پیرمردی کنار خیابان نشسته بود و مقوایی در دست داشت که روی ان نوشته بود:کور هستم به من کمک کنید.
تقریبا هیچ کس به این مرد کمک نکرد .
فرزانه ای این وضعیت را دید و مقوا را گرفت و روی ان نوشت:
امروز روز قشنگی است و شما این زیبایی را می بینید اما من نمی بینم .
پس از چند دقیقه ظرف پیرمرد پر از سکه شد.

مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش