صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 21

موضوع: سلجوقیان

  1. #1
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    سلجوقیان

    سلجوقيان طايفه اي از ترکمانان غُز و خَزَر بودند آنان در پي يافتن چراگاه هاي خرّم درماوراء النهربه جنگ و گريز مشغول بودند تا سرانجام سلطان مسعود غزنوي را شکست دادند و به ايران سرازير شدند طُغْرُل اوّل نخستين پادشاه ايشان بود که در نيشابور بر تخت نشست. از آن پس، تيره هاي مختلف سلجوقي مقارن قدرت گرفتن ترکان عثماني بر آسياي غربي حکومت کردند. قدرت مرکزي سلجوقيان، که از آغاز تا سال 498ه/1104م ادامه داشت، دراين سال بر اثر کشمکشهاي داخلي ازهم پاشيد. درايران سلجوقيان تا سال 590ه/1193م حکومت راندند. سلجوقيان از بزرگ ترين و قدرتمندترين سلاطين تاريخ اسلام پيش از حمله مغولاند. آنان به قوّت بي باکي و جنگ آوري در اندک زمان ايران، آسياي صغير (ترکيه امروز)، الجزيره و شام را به تصرف خود درآورند، سلسله هاي ديگر را برانداختند و به ضرب غارت و کشتار همه را مطيع خود کردند.

  2. #2
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    سلجوقیان در یک نگاه

    سلجوقیان در یک نگاه

    (429-590ه/1037-1193م)

    « سلجوقيان طايفه اي از ترکمانان غُز و خَزَر بودند که در روزگار سامانيان از دشت قِبچاق به نواحي خوارزم و سواحل درياي خَزَر، بالاي رود سيحون، آمدند و درآن جا به گلهداري پرداختند. آنان در پي يافتن چراگاه هاي خرّم درفرارود( ماوراء النهر) به جنگ و گريز مشغول بودند تا سرانجام سلطان مسعود غزنوي را در جنگي بين مَرو و سَرَخس شکست دادند و به ايران سرازير شدند.*
    سلجوقيان به نام نياي خود سلجوقبن دُقاق خوانده شده اند. طُغْرُل اوّل نخستين پادشاه ايشان بود که پس از شکست دادن مسعود غزنوي، درسال 429 ه/1037م، در نيشابور بر تخت نشست. از آن پس، تيره هاي مختلف سلجوقي تا سال 700ه/1300م، يعني مقارن قدرت گرفتن ترکان عثماني بر آسياي غربي حکومت کردند. قدرت مرکزي سلجوقيان، که از آغاز تا سال 498ه/1104م ادامه داشت، دراين سال بر اثر کشمکشهاي داخلي ازهم پاشيد. درايران سلجوقيان تا سال 590ه/1193م حکومت راندند. علاءالدين تَکِش خوارزم شاه در جنگي طُغْرُل سوّم سلجوقي را کشت و قلمرو او را به قلمرو خوارزم شاهان پيوست.*
    سلجوقيان از بزرگ ترين و قدرتمندترين سلاطين تاريخ اسلام پيش از حمله مغولاند. آنان در اصل اقوامي بيابان گرد و دور از تمدّن وشهرنشيني بودند. به سبب همين خوي بدوي هنگامي که مسلمان شدند به آن تعصّبي شديد يافتند. آنان به قوّت بي باکي و جنگ آوري در اندک زمان ايران، آسياي صغير (ترکيه امروز)، الجزيره و شام را به تصرف خود درآورند، سلسله هاي ديگر را برانداختند و به ضرب غارت و کشتار همه را مطيع خود کردند. با پيشروي سلجوقيان، خلافت عبّاسي، که به سبب ضعف دروني، درحال فروپاشي بود جان گرفت. با رسيدن طُغرُل اوّل به بغداد خليفه قائم بامرالله دستور داد که به نام او خطبه بخوانند و او را سلطان بنامند. جنگ آوري و خشونت سلجوقيان موجب تحريک روح غيرت و شجاعت مسلمانان در برابر سپاهيان روم شرقي شد که به سرزمين هاي اسلامي تاخت و تاز ميکردند.* پيشروي مسلمانان را در جنگ هاي صليبي نيز نتيجه اين تعصّب مذهبي دانسته اند که سلجوقيان به پيکر نيم مرده خلافت عبّاسي دميدند.
    دولت سلجوقي را از برخي جهات با پادشاهي اشکاني در تاريخ ايران پيش از اسلام شبيه دانستهاند، چه هردو جنگ آور بودند، نظامي ملوک الطوايفي داشتند و هر دو از دشت هاي خراسان و ماوراء النهر به ايران آمده بودند. حکومت سلجوقيان از سرداران مختلف ترک تشکيل يافته بود که هر يک در ناحيه اي حکومت ميکردند. در دوره اقتدار سلجوقيان، همۀ قبايل ترک از پادشاه مرکزي اطاعت ميکردند، اطاعتي که تا پايان سلطنت ملکشاه ادامه داشت. مرزهاي حکومت سلجوقيان در اوج گسترش خود از مشرق به چين و از مغرب به درياي مديترانه ميرسيد. درشمال درياچه آرال و دشت قِيچاق، و درجنوب، درياي عُمّان و خليج فارس و شبه جزيره عربستان در دست ايشان بود.* پس از مرگ سلطان سَنْجَر که هنوز رياست اسمي همه قبايل ترک را داشت حکومت مرکزي سلجوقيان از هم پاشيد و تيرههاي سلجوقيان درکرمان و شام و روم از يکديگر جدا شدند. در اواخر اين دوره، براثر ضعف سلجوقيان، برخي از فرماندهان ترک هر يک در ناحيۀ خود دولتي مستقل ترتیب دادند و به اتابک (پدر) مشهور شدند. مهمترين آنها اتابکان آذربايجان، فارس، الجزيره و دياربکر هستند.
    اتابکان غلامان زرخريدي بودند که پس از ابراز لياقت و اثبات وفاداري به مقامات عالي لشکري تا حد سپهسالاري ميرسيدند. درنظام سلجوقيان آزادگان نمي بایست به دستگاه نظامي راه يابند. هربار که سلطان ناحيه اي از کشور را به يکي از شاهزادگان واگذار ميکرد يکي از اين سرداران را که سابقه بردگي داشت به عنوان لله همراه او ميکرد تا به نمايندگي شاهزاده آن محل را اداره کند. اين شخص را اتابک ميگفتند.*
    اتابکان فارس و آذربايجان به سبب حمايتشان از شاعران و نويسندگان بزرگ ايراني شهرت بسيار دارند. خاقاني شرواني و نظامي گنجوي در دربار اتابکان آذربايجان ميزيستند. سعدي شيرازي گلستان و بوستان را در زمان اتابک ابوبکر بن سعد زنگي نوشت که مردي خردمند و دور انديش بود و براي نجات فارس از کشتار و ويراني مغول پيش از رسيدن سپاهيان چنگيز از در اطاعت درآمد و خراجگزار ايشان شد.
    سلجوقيان با آن که خود قومي بيابان گرد بودند امّا بر اثر آشنايي با تمدّن ايران و از راه پرورش وزيران بزرگ ايراني چون عميدالملک کُندُري و خواجه نظام الملک طوسي، مهم ترين مشوّقان علم و ادب و هنر و صنعت گرديدند. در زمان ايشان تعصّب مذهبي بالا گرفت و جنگ و ستيز ميان فرقه هاي مذهبي روز افزون شد.* با اين همه، گويندگان بزرگي چون فخرالدين اسعدگرگاني سرايندۀ ويس و رامين، خيّام و ناصرخسرو و عرفا و متفکران نام آور و مورّخان مشهوري در اين عهد ميزيستهاند.
    دوره سلجوقي از نظر پيشرفت صنعت و هنر نيز دوره اي مهم به شمار مي رود. معماري، سفالگري، کاشي کاري، پارچه بافي، فلزکاري و ديگر صنايع قديم ايراني به وسيله سلجوقيان تا دور دست هاي قلمرو پهناور ايشان تا شام و کناره های دریای مدیترانه رواج يافت. اين گستردگي به خصوص در معماري و سفال گري و شيشه سازي بسيار قابل توجه است زيرا در اين دوره سبک ممتاز و مشخّص گذشته به صورتي جديد و پيش رفته در هنر دورۀ اسلامي خودنمايي ميکند.*

  3. #3
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    سلجوقیان در یک نگاه

    طُغرُل سلجوقي (429-455ه/1037-1063م)

    طُغرُل بيگ مؤسّس سلسلۀ سلجوقي است. وي درسال 429 ه/1037م، پس از شکست و فراردادن سلطان مسعود غزنوي در نيشابور به سلطنت نشست و فرمان داد خطبه حکومت را به نام او بخوانند. طُغرُل از همان آغاز، برادران و عموزادگان خويش را به حکومت نواحي مختلف منصوب کرد و ملوک الطوايفي سراسر دوران سلجوقي را بنا نهاد.* چُغري بيک يکي از برادران او نواحي نيشابور تا ساحل جيحون و فرارود( ماوراءالنهر) را در اختيار گرفت و پس از مدتي بخارا و بلخ و خوارزم را نيز تصرف کرد. قُهستان و گرگان به برادر ديگر، ابراهيم ینال رسيد و پسرعموي او بر هَرات و سيستان وغور حاکم شد.
    پس ازتحکيم موقعيت خود، طغرل، که بر نواحي مرکزي و غربي ايران تسلّط يافته بود، با همکاري برادران و عموزادگان، يک يک سرزمين هاي اطراف را به اطاعت درآورد. با فتح گرگان و طبرستان، آخرين پادشاه *** را نيز از ري و همدان بيرون راند و چون بر اصفهان دست يافت، چنان به آن دل بست که، اگر چه پايتختش ري بود، بخش بزرگي از عمر خويش را در اصفهان گذراند و در آن آباداني بسيار کرد. در پي اين فتوحات، طُغرُل بر آذربايجان و ارمنستان نيز چيره شد و با غنيمتهاي بسيار که در ارمنستان به دست آورده بود به پايتخت بازگشت.
    دراين زمان تنها دارالخلافه بغداد مانده بود که در آن جا خليفه عبّاسي، ناتوان و بيلياقت، از سردار ترک لشکر خود، بَساسيري، فرمان ميبرد. درآن روزگار در بغداد به نام ملک رحيم ديلمي خطبه مي خواندند. طُغرُل در سال 447ه/1055م از ري به همدان و از آن جا به بغداد لشکر کشيد و با دراختيار گرفتن آن شهر به دولت آل بويه پايان داد و خليفه را واداشت تا فرمان دهد به نام او خطبه بخوانند. سپس از خليفه خواست با برادر زاده او، خواهر البارسلان سلجوقي، ازدواج کند. با اين پيوند دو خاندان سلجوقي و عبّاسي به هم نزديک شدند و طُغرُل، هم از نظر نظامي و هم از جهت سياسي، فرمانرواي سرزمين هاي خلافت شرقي گرديد. خليفه به او لقب سلطان الدوله و يمين اميرالمؤمنين اعطا کرد و به اين ترتيب طُغرُل سلجوقي به المَلِکالمغرب و المشرق (شاه باختر و خاور) شهرت يافت.*
    در اين ميان بَساسيري نيز از پاي ننشست و پس از بازگشت طُغرُل، وي در نهان با خليفه اسماعيلي فاطمي در مصر ساخت و نام خليفه عبّاسي را از خطبه انداخت. قائم بامرالله، خليفه عبّاسي، ناچار بغداد را ترک کرد و بساسيري در بغداد نام خليفۀ فاطمي المُستَنصرُ بالله، را، به جاي خليفه عبّاسي درخطبه آورد.
    طغرل چندي گرفتار جنگ با برادرش ابراهيم يَنال بود. امّا وقتي او را شکست داد و کشت بي فاصله به بغداد لشکر کشيد و با دستگيري و قتل بَساسيري دوباره خليفه عبّاسي را به بغداد آورد. آن گاه از خليفه خواست که دختر نوجوان خود را به عقد او درآورد. خليفه امتناع ميکرد. امّا، عميدالملک کُندُري، وزير طُغرُل، با تهديد خليفه را به اين کار واداشت. دختر به عقد طغرل درآمد. او را با تشريفات و هداياي بسيار به ري آوردند. امّا عروس آن گاه به ري رسيد که طغرل هفتاد ساله براثر خون دماغ طولاني در دولاب ري از دنيا رفته بود. آرامگاه او در برج طُغرُل نزديک شهر ري قرار دارد و ازبناهاي تاريخي مانده از عصر سلجوقي است.*
    طغرل را سرداري دلير و پادشاهي دانا و خوش نيّت توصيف کرده اند. وي هنگام ورود به نيشابور در آغاز کار به صراحت گفت که: « ما مردمي بيابان گرد و جنگ جوييم و آداب مملکت داري و رعايت احوال مردم را نمي دانيم.» از همين رو، وي کارها را به دست وزيران کار آزموده ايراني، از جمله عميدالملک کُندُري، سپرد. بخشي ازموفقيت هاي طُغرُل حاصل وزارت هوشمندانه اين وزير با کفايت و دانشمند بود.*
    در عين حال طُغرُل، با تأکيد بر رعايت ظاهر و شعائر دين، بر بازمانده آزادانديشيها و عقل گرايي هاي پيش از خود نقطه پايان گذاشت و از آن پس زمينه اي فراهم آمد که روز به روز اختلاف هاي فرقه اي فزوني يابد و بحث هاي خشک ظاهري رونق بيشتري گيرد. طُغرُل را پادشاهي عادل و مهربان نيز توصيف کرده اند که سعي بسيار در آباداني داشت و در ساختن مساجد بزرگ و با شکوه اصرار ميورزيد.

  4. #4
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    الب ارسلان (455-465ه/1063-1072م)

    الب ارسلان سلجوقي برادرزاده طُغرُل اوّل بود. وقتي خبر مرگ عمو و جانشيني برادر کوچک خود را شنيد به دستياري ابوعلي حسن توسي معروف به خواجه نظامالملک درخراسان قيام کرد و اندکي بعد در ري به سلطنت نشست.* نخستين اقدام خواجه نظام الملک به زندان افکندن عميدالملک کُندُري، وزير با تدبير طُغرل سلجوقي بود. او را سال بعد به دستور البارسلان در زندان مَرو کشتند.
    آورده اند که کُندُري به خواجه نظامالملک پيام داد که:« تو بد سنّتي در کشتن وزيران معزول ميگذاري که از اين پس هيچ وزير ايمن نمي ماند.» به واقع، پس از آن تاريخ بسياري از وزيران در زمان جانشينان خود کشته شدند. گناه عميدالملک کندري ظاهراً حمايت از وليعهد طُغرُل، برادر کوچک الب ارسلان و در نهان رقابت خواجه نظامالملک با او بود..
    الب ارسلان از آغاز سلطنت خود به ادامه فتوحات طُغرُل اوّل پرداخت، ارمنستان، گرجستان و اَبخاز را گرفت و درجنگي برادرش را شکست داد امّا بعد او را بخشود و دوباره به حکومت کرمان گماشت. درسال 642ه/1069م،* امپراتور روم شرقي با لشکري عظيم به شهرهاي شام حمله آورد. امير شام که تا آن زمان از فاطميان مصر طرفداري ميکرد، چون آن ها را ناتوان ديد به عبّاسيان و در واقع به سلجوقيان پيوست و خطبه به نام قائم بامرالله خليفه عباسي و سلطان سلجوقي الب ارسلان خواند. درهمين زمان بود که در مکّه و مدينه نيز به نام اين دو، يعني خليفه و الب ارسلان، خطبه ميخواندند. الب ارسلان در آن سال شهر حَلب و بخشي از شام را نيز متصرّف شد.
    سال بعد، بار ديگر امپراتور رومانوس ديوجانوس براي باز پس گرفتن سرزمين هايي که از دست داده بود به ارمنستان و نواحي شرقي لشکر کشيد. بيش از دويست هزار تن سپاهي مسيحي از يونانيان، گرجيان و مردم بلغار و روس و فرانسه به آسياي صغير آمدند و درشهر مَلازگِرد بين درياچه وان و شهر اَرزِروم اردو زدند. درهمين احوال، سرداري ايراني به نام افشين به شهرهايي درآسياي صغير حمله برد آن ها را غارت کرد و ويران ساخت. سواران سلجوقي توانستند از پي او تا نزديک درياي مَرمَره، به پيش روند. پس از تمهيدات، جنگي بزرگ ميان سپاه ايران و روم درگرفت. روميان بيش از صدهزار تن بودند و الب ارسلان تنها سي هزار سپاهي به همراه داشت. اين نبرد،* که يکي ازمهم ترين جنگ هاي صليبي بود، به شکست و کشته شدن سردار روم انجاميد و غنايم بسيار از جمله صليبي بزرگ به دست مسلمانان افتاد که آن را همراه اسيران به همدان نزد خواجه نظام الملک آوردند. دراين جنگ الب ارسلان از شيوه نظامي جنگ و گريز استفاده کرد. همان شيوه اي که شاهان اشکاني نيز در بسياري از نبردهاي خود به کار مي بردند. به فرمان الب ارسلان، سواره نظام از وسط حمله کردند و دو دسته ديگر که در تپّهها پنهان شده بودند دشمن را در تيررس قرار دادند. اردوي روم چنان آشفته و درهم شد که پيش از تاريکي شب کار جنگ يک سره گرديد.
    امپراتور رومانوس ديوجانوس را گرفتار نزد الب ارسلان آوردند. او نخست سه ضربه تازيانه برسر امپراتور زد، امّا او را بخشود و در عهدنامه اي که با او بست، امپراتور بر آن شد که: يک ميليون و نيم سکّه طلا غرامت جنگي بپردازد و تا پنجاه سال سالانه سيصدوشصت هزار سکّه طلا به عنوان خراج به ايران بدهد و همه اسيران ايراني و مسلمان را در روم شرقي آزاد کند.*
    فتح مَلازگِرد آغاز تسلّط سلجوقيان برآسياي صغير است. در اين خِطّه بود که شعبه اي از سلجوقيان، به نام سلجوقيان روم، دولتي بزرگ تشکيل دادند. اين شعبه از سلجوقيان بيش از سايرخاندان ها دوام آورد و عاقبت با به قدرت رسيدن خلافت عُثماني به تدريج از ميان رفت. گسترده ترين مرزهاي پادشاهي سلجوقي، که وسعت آن را شبيه دوران هخامنشي و در بعضي نواحي فراتر از آن دانسته اند، درزمان الب ارسلان و پسرش ملک شاه سلجوقي بوده است.*
    الب ارسلان حدود نه سال پادشاهي کرد. آورده اند که يکي از سرکشان فرارود( ماوراء النهر)، به نام يوسف خوارزمي، با خنجر به او ضربه اي زد. او را دست بسته پيش الب ارسلان آوردند. يوسف دشنام دادن گرفت. البارسلان به نگهبانان گفت او را رها کنند تا خود به تير هلاکش سازد. تيرسلطان به خطا رفت، يوسف به او رسيد و با خنجر بر او زد. چهار روز بعد الب ارسلان از زخم آن درگذشت. او را در مرو به خاک سپردند.
    الب ارسلان را پادشاهي نيک سيرت و سرداري دلير و رفتار او را با امپراتور روم نمونه بزرگواري و تدبيرش دانسته اند.

  5. #5
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    جلال الدين ملکشاه سلجوقي (465-485ه/1072-1092م )

    الب ارسلان سلجوقي درهمان سال هاي نخست سلطنت، پسر خود جلال الدين ملکشاه را به وليعهدي برگزيد. پس از مرگ ناگهاني الب ارسلان در سال 465ه/1072م، ملکشاه که جواني هفده ساله بود به دستياري خواجه نظام الملک طوسي به تخت نشست. نخستين تجربه نبرد ملکشاه با عمويش قاوَرد در نزديکي همدان بود.*قاوَرد اسير شد و به توصيه خواجه نظام الملک، ملکشاه فرمان قتل او را داد. امّا حکومت کرمان را به پسر او واگذاشت که از همان زمان سلسله سلجوقيان کرمان را تأسيس کرد.
    ملکشاه به ادامه کشورگشايي هاي پدرش پرداخت و دمشق و اَنتاکيه و حَلَب را در غرب گرفت و به سواحل مديترانه رسيد. سال بعد براي سرکوبي مخالفان به فرارود(ماوراء النهر) لشکر کشيد و حدود کشور را تا مرز چين رساند. در همين سفر بود که خواجه نظام الملک، وزير ملکشاه، براي جلوه دادن وسعت قلمرو سلجوقيان، مزد کشتیرانان جيحون را به خراج اَنتاکيه حواله کرد و نمايندگان امپراتور روم را وا داشت که براي تقديم خراج سالانه بهکاشغر در مرز چين روند.
    خواجه نظام الملک پس از آرام گرفتن اوضاع دست به اقدامات مهمّ فرهنگي زد، از جمله رصدخانه اي ساخت و از دانشمندان و ستاره شناسان بزرگ، چون حکيم عمرخيّام نيشابوري و جمعی دیگر از دانشمندان خواست که تقويم شمسي را اصلاح کنند. تقويم امروز ايران که به تقويم جلالي معروف است نام خود را از سلطان جلال الدين ملکشاه سلجوقي دارد. از ديگر اقدامات خواجه، تأسيس مدارس نظاميه در بغداد و نيشابور و مرو و هرات و اصفهان بود.*
    نظام الملک پسران متعدّد و خانواده اي بزرگ و غلامان بسيار داشت. قدرت و شوکت خواجه به اطرفيان وي امکان ميداد که با پشتيباني از يکديگر بر نفوذ خويش در دستگاه حکومت بيافزايند. هريک از اطرافيان خواجه با تسلّط بر زمين هاي زراعتي وسيع و حکومت شهرهاي متعدّد، شبکه اي قدرتمند ايجاد کرده بودند. آنان از سويي با فدائيان اسماعيلي مبارزه ميکردند، که در آن زمان به فرمان حسن صبّاح در قلعه هاي دور از دسترس و مستحکم اَلَموت گرد آمده بودند، و از سوي ديگر با نزديکان سلطان در مي افتادند. ترکان خاتون، زن جلال الدين ملکشاه، که ميخواست پسر خود را وليعهد کند از خواجه نظام الملک روي گردان بود زيرا خواجه پسر ديگر سلطان را شايسته اين مقام ميدانست.
    دامنۀ اين گونه رقابت ها و کشمکش ها عاقبت به جايي رسيد که سلطان ملکشاه را از قدرت خواجه در هراس انداخت. در سفري که سلطان از پايتخت خود، اصفهان، به بغداد ميرفت و خواجه از همراهان او بود، مردي در لباس صوفيان براي تقديم نامه خود را به خواجه نظامالملک نزديک کرد و با خنجري او را از پاي درآورد.* کمتر از سه هفته پس از مرگ خواجه، که آورده اند به تحريک تاجالملک قمي و به دست يکي از فداييان اسماعيلي صورت گرفته بود، سلطان ملکشاه سي وهفت ساله نيز درگذشت. گفته شد که غلامان نظاميه يعني همان فداييان خواجه نظام الملک، ملکشاه را زهر خوراندند.
    جلال الدين ملکشاه از بزرگ ترين پادشاهان سلجوقي شمرده مي شود. در دوران سلطنت او مرزهاي دولت سلجوقي به نهايت وسعت خود رسيد و از چين تا مديترانه و از درياچه آرال و دشت قِبچاق تا خليج فارس ودرياي عُمّان وشبه جزيره عربستان درجنوب گسترده بود. ازنظر سياست و مملکت داري نيز سلطان جلال الدين را پادشاهي مدبّر و دادگستر توصيف کرده اند که به آباداني و کشاورزي و ايجاد قناتها و بندها علاقه بسيار داشت و در حفظ نظم و امنيت شهرها و راه هاي قلمرو خود فراوان کوشيد.

  6. #6
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    سلطان سَنجَر سلجوقی (511-552ه/1117-1157م)

    هنگامي که سلطان سَنجَر به سلطنت رسيد دولت پهناور سلجوقي تجزيه شده بود. وي به جاي برادرش سلطان محمّد در ماوراء النهر و خوارزم با استقلال به پادشاهي نشست و تا مدّتي هنوز به اسم بر ديگر سلجوقيان سروري داشت. وي در نواحي شرق خراسان بزرگ، پس از مطيع کردن بهرام شاه غزنوي، افغانستان و بخشي از هندوستان را گرفت و مَرو را پايتخت خود کرد.*
    سَنجَر در آغاز حکومتش به فکر برانداختن اسماعيليان بود و ميخواست براي ويران کردن قلعه اَلَموت به آن جا لشکر کشد. امّا، گفته اند که در يکي از جنگ ها، بامدادان که از خواب برخاست خنجري نزديک بستر خود ديد که نامه اي برآن بود. درنامه نوشته شده بود که: «اگر ما نسبت به تو بدگمان بوديم اين خنجر را به جاي زمين سخت در سينه تو فرو ميکرديم». ظاهراً سَنجَر پس از خواندن اين نامه از درگيري با اسماعيليه منصرف شد.
    سَنجَر در نبردي با ترکان قَراخَتايي در نزديکي سمرقند شکست خورد و سرزمين هاي شرقي، از کاشغَر در مرز چين تا بُخارا در کنار رود جيحون را از دست داد. ترکان قَراخَتايي به تحريک اَتسِز، يکي از پادشاهان خوارزم ، به سنجر حمله آورده بودند. سنجر، اَتسِز را در نزديکي قلعه هزاراسب نزديک خيوه پايتخت خوارزم شاهان شکست داد. امّا هنگامي که اَتسِز از در عذرخواهي درآمد سَنجَر او را بخشيد و به قلمرو سابقش بازگرداند.*
    از مهّمترين وقايع زمان سلطان سَنجَر سلجوقي حمله ترکانغُز يا اُغوز به خراسان است که با وحشيگري و کشتار مردم بي گناه و غارت و ويراني شهرهاي مَروْ، بَلخ، توس، نيشابور و هَرات همراه بود. غُزان، سَنجَر را اسير کردند و همراه زنش او را سه سال در اسارت نگه داشتند. تا زن سَنجَر زنده بود او از ترس اسارت همسرش به دست ترکمانان اقدام به فرار نمي کرد. امّا درسال سوم همسر او مُرد و او به همدستي چند تن از نگهبانان از زندان غُزها گريخت. حاکم تِرمِذ با کشتي او را به مَرو رساند و سَنجَر بار ديگر به تخت سلطنت نشست امّا کمتر از يک سال پس از آن بر اثر اندوه اسارت و مرگ همسرش در قوچان بيمار شد و به سال 552ه/1157م درهمان شهر درگذشت.
    حمله غُز با آن که در تاريخ ايران و خراسان رويداد تازه اي نبود امّا در زمينۀ ادب و فرهنگ فارسي آثار اندوهگين و حسرت باري گذاشت.* زيرا در اين کشتار شمار بسياري از دانشمندان و عده اي از علما و زاهدان روزگار از دم تيغ گذشتند.»

  7. #7
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    حکومت سلجوقیان

    مقدمه

    « دولت سلجوق که به وسیلۀ طغرل بیگ و برادرش چغری بیگ ترکمان به دنبال غلبۀ نهائی آنها بر مسعود غزنوی به وجود آمد،* هرچند از لحاظ نظامی بر عناصر ترک و ترکمان تکیه داشت از لحاظ ادرای و سیاسی به همان اندازۀ غزنوی جنبه ایرانی داشت و هم مثل آن سلاله وارث آیین و رسوم سامانیان در مراتع و صحاری آسیای میانه برای آنها پیش آمده بود، معلومات موثق قابل اعتمادی در دست نیست. بررسی منقولات ملک نامۀ مفقود و تحقیق در روایات ارمنی و بیزانسی قدیم هم درین باب کمک بیشتری به مورخ عرضه نمی کند.[1]با اینهمه از مقایسۀ مجموع روایات این اندازه بر می آید که طوایف وابسته به سلجوق لااقل از چند نسل قبل از عهد طغرل و چغری مسلمان بوده اند و شاید پیش از آن هم مدتی مذهب نسطوری مسیحی داشته اند. آیا در مدت ارتباط با خانان خزر،* یکچند هم تحت تأثیر آیین یا فرهنگ یهود قرار داشته اند؟ به این سؤال، جواب قطعی نمی توان داد اما قراین نشان می دهد که هیچ از گرایشات دینی هرگز اکثریت این طوایف را از راهزنی و قتل و غارت باز نمی داشته است.

    ارتباط با پادشاهان و سرکردگان ترک و تازیک در عهد سامانیان و غزنویان هم موجب آشنایی آنها با معیشتی برتر از طرز معیشت بیابانگردی و شبانکارگی نشده است و آنها مقارن ایجاد دولت خویش همچنان خوی غارتگری و بیانگردی خود را همراه داشته اند و حتی سرکردگان بزرگ آنها، مثل فاتحان مداین، کافور از نمک باز نمی شناخته اند و خورش های شهری را از آنچه در بیابان ها و خیمه های چوپانی می شناخته اند تمیز نمی داده اند. به هرحال نیم قرنی بعد از آنکه حکومت طغرل در خراسان پا گرفت قلمرو جانشینان او از جیحون تا فرات و از فارس تا شام و آناطولی را در برگرفت و بدینگونه یک سلالۀ غیرایرانی بعداز چهار قرن که از سقوط ساسانیان می گذشت حدود ایران را که به دست وی افتاده بود تقریبا به وسعت عهد ساسانیان رسانید و حتی فرهنگ ایرانی و میراث ساسانی را در سراسر آن منتشر کرد. معهذا طرز فرمانروایی آن بیشتر یادآور شیوۀ فرمانروایی اشکانیان بود: ملوک الطوایفی، مرکز گریزی و اشتغال دایم به جنگ و بیابانگردی.*

    رابطۀ آنها با خلیفه که رهبری اسمی عالم اسلام را برعهده داشت از مقولۀ ارتباط روستایی و شهری بود. از همان عهد طغرل تا پایان فرمانروایی قوم، پادشاهان سلجوق تا وقتی محتاج به تأیید خلیفه بودند، نسبت به وی اظهار فروتنی و حتی خاکساری می کردند.* وقتی از تأیید و حمایت وی بی نیاز بودند با وی دعوی همسری می کردند و احیانا برخوردهای خشونت آمیز و بیگانه وار نشان می دادند.

    خلیفۀ عباسی دردوران قدرت آنها هرچند مثل دوران آل بویه مورد تحقیر و اهانت دایم نبود یا آنگونه تعطیم و تکریم ظاهری هم که از جانب سامانیان و غزنویان در حق وی اظهار می شد مواجه نبود. در اکثر مدت این دوران خلیفۀ بغداد مثل "فرمانروای واتیکان" قدرتش محدود به قلمرو کوچک خویش و نظارت برامور شرعی بود و حتی اتابکان و خوارزمشاهیان هم آنها را فقط در همین محدوده رعایت و قابل قبول تلقی می کردند.*

    در واقع وقتی تاریخ از دوران سلجوقیان یاد می کند اتابکان، خوارزمشاهیان و حتی غزنویان لاهور و غوریان را هم به این دوران منسوب می دارد. چرا که امتداد ایام آنها در این عصر و حتی بعد ازین دوران هم چیزی بجز ادامۀ اوضاع و احوال عهد سلجوقیان نیست و اکثر عوامل مربوط به سیاست و حکومت سلجوقی تا مدتها بعد هم در احوال این سلاله باقی است و دنبالۀ دوران سلجوقیان محسوب می شود.* همانگونه که سلاطین سلجوقی خلیفه هایی مثل مُسترشد و راشد را از فکر مداخله در امور خارجی از حوزۀ امور شرع مانع می آمدند، اتابک آذربایجان شمس الدین ایلدگز سیاست را کار پادشاهان می دانست و خلیفه را تنها در امور مربوط به شرع حقور می شناخت. محمد خوارزمشاه هم در مقابل ناصر خلیفه با خشونت و اهانت رفتار می کرد و حتی در عزل او و در خاتمه دادن به خلافت عباسیان نیز ارادۀ خود را آزاد می یافت.* ملوک طوایفی رایج درین عصر هم از طریق قدرت فائقه سلطان تحت نظارت بود و چیزی که این نظارت را تقریبا تا پایان این دوران تأمین می کرد ترتیبات دیوانی بود که هرچند حکام و شاهزادگان اطراف ملوک طوایفی به آسانی به آن گردن نمی نهادند، نوعی انتظام قابل ملاحظه را در سراسر قلمرو فرمانروایان آل سلجوق برقرار می داشت. معهذا وزارت را که متعهد نظارت بر امور دیوان بود، غالبا مانع اعمال قدرت و استبداد خویش می دیدند و بارها پادشاهان سلجوقی وزیران خود را کشتند، به کشتن دادند، به دست دشمنان سپردند و مصادره و آزار کردند و این کار در حقیقت انعکاس خوی بیابانی ترکمانان بود که طالب نظم و انضباط نبودند و در مقابل میل به غارت و عشق به استبداد هیچ قید و بندی را حرمت نمی نهادند.*

    عادت به زندگی شهری و پذیرش نظم و قانون با طبعیت بدوی و بیابانی آنها سازگار نبود، و طغرل بیگ برای ایجاد یک دولت ترکمانی لازم دید که حتی برادرش چغری را هم تهدید کند و از فکر غارت خراسان باز دارد. گویی طغرل پیش خود می اندیشید با ایجاد یک حکومت رسمی می توان این طبع غارتگری را در یک مجرای قانونی انداخت و با نام قانون و حکومت آن را مشروع و مقبول ساخت.

    به هرحال این چوپان های راهزن و بیابانگرد بعد از غلبه بر مسعود، در مرو و همچنین در نیشابور خطبۀ سلطنت به نام خود خواندند، قسمتی هم از غنایم راهزنی و غارت رعایا را صرف تعمیر جاده ها، امنیت راه ها، ساختن پلها و رباط ها کردند. از آنکه بدون آنها نظارت بر احوال رعایایی که می باید بر وفق آیین حکومت غارت شوند ممکن نبود. تشریفات دربار حکومت و دستگاه دیوان هم برای تأمین این مقصود ضرورت داشت و شعردوستی و شاعرپروری جزء لازم آن محسوب می شد.* جالب آن شد که این بار فرمانروایی یک مشت ترکمان بیابانی حکومت نمونه یی شد که در رعایت آداب عدالت و در حمایت از ارکان شریعت، خیلی بیش از آنچه حکومت عزنویان، در آغاز فرمانروایی خویش مدعی اجرای آن بود توفیق حاصل کرد و شک نیست که درین مورد نظارت و تربیت وزراء که امثال عمیدالملک کندری و نظام الملک طوسی نمونۀ آنها یا لااقل سرمشق آنها بودند، تأثیر عمده و قوی داشت.»[2]

  8. #8
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    اصل و نسب سلاجقه

    « در ضمن سلطنت شهاب الدوله مسعودبن محمود غزنوی از اصل و نسب ترکمانان سلجوقی و ابتدای اعتبار یافتن ایشان در سایت تخصصی تاریخ اسلام> تاریخ ایران اسلامی> دورۀ غزنویان شرحی مذکور داشته ایم.*

    در اینجا فقط برای آنکه مطالب آینده روشنتر شود اجمالا می گوئیم که سلاجقه طایفه ای هستند از ترکمانان غز و خزر که در ایام شوکت امرای سامانی در دشتهای بحیرۀ خوارزم(آرال) و سواحل شرقی دریای آبسکون(بحر خزر) و دره های علیای سیحون و جیحون سکونت داشتند و مساکن ایشان بین بلاد اسلامی ماوراءالنهر و مساکن ترکمان شرقی قََرَلُق(خلخ) و غزان غیرمسلمان فاصله بود و سلاجقه که پیش از ریاست یافتن سلجوق نامی بخصوص نداشتند به همان علت قبول اسلام ومجاورت با ممالک سامانی گاهی در کشمکشهای بین این امرا و خانیان توران به سامانیان کمک می کردند و سامانیان به همین سبب مانع رفت و آمد ایشان به بلاد خود نمی شدند،* چنانکه یکی از رؤسای آنان که سِلجوق بن دقاق نام داشت در اواخر عهد سامانی قبیلۀ خود را برداشته به شهر جند از بلاد کنار سیحون در درۀ علیای این شط آورد و در آنجا مقیم شد.

    بعداز مرگ سلجوق، پسرش میکائیل با ترکمانان قبیلۀ پدری با کفار مجاور جند به جهاد پرداخت ولی در این مجاهدات به قتل رسید و از او سه پسر ماند یَبغُو یا جَبغو[3] و جغری و طُغرل.

    این سه پس از مرگ پدر قبیلۀ خود را که از عهد سلجوقی به سلاجقه معروف شده بودند، از ناحیۀ جند کوچ داده عازم حدود بخارا پایتخت سامانیان شدند و در بیست فرسنگی آن شهر اقامت گزیدند اما سامانیان که از همسایگی طایفه ای به این قدرت و کثرت عدد وحشت داشتند، بزودی ایشان را از آنجا راندند و سلاجقه به پناه بغراخان افراسیابی به توران رفتند.*

    بغراخان از راه احتیاط، پسر ارشد میکائیل بن سلجوق یعنی طغرل را محبوس ساخت اما جغری به نجات برادر توفیق یافت و این سه پسر میکائیل سلاحقه را از توران به قریۀ نور از قرای نزدیک بخارا آورد و این مقارن ایامی بود که ایلک خان افراسیابی بر پایتخت سامانیان دست یافت و آن سلسله را برانداخت.*

    سلاجقه بزودی صاحب شوکت و اعتباری قابل اعتنا شدند و بتدریج عدد و اهمیت ایشان تا آنجا بالا گرفت که با وجود اقتدارسلطان عظیم الشأنی نظیر محمود غزنوی این طایفه دائما ارتباطات او را با خانیان ترکستان مورد تهدید قرار می دادند و راه سفرای او را که بین ایران و توران رفت و آمد داشتند می زدند.

    در حدود سال 416 فتنۀ ترکمانان سلجوقی در ماوراءالنهر اسباب زحمت کلی شد، مخصوصا ازایشان جماعتی که ریاستشان با ارسلان بن سلجوق برادر میکائیل و عموی یبغو و جغری و طغرل بود و در ریگزار مجاور بخارا اقامت داشتتند سربه فساد برداشتند.* سلطان محمود بعدها ارسلان را گرفت و به بلاد هند به حبس فرستاد و جمعی نیز از طایفۀ او را کشت لیکن قسمت بسیاری از ایشان به خراسان گریختند و به قتل و غارت پرداختند و چون لشکریان غزنوی به تعقیب ایشان آمدند به اصفهان رو کردند و جمعی نیز به آذربایجان رفتند و با این حال باز جمع کثیری از سلاجقه مخصوصا اصحاب پسران میکائیل در خراسان ماندند.

    لشکرکشیهای ارسلان جاذب و سلطان محمود موفق به برافکندن سلاجقه از آشیانه های مستحکمی که این قوم در اطراف جَبل بَلخان[4] داشتند، نیامد واز همین پناهگاهها بود که سلجوقیان در تمام مدت سلطنت سلطان مسعود به بلاد خراسان و جوزجانان و طخارستان دست اندازی می کردند.*

    اتباع ارسلان بن سلجوق، به نام غُزان عراقی در عراق و بلاد مغرب و شمال غربی ایران متفرق شدند و به تشکیل دولت و سلسله ای قادر نیامدند لیکن اصحاب پسران میکائیل که سلاجقۀ اصلی نیز همانند ایشانند پس از شکست دادن سباشی حاجب بزرگ مسعود و فتح دندانقان که بر برافتادن دولت غزنویان از ایران منتهی گردید اساس دولت بزرگی را ریختند که از بسیاری جهات برای آن در "تاریخ اسلام" نظیری نیست و از عهد انقراض ساسانیان تا زمان تشکیل دولت سلجوقی در آسیای غربی سلطنتی به این وسعت و عظمت و اتحاد اداره و مرکزیت تأسیس نیافته است.»[5]

  9. #9
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    2- عضدالدوله محمد الب ارسلان بن جعفری(455-465)

    « بعداز طغرل برادرزاده اش الب ارسلان پسر جغری بیگ(وفات 452) به فرمانروایی نشست.

    الب ارسلان، بعداز دفع مدعیان خانگی، آهنگ غزو و جهاد کرد. در بلاد گرجستان و ارمن کرّ و فری کرد. چندی بعد در ملازگرد(مناذکرت) واقع در ارمنستان لشکر بیزانس را در ذی القعده 463 مغلوب نمود. رومانوس دیوجانس قیصر بیزانس را اسیر کرد.* دو سال بعد با دویست هزار سوار از جیحون گذشت و آهنگ تسخیر سمرقند کرد اما بین راه در قلعه یی به نام برزم - به قولی فربر- به دست یوسف نام کوتوال قلعه در ربیع الاول 465 کشته شد و در مرو در مقبرۀ پدرش مدفون شد.»[8]

    « دستیار و وزیر نامی الب ارسلان ابوعلی حسن بن علی بن اسحاق طوسی یعنی خواجه نظام الملک بود.

    همزمان با ورود الب ارسلان و نظام الملک در آخر محرم 456به ری، عمیدالملک به عذر خواهی به خدمت خواجه نظام الملک آمد و پانصد دینار به عنوان پیشکش تقدیم نمود و چون از حضور سلطان و وزیر بیرون رفت، اکثر سپاهیان دررکاب او به حرکت آمدند.* سلطان و وزیر از این مسأله اندیشناک شدند و الب ارسلان ظاهرا به سعایت خواجه امر داد تا عمیدالملک را دستگیر ساختند و به مرورود فرستادند و او قریب یک سال در آن شهر در زندان بود تا آنکه در ذی الحجه سال 456 به دستور سلطان و وزیر آن دستوَر فاضل را کشتند و سر او را به کرمان پیش خواجه نظام الملک فرستادند.»[9]

  10. #10
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    3- جلال الدین ابوالفتح حسن ملکشاه(465-485)

    « الب ارسلان شش پسر داشت: ملکشاه که بنا بر وصیت و تعیین پدر به مقام او رسید، ایاز و تَکِش و بُوری بَرس و تُتُش و ارسلان اَرغو که هرکدام سهمی از مملکت پدری داشتند.»[10]*

    « ملکشاه در همان آغاز جلوس با مخالفت عمّ خود قاورد حاکم کرمان مواجه شد اما در جنگی که بین آنها در نزدیک کرج روی داد وی را مغلوب و سپس مقتول کرد. بعداز آن به فرّ رأی وزیر معروف خویش، خواجه نظام الملک، به توسعۀ قلمرو خود پرداخت. به وسیلۀ امرای خویش دمشق و انطاکیه و حلب را به تصرف آورد. به سال 480 در بغداد دختر خویش را به خلیفه المقتدی تزویج کرد با تشریفات بسیار . چندی بعد به دعوت فقهای ماوراءالنهر به سمرقند تاخت. خاقان احمد خان، فرمانروای آنجا را تنبیه و به رعایت رعیت الزام کرد.*

    خود او بیشتر اوقاتش را به لهو و شکار می گذرانید و تدبیر امور را به دست وزیر خویش نظام الملک سپرده بود. با این حال برای آگهی از احوال رعیت غالبا در اکناف مملکت به مسافرت اشتغال داشت. به آبادانی بلاد و امنیت راه ها توجه خاص می ورزید. در اکثر جاده ها، پلها و رباطها بنا کرد.

    خلیفه لقب یمین امیرالمؤمنین و قسیم امیرالمؤمنین بدو داد. تقویم جلالی به الزام یا تشویق او به وجود آمد. به شعر وادب علاقه داشت. درنوشته های شخصی هم گه گاه ابیات و اشعار فارسی نقل می کرد. غالبا در اصفهان و گاه در نیشابور به سر می برد.*

    در نگهداشت شعرا خیلی پیش از پادشاهان قبل از خود- الب ارسلان و طغرل- اهتمام کرد. معزی مداح و شاعر معروف دربار او تخلص خود را از یک لقب او، معزالدنیا والدین، گرفت.

    در اواخر سلطنت از قدرت و سلطۀ نظام الملک ملال خاطر یافت. ازین رو وقتی خواجه در راه اصفهان به بغداد، در حدود سهنه(صحنه) و به قولی در بروجرد به دست ابوطاهر نام،* یک تن از فداییان اسماعیلیه، در رمضان 458 کشته شد که ملکشاه از فقدان او اظهار تأثر نکرد. اما چند هفته بعد خود او- ملکشاه - هم در پایان یک شکار بیمار شد و ناگهان درگذشت.»[11]

    « بعداز قتل خواجه، ملکشاه تاج الملک را به سمت وزارت خود منصوب کرد.*

    او به هر جهت بزرگترین سلاطین سلجوقی است و دولت سلجوقیان در عهد او به منتهای وسعت و عظمت خود رسیده چه از حد چین تا مدیترانه و از شمال بحیرۀ خوارزم و دشت قبچاق تا ماورای یمن به نام او خطبه می خواندند و امپراتور روم شرقی و امرای عیسوی گرجستان و ابخاز به او خراج و جزیه می داده واصفهان درعهد او و خواجه نظام الملک از مهمترین بلاد دنیا و یکی از آبادترین آنها بوده و این پادشاه و وزیر و عمال دیگر سلجوقی در آن شهر ابنیۀ بزرگی ساخته بودند که هنوز آثار یک عده از آنها برجاست. *

    رونق عمدۀ سلطنت ملکشاه که خود نیز پادشاهی کافی و دیندارو عادل بود تا حدی مدیون کفایت خواجه و پسران اوست لیکن سلطان غیراز ایشان وزراء و عمال دیوانی دیگری نیز داشته که اکثرمردمی کاردان و و کافی بوده اند و در زیر دست خواجه کار می کرده اند.* مشهورترین ایشان یکی کمال الدوله ابوالرضا فضل الله بن محمد زوزنی است که تا سال479 سمت ریاست دیوان انشاء واشراف را داشته و پسر هنرمندش سیدالرؤسا ابوالمحاسن محمد معین الملک دراین شغل از او نیابت می کرده. در سال 476 سلطان کمال الدوله و سیداالرؤسا را معزول کرد و پس از سپردن آن مقام به یکی دو تن دیگر از منشیان آن را به تاج الملک فارسی سپرد و تاج الملک تا قتل خواجه در این سمت باقی بود.*

    دیگر از وزاری نامی ملکشاه، شرف الملک ابوسعد محمدبن منصور خوارزمی است که سمت ریاست دیوان استیفا را داشته و ابوالفضل محمد مجدالملک قمی از او نیابت می کرده و این مجدالملک بعدها مقام شرف الملک منصوب شده به طوری که در اواخر ایام ملکشاه عمدۀ کارها به دست تاج الملک و مجدالملک و سدیدالملک عارض که هرسه مخالف و مدعی خاندان نظام الملک بودند می گذشت و همین بر روی کار آمدن این جماعت به جای امثال کمال الدوله و شرف الملک و نظام الملک نیز یکی از اسباب بروز تزلزل و خرابی در کارهای دولتی گردید.*

    از کارهای مشهور ملکشاه اقدام به اصلاح تقویم و بستن زیجی است در اصفهان به سال 467 که در آن حکیم و شاعر عالیقدر ابوالفتح عمربن ابراهیم خیام نیشابوری نیز شرکت داشته و این تقویم همان است که به تقویم جلالی شهرت یافته.»[12] *

  11. #11
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    4- رکن الدین ابوالمظفر برکیارق(485-498)

    « بعداز ملکشاه سلطنت به پسرش برکیارق رسید. تلاش نامادریش ترکان خاتون که می خواست محمود فرزند خردسال خود را به جای او بر تخت بنشاند پیش نرفت. مخالفت عمش تتش بن الب ارسلان یکچند سلطنت او را متزلزل و او را فراری کرد اما چندی بعد، طی یک زد و خورد در صفر488 نزدیک ری تتش را مغلوب و مقتول کرد. سلطنت خود را مدیون حمایت و تدبیر پسران خواجه نظام الملک بود، اما چون نتوانست با آنها سازگاری کند بعضی از آنها را از خود رنجاند. مؤید الملک پسر خواجه از او رنجید به گنجه نزد محمد پسر دیگر ملکشاه رفت و او را به مخالفت وی برانگیخت. بین دو برادر در طی سه سال پنج جنگ روی داد عاقبت کار در سال 496 به صلح انجامید. درین صلح مقرر شد آذربایجان واران و ارمنستان از آن محمد باشد و عراق و اصفهان و جبال تحت فرمان برکیارق باشد و بدینگونه قلمرو سلاجقه تجزیه شد. معهذا سلطنت او چندان طولانی نشد. در اواخر کار، در حالی که از عمرش به زحمت بیست و هفت سال می گذشت و بیش از دوازده سال سلطنت نکرده بود در راه بغداد به شدت بیمار شد. از جوانی به بیماری سل مبتلا بودو درین هنگام شدت بیماری او را در بین راه به توقف در بروجدر وادار کرد. همانجا هم بعداز چهل روز توقف در ربیع الاخر 498 وفات یافت.

    پسر چهار ساله اش را که ملکشاه بن برکیارق نام داشت و بعد از او عنوان سلطنت یافت عمّش محمد بن ملکشاه برکنار کرد.»[13]*

  12. #12
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    تجزیۀ دولت سلجوقی

    « با اینکه برکیارق رسما جانشین ملکشاه و الب ارسلان بود، لیکن جز بلاد جبل و اصفهان و عراق عرب بر قسمتی دیگر از ممالک وسیعۀ سلجوقی مستقیما حکم نداشت و سایر نواحی اگر هم بظاهر از سلطان اطاعت می کردند، فقط اسمی بود و در حقیقت مستقل بودند. شام را پسر تاج الدوله تتش اداره می کرد و بلاد روم را فرزندان سلیمان بن قتلمش و کرمان را اولاد قاورد.* دیار بکر در سال 495 و ارمنستان در 493 به توسط اتابکان و امرای سلجوقی از حوزۀ اقتدار او به در رفت، ممالک شمال سفید رود گیلان را را برادرش غیاث الدین محمد و ایران شرقی و ماوراءالنهر را هم برادر دیگرش سنجر تحت امر خود داشتند مخصوصا محمد و سنجر که هرکدام خود را در قلمرو خویش پادشاه مطلق العنان می دانستند، چندان به شأن برکیارق اعتنائی نمی کردند و این کیفیت در حقیقت دولت عظیم سلاجقه را تجزیه کرد و دیگر هیچ گاه آن صورت اتحادی را که در عهد طغرل و الب ارسلان و ملکشاه داشت به خود ندید مگر اندک زمانی در ایام سلطنت سلطان سنجر.»14

  13. #13
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    5- غیاث الدین ابوشجاع محمد(498-511)

    « محمد بن ملکشاه که بعد از برادر داعیۀ سلطنت یافت قلمرو او را هم به متصرفات خود کرد(498) و خود را سلطان محمد خواند.* برادر دیگر خود احمد سنجر را که با او از یک مادر بود از جانب خویش حکومت خراسان داد و در واقع حکومت آن کودک یازده ساله را در خراسان (از490) تأیید و تثبیت نمود. وی فتنۀ اسماعیلیه را در شاهدژ اصفهان فرو نشاند. چندی بعد هم به محاصرۀ الموت پرداخت اما بدون اخذ نتیجه یی به سال 503 دست از آن برداشت. در اواخر عمر لشکر به شام برد و با صلیبی های فرنگ جنگ کرد اما شکست خورد و در سال 509 به اصفهان بازگشت. دو سال بعد، در سن 37 سالگی در ذی الحجه 511 وفات یافت.*

    وی فرمانروایی شجاع و عادل و مدبر بود. ابن خلکان او را مرد پادشاهان سلجوقی می خواند: رجل ملوک سلاجقه.»[15]

  14. #14
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    6- سلطان معزالدین ابوالحارث احمد سنجر(511-552)

    « بعداز مرگ محمد ملکشاه، سلطنت سلاجقه به برادرش سنجررسید(511) اما قلمرو خود او در آذربایجان و عراق به پسرش محمود بن محمد رسید و او با وجود سرکشی در برابر سنجر در مقابل وی تسلیم شد و سنجر امارت آن نواحی را به او واگذاشت.*

    سنجر، چنانکه ابن خلکان خاطر نشان می کند در شهر سنجار، در نواحی موصل به دنیا آمده بود و او را به همین سبب سنجر خوانده بودند . وی هنگام وفات پدر هفت ساله و به قولی شش ساله بود، اما برکیارق چهارسالی بعداز جلوس به سلطنت، حکومت خراسان را به نام او کرد(490) و سلطان محمد هم که با وی از یک مادر بود این حکومت را تأیید کرد.* بعداز سلطان محمد، سنجر درخراسان داعیۀ استقلال یافت و خود را به القاب پدرش ملکشاه معزالدنیا و الدین خواند.

    برادرزاده اش محمودبن محمد را که مایل نبود استقلال وی را بپذیرد به سال 513 در نزدیک ساوه مغلوب کرد اما او را بخشود و ولایت عراق را که قلمرو پدرش سلطان محمد بود بدو مسلم داشت حتی ولیعهدی خویش را نیز بدو داد.*

    وی طی چند لشکرکشی تفوق خود را بر بهرامشاه پادشاه غزنه، علاءالدین جهانسوز پادشاه غور، و احمدخان پادشاه ماوراءالنهر تحمیل کرد. در لشکرکشی به سمرقند با گورخان ختایی درگیر شد و در قطوان از وی شکست خورد و به خراسان گریخت(536) اما چندی بعد با طغیان اتسز خوارزمشاه مواجه شد که بارها با او جنگید و بارها او را مغلوب ساخت.*

    در اواخر عمر با فتنۀ غز مواجه شد و در جنگی که با آنها کرد مغلوب شد وبا زوجه خود ترکان خود در سال 548 به اسارت آنها افتاد. خراساه به دست غز عرضۀ قتل و غارت گشت و سنجر سه سال در اسارت آنها باقی ماند و درین مدت آنها به نام وی فرمان می راندند. بالاخره، بعداز مرگ ترکان با رهایی ازین اسارت به مرو بازگشت و دوباره به سلطنت نشست اما برای دفع غز مهلت نیافت. چندی بعد هم از شدت اندوه در ربیع الاول 552 وفات یافت.

    سنجر فرمانروایی کامکار بود با آنکه ثروت بسیار داشت لباس ساده می پوشید اما در مال بخشی و عشرت جویی افراط می کرد.* علاقه به شعر و ادب دربار او را در مرو یادآور دربار محمود غزنوی در غزنه کرد. در بین شاعران دربارش معزی، انوری، عبدالواسع جبلی و ادیب صابر در شعر فارسی خوش درخشیدند و نام وآوازۀ او را جاودانه کردند.

    خراسان بعداز او، به اندک مدت از دست سلجوقیان خارج شد و اولاد سلطان محمد، که سلاجقه عراق خواند شدند، هرگز موفق به استرداد آن از دست مدعیان نشدند. با مرگ سنجر سلطنت سلجوقیان را به قول مؤلف تاریخ گزیده دیگر "رنگ و بویی نماند".* دستخوش منازعات امرای سنجر، و میدان رقابت شاه مازندران، امرای غور و خوارزمشاه شد و سرانجام به دست خوارزمشاهیان افتاد.

    سلجوقیان عراق هم تا مدتی که سنجر حیات داشت اکثراوقاتشان در اختلافات داخلی با یکدیگر و گاه دراظهار طغیان بیفایده و شکننده یی در مقابل قدرت فائقه سنجر صرف شد. گه گاه نیز در مقابل تهدیدهای اسماعیلیه دست به اقدامات پراکنده یی زدند که دنبال نشد و حاصل آن اقدامات ادامۀ "ترورها"ی آنها و رواج شایعۀ شکست ناپذیریشان شد.* در مرزهای اران و ارمنستان هم چند باربا قوای گرجی ها و ابخازیان جنگیدند که البته آنها را از فکر تجاوز به قلمروایشان مانع آمد[16].»[17]

  15. #15
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    7- مغیث الدین ابوالقاسم محمود بن محمد(511-525)

    « چون از میراث ملکشاه، بغداد و عراق هم به آنها تعلق داشت با خلیفه که برای رهایی از نفوذ آنها در بغداد دایم تحریکات می کرد مجبور به درگیری شدند.* محمود بن ملکشاه که داماد سنجر هم بود و با وجود سرکشی از جانب او نیز حمایت می شد فقط چهارده سال سلطنت کرد اما هر روز قلمرو قدرتش محدودتر شد. او پس از 12سال و ده ماه سلطنت در تاریخ شوال 525 درهمدان پایتخت خود مُرد.»[18]

    « او وقتی که ازدست عم خویش سلطان سنجر در ساوه مغلوب شده بود و به اصفهان آمد به دستور عمش وزارت خود را به صاحب دیوان اشراف پدر خود یعنی کمال الملک علی بن احمد سِمیرمُی که کفایت و فضلی بکمال داشت و وسیلۀ آوردن محمود پس از شکست به خدمت سنجر شده بود واگذاشت. قوام الملک ابوالقاسم درگزینی رئیس دیوان طغرا و انشاء شد و شمس الملک بن خواجه نظام الملک مستوفی کل مملکت.*

    از دیگر وزاری او می توان شاعر معروف،* مؤید الدین ابواسماعیل حسین بن علی طغرائی اصفهانی را نام برد. و همچنین مورخ و منشی بزرگوار شرف الدین انوشروان بن خالد کاشانی که او بعداز به حبس انداختن قوام الملک درگزینی - وزیر دسیسه کار محمود- به این سمت منصوب شد.»[19]

  16. #16
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    8- غیاث الدین داوودبن محمود(شوال525-جمادی الاخری 526)
    و
    9- رکن الدین ابوطالب طغرل بن محمد(جمادی الاخری 526- محرم 529)

    « بعداز فوت محمود، وزیرش ابوالقاسم درگزینی پسر او داوود را با لقب غیاث الدین به سلطنت برداشت ولی چون مردم همدان بر وزیر شوریدند،* اموال خود را برگرفت و به ری که جزء قلمرو سلطان بود آمد و داوود در ذی القعده همین سال به زنجان رفت.

    عم او مسعود پس از شنیدن فوت برادر به تبریز شتافت و آنجا را در تصرف گرفت. داوود به جنگ مسعود آمد و تبریز را در آخر محرم 526 محاصره نمود و اگرچه عم و برادرزاه صلح کردند لیکن مسعود خود را به همدان رساند و از آنجا نمایندگانی پیش مسترشد خلیفه به بغداد فرستاد واز او خواست که خطبۀ سلطنت را به نام او جاری سازد و داوود نیز همین تقاضا را داشت. خلیفه به هردو پیغام داد که حکم دراین باب با سلطان سنجر است و به نام هر که او بگوید،* آداب جاری خواهد شد و درحالی که بین مسعود و داوود این نزاع باقی بود، برادر مسعود پسر دیگر سلطان یعنی سلجوق شاه والی فارس به بغداد آمد و در دارالخلافه مقام گزید و خلیفه از او احترام و پذیرائی شایان نمود.

    مسعود به کمک اتابک موصل، لشکر به بغداد کشید و با برادر خود سلجوق شاه و مسترشد به جنگ پرداخت. سلجوق شاه اتابک موصل را شکست داد و چون در این تاریخ خبر حرکت سلطان سنجر به قصد عراق رسید،* مسعود خلیفه را از وصول سنجر ترساند و مسترشد حاضرشد که خطبه را به نام مسعود جاری کند و سلجوق شاه را ولیعهد او قرار دهد.

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •