرسم تا نتيجه را هم بگويد:
    _ايران و ژاپن ، جوانان.
    او هم كوتاه و طوري جواب مي دهد كه يعني بيشتر از اين مزاحمم نشو. انگار، از صحبت نكردن صدايش زنگ زده و خشدار شده است. با سر از او تشكر مي كنم. لحظه اي بعد، باز هم آه آنهايي كه در حال گوش كردن هستند بلند مي شود. اتوبوس مي ايستد. مسافر كنار من بلند مي شود تا پياده شود. من احساس خوبي پيدا مي كنم. صداي راديو واضحتر مي شود. مردي سي ساله با موهاي كم پشت يا بهتر بگويم بي مو كنارم مي نشيند. حال ديگر نه تنها منبع صدا را در كنارم دارم بلكه تصوير بازي را هم در نمايشگر تلفنش مي بينم. جهت صورتها همه به سمت صندلي ماست. صندلي من جزو چهار صندلي ست كه روبروي هم چيده شده اند. جواني حدود بيست و پنج سال با موي مشكي بلند و براق،ظاهر دانشجوها را دارد از پشتِ صندلي روبرويي ِ من مي پرسد:
    : _چند چندن؟
    و شخص صاحب تلفن مي گويد:
    _دو ، سه...
    سگرمه هايش را در هم مي كند و با دلخوري ادامه مي دهد:
    _مساوي بودن ... توي دو تا پنج ديقه دو تا زدن ،دو تام خوردن. الانم كه يكي ژاپن زد...
    و بعد گردنش را به چپ و راست و به بالا و پايين كش و قوس مي دهد و دوباره مشغول تماشاي فوتبال مي شود. من هم سرگرم مطالعه مي شوم.اتوبوس چند ايستگاه ديگر را هم پشت سر گذاشت.آهان گفتن ِ بغلي ام مرا به اتوبوس برمی گرداند.
    _ايول، پنالتي .عجب نيمه اي شده..
    آهان ملايمي از جمعيت در فضا مي پيچد. يكي ديگر مي گويد:
    _خوبه، سه ،سه مي شن.
    بغلي ام مي گويد:
    _حالا اگه گل بشه.
    سرعت اتوبوس كم مي شود.مي ايستد. هنوز كاملا در جايگاه تخليه قرار نگرفته است. اتوبوس ديگري آنجاست. و حالا، با وجود بالا بودن شيشه ها صداي غرش حركت آن را مي شنوم. گزارشگر در حال گزارش لحظه ي زدن پنالتي است
    _خب، حالا پشت توپ مي ايسته
    اتوبوس ما حركت مي كند و كمي جلوتر باز هم مي ايستد. بغل دستي ام در حالي كه شش دانگ نگاهش به تلفن است كورمال كورمال بر مي خيزد. با بلند شدن او نگاه ملتمسانه ي بقيه، او را همراهي مي كنند. او در همان حال از لابلاي مردم رد مي شود. همه ي گوش ها به طرف اوست. صداي نمايشگر، رفته رفته ضعيف ترمي شود. در اين لحظه با يد در آستانه ي در خروجي باشد. گزارشگر با صداي بلند مي گويد:
    _حالا مي زنه ...نه... مي خوره به تير دروازه
    صدا قطع مي شود. كسي مي گويد
    _اي خوارتو...
    ما كه در هيجان به سر مي برديم،آه حسرت آميز نصفه نيمه اي مي كشيم اما بلافاصله چند نفرمان مي خنديم و چند نفر با زمزمه، ناراحتي شان را نشان مي دهند. اتوبوس حركت كرده و من در حال تمام كردن مقاله ي "يك عمر پرسش" هستم. اتوبوس مي ايستد، و باز حركت مي كند. صدايي از پشت سر مي شنوم.كسي بشكل نامفهوم،چيزي با آهنگ خاصي مي گويد:
    _ بور بور بور بور بلو بلو بلو بلو گيهه گيهه گيهه گيهه ياد همين چند ماه پيش مي افتم. شبي كه جوان معتادي سوار اتوبوس شد. بر روي كف اتوبوس در كناري نشست. چيزي از ورودش نگذشته بود كه چرتش گرفت. كمي بعدهم كه از چرت بيرون آمد با صداي با مزه اي زد زير آواز . ترانه هاي آشنا را تبديل به يك ترانه ي جديد مي كرد و آنرا با غلط هاي لغوي و آهنگي عجيب و غريب ولي مضحك و خنده دار مي خواند. اولين آهنگش تمام شده بود كه صدايي گفت:
    _بانو رو بخون.
    كم كم طرفداران هنرش بيشتر شدند. در پايان ِ هر ترانه از اطراف، ترانه هاي ديگري در خواست مي شد. به طرف صدا سر برمي گردانم. بقيه هم مانند من كنجكاو هستند. همه به روي يكي از مسافراني كه نشسته است گردن دراز مي كنند. مرد خوش پوشي است. هر چند جوان است ولي موهاش جو گندمي ست و رنگ سفيد آن بنظر به سرعت در حال گسترش است. او هم به سمت راست خودش در صندلي برگشته كه خالي ست. صداي قبلي در حالي كه ريتم آن عوض مي شود همچنان ادامه دارد. چيزي غير عادي، بر روي قسمت خالي صندلي توجه ام را جلب مي كند. نيم خيز مي شوم. مرد جواني با لباس سبز رنگ در حالتي غير قابل كنترل، بر روي مرد مو جو گندمي افتاده است. دست و پا مي زند..مرد مو جو گندمي غافلگير شده است. بشكلي نه چندان مسلط سعي مي كند او را مهار كند. دست و صورت جوان سبز پوش در حالتي غير طبيعي است. همه سكوت كرده اند. بر مي گردم و سر جايم مي نشينم. در همين لحظه صدا قطع مي شود. با نيم نگاه، جوان را مي بينم كه نشسته است. رنگ صورتش سرخ است. سرخي صورتش با سبزي رنگ لباسش خوش رنگ شده است. در حالتي كه صداي نفسهاش تند و نامنظم است بدون نگاه به مرد مو جو گندمي مي گويد:
    _ببخشيد اذيتتون كردم . ببخشيد.
    حالا كاملا به طرف پنجره برمي گردد.مرد در جواب مي گويد:
    _نه عزيزم اصلن، نه نه، اصلن،اصلن.
    دست مي اندازد بازوي او را مي گيرد. سعي مي كند دلداري بدهد. پير مردي بلندقد ايستاده با صورت اصلاح نكرده، آهسته شانه ي او را تكان مي دهد. با اشا ره از او مي خواهد دلداري اش را بس كند. جوان حالا به بيرون خيره نگاه مي كند.
    اتوبوس بالاخره به ايستگاه آخر نزديك مي شود. وسايلم را در كيف مي گذارم.نگاه مي كنم چيزي جا نماند. يك يك مسافرها پياده مي شويم. از گرماي داخل اتوبوس كه به خارج پا مي گذارم لرزشي تو تمام وجودم پخش مي شود. از خيابان رد مي شوم. در آنطرف خيابان چشمم به جوان سبز پوش مي افتد. پيش خودم فكر مي كنم او الان در چه فكري است. جوان تلفنش را از جيب بيرون مي آورد ، و شماره اي مي گيرد.

  2. #2
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    نقد داستان کوتاه اتوبوس
    نویسنده : خلیل نیک پور
    آقای جلیلی: درباره ی اسم د استان باید بگویم عنوان اتوبوس اولین اسمی است که به ذهن آدم می رسد و حس می کنم اگر این اسم روی این داستان نبود خیلی بهتر بود و نکته ی دوم اینکه سه خط اول داستان حالتی رمانتیک دارد و یک دفعه فضا عوض می شود و کلا حالتی خشک و حالتی را که لازمه ی یک روایت داخل اتوبوس باشد، را پیدا می کند و این دو تا به هم نمی خورد.مطلب دومی که می خواهم به آن اشاره کنم این ست، آن جا که می گوید: آن کسی که نشسته و چیزی با آهنگ خاص می گوید واصوات نامفهوم را به زبان می آورد، به نظر من چون دوباره برنمی گردد تا به آن بپردازد کار درستی است و سوالی را در ذهن ایجاد می کند. البته درکل، این داستان یک روایت سطحی است و همین طور که راوی چشمش را (نگاهش را) در اتوبوس می چرخاند، روایت می کند و هیچ اتفاق خاصی نمی افتد و آن گزارش فوتبال هیچ هیجان خاصی و هیچگونه اوج و فرودی به داستان نمی دهد.
    آقای بابایی: درباره ی داستان هم می شود به راحتی صحبت کرد هم نمی شود یعنی یک جمع نقیضین است و در واقع من مشکل داشتم، چون به نظر من این داستان، یک روایت بسیار ساده است از یک سوار شدن به اتوبوس و انگار صرفا همین است و بس و هیچ چیز دیگری فراتر از این نیست و ما که این صحنه ها را تجربه کرده ایم دقیقا همان هاست که در اتو بوس می بینیم. فقط نکته ای که در آن کمی به داستانی شدن آن کمک می کند این است که در اینجا جوانی در اتوبوس حالش بد می شود و می افتد در آغوش کسی و بعد از آن هم دیگر هیچ، این پیاده می شود می رود و آن هم پیاده می شود و این با خودش فکر می کند که الان که این حالش بد شد چه اتفاقی افتاد؟ در واقع من نمی دانم شاید درست متوجه نشدم یا چیزی سر در نیاوردم ولی انگار دیگر همین است و چیز دیگری نیست و داستان، باز تولیدِ آن چیزی است که ما می دانیم، آن چیزی که ما دیده ایم. صرفا همین. از لحاظ فرمی یک داستان نسبتا خوب است ولی هیچ چیز خاصی ندارد. انگار یک خاطره ـ داستان است.ایشان رفته اند سوار اتوبوس شده اند و این مساله را دیده اند .حالا این به منِ مخاطب چه چیز خاصی را می خواهد اضافه کند، من دستگیرم نشد. شاید من سوادم اندک است یا متوجه نمی شوم. در اتوبوس می شد اتفاق دیگری هم بیافتد. یعنی بجای اینکه فوتبال گوش کنند اتفاقی دیگر بیافتد مثلا بشینند والیبال گوش کنند. یعنی اصلا چبز خاصی نیست.همه چیز می توانست در آن اتفاق بیافتد
    آقای خیراللهی: من احساس می کنم این داستان همان طور که آقای بابایی گفتند یک روایت گزارش گونه است از چیزی که همیشه اتفاق می افتد. سه اتفاق داریم. یک گزارش فوتبال و دو آدمی که ترانه خوانده اند و یک آدمی که اتفاقی برای او افتاد ، من خیلی فکر کردم تا بفهمم که چه اتفاقی برای او افتاد و نفهمیدم.اگر مثلا یک کنش داستانی بوجود می آمد خوب بود ولی تنها کنشی که آخر داستان من یواش یواش داشتم امیدوار می شدم دارد می افتد آنجایی است که گفت "من پیش خودم فکر می کنم او در چه فکری است". در آن لحظه گفتم ممکن است که یک کنشی بوجود بیاید ولی متاسفانه بوجود نیامد.

    خانم اشترانی:همان طور که گفتند این داستان هیچ اتفاق داستانی ندارد یا حتی در ساختار آن هیچ کار خاصی نشده است تا برای منِ مخاطب جذابیتی داشته باشد. یک راوی است که سوار اتوبوس شده است و بغل دست او یک نفر است که یک گوشی دارد که تلویزیون دارد و همه ی آدم ها به او توجه شان جلب شده است.وقتی هم که پیاده می شود تصادفا همانجا یک جوانی به نظر می رسد که صرع دارد و وقتی حمله به او دست می دهد توی بغل ِ بغل دستی اش می افتد و بعد هم که پیاده می شوند و می روند.تنها نقدی که می شود کرد و به کمک آن نکاتی را در داستان پر رنگ کرد، به نظرم تکیه بر روی فقر و دارایی تکیه است اگر نقد سیاسی بکنیم و بگوییم که فضای اتوبوس و آدم هایی که سوار شده اند آدم های نداری هستند و حالا یک نفر که کمی داراتر است ویک گوشی دارد که می تواند تلویزیون را بگیرد در آنجا کانون توجه شده است و وقتی که او پیاده می شود همه ی آدمها در حسرت فرو می روند که چند لحظه ای توانسته اند از دارایی اش لذت ببرند و حالا که او رفته است آنها باید به همان ملالی که داشته اند بپردازند و همان مسیر همیشگی شان را بروند.که اگر یک چنین چیزی برداشت شود می گوییم که خب حالا تو، فقر را مطرح کرده ای تقابل فقر و ثروت را مطرح کرده ای،ولی باز با مطرح کردن اینها چه اتفاقی، چه گره ای از جامعه را می توان باز کرد؟ این آدمها با ندیدن تلویزیون چه اتفاق خاصی در زندگی شان می افتد؟ چه چیزی را از دست می دهند؟ چند دقیقه فوتبال را. باز هم ما راه به جایی نمی بریم. داستان هم دو پاره است. اگر همان جا تمام می شد و روی یک سری نکات بیشتر تکیه می کردند باز بهتر بود ولی بعد می آیند یک چیز دیگر مطرح می کنند که توجه ما می رود سمت دیگر و ما می گوییم که حالا منظورت چیست؟ اصلا این آدمی که اینجاست آیا واقعا صرع دارد و چرا در بغل آن می افتد؟ و یک توصیف ِخیلی عجیب هم دارند که «رنگ سفید آن به نظر به سرعت در حال گسترش است». مو چطور می تواند رنگ سفیدش به سرعت در حال گسترش باشد؟ باید تافتی، چیزی باشد که بزند روی آن. می خواسته بگوید که رنگ سفیدش خیلی بیشتر از مشکی ِ آن بود؟ من اصلا متوجه این توصیف نشدم که منظور شان چیست؟
    خانم دارا:در این داستان محلی به تصویر کشیده شده است که اتوبوس هست و افرادی که در آن هستند، در مسیری که چند ایستگاه وجود دارد به تصویر کشیده شده اند.. در این جا من تفاوتی بین راویِ داستان و سایر افراد درون اتوبوس می بینم، و آن شاید این باشد که راوی نوع نگاهش با سایر افراد انگار فرق دارد. شاید با نشانه هایی که نویسنده در متن گذاشته، مثل اینکه راوی در حال خواندن کتاب هفته بوده و یا مشغول تمام کردن مقاله ی یک عمر پرسش بوده، در واقع کسی را به تصویر می کشد، یعنی راوی شخصی است که به نوعی منتقد است و در حال مطالعات فرهنگی ست که بر روی فرهنگ عامه تحقیق می کند، دغدغه ی مطالعات فرهنگی مطالعات فرهنگی هست وشاید اصلا محلی را که این شخص انتخاب کرده است همین داخل اتوبوس نشستن یک محل بسیار مهمی ست برای اینکه اتوبوس جایی ست که شما می توانید فرهنگهای مختلفی را ببینید و شاید ارتباط انتخاب کردن این محل برای راوی و از آن طرف عنوان داستان که اتوبوس است شاید یک تشابه و ارتباطی وجود دارد بین اینها، که باز من به نظرم راوی شخصی است که دارد بر روی فرهنگ عامه و مطالعات فرهنگی تحقیق می کند و محلی مثل اتوبوس را انتخاب کرده چون که او توجه می کند به این که مردم الان در مورد چه چیزی صحبت می کنند که این نشان می دهد که الان شاید مهمترین بحث داغ در فرهنگ عامه و مطالعات فرهنگی بحث فوتبال باشد که شاید امروزه از خیلی از مباحث ادبی یا هر چیز دیگری مهمتر شده باشد ویا توجه راوی می رود سمت اینکه زمانی که آن فرد معتاد وارد اتوبوس می شود و آهنگهایی را زمزمه می کند، مردم چه آهنگهایی را در خواست می کنند که بخواند شاید هم این متوجه شده است که چه آهنگهایی عامه پسند هستند امروزه در جامعه ی ما. به نوعی من این را در راوی دیدم که راوی چنین دغدغه ای دارد و باز هم چون چنین محلی را انتخاب کرده و نویسنده به تصویر کشیده من عمدی می بینم
    خانم هادی: اگر این صحبتها که خانم دارا کردند ، این باشد پس داستان خیلی داستان قوی و خوبی ست ولی من خودم چنین تصوری ندارم. با بیشتر صحبتهای آقای بابایی موافقم. داستان در ظاهر چیز خاصی ندارد، بیشتر یک داستان خاطره هست که حالا نگاهش هم خیلی نگاه خاصی نیست که مثلا نگاه با درایتی باشد، نگاه تیزبینانه ای داشته باشد.بدترین چیز آن هم این بود که کشش داستانی خیلی نداشت یعنی اصلا به عنوان یک داستان من خودم خیلی سخت آن را خواندم و احساس می کنم به عنوان یک داستان خاطره حتی، آن جذابیتی که یک داستان خاطره باید داشته باشد نداشت.
    آقای خیراللهی: من می خواستم چیزی راجع به خانم دارا بگویم اگر چیزی که خانم دارا می گویند بخواهیم از این لحاظ به این داستان نگاه کنیم این داستان پارامترهایی دارد که این طوری نمی شود به آن نگاه کرد. و آن اینکه نویسنده گفتارهایی دارند که خیلی تکرار می شود و خیلی کلیشه است و حتی خیلی عجیب است.مثلا وجود آدمی که ازش سوال می پرسی و جوری رفتار می کند که یعنی بیشتر از این مزاحمم نشو.این آدم خیلی چیز مشخصی است. یا مثلا آهان ملایمی، یا همه ی گوشها به طرف اوست.خب گوش یا همه ی گوشها نمی تواند به یک طرف باشد ،چشم است که به یک طرف می شود. یا مثلا سرخی صورتش با سبزی رنگ پیراهنش خوش رنگ شده است.می خواهم بگویم که این آدم یا این راوی ، راویی نیست که بخواهد این قدر دقیق باشد.
    خانم حاجی بنده: داستان، داستان موقعیت است. من نمی دانم که چرا ماها عادت کرده ایم که از مقدمات نتیجه بگیریم. مگر در زندگی ماها کلا چقدر اتفاق می افتد که وقتی می نشینیم تعریف می کنیم کل زندگی را تعریف کنیم؟ ممکن است که یک شب تا صبح یا یک صبح تا شب خاطره باشد.اما انتظار داریم در یک داستان دو صفحه ای یک اتفاق حتما بیافتد. نه یک داستان موقعیت است که وضعیتی را از یک زندگی شهری که همه ی ما تجربه اش کردیم بیان می کند. درست است که کار آغاز و پایان خوبی ندارد.یعنی نمی توانم بگویم که آغاز و پایان خوبی ندارد ولی هارمونی دارد. البته هارمونی را بیشتر برای رنگ بکار می برند اما رنگ آمیزی این داستان در سه چهار خط اول و سه چهار خط آخر کمی با بقیه داستان متفاوت است. جزیی نگری نویسنده جزیی نگری خوبی هست وبه همه جا توجه دارد و خودش طرح پرسش می کند، "یک عمر پرسش" می خواند و می خواهد طرح پرسش کند اما طرح پرسش خود را خیلی غیر ملموس و غیر محسوس می کند و رو نمی پرسد که آیا؟ چرا؟ ما فکر می کنیم که هیچ ارتباطی با صحبتهای او و "یک عمر پرسش "خواندنش نیست. ما یک زندگی شهری را که کاملا هم سرد و خشک هست تجربه می کنیم عده ای آدم در محیطی مثل اتوبوس جمع شده اند همان آدمهایی که هر روز آنها را می بینیم و با آنها برخورد داریم و در حقیقت از تجربیات خودمان حرف می زنیم.وقتی از تجربیات خودمان حرف می زنیم من فکر می کنم نباید حتما اتفاق خاصی بیافتد و نتیجه ی خاصی از این تجربیات حاصل شود. کوچکترین چیزها در نظر راوی ما به چشم می آید.نمی دانم این نقطه ی قوت است یا نه؟و حالا قرار هست که راوی ما راوی ِ کنجکاوی باشد یا نه؟ و یا این آدمی ست که کلا شخصیتش این گونه است. نمی توانم برای او شخصیت قایل شوم، جز این که این آدم در محیطی قرار گرفته است که برای او تازگی دارد یا همان صحبتی که کردند دیدش نسبت به بقیه متفاوت است و با دقت بیشتری به آدم های اطرافش نگاه می کند. این آدم ها همان آدمهایی هستند که با یک مسابقه ی فوتبال شاد می شوند و همین آدم های بی توجه که هر کدام سرشان به کار خودشان است و حساس به نتیجه ی فوتبال هستند همانطور دقت می کنند به آن آدم معتاد که وارد می شود. داستان ترکیب بندی ساختار نگارشیِ قویی ندارد.اما اگر در مجموع باید کار نمادین تر بشود چرا که دوستان به رو بودن کار اشاره دارندو معتقدند کار رو هست . داستان خوبی می شود چون نماد های خوبی دارد. یعنی اگر این داستان نمادین تر نوشته بشود و نویسنده بتواند این همه رو بودن را در قالب جملات دیگر بکار ببرد فکر می کنم کار خوب و قابل تاملی بشود.
    آقای هامون: "یک عمر پرسش" اسم مناسبی برای یک مقاله نیست. اولش می گوید که من مجله ی کتاب هفته را می خوانم اما بعد می گوید "من در حال تمام کردن مقاله ی یک عمر پرسش هستم".این حالتی است که من فکر می کنم که تناسب ندارد چون اولش دارد مثلا مجله ی کتاب هفته را می خواند این مجله الان هم چاپ می شود. در آخرش هم من یک لحظه شک کردم متوجه نشدم که این اتوبوس، اتوبوس شهری ست یا خارج شهری؟ چون راوی می گوید: وسایلم را در کیف می گذارم، نگاه می کنم چیزی جا نماند. در مورد آن پرسش هم فکر نمی کنم که چیز مناسبی باشد.
    آقای جلیلی( برای بار دوم): می خواهم بگویم این ناراحتی که نویسنده به کل مسافر های اتوبوس بسط می دهد و همه را ناراحت می داند که جوابش را طرف مقابلش خیلی کوتاه می دهد و این هم می فهمد نباید مزاحمش شود.این ناراحتی در انتهای داستان به چشم نمی خورد در جایی که کسی می افتد روی آن یکی و آن شخص می گوید نه ناراحت نباش. این خیلی متناقض است و به هم نمی خورد.دوستان اشاره کردند به نکته سنجی و ریزبینی نویسنده که من می گویم اصلا نویسنده نکته سنج نیست چون خانم های اتوبوس را اصلا ندیده است.
    خانم ... : من یک سوال ازشما در این قصه دارم.من به نظرم آمد با توجه به چیزهایی که دوستان گفتند، این که این نوشته، یک خاطره داستان است از سوار شدن تا پیاده شدن. ولی من احساس می کنم این داستان در داستان است.به خاطر این که داستان بعدی این جور شروع می شود:یاد همین چند ماه پیش می افتم.یعنی داستان بعدی تو ذهن راوی میگذرد. این داستان اگر در داستان اول تداخل کند، داستان در داستان می شود و این می تواند امتیاز داستان باشد. البته اگر من اشتباه نکرده باشم.
    آقای رضایی : آنقدر سطح این داستان پایین بود واقعا، که من فکر کردم که نکته ای را می گویند ولی نگفتند. می خواهم بگویم که اصلا یک مشکل اساسی که این داستان دارد ما با سه تا داستان کوتاه طرفیم دقیقا. یعنی سه تا داستانی که شروع می شود و تمام می شود. حتی داستان در داستان هم نیست. ابتدای داستان با شروع شدن داستان اول شوع می شود و انتهای داستان با تمام شدن داستان سوم. ما اگر آن حرف کلاسیک قدیمی را بخواهیم بزنیم درباره ی محوریت در داستان کوتاه، اتوبوس به نظر من نمی تواند محور باشد. چون بقیه حرفها را زدند این داستان هیچ چیز خاصی برای گفتن نداشت، هیچ حرفی نداشت.. همه ی آدمها ،آدمهای کلیشه ای. کسی به این مسئله اشاره ای نکرد من نمی دانم به این نوشته می شود گفت یک داستان کوتاه؟ ما با سه تا داستان، سه تا داستان که دقیقا شروع و انتها دارند طرفیم
    خانم جعفری :این داستان به نظر من و آن چیزهایی که بچه ها گفتند، بر می گردد به پرداخت داستان.به قول آن دوستمون اگر داستان باشد پرداخت خوبی ندارد. در وهله ی اول نثر داستان یک نثر داستانی نیست. انگار یکی که کارش ریاضیات بوده است به او گفته اند که حالا بیا و چند ساعتی راکه در اتوبوس بودی را گزارش کن. یعنی واقعا در آن حد است. نگاه، نگاه ادبی و نثر، نثر ادبی به نظر من نیست و این اشکال عمده داستان است. بعد خود راوی، که ما اول شخص انتخاب می کنیم یک راوی جذاب است ولی از طرفی باید مواظب باشیم که تداخل نکند با سوم شخص و در حد و اندازه ی خودش و آن منظری که جلوی خودش هست را ببیند نه مانند راوی سوم شخصی که احاطه به موضوع دارد.یعنی پاراگراف اول از یک زاویه بیرونی نگاه می شود.یعنی یک راوی سوم شخصی است که از آسمان می گوید، اینکه هیچ ستاره ندارد بعد می آید به شیشه ی اتوبوس می رسد و شیشه های اتوبوس های ما بیشتر از اینکه غبار گرفته باشند کثیف اند بعد می آید شلوغی و ازدحام و مردم را می گوید و بعد می بینیم که این راوی دارد کتاب می خواند.پس این توضیحات و این دید را چه کسی داشته است؟ اگر این سرش به خواندن گرم بوده پس به این چیزها نباید توجه می داشته و اگر هم می داشته باید از آنجایی که بوده حرکت می کرده به طرف بیرون و از پنجره به طرف مردم و بیرون می رفته. به نظر من اشکال کار شان حول این می گرده و یک مقدار داستان راخوب پرورش نداده اند داستان را و این رادیو که می گویند خیلی گنگ می آید و از دور می آید و اتوبوس هم شلوغ است ولی تصادفا می بینیم که یک جای خالی کنار راوی خالی می شود آن آدم می آید می نشیند کنار این. این صدا قاعدتا باید یواش یواش نزدیک شود یک فاصله ای باید ساخته بشود ولی ناگهانی می بینیم که این صدا کنار این هست.
    آقای گودرزی : یکی از بحث هایی که در ساختار گرایی مطرح می شود اینست که چه چیز متن است یاادبیت متن بر چه اساسی است؟ وقتی شما به یک کتابخانه می روید، جایی نوشته است بخش داستان و اگر آنجا متنی را بردارید و اگر هم داستان نباشد چون در قفسه ی داستان است شما آنرا داستانی می خوانید. این چیزی است که جاناتان کالر مطرح می کند. این در اروپا بیشتر مصداق دارد. و این گونه متن ها اگر معنا هم نداشته باشد، ما در ذهن مان در پی ایجاد معنا و استخراج معنا بر می آییم. به نوعی می توان گفت در حرف هایی که گفته شد این استنباط ها بیشتر فردی بود. یعنی چون تا حد زیادی داستان روشن است و ما هم فکر می کنیم داستان به هر حال باید معنا هایی داشته باشد پس دنبال استخراج معناییم. یعنی چیز های دیگری که در ذهن ماست عمدتا به متن می چسبانیم. دیگر مصداقش را نمی گویم. نکته ی دیگری را این که، آن دوستی که می گویند زندگی ما مگر چقدر رخداد دارد و غیره.... به خاطر همین بی رخدادی و مزخرفی به داستان پناه می بریم. اگر داستان هم همان کار را بکند به فیلم پناه می بریم و الی آخر. گزینش های نویسنده می تواند چیز های دیگری را مطرح کند.البته این پاسخ، پاسخ نسبی به آن حرف است. و اگر به شکل دیگر نگاه کنیم در واقع داستان های مدرن رخداد خاصی ندارند و ملالی که در زندگی هست را از طریق توصیف جزییاتی که خیلی هم برجسته نیستند نشان می دهند و با این کار می خواهند به معناها برسند. یعنی به آن معنایی که این زندگی مثلا چقدر منفعل است و، این زندگی امروزه چقدر عبث و بیهوده است. و اینکه اگر نمادین تر بود بهتر بود (بحث های حاضرین بیشتر بحث ایجاد می کند) از آن حرف هایی است که اصلا نقدی نیست. این که می گوییم باید داستانی نمادین تر بشود یعنی چی؟ هر داستانی خودش نماد است. و هر چیز را ما می توانیم به عنوان نماد در نظر بگیریم. و اگر نمادین تر باشد یعنی ما نمادش را زیاد تر کنیم.می شود پیاز آش را زیادتر کرد ولی نمی دانم چطور می شود نماد یک داستان رازیادتر کنیم یعنی چی؟ نماد یک داستان آن استخراجی است که یک خواننده از متن می تواند بگیرد.و آقای رضایی گفتند که چون سه داستان در آن هست، آیا این یک داستان کوتاه هست یا نه؟ اگر ما بخواهیم از یک متن این طور استخراج کنیم که چون سه تا داستان است،خب می توانیم ازهر داستان دیگر هم خیلی چیزهای دیگر برای خودمان بیرون بکشیم. این موقعیت که در اتوبوس ایجاد شده شاهد ناظر است یعنی یک نفر باهوش است که که به اطراف خود دقت می کند مطالعه هم می کند. البته به این که اشاره شد که در حال مطالعه چطور اطرافش را می بیند و اینکه چرا خانم ها را نمی بیند. البته این هم از آن بحث های بنی اسرائیلی ست. چون راوی می تواند در حالی که مطالعه می کند به این ور و آن ور هم نگاه کند.پس به نظر من نمی شود گفت سه تا داستان است. چون ناظر است رخدادهای داخل اتوبوس را گزینش می کند و می گوید. هر کدام از این ها یک رخداد است یعنی یک داستان است با سه واقعه، که به نظر من باید کمی درباره آن بحث کنیم .
    بیاییم به شکل ساختاری کنش ها را تقسیم کنیم. اینکه یک مسابقه ی فوتبال در یک اتوبوس گزارش می شود. یکی از رخدادهای اساسی داستان است. مسابقه ی فوتبال بین ایران و ژاپن پخش می شود. رخداد بعدی یک بحث اعتیاد می باشد که با فلاش بک صورت می گیرد که راوی یادش می آید. و سوم آدمی که صرع دارد و فقط یک نفر روشن آن را عنوان کرد.بقیه گفتند که یک نفر می افتد.حالا منهای مساله ی اتوبوس و گرایش به موسیقی عامه که آن شخص معتاد می خواند. خب، ما اگر این ها را بخواهیم در کنار هم قرار بدهیم به چه چیز می تواند منجر بشود؟ به عقیده ی من داستان از نظر ساخت واقعگرای اجتماعی است و از نظر معنا واقعگرای مدرن است. واقعگرای اجتماعی به دلیل نوع روایت. داستان ـ خاطره ای که بین طرح و داستان تقریبا فاصله ای نیست و این فاصله خیلی کم است. دوستانی که قبلا بحث کردیم می دانند که تفاوت داستان و طرح یعنی چی.وقتی فاصله کم باشد یعنی کار هنری کم تری نیاز است.چون در واقع آن چیزی که هست گزارشی از رخداد بیرون است. کیستی راوی نامعلوم می باشد ( البته بخش هایی از آن را گفتیم که ناظر است) از دلایل دیگر واقعگرای اجتماعی بودن داستان شروع کلاسیک آن است. در داستان های واقعگرای اجتماعی کلاسیک، داستان با مقدمه ی توصیف مکان و زمان شروع می شود.. این داستان هم شروعی کلاسیک دارد و زمان و مکان ِ مشخصی دارد.ولی در داستان مدرن داستان از رخداد شروع می شود. به عنوان مثال اگر آن قسمت داستان که کسی می گوید: بور بور بور ... اول داستان بود آغاز آن دیگر کلاسیک نبود. بخش اول داستان دلالت پنهانی ست به علایق مردم نسبت به افتخارات ملی.انگار این انسان ها دست آویزی ندارند به چیزی که هویت خودشان را در آن جستجو کنند بجز فوتبال که آن هم منجر به شکست می شود. بخش دوم اعتیاد است دقت کنید که رو به پایین می رود.هبوط میکند. بخش اول هبوط است هم اینجا و هم بخش سوم جوانی است در لحظه ای که حمله بر او اتفاق می افتد ودر پایان داستان هم مشغول تلفن زدن می شود.. در این حالت به نظرم ربطی بین این بخش ها نیست. فکر می کنم اگر یک اتفاق کوچکی در داستان می افتاد، ( البته فقط تقصیر ما نیست،بیشتر تقصیر متن هم هست) می توانستیم به راحتی این مثلث را در ساختار بگنجانیم. آن هم به نظر من اینست که مشکل این شخصی که می افتد صرع نباشد مشکل اجتماعی باشد. البته این جا نگفته است که صرعی ست یا چیزی دیگر. اما اگر دلالتی بود بر این قضیه آن وقت این مثلث تکمیل می شد. آنجا هم مشکلی اجتماعی و بازتاب آن،آنجا هم فوتبال و بازتاب آن، بعد اعتیاد و بازتاب آن. یعنی چیز های دیگر می شود استخراج کرد. ولی اگر چیزی در افتادن آن شخص نباشد و صرع باشد ما فقط گزارشی از اطراف داریم و دلالت هایی هم نداریم. اگر بگوییم این داستان در گروهی است موسوم به داستان های همینگوی وار که به ظاهر هیچ اتفاقی در آن نمی افتد ولی در آن گونه داستانها هم حتما اتفاقی در زیر لایه بیافتد،رمز گانی که همینگوی در داستان هایش می دهد کمک می کند که ما آنرا آنطور بخوانیم. در این داستان رمزگانی داده نمی شود. یعنی داستان طوری می شود که بازتاب آنرا شما می بینید. من فکر می کنم خیلی ساده در بخش سوم (آن دو بخش در جای خودشان هستند) تنها کلید این شخص باشد که می افتد. چرا این می افتد اگر برای صرع باشد که به نظرم داستان خوب نیست. گزارشی از واقعیت است وبعد خب که چی؟ ولی اگر اینگونه بود اعتیاد و جنگ وغیره در کنار هم رمزگانی ایجاد می کردیم و پرسش پایانی هم، آن موقع مطرح می شد. چون راوی یک کنش اساسی دارد و آن اینکه می گوید: آن مرد در چه فکری است؟ یعنی بعد از اینکه این مسایل ایجاد شد و یک ساختار ساخته شد آن موقع این در چه فکری است؟ آدمی که با یک سری باورها رفته و به یک شکستی ویک هبوطی رسیده و حالا آمده.
    اینکه داستانی رخداد محور نباشد یا رخداد داستانی کم داشته باشد این دلیل ضعف آن داستان نیست. چون این جور داستان ها اگر آن دلالت ها را نداشته باشند خیلی سخت خوان هستند یا اینکه ساده اند و با اینکه کوتاهند. آدم لذتی از خواندن نمی برد. باید یک چیز دیگری باشد. و به نظر من این زندگی پر ملال و عادی را با بیهودگی و انفعال و این خوانش سیاسی کردن کار مشکلی نیست. نویسنده بایدکار دیگری می کرد یعنی ما در اثر گزینش ها و نوعی غیر مستقیم قضاوت کردن نویسنده (چون قضاوت آشکار به درد نمی خورد) باید به معناهایی می رسیدیم. در حالت فعلی ما برای بخش اعظم گفته ها پاسخی نداریم. باید نویسنده این متن را باز نویسی کند.البته سردی حال و هوا و این خنثی بودن راوی خوب است. مشروط بر اینکه ما دلالت ها و رمزگان داستان را می توانستیم درک کنیم.
    متبع:.kanoonweb.com

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. "روبينيو" با اتوبوس در منچستر تردد ميكند!
    توسط PARI در انجمن بایگانی اخبار دنیای فوتبال
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۷ آذر ۸۷, ۲۰:۰۵
  2. اتوبوس ابومسلم در محاصره هواداران خشمگین !
    توسط samanrossonero در انجمن بایگانی اخبار فوتبال ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۲ آبان ۸۷, ۰۳:۰۲
  3. اتوبوس خفن
    توسط HAMIDREZA در انجمن دنیای خودرو
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۲۶ شهریور ۸۷, ۰۲:۱۸
  4. يه اتوبوس خاص
    توسط M.MEDICAL در انجمن هنر عکاسی وفیلمبرداری
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۴ آبان ۸۶, ۱۲:۲۹
  5. اتوبوس ۲ طبقه آسمانها
    توسط M.MEDICAL در انجمن بایگانی اخبار فرهنگی اجتماعی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۳ آبان ۸۶, ۲۰:۰۰

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •