نوشته:آزاده محسنی

زن دیجیتالی گفت:" ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه." سرهنگ غلت زد و دکمة قطع کن را فشار داد، سال ها بود که پیرمرد در همین لحظه بیدار می شد. از ساعت دیجیتالی خوشش نمی آمد، اما چاره ای نداشت. زور عباس آقا ساعتساز هم دیگر به چرخ دنده های زهوار در رفتة ساعتِ محبوب سرهنگ نمی رسید. چند وقتی بی ساعت ماند تا یک روز هما این قوطی دیجیتالی را برایش آورد و گفت:" ببینین چه خوشگله آقاجون! از اون قدیمیه خیلی بهتره." بعد دکمه ای را فشار داد و همین زن با صدای بی روحش گفت: "ساعت..." و قوطی زردرنگ جای ساعت شماطه دارِ استیل را گرفت. چشمش هنوز نیمه باز بود که یادش آمد دوشنبه است. مثل دو دوشنبة گذشته دلش غنج زد از فکر ساعت ده صبح. با یک حرکت از جا بلند شد و قبل از هر کاری حوله اش را از لای بقچة توی کمد بیرون کشید و پاورچین به حمام رفت. قبلاً محال بود که سرهنگ قبل از خریدن نان تازه و خوردن صبحانة مفصل و خواندن روزنامة صبح، دست به کاری بزند. ولی این دو دوشنبة آخر... ماجرا از آن برف سنگین یک ماه پیش شروع شد. سرهنگ با پالتو و شال گردن و کلاه شاپو و پوتین های لژدار و عصای آبنوس، توی برف های جلو پاساژ لِک لِک می کرد و می رفت تا برای آبگوشت ناهار، سنگک داغ بخرد. فروغ السلطنه تا جلو در دنبالش آمده بود که: "کوتاه بیا سرهنگ جان! تو این برف، کی نان تازه خواست؟ سنگک توی فریزر داریم." زیر بار نرفته بود. خوب، نمی توانست نان یخزدة روی اجاق وارفته را به جای سنگک داغ دو آتشه به معده اش قالب کند. مثل تمام وقت هایی که حرف های فروغ السلطنه به مذاقش خوش نمی آمد، کر شد و از خانه بیرون زد. از وقتی زیر پاها، زانوهاش می لرزید، ده سالی می گذشت، اما او خم به ابرو نمی آورد. هر چند دقیقه یک بار، دستش را به جیب شلوار فشار می داد تا از وجود موبایلی که هما برایش خریده بود مطمئن شود. می ترسید دوباره گمش کند و اسیر غرغرهای فروغ و هما بشود. از وقتی آن سکتة لعنتی توی خیابان و بعدش هم عمل قلب باز اتفاق افتاده بود، زن های خانه امانش را بریده بودند. هما به زور این موبایل را چپانده بود توی جیبش و فروغ آدرس خانه را به گردنش انداخته بود. تا سر کوچه که می رفت، اگر فقط کمی معطل می کرد، ماس ماسک جیبش را می لرزاند و بعدش هم فروغ که مثلاً می خواست نشان ندهد که نگران دیر کردن سرهنگ شده، دستور خرید ماست و سبزی و ... می داد. از بخت بد، چند باری هم گوشی را این طرف و آن طرف جا گذاشته بود و به این دلشوره ها دامن زده بود و حالا دفع بلا حکم می کرد که از همراه مزاحمش خوب مراقبت کند. حیف که حوصله اش نمی آمد، وگرنه یکی از آن قشقرق های معروف سرهنگ ملکی ای راه می انداخت تا نگران های خانوادگی به کل شمشیرشان را غلاف کنند. همان طور که عصا می زد و لِک لِک می رفت، مزاحم زنگ خورد و تا او بخواهد دست به جیب شود، سُر خورد و با کمر افتاد روی برف های پا نخورده. درد در تیرة پشتش پیچید و چشمش خیره ماند به آسمان. کلاغی از شاخه پرید و رفت. انگشت هایش را کرد توی برف تا بلند شود. دستش یخ زد. به برف ها فحش ناموسی داد و نخواست به این فکر کند که کاش حرف فروغ السلطنه را گوش می داد و دستکش دستش می کرد. تلاش کرد تا بلند شود. دست هایش ضعیف و شکننده بود و تحمل وزن بدنش را نداشت. باورش نمی شد که زورش به بلند کردنِ کمرش نمی رسد. خسته شد و از تقلا افتاد. کلاغ برگشت و نشست روی شاخة چنار. از گوشة چشم دید درِ مغازه ای که جلوش زمین خورده بود، باز شد و سایه ای بیرون آمد. رو برگرداند و باز به تکاپو افتاد، نمی خواست غریبه ای ضعفش را ببیند. سایه جلوتر آمد. تا برسد، سرهنگ به هر زحمتی که شده آرنج ها را تکیه گاه تن کرد و نیم خیز شد و وانمود کرد که هیچ متوجه حضور کسی نشده. غریبة سمجی بود. سرش را نزدیک گوش پیرمرد آورد و گفت: "دست منو بگیرین بلند شین." سرهنگ می خواست اخم کند و بدون این که سر برگرداند بگوید به کمک شما نیازی نیست، اما آن صدا آن قدر نوازشگر و مهربان بود که دلش نیامد. برگشت و نگاهش کرد. دخترک چنان سرخم کرده بود که کم مانده بود لپ های صاف و سفید و چشم های سیاهش بیفتند زمین. صورت دختر و
دانه های ریز برف دور سرش چرخیدند. چشم هایش سیاهی رفت و زیر لب گفت: "ماهرخ!" دخترک چیزی نشنید. دستش را که دراز کرد و دست سرهنگ را گرفت، چیزی توی سینة پیرمرد فرو ریخت. دست هایش عرق کرد. دخترک برف های پالتو سرهنگ را تکاند و گفت: "بیایید تو مغازة من چای بخورید تا حالتان جا بیاید." سرهنگ گفت:" نه." و تا شب به خاطر آن نه احمقانه و بیجا به خودش فحش داد. از مزة آبگوشت هیچی نفهمید و هی کف دست هایش را که خیال می کرد بوی عطر دختر را گرفته، به صورتش نزدیک کرد و بو کشید. دلش می خواست یکی بود و برایش تعریف می کرد که دختر موقع خداحافظی چه چشمکی بهش زده و از مغازه چطور برایش دست تکان داده، جوری... جوری که انگار خود ماهرخ. اصلاً خودِ خودش. حیف که تنها همصحبتش فروغ بود که اگر این ها را می شنید، یا از غصه دق می کرد یا جیغ و شیون و آبروریزی راه می انداخت. چند روزی صبر کرد تا برف ها آب شد. اول تصمیم گرفت دسته گلی بخرد و به بهانة تشکر سری بزند به مغازة دخترک، اما خودش را ریشخند کرد، که چه بی مزه. ذهنش به هزار راه رفت و همه بی نتیجه. آخر بلند شد و راه افتاد و از کنار شل آبی که وسط خیابان جاری بود، راهش را کشید و یکراست رفت به پاساژ و جلو همان مغازه که دختر ازش بیرون آمده بود، ایستاد. عجیب بود که تا آن روز هرگز به مغازه های این پاساژ نوساز توجه نکرده بود، شاید جای خالی قنادی حسین شیرازی و بستنی فروشی کریم معرفت آزارش می داد، عینکش را زد و نوشته های روی شیشه را خواند (گالری نقاشی کریمی، آموزش خط و نقاشی و پذیرش انواع سفارش). سرش را شیشه نزدیک کرد و داخل را دید زد، چند دختر و پسر ساکت و مؤدب روی چهارپایه نشسته بودند و با قلم مو به بوم هایشان ضربه می زدند. دلش شور افتاد"نکنه شاگرد بوده؟"کوشید به چیزی فکر نکند، سرفة کوچکی کرد، کمرش را صاف کرد و وارد شد. در را که باز کرد همة سرها با صدای زنگوله چرخیدند به طرفش، نگاهی انداختند و باز برگشتند به طرف تابلوها. تنها او بود که از میان جمعیت، سر را که برگرداند، بلند شد و خرامان آمد و روبروش ایستاد. اول فکر می کرد این که آن روز روی برف ها به دخترک گفته ماهرخ را اشتباه یادش مانده، اما بی این که بخواهد، تا دوباره نگاهشان گرفت به هم، لب هایش زمزمه کرد ماهرخ و باز دختر متوجه نشد. گفت:"سلام، امرتان را بفرمایید؟"سرهنگ به مِن مِن افتاد که"من آمده ام برای... برای..."دختر گفت:"سفارش؟ نه نه... چیز... این... همین... آموزش... می خوام نقاشی یاد بگیرم."خانم کریمی نگاهی به سر تا پای سرهنگ انداخت و بی این که چهره اش تغییر کند یا پیرمرد را به خاطر بیاورد، گفت: "رنگ روغن هشت جلسه، دو ماهه می شود پنجاه هزار تومان، آبرنگ شش جلسه..." داشت شرایط بقیة کلاس ها را هم می گفت که سرهنگ کیف پولش را از جیب پالتو بیرون آورد و یک چک مسافرتی تا شده از زیر عکس هما بیرون کشید و گفت: "همین، همین پنجاه هزار تومانیه رو می خوام." خانم کریمی چک مسافرتی را گرفت و تاهایش را باز کرد و قبض رسید را پُر کرد و داد به سرهنگ و گفت: "دوشنبة هفتة آینده ساعت ده صبح این جا باشید. "سرهنگ کاغذ را گرفته بود و حالا اصلاً یادش نمی آمد که آن روز چطور به خانه برگشته و جواب سلام بقال و سبزی فروش را داده یا نه. آن روز در جواب تمام سؤال های فروغ که هیچ کدام را نمی شنید، گفت: "آره آره، حتماً." و هی قبض رسید را درآورد و دست خط خانم کریمی را تماشا کرد. فروغ تلفنی به هما گفت: "حواسش دیگه حسابی پرت شده، اصلاً این جا نیست." سرهنگ پوزخند زد. مهم نبود، نه برای این که به هما می گفت، حتی اگر شمارة منصور را می گرفت و آبرویش را جلو عروس آمریکایی اش می برد هم اهمیتی نداشت، نه فحش می داد نه با عصا استکان ها را می شکست. فقط مهم بود که آن دوشنبه می رفت سر کلاس. حالا دوشنبة سوم از راه رسیده بود. تا امروز یاد گرفته بود که آسمان را بکشد. خانم کریمی چند بار آمده بود بالای سرش و گفته بود: "آقای ملکی، این طور ضربه نزنید، آرام تر، بگذارید آسمانتان نرم و لطیف در بیاید." و او به عمد هی محکم ضربه زده بود تا خانم کریمی بیاید و دستش را بگیرد و یادش بدهد که چطور باید آرام تر قلم زد. آن وقت تا شب دست هایش را نشُسته بود و هی بوی رنگ و عطر خانم کریمی را به صورتش نزدیک کرده بود. جلسة اول چند بار که موبایل جیبش را لرزاند، در جواب فروغ به تته پته افتاد و با بدبختی سر و ته قضیه را به هم آورد. جلسة دوم موبایل را به عمد جا گذاشت روی تاقچه و تا شب غرغر را از یک گوش شنید و از آن یکی در کرد. برای این جلسه بگوید به عیادت دوستی می رود و تا ظهر برنمی گردد.
از حمام که بیرون آمد، با لپ های گل انداخته و صورت سه تیغه جلو آینه ایستاد و موهایش را با سشوار خشک کرد. ادکلنی را که هما خریده بود، روی پیراهن راه راه آبی و سفیدش خالی کرد. موهای نقره ای کم پشتش را یک وری شانه زد و با خودش فکر کرد که هنوز هم چشم های آبی اش خوش می درخشد. راه که می افتاد، فروغ السلطنه عصاس آبنوس را داد به دستش و گفت: "سرهنگ! مواظب خودت باش." سرهنگ هم دیگر به یادش نیامد که یک عمر دلش خواسته فروغ جلو در که می آید، روی پنجه بلند شود، گونه اش را ببوسد و زیر گوشش بگوید: "هوشی جون! زود برگرد خونه." که فروغ هم مثل ماهرخ باشد، گستاخ و شوخ طبع، گاهی لپش را بچلاند و مخفیانه ببوسدش و رد ماتیک قرمزش را بیندازد زیر گردنش و بگوید: "هوشی جونم! دلم تند تند برات تنگ می شه." اسمش هوشنگ بود و تنها ماهرخ جرئت کرده بود هوشی صدایش بزند و چه کیفی داشت هوشی گفتن هایش. بارها فکر کرده بود توی این سال هایی که گذشت، زندگی اش چه فرقی می کرد اگر پدر همسرش به جای کارمند عالیرتبة شهرداری، ماست بند محل بود؟ از خانه که بیرون آمد، سرش را بلند کرد و آسمان آبی را تماشا کرد. امروز باید ابرهای روی تابلو را کامل می کرد. ها کرد، نفسش بخار شد. دست برد بوی جیبش، موبایل را گرفت و رها کرد و راه افتاد. باد سردی می وزید و سرکم موی بی کلاهش را آزار می داد، اما خوب وقتی آن شاپوهای عهد بوق دیگر مد نبود، می شد با سر لخت هم رفت وسط خیابان، خوب مگر این همه جوان ک بی کلاه می گشتند، آدم نبودند؟ خانم کریمی با صدای زنگوله به پیشبازش آمد. بومی را که حالا آسمان نصفه نیمه ای در آن جا خوش کرده بود، از بین بوم های کنار دیوار بیرون کشید و گذاشت روی سه پایه. یک ربع زود رسیده بود و هنوز شاگردهای دیگر نیامده بودند. خانم کریمی آرام گفت: "آقای ملکی! چای می خورید؟" سرهنگ این بار اشتباه گذشته را تکرار نکرد و بی معطلی گفت:" بله ممنون." خانم کریمی به آشپزخانه رفت و با دو لیوان چای برگشت. سرهنگ ماتش برد. فکر کرد که او از کجا می داند چای فقط در لیوان دسته دار بلور به سرهنگ می چسبد؟ خانم کریمی نشست روی صندلی مقابل سرهنگ و ظرف شکلات را گذاشت روبرویش. درست مثل وقتی که سرهنگ هنوز سرهنگ نبود و شب ها یواشکی می رفت روی پشت بام همسایه و با دختر ماست بند محل می خزید توی خرپشته، محال بود ماهرخ چایش را با قند بخورد، همیشه چیز دیگری با خودش می آورد، شکرپنیری، نباتی، کلوچه ای ... خانم کریمی، کاغذ طلایی شکلات را باز کرد و گذاشت یک ور لپش و چای را جرعه جرعه نوشید. لب هایش موقع خوردن چای غنچه می شد، انگار به جای دهان، گل محمدی چسبیده به صورتش. سرهنگ لرزید. خانم کریمی زرورق شکلات دیگری را باز کرد و گرفت به طرف پیرمرد. نوک انگشتش خورد به دست سرهنگ. انگشتان پیرمرد خارخار شد. خانم کریمی گفت: "موقع خوردنشه، الان نخورید سرد می شه و از دهن می افته." و سرهنگ، غنچة لب های ماهرخ را دید که روی صورت خانم کریمی باز و بسته می شد. شکلات داشت بین انگشت های سرهنگ آب می شد. خانم کریمی گفت: "اگر شکلات دوست ندارید، قند براتون بیارم." سرهنگ جوابی نداد، خانم کریمی بلند شد و ماهرخ قندان را از روی میز کار برداشت و گرفت جلو سرهنگ، روی صورتش غنچة گل سرخی در آتش می سوخت. پیرمرد فکر کرد که اگر با دهانش آتش را نبلعد، غنچه خاکستر می شود. دست لرزانش لیوان چای را برگرداند. غنچة گل که روی صورت ماهرخ تقلا می کرد، گفت: "مهم نیست، الان پاکش می کنم." سرهنگ از جست و در یک چشم به هم زدن دستش را انداخت دور کمر خانم کریمی و گل سرخ را بلعید. آتش را خورد. داغ شد. ثانیه ای نگذشته سیلی محکمی خورد به صورتش. برق از چشمانش پرید خانم کریمی فریاد کشید: "پیر سگِ هیز عوضی!"
سرهنگ خودش را عقب کشید، دور و برش را نگاه کرد تا پیر سگ هیز عوضی را پیدا کند، ولی کسی جز خودش و خانم کریمی آن جا نبود. صورتش می سوخت. دست هایش می لرزید و هاج و واج مانده بود. خانم کریمی عقب عقب رفت و بریده بریده گفت:" خواهش می کنم ... به من... نزدیک نشو!" پیرمرد اول سردش شد و بعد گرمای مطبوعی روی ران هایش احساس کرد. زمین را نگاه کرد. از پاچة شلوارش مایع زردرنگی خارج می شد. سکندری خورد و گوشة میز را گرفت. مایع زرد تا زیر تابلو آسمان کش آمد. خانم کریمی به تته پته افتاد:" اِ ... اِم... آقای ملکی ... من... می دونم ... شما قصدی... فقط ... حرکتتون غیر منتظره ... وگرنه ... من نباید ... ببخشید ... بفرمایید ... چیزی نشده که ... بفرمایید روی این صندلی ..." سرهنگ نگاهی به شلوارش کرد، نگاهی به خانم کریمی و نگاهش باز برگشت به شلوارش. خانم کریمی گفت:" چیزی نیست، مال اون چایی بود که ریخت زمین، می خواین زنگ بزنم آژانس بگیرم، برید خونه لباس عوض کنید، برگردید؟" سرهنگ جواب نداد. صدای زنگوله بلند شد و دو نفر از دخترهای کلاس شاد و شنگول وارد شدند و بلند سلام کردند، تا خانم کریمی جواب سلامشان را بدهد، سرهنگ از مغازه خارج شد. هنوز چند قدمی بیش تر نرفته بود که خانم کریمی از جلو در صدایش زد: "آقای ملکی، آقای ملکی!" سرهنگ اعتنا نکرد، راهش را کشید و عصا زنان خودش را رساند به پارک سر خیابان و روی اولین نیمکت افتاد. باد زیر شلوار خیس زد و استخوان هایش را لرزاند، نگاهش به آب یخزدة حوض بود، کلاغی تکه نانی از روی زمین برداشت و پر زد و فضله اش را انداخت روی پاشویه. سرهنگ سر بلند کرد که کلاغ را تماشا کند، چشمش افتاد به آسمان صاف و آبی یاد آسمان کج و کوله ای افتاد که توی بوم کارگاه خانم کریمی جا گذاشته بود.کلاغ در دل ابرها فرو رفت. سرهنگ خنده اش گرفت. خندید، بلند، قاه قاه. از صدای خنده اش دسته ای گنجشک به آسمان پریدند. موبایل توی جیبش لرزید.
تابستان 1385

آقای زارعی:
از دید من این داستان درباره یک ناکامی خود خواسته است که یک چیزی کم دارد. انگیزه کافی برای انجام کار سرهنگ وجود نداشته، اما در همین حد هم اگر کل ماجرای ماهرخ را حذف کنیم اتفاق خاصی برای داستان نمی افتد. ماجرای ماهرخ می توانست داستان را به اثری بهتر بدل کند و به این منظور باید چیزی به داستان اضافه می کرد. از یک جایی به بعد روحیه داستان کلا عوض می شود که نمی چسبد به داستان . از جایی که گل آتش و بلعیدن آن مطرح می شود، به نظرم این جا جایی است که باید حذف می شد و با پرداختن به قضیه ماهرخ این داستان را کامل کرد. چطور؟ به این ترتیب که المان آتش را جوری ربط داد به ماهرخ و باید
ما دو ناکامی خودخواسته را می بینیم. اول این که سالها قبل با ماهرخ ازدواج نکرده چون دختر ماستبند بوده و او با دختر شخص ثروتمندو مشهور ازدواج کرده و در آخرین لحظه خودش خواسته ولی سیر واقعی ماجرا را نمی دانیم. آخرین لحظه می توانست شبیه به این جا باشد او تلاش می کند به آن زن نزدیک شود و بعد پسش می زند، بعد انگار خانم کریمی می خواهد رابطه ای را به وجود بیاورد و این خود سرهنگ است که می رود. انگار شباهتی دارد به اتفاقی که سالها پیش برایش افتاده. اگر ما نشانه بیشتری داشتیم برای این که ماجرای زمان ماهرخ هم شبیه به الان بود داستان کامل تری داشتیم.
آقای نعمتی: داستان جفای زمان است. کاری که جیمز کامرون در تایتانیک انجام می دهد روی اجسام و انسانها؛ جفای زمان را نشان می دهد.
خانم موسوی: در داستان به ما دارد توضیح داده می شود روایت داستانی نیست. کسی دارد داستان را تعریف می کند. نویسنده دارد می گوید به ما نشان نمی دهد.
به عنوان نمونه یک جایی در داستان آمده : به برفها فحش ناموسی داد. باید گفته می شد.
اگر عشقی اتفاق افتاده عجیب است. که یک پیرمرد عاشق دختری شده که برای یک لحظه دستش را گرفته است. فکر می کنم حداقل به یک تکرار در دیدن و رابطه طولانی تری نیاز دارد.
آقای بابایی: با دو رویکرد می توان درباره داستان صحبت کرد. همدلانه و غیرهمدلانه.
با دیدی غیر همدلانه داستان شدیدا اطناب دارد و یک سومش اضافه است و قابلیت کوتاه تر شدن دارد. پیرمردی که به یک دختری علاقمند شده و در یک صحنه می خواهد عشقش را ابراز کند. به نظرم خودداستان اتفاق شخصیت همه تکراری هستند. سرهنگی که زنش را خیلی دوست داشته حالا به رکود رسیده و به یک عشق یک طرفه می رسد و بعد سیلی می خورد.
ما هیچ کشف و شهود جدیدی در داستان به دست نمی آوریم. بزرگترین ضعف داستان این است که خلاقیتی در آن نیست. اگر فراداستانها دارند مدام تکرار می شوند ما هر بار یک کشف و شهود جدید داریم اما در این جا یک داستان واقع گرای مدرن با رگه هایی از رمانتیسیزم، هر چند که راوی به شدت پرگوست و با ذات مدرن بود در تناقض است، با توجه به آن چه گفتم داستان می توانست موجز تر باشد.
با دید همدلانه می شود تعریف کرد از داستان که توصیفات قشنگی دارد. من شخصا جمله بارت را که آقای گودرزی همیشه تکرار می کنند را از خاطر نمی برم که داستان خوب داستانی است که آدم از آن لذت ببرد حال هر نوع داستانی که می خواهد باشد، نظرشخصی من این است که با این داستان احساس خویشی نکردم. نکات منفی برایم برجسته تر بود.
آقای بابایی: خود سانسوری در متن کمی آزار دهنده است. مثلا آب زرد رنگ اسم دارد چرا استفاده نشود. اوج داستان نزدیک انتهای داستان است . مثلا تعدیل روانی یا امیال خفته ای که روانکاوان روی آن بحث دارند و امیال نهانی که در کهنسالی بروز می کند در داستان هست اما به چه صورت؟ فقط تیتروار گفته شده، این که یک نفر میل جنسی اش در کهنسالی زنده شده، فقط اسم برده شده، یک متن هوشمند باید دارای یک بار فلسفی و روانشناختی باشد در این جا فقط یک توصیف است. یک بحث دیگر لحظه سیلی خوردن سرهنگ است که اوج داستان است و اصلا خوب از آب درنیامده. زیرا زن سیلی می زند و بعد به زبانش می گیرد. این جا جابه جایی صورت گرفته به جای این که سرهنگ بترسد زن شرمنده می شود.
آقای گودرزی: شاید تعلل و تردید دختر به خاطر این است که می ترسد اتفاق غیرعادی ای برای سرهنگ بیفتد زیرا آب زرد رنگ را دیده و فکر می کند مبادا پیرمرد تحمل رفتار خیلی تند او را نداشته باشد یا سکته کرده باشد.
آقای مرادی : اطناب، ژانر و موضوع تکراری به کنار. به نظر من پرداخت جدیدی هم به کار نرفته . پیرمردی کلیشه ای با کلاه شاپو و عصای آبنوس که ممد معرفت و کنی فلان را هم که رفقایش بوده اند سالهاست از دست داده همه کلیشه ای است. فقط جایی که داستان دختر را با ماهرخ یکی می گیرد به نظرم خیلی قشنگ بود.
راوی دانای کل یک برخورد راحت طلبانه است و نخ نما شده. لحن صحبت راوی هم بعضی جاها عوض می شود آن جا که راجع به گل محمدی صحبت می کند سبک پیرمردی و حاجی بازاری صحبت می کند. برخورد دختر پس از عمل پیرمرد، در داستان خیلی قشنگ بود، آسمان هم برای من قشنگ بود. برای من نمادی از این بود که بنده خدا با تلاشی زیاد دارد کاری می کند که کج و معوج است اما امید هم دارد.
نکته دیگر درباره آن چیزی است که دوستان گفتند. این که نام آب زرد رنگ نیامده به نظرم کار درستی است زیرا آن اسم در متنی با این سبک و بافت یک جور سکته بود. سر فحش های ناموسی هم همین طور. یک داستان رمانتیک با چنین لحنی تناسب دارد با همین کاربرد.
گودرزی:
تا جایی که ممکن است سعی دارم گرایش های نقادانه خودم را سرایت ندهم به متن. با متن همدلانه برخورد کنم و ببینم چی هست.
گفته شد اگر کل ماجرای ماهرخ را عوض کنیم اتفاق نمی افتد. من فکر می کنم که کل داستان ماجرایش این است که متن به شکلی محافظه کارانه سعی دارد عمل سرهنگ را از نظر روانشناسی توجیه کند. به این شکل که این عشق شکست خورده نافرجام که به ماهرخ دارد عامل این توهم روانشناختی است. تنها صحنه گل و این ها نیست از همان موقع که می افتد کلمه ماهرخ را می گوید دفعه بعد هم که برای ثبت نام می آید باز نام ماهرخ را می برد بنابراین از همان زمان که می افتد ، اولین برخورد ، استاد نقاشی برای او تداعی ماهرخ را دارد. و چون در ماجرای ماهرخ عشق شکست خورده ای بوده به دلایل اقتصادی یا هر دلیلی دیگر، قاعدتا از طریق تداعی باید نقطه ارتباطی داشته باشیم. یعنی این مربی شباهت ظاهری با ماهرخ داشته باشد تا از این طریق او را به یادش بیندازد. این در داستان اشاره نشده. تا این جا حذف ماهرخ باعث از هم پاشیدن کل داستان می شود این عمل سرهنگ درواقع جبران روانی عشق شکست خورده است.
از بعد دیگر با آقای زارعی موافقم. چیزی که در داستان لطمه زده این توجیه روانشناختی است. اصلا ماجرا چه ربطی دارد به ماهرخ. این لیلا را بچسب. در این سنین که زمان او را از کار انداخته دختر جوانی پیدا شده که به او توجه نشان می دهد . به نظر من محافظه کاری متن این همانی ماهرخ با این شخص است. نیازی به ماهرخی نیست. این آدم به دلیل این که زمان او را از پا انداخته و این میل عاطفی و روانشناسی نه صرفا جسمی را از خود بروز می دهد.
ربطی به این که در گذشته چیزی بوده یا نه ندارد.
من هم معتقدم که عدم کاربرد نامها یا فحشها صحیح بوده است. زیرا این کارها باید جایی چاپ شود که الزامات ارشاد هست. از نظر فرم شناسی هم بهتر است. در ادبیت متن فرمالیستها می گفتند که نام نبرید.
نظر من راجع به داستان. راوی محدود به ذهن سرهنگ است نه دانای کل. اطناب هم دلیل بر غیر مدرن بودن نیست . داستان روانشناختی معمولا مدرن هستند.
مسئله داستان گذر زمان و نوستالژی گذشته است. زمان می گذرد و واقعیت دیگری رخ می دهد ولی این شخص دچار توهم است و نمی خواهد گذر زمان را بپذیرد. واقعیت زمان را نمی پذیرد. بازنشستگی خود را در ساعت خراب شده نشان می دهد. یک نوعی نشان دهنده تغییر دوره است و این که موبایل در جیب او بگذارند. سکته و عمل قلب باز.
متن می گوید سردرگمی و توهم سرهنگ عاملش عشق ناکام جوانی است این جاست که من می گویم داستان لطمه می خورد اگر داستان روانشناسی و فلسفی شود خیلی جالب است که کسی نمی تواند واقعیت ها را بپذیرد.
غیر از اطناب، غلو روی از کارافتادگی سرهنگ است و گم کردن واقعیت زیادی است. نیازی نیست که حتما این همه بیماری و عمل قلب و لرزش دست به او نسبت بدهیم، کافی است که او بیرمردی باشد با سن زیاد و ناتوانی بدنی تا زمین بخورد و دختری به کمکش بیاید. غلو بعدی هم عمل پایانی سرهنگ است. توصیفی که راجع به گل آتش و غیره است تنها توجیهش روانی بودن سرهنگ است.
دشواری این عشق به دلیل اختلاف زیاد سنی و توهم و ناکامی سرهنگ به نظرم جالب بود. این که کف دستها را بو کردن و کلاس رفتن جالب است. این که به فروغ چرا نمی گوید به نظرم مناسب نیست. اگر من جای سرهنگ بودم با هر سنی که داشتم می گفتم می خواهم بروم کلاس نقاشی. احتمالا زن بدش نمی آید که سرهنگ سرگرم شود. راحت تر بود که راست بگوید و کار دشوار نمی شد .
درباره اطناب هم معتقدم که اگر بشود متنی را در 4 صفحه نوشت نباید 8 صفحه اش کرد. ایشان شاید فکر کرده این قضایا الزام دارد.
اگر فضای خالیی در متن باشد با ایجاز خواننده در متن مشارکت بیشتری پیدا می کند. کل ماجرای ماهرخ مشکلاتی دارد اما می توانست جای خالیی بگذارد.
عکس العمل دختر و پایان داستان به نظرم خیلی قشنگ است. قاه قاه سرهنگ در پایان می تواند دو بعد داشته باشد یک این که اوج بیماری روانی سرهنگ است و منفک شدن از واقعیت کلی نه تنها از ماجرای ماهرخ. یا با دیدی دیگر به خودآگاهی رسیده حالا که از سیطره عشق ماهرخ بیرون آمده نگاه می کند که کل ماجرا خنده داراست و از هر دو نظر خوب ست.
نقطه قوت دیگر داستان فرازمانی و فرامکانی بودن است که ویژگی تاریخی و مکان دوره اثری بر آن ندارد. دلیلش هم روانشناختی بودن داستان است و مسائل روانی بشر در دورانها تکرار می شود.
منبع:kanoonweb.com