نمایش نتایج: از شماره 1 تا 13 , از مجموع 13

موضوع: تاريخ و فلسفه تاريخ

  1. #1
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    تاريخ و فلسفه تاريخ

    تاريخ و فلسفه تاريخ (1)

    بركلى ادينس و...
    ترجمه: نصر الله صالحى(2)

    نوشتار حاضر به سبك و سياق مدخل هاى دايره المعارف ها به نحو مختصر اما مفيد و جامع به سه مقوله تاريخ, روش شناسى و فلسفه تاريخ پرداخته است. بخش اول به گرايش هاى مختلف در علم تاريخ, ارتباط تاريخ با علوم اجتماعى و انسانى, تإثير جنگها و انقلاب ها در پيدايش نسل جديدى از مورخان, هدف و انگيزه مورخ از تاريخ نگارى و وظايف مورخان در امر خطير تاريخ نگارى و... اختصاص دارد.
    مولفان درمبحث بعدى ضمن اشاره به شروط لازم در بهره گيرى از منابع به ويژه عنايت به نقد درونى و نقد بيرونى منابع, بر ضرورت روشمند بودن مطالعات تاريخى تإكيد ورزيده اند و سپس به مسإله عينيت تاريخى پرداخته و در نهايت به اين سوال پاسخ داده اند كه آيا مى توان تاريخ نهايى يك دوره را نوشت يا نه ؟
    در سومين و آخرين بخش مقاله مبحث فلسفه تاريخ و به تعبير دقيق تر به چهار نحله فلسفه نظرى تاريخ يعنى نحله هاى پوزيتيويستى, ايده آليستى, ماركسيستى و تاريخى گرى يا مكتب اصالت تاريخ پرداخته شده است و در نهايت مقاله با پرداختن به علت پيدايش فلسفه علم تاريخ از اواسط قرن نوزدهم ميلادى خاتمه مى يابد.

  2. #2
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    مقدمه:
    تاريخ عبارت است از حوادث و تجارب گذشته بشر. به عبارت دقيق تر, تاريخ در حكم حافظه اى است كه حوادث و تجارب گذشته بشر تا حد زيادى به واسطه آثار مكتوب در آن, حفظ شده است. تاريخ در معناى معمول و متداول, به حاصل كار مورخانى اطلاق مى شود كه در صددند با اتكا بر آثار مكتوب اصيل يا ((منابع)), جريان وقايع و رويدادها را در قالب گزارش هاى روايى بازسازى كنند. به كمك آثار مكتوب مى توان دوران تاريخى را از ادوار پيش از تاريخ متمايز ساخت. فهم و شناخت دوران پيش از تاريخ تنها از راه تحقيقات باستان شناسى امكان پذير است .
    موضوع اصلى مورد مطالعه تاريخsubject-matter) ) گذشته اى است كه داراى اهميت باشد, در اين معنا مى توان افعال و اعمال افراد ونهادهايى كه بر تجربه[ بشر] و سير تحول تمام جوامع تإثير گذاشته اند را واجد اهميت تلقى كرد. تاريخ در مفهوم سنتى عمده معطوف به اقدامات حكومت ها, فرمانروايان و جنگ وستيز ميان آنهابوده است; يعنى تاريخ سياسى و ديپلماتيك. در يكصدسال گذشته, حوزه و دامنه علايق تاريخ گسترش يافته و تاريخ, افكار و عقايد و الگوها وتمايلات موجود در حيات اجتماعى واقتصادى كه به طور كامل بر جامعه تإثير مى گذارند يا آن رامتمايز مى كنند را نيز شامل شده است.
    تاريخ به طور متعارف و معمول, از ديدگاه كشورى معين يا تمدنى خاص نوشته شده ومطالعه مى گردد. اصطلاح ((تاريخ جهانى)) عمده به تمدن اروپايى يا غربى اطلاق مى شده است; تمدنى كه پيشينه آن از شرق نزديك باستان آغاز و تا دوران استيلاى واقعى بر جهان, در دوران جديد, ادامه مى يابد. افول قدرت هاى اروپايى درميانه قرن بيستم وظهور دولت هاى جديد در آسيا و آفريقا توجه غربيان را هر چه بيش تر به سابقه و پيشينه تاريخ تمدن هاى ديگر جلب كرده است.
    به طور معمول, مطالعات وتحقيقات تاريخى درباره يك تمدن يايك كشور ويا يك منطقه خاص, از لحاظ زمانى در قالب قرون ((باستان)), ((وسطى)), ((جديدمتقدمearly modern)((), ((جديد)) (با تفكيك به دوره هاى كوچك تر), و از لحاظ مو ضوع پژو هش در قالب[ تاريخ] سياسى, ديپلماسى,اقتصادى, اجتماعى,فرهنگى و فكرى انجام مى شود.
    تاريخ پژوهى را يا در زمره شاخه اى از علوم انسانى يا به عنوان شعبه اى از علوم اجتماعى در نظر مى گرفته اند. اما در حقيقت, تاريخ از لحاظ روش وموضوع تحقيق به هر دو رشته فوق تعلق دارد. تاريخ اگر به عنوان شعبه اى از علوم اجتماعى در نظر گرفته شود باتمام مقولات متنوع تجارب بشرى سرو كار پيدا مى كند; مقولاتى كه هر يك در واقع به گونه اى مجزا در حوزه علوم سياسى, اقتصادى, جامعه شناسى و مردم شناسى مورد بحث و بررسى قرار مى گيرند. از اين نظر تاريخ داراى سه مشخصه بارز است:
    تاكيد بر بعد كرونولوژيك[ حوادث] ,[ وجود] رابطه متقابل ميان جنبه هاى مختلف تجارب اجتماعى,[ البته] با تا كيد بر تبيين هاى چند عاملى و توجه و اعتناى ويژه به حوادث و رويدادهاى خاص و واحد; يعنى تك تك افراد ونهادهايى كه داراى اهميت اجتماعى بوده اند.
    [علم] تاريخ براى محرز ساختن سلسله حقايق عينى درباره انسان و جامعه[مى بايست از] معيارهاى علوم اجتماعى تبعيت كند, در عين حال تحليل و تفسيرى كه مورخان[از گذشته]ارائه مى كنند, متضمن نوعى درك شهودى و تصورى است, از اين رو كار آنان تا حد زيادى هم سنگ هنر دانسته شده است. روايت تاريخى نوعى از ادبيات است.
    افزون بر آن بخش اعظم مضمون مطالعات تاريخى, به ناچار با حوادث و تجارب انسانى كه با فعاليت هاى فكرى و فرهنگى سروكار دارد, ربط پيدا مى كند. مطالعات و تحقيقات تاريخى با اهداف و مقاصد مختلفى از جمله[ارضاى]كنجكاوى صرف و[كسب]آگاهى انجام مى گيرد كه اين امر به نوبه خود زمينه و شالوده هر نوع فعاليت علمى است. مطالعه و تحقيق در تاريخ اغلب به منظور كسب ((عبرت هايى)) است كه مى بايست از تاريخ گرفت, اگر چه به سادگى نمى توان بر كارآيى تجارب گذشته[ بشرى] در شرايط و موقعيت هاى جديد عصر حاضر صحه گذاشت. تقريبا در همه جا تعليم تاريخ به دانشآموزان مدارس با هدف القاى فضايل مدنى و شهروندى و ايجاد حس ميهن دوستى قرين است. اين كاربرد تاريخ در حكومت هاى ديكتاتورى صراحتا جنبه تبليغى مى يابد; يعنى مطابق با خواست ها و اميال حكومت تلاش مى شود تا گذشته به گونه اى تعمدى نامطلوب وانمود گردد. نگرش ها و طرز تلقى هاى [متفاوت] از تاريخ - نگرش توإم با غرور, يا شرم سارى ويا نگرش غرض آلود, ـ مى تواند نقش عمده اى در خط مشى سياسى ملل و يا در نوع روابط ميان آن ها ايفا كند. براى نمونه, بعد از حوادث فجيع و سخت نظير جنگ ها و انقلاب ها طبقه اى از مورخان شكل مى گيرد كه تلاش مى كنند به گونه اى ((تجديد نظر طلبانه)) حوادث و رويدادها را در پرتو واقع بينى هرچه بيش تر مورد فهم و ارزيابى مجدد قرار دهند.
    تاريخ از نظر تنوع تجارب انسانى و ماهيت تمدن و نيز براى كسب دانش به منظور فايق آمدن بر مسايل پيچيده تحقيقى سهمى اساسى و اجتناب ناپذير در تجربه آموزشى افراد دارد. تاريخ براى ديگر شاخه هاى علوم اجتماعى و براى سياست مداران به نحوى آشكار اطلاعات و داده هاى قابل ملا حظه و نيز تجاربى را فراهم مى كند كه به دست آوردن آن ها درعصر حاضر ناممكن است.
    يك خطاى رايج و عام در استفاده از تاريخ آن است كه تصور مى شود كه آينده بنابر ((قوانين)) مسلم تاريخ به طور تام از پيش معين و مقدر شده است. تاريخ خود مبين آن است كه حوادث و تجارب انسانى تا حد بسيار زيادى تابع اتفاق و انتخاب بوده و به همين دليل آينده به طور كامل قابل پيش بينى نيست. اما تاريخ مى تواند اساس و ريشه بسيارى از مسايل عصر حاضر راتبيين كند وبه سياست مداران عواقب احتمالى [تصميمات]گرفته شده توسط آن ها را نشان دهد.
    تحقيق و پژوهش با استناد به ((منابع اصيل ودست اول)) نظير: يادداشت ها و اسناد موجود در بايگانى ها, گزارش ها وخاطرات شاهدان عينى, يادداشت هاى روزانه و نامه ها, روزنامه ها و ديگر كتاب ها و نشريات معاصر صورت مى گيرد. مورخ مى بايست مواد و مصالحى را كه در اختيار دارد در قالب موضوع تحقيقى خود به گونه اى طبقه بندى كند كه بتواند با بررسى دقيق و همه جانبه آن ها سير حوادث و رويدادها رابنا به درجه اهميت شان به نحوى سامان دهد كه در مرحله تإليف, روايتى معقول و معنادار بيافريند. حاصل كار يك پژوهش تاريخى كه مستقيما با اتكا به ((منابع دست اول)) صورت مى گيرد معمولا در شكل مقاله هاى علمى, وتك نگارىها يا كتاب هاى تخصصى وبه تعبيرى, به شكل ((مطالعات تاريخى يا مراجع دست دوم)) نمود خواهد يافت. سرانجام اين كه ممكن است[تنظيم وتدوين] اطلاعات و آگاهى هاى تاريخى بنابه فوايدى كه براى خوانندگان دارند در شكل كتاب هاى درسى, مقالات دايره المعارف, يا گزارش هاى عامه پسند و به تعبيرى ((مراجع دست سوم)) نمود يابند. مورخين براى اين كه بتوانند از خلال منابع به نزديكترين برآورد ممكن از حقايق واقعىactual truth) ) مربوط به گذشته دست يابند, مى بايست در تمام مراحل كار تحقيقى با قوه انتقادى و قضاوت عينى عمل كنند. مورخين مى بايست مراقب خطاى ناشى از پيش داورى ونيز متوجه [احتمال] نقصان منابع تحقيق خود باشند. هم چنين, مورخين بايد تعصبات ملى يا ميهن پرستى خود را كنار بگذارند. درنهايت بايد گفت كه مورخين نمى توانند كاملا بى طرف باشند زيرا آن ها قادر به چشم پوشى از ارزش هاى اخلاقى خاص خود نيستند, و نيز اين كه مسئله ها و فرضيه هايى را كه مورخان در عمل مطرح مى سازند ضرورتا منعكس كننده شرايط زمانى است كه تحقيق تاريخى درآن زمان انجام مى گيرد. در هر عصرى مسايل و رويكردهاى جديدى براى تحقيق در تاريخ پديد مىآيد و از اين روست كه هرگز تاريخ نهايى هيچ موضوع و مبحثى نوشته نخواهد شد.

  3. #3
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    روش شناسى:
    تحقيق در تاريخ و تإليف آثار مستلزم كسب توانايى ها و قابليت هاى فكرى منحصر به فردى است. مورخ مى بايست براى نيل به حقيقت از تجربه و تحليل به عنوان ابزارى موثر در كندوكاو در منابع ونيز از قدرت تركيب و تلفيق (سنتز) براى در كنار هم قرار دادن (آگاهى هاى موجود در منابع) بهره جويد تاروايتى معقول و معنادار بيافريند.
    مورخ به عنوان يك عالم مى بايست ذهنى انتقادى داشته باشد و نيز ارزش و جايگاه منابع و طرق بهره بردن از آن ها را آموخته باشد. مورخ به عنوان يك هنرمند نيازمند كسب توانايى هاى ادبى وقدرت تخيل وتصور براى درك و دريافت روابط و مناسبات پيچيده و گسترده[ موجود در تاريخ] است. مورخان بزرگ افراد بسيار متبحرى بودند كه مى توانستند از دانش خود در جهت[ مطالعه] بسترها, امورتطبيقى, ودرك پيچيدگى ها و ارتباط درونى اطلاعات ديگر رشته ها, استفاده نمايند.

  4. #4
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    چگونگى بهره گيرى از منابع:
    پيش از آنكه داده هاى برگرفته از منابع در تدوين يك اثر تاريخى به كار برده شوند, بايد با انديشه و تفكر به دقت آن ها را سنجيد; يعنى ابتدا بايد به گزينش آن ها پرداخت و سپس به ارزيابى و تفسير آن ها مبادرت ورزيد تا بتوان در نهايت در يك چار چوب منسجم و منطقى با تركيب ((سنتز[ ((داده هاى پالايش شده] به ارائه يك روايت تاريخى پرداخت. دست يافتن محقق تاريخ به امر گزينش و انتخاب منابع به ويژه در حوزه تاريخ دوران اخير بنا بر ماهيت مسئله[ مورد پژوهش] ونيز مطابق با ارتباط واهميتى كه موضوع با فرضيات محقق دارد, امرى است ضرورى. زائد كتاب شناسى ها و آثار تحقيقى (منابع دست دوم) كار گزينش و انتخاب منابع را بسيار آسان مى كنند; اما با وجود اين, مورخانى كه در تاريخ دوران اخير به تحقيق مى پردازند بايد خود را براى غربال وتلخيص انبوهى از مواد و مطالبى كه احتمالا عمده آن ها به طور مستقيم در تدوين نهايى اثر به كار نخواهند آمد, آماده كنند.
    براى ارزيابى ميزان صحت و اعتبار منابع مى بايست به باز بينى, بررسى و مقابله آن ها با هم( ((نقد درونى))) و نيز به مقايسه و تطبيق آن ها با ديگر اسناد و مدارك مرتبط باموضوع (نقد بيرونى))) پرداخت. اين معيار وملاك ارزيابى منابع در واقع اصل و جوهره روش انتقادى است كه در قرن نوزدهم مورخ بزرگ آلمانى - لئوپولد فن رانكه - آن را بنا نهاد. بانقد تاريخى است كه مى توان به اهدافى همانند افشاى اسناد جعلى نظير ((پرو تكل هاى ريش سفيدان صهيون )) در اوايل قرن بيستم, تجزيه و تحليل خاستگاه هاى چندگانه يانحوه تدوين و گردآورى كتاب مقدس, روشن ساختن خطاهاى موجود درنسخ خطى ونيز معلوم نمودن كمبودها و فقدان داده ها واطلاعات, و عيان نمودن معانى و مضامين نهفته در متون جامه عمل پوشاند. مورخ با روش انتقادى, از نواقص و معايب موجود در قسمت عمده منابع خود, آگاه مى شود; نواقصى از قبيل دروغ ها يا جهت گيرىهاى عمدى, خطاهاى ناشى از حافظه انسانى و حتى فريبى كه شاهدان عينى رويدادها را به ناهمدلى با آن ها وامى دارد, و در نهايت, نواقص ناشى از فقدان و كمبود منابع يا عدم ثبت گزارش هاى موثق و معتبر در همان مرحله وقوع رويدادها.
    تركيب وتلفيق (ستنز) داده ها و آگاهى هاى تاريخى در واقع دشوارترين مرحله درتمام مراحل كار تحقيقى است. و بالاخره روايت تركيبى از دغدغه ارائه متعادل و تعديل, تعميم و استدلال است. روايت تاريخى خود فى نفسه ابزارى براى ارائه يك تبيين تلفيقى و همبسته است, زيرا تعهد مورخ به ارائه چنين روايتى او را وامى دارد تا داده هاى تاريخى رادر يك نظم منطقى به گونه اى تدوين نمايد كه تا حد زيادى مبين واقعيت باشد وبا پر كردن خلإها, به رفع ابهامات بپردازد ونيز تناقضات موجود در داده هاى در دسترس را اصلاح و رفع كند. در جايى كه مورخ بافقدان واقعيت ها مواجه است حدس و گمان هوشيارانه در خصوص وقايع محتمل اما فاقد سند, بر سكوت و خاموشى مطلق او ترجيح دارد, اگر چه او بايد براى رعايت نهايت دقت وامانت, خواننده را از زياده روى خود[ در توسل] به حدس قريب به يقين آگاه نمايد. معمولا يك مقاله يا تك نگارى علمى در حوزه تحقيقات تاريخى با انبوهى از يادداشت ها و مراجع همراه است. اين امرتا حدى خواننده را متقاعد مى كند كه نتايج حاصل از تحقيق تاريخى با اتكا به منابع اصيل و بهره گيرى از رإى صاحب نظران بوده است.

  5. #5
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    مسئله عينيت:
    تركيب و سنتز تاريخى ضرورتا هنرى بسيار درون زاد مى باشد, زيرا مستلزم درك و دريافت شهودى از روابط و اشكال موجود در يك رشته پيچيده از وقايع و نيز هنر تإليف و تصنيف روايى است. تبيين ها وداورىها ممكن است متإثر از ويژگى هاى شخصيتى, تجارب فردى, مفروضات و ارزش هاى اخلاقى خود مورخ باشد. در اين خصوص به طور مسلم تفاوت هاى فردى ميان مورخان و نيز اختلاف نظر بحث وجدل هاى پر كش و قوس علمى ميان مورخان مكتب ها يا مليت هاى مختلف به ويژه در مورد و قايع مهم, وجود داشته است. تقليل وتنزل اوليه وقايع پيچيده گذشته نزديك به الگوهاى قابل درك و فهم كارى است دشوار و ذهن گرايانه و اين امر- حتى بيش تر از تاريخ ادوار قديمى تر - در معرض مباحثات و جانب دارىهاى شديد ميان مورخان مكاتب مختلف مى باشد. ازآن جا كه انسان عهده دار بيان فرايند گذشته تاريخى در قالب روايتى معنادار و معقول است هرگز نمى توان در انتظار حصول عينيتى تام و تمام بود. وارونه نمايى و قلب واقعيت ها به دليل وجود تعصبات و جانب دارىهاى صريح و روشن مطابق با مقاصد و تصورات پيش پنداشته, خصوصا در حكومت هاى ديكتاتورى و در شرايط سانسور يا تحت فشار ناشى از تضادها و تعارضات ملى و ميهنى امرى مرسوم و معمول مى باشد. عينيت نسبى, به آزادى مورخ ونيز تمايل وى به رويارويى با واقعيت ها بستگى دارد. خواه اين واقعيت ها براى او رضايت بخش باشد و خواه نباشد. اما تمام استنتاج هاى تاريخى نسبى اند, زيرا مشروط و مقيد به شرايط زمانى, مكانى و هويت مورخ مى باشند. بنابراين, بهتر است كه مورخ به اين امر اعتراف و اذعان داشته باشد و فرضيات خود را به وضوح روشن و معين نمايد, نه اين كه[ على رغم] جانب دارىهاى غير عمدى و نادانسته, به عينى گرايى مطلق تظاهر كند.
    از آن جا كه تاريخ در بردارنده يك عنصر ذاتا ذهنى است, هرگز حقيقت نهايى هيچ موضوع و مسإله مهمى نوشته نمى شود. مورخان بعدى[ مسلما] با در اختيار داشتن منابع و مراجع ديگر و نيز با علايق, گرايش ها, حدس ها ونظريات جديد به تحقيق در تاريخ خواهند پرداخت. آنان سوالات جديدى راطرح خواهند كرد ونيز منابع و مدارك تازه اى كشف خواهند نمود. و بالاخره, به دليل كاستى هاى موجود در خود منابع, هيچ گاه حقيقت به طور كامل روشن نخواهد گشت. نسل هاى نو و اقوام و ملت هاى ديگر همواره اين آمادگى را خواهند داشت تا بينش هاى جديد و تفسيرهاى نوينى از گذشته عرضه نمايند.

  6. #6
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    فلسفه تاريخ:
    اين نظر كه تاريخ يك كل معنادارى را تشكيل مى دهد مختص انديشه غربى از صدر مسيحيت تا قرن بيستم بوده و فصل مميزه برداشت هاى غربى از تاريخ با تفكر دورى Cyclical)) خاور نزديك پيش از مسيحيت, و نيز با انديشه هاى غير غربى و بخش اعظم انديشه هاى يونان باستان است. نوشتجات پيامبرانه عهد عتيق, تاريخ را حركتى جهت دار به سوى هدفى موعود مى داند. ديدگاه مسيحيت قرون وسطى, كه به بهترين وجه در كتاب شهر خداى سنت اگوستينSt. Augustine) ) آمده است, تاريخ را به مثابه نمايش رستگارى انسان تلقى مى كند. اما در تاريخ هرگز به تحقق اين وعده بر نمى خوريم, بلكه تنها در وراى تاريخ است كه تحقق آن را شاهديم; ايده اى كه بعدها در قرن بيستم, متفكران پروتستان نظير رينولد نيبورNiebuhrReinhold) ) آن را پى گرفتند. عصر روشن گرى, برداشت مسيحيت از مشيت الهى را عرفى كرد, اما گفت گو از تاريخ به منزله فرايندى در جهت رستگارى بشر ادامه يافت و به عقلانيت فزاينده تفكر انسان و حيات اجتماعى انسان انجاميد. (در اين جا منظور از ((عقلانيت)) تنها جنبه استدلال علمى و منطقى نيست بلكه به گونه اى هنجارى, منظور شرايطى است كه براى انسان امكان رشد انسانيت را به كامل ترين شكل فراهم مى كند).
    ما مى توانيم ميان سه نوع بسيار متفاوت از فلسفه نظرى تاريخ در قرون 18 و 19 تمايز قايل شويم. اين سه عبارتند از: پوزيتيويسم, ايده آليسم آلمانى و تاريخى گرى يا مكتب اصالت تاريخ; اگر چه اين اصطلاحات تا قرن نوزدهم عملا كاربردى نداشت. نوع چهارم فلسفه نظرى تاريخ, ماركسيسم است كه عناصر اصلى آن مإخوذ از انديشه پوزيتيويستى و ايده آليستى است.

  7. #7
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    پوزيتيويسمpositivism) ):
    پوزيتيويسم كه عميقا متإثر از عقل گرايى دكارتDecartes) ) و حس گرايى جان لاك John.Locke)) بود به امكان ارائه علمى درباره جامعه به گونه اى كه روش ها و تعميم هاى آن همانند علوم طبيعى باشد و قوانين تكامل تاريخى را قاعده مند كند عقيده داشت. پوزيتيويسم آن گونه كه توسط اگوست كنتAuguste Comte) ) گسترش يافت بر اين عقيده بود كه تمام حيطه هاى دانش بشرى رفته رفته مرحله تفكر الهيات مابعدالطبيعى و پس از آن متافيزيك نظرى را پشت سرگذاشته و به مرحله دانش تجرى ((اثباتى)) يا علمى مى رسند.
    علاوه برآن, پوزيتيويسم بر آن بود كه پيشرفت دانش اين نكته را آشكار خواهد ساخت كه واقعيت تابع قوانين علمى تكامل بوده و ظهور علم جامعه, يعنى آخرين قلمرو شناخت يا دانش كه بايد اثباتى باشد پايه و اساسى براى سامان علمى جامعه انسانى فراهم خواهد ساخت. متفكرانى با آرمان هاى سياسى گوناگون نظير ماركى دو كندورسهMarquis de Condorcet) ), كنتComte) ) و هربرت اسپنسرHerbert Spencer) ) بر اين امر توافق داشتند كه اين تكامل نه تنها در پيشرفت فنى و مادى, بلكه درآزادى بشر از خرد ستيزهاى تاريخ به ويژه جنگ نيز مى تواند, خود را نشان دهد.

  8. #8
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    ايده آليسم آلمانىGerman Idealism) ):
    ايده آليسم آلمانى و تاريخى گرى در مقابل پوزيتيويسم, با صراحت تمام قلمرو علوم فرهنگى و تاريخ را از علوم طبيعى جدا مى كرد. ايده آليسم آلمانى كه برجسته ترين نمايندگانش ايمانوئل كانتImmanuel Kant) ), يوهان گوتليب فيخته Johann Gottlieb Fichte) ) و گئورگ ويلهم فريدريش هگلWilhelm Friedrich Hegle) Georg) بود, تاريخ را به منزله فرايندى مى ديد كه در آن انسان و نهادهاى اجتماعى به طور فزاينده اى با عقلانيت سازگارى مى يابد.
    هگل فرايند تاريخ را مطابق با منطق مى دانست. اما منطق در نزد هگل يك فرايند فكرى انتزاعى صرف نبود, بلكه يك جنبش عينى, تاريخى بود كه به كمك آن, عقل Reason)) يا ايده مطلقabsolute Idea) ) خود را از انديشه انتزاعى صرف, به واقعيتى عينى كه در نهادهاى انسانى تجلى پيدا كرده است مبدل مى سازد. هگل با كانت در اين زمينه هم عقيده بود كه فرايند فوق مطابق كنش ها و افعال برنامه ريزى شده انسان واقع نمى شود, بلكه به واسطه تضادها و تناقضات ذاتى موجود در جامعه صورت مى گيرد. هگل قائل به وجود نوعى تنش يا تصادم ديالكتيكى ميان آن چه كه واقعا موجود است با آن چه عقلا مى بايست موجود باشد, بود. از ديد او عقلانيت ناقص نهادهاى موجود باعث نفى آن ها و ظهور نهادهاى جديد خواهد شد و اين نهادها[ هر چند] معرف مرتبه عالى ترى[ از عقلانيت] هستند, اما در اين مرحله نيز نقصان عقلانيت به نوبه خود باعث نفى[ نهادهاى جديد] خواهد شد.
    هگل مى نويسد: ((تاريخ جهان)) عبارت است از ((پيشرفت آگاهى نسبت به آزادى)). اما آزادىاى كه او بر آن تإكيد دارد به طور انتزاعى فاقد معنا است, بلكه اين آزادى در نهادهاى عينى تاريخى تجسم پيدا مى كند.اين امر هگل را به نتيجه اى اساسا محافظه كارانه سوق داد مبنى بر اين كه نهادهاى موجود به عنوان محصول تاريخ, معرف عالى ترين مرحله عقلانيت به شمار مى روند و اين كه دولت به عنوان محصول اين فرايند در واقع ((تحقق انديشه اخلاقى)) به شمار مى رود.

  9. #9
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    ماركسيسمmarxism) ):
    كارل ماركسKarl marx) ) و فردريك انگلسFriedrich Engels) ) با رد ايده آليسم هگل, به مفهوم ديالكتيك هگلى معناى انقلابى بخشيدند. ماركس در نوشته هاى اوليه خود در دهه 1840 بر اين امر تإكيد مى ورزيد كه انسان را مى بايستى به عنوان موجودى اجتماعى نگريست كه پيوسته در محيط طبيعى و اجتماعى خود تغييراتى ايجاد مى كند. از ديد ماركس, همانند هگل, كليد تحول تاريخى در كشمكش ديالكتيكى قرار دارد كه به واسطه از خود بيگانگى انسان از ((اصل)) يا ((انسانيت)) خود به وجود آمده است. در نزد ماركس, از خود بيگانگى عمدتا معطوف به قلمرو افكار و انديشه ها نمى شود, بلكه به عمل انسانى, و به ويژه به اقتصاد معطوف است.
    ماترياليسم ديالكتيك موجود در نوشته هاى متإخر ماركس و انگلس به علم گرايى پوزيتيويسم قرن 19 نزديك تر شد. آن ها تلاش كردند تا پيشرفت اجتماعى را در قالب هاى ماترياليستى تبيين كنند,همانند تغييرات قانون مندى كه از تناقض بين ((زيربناى)) اقتصادى جامعه (نيروهاى مولد) و ((روبناى)) شرايط مالكيت, نهادهاى سياسى - اجتماعى, و ايدئولوژى ناشى مى شود. اين تغييرات به فرجامى انسانى منتهى خواهند شد; يعنى تحقق جامعه بى طبقه اى كه در آن ((تكامل آزادانه هر فرد مبناى تكامل آزادانه همگان خواهد بود)).

  10. #10
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    تاريخ گرايىHistoricism) )
    تاريخ گرايى يا مكتب اصالت تاريخ, در مقابل پوزيتيويسم و ايده آليسم آلمانى, دربردارنده مفهومnote) ) ضد نظرى برجسته اى است .يوهان گاتفريدفن هردرHerder) johann Gottfried von) در كتاب ((انديشه هايى درباره فلسفه تاريخ بشر))(3) [انديشه] سير تك خطى در تاريخ را رد مى كند. از ديد هردر تكامل هر ملتى مطابق با اصول تحول درونى همان ملت مى باشد; اصولى كه در روحيه يگانه و منحصر به فرد همان ملت تجسم مى يابد و خود را در ادبيات, هنر, مذهب و نهادهاى اجتماعى نشان مى دهد. هدف و غايت بشر تحقق انسانيت خود است. اما اين هدف خود را در پيشرفت به سوى غايت و سرانجامى ظاهر نمى سازد, بلكه تاريخ خود را در تكامل استعدادها و توانايى هاى ذاتى و طبيعى موجود در نبوغ هر ملتى متحقق مى سازد. با اين وجود, اين امر به طور ضمنى اشاره به اين دارد كه تاريخ فرايندى عقلانى و معنادار مى باشد. طبق ديدگاه ويلهلم فون هومبولتHumboldt Wilhelmvon) ) هريك از تفردها individuaLities))اعم از اشخاص يا جوامع كه تاريخ را مى سازد, تبارز عينى ايده اى واحد به شمار مى رود. لئوپولدفن رانكهLeopold von Ranke) ) بنيان گذار تحقيقات تاريخى نوين معتقد است كه هر ملتstate) ) معرف يك ((ذات و حقيقت معنوى[ ((و] يك ((انديشه الهى)) است.
    مفروضات روش شناختى تاريخ گرايى از سوى شمارى از مورخان و نظريه پردازان اجتماعى قرن 19 و 20 نظير يوهان گوستاودرويزنJohann Gustav Droysen) ) ويلهلم ديلتاىWilhelm Dilthey) ), ارنست ترولچErnst Troeltsch) ) و فردريك ماينكه ( Friedrich Meinecke) شرح و بسط داده شد. آن ها استدلال مى كردند كه چون علوم فرهنگى و تاريخ به اراده و نيات مى پردازند, از لحاظ روش اساسا با علوم طبيعى متفاوت اند. اولى در جست جوى فهم و درك شهودى يك پديده واحد است, در حالى كه دومى در پى تعميم بخشى هاى تبيينى از شباهت موجود در رفتار است. هر گونه تلاش براى فرو كاستن تاريخ به يك قالب يا الگو, به منظور به كار بستن مفاهيم و تعميم ها براى افراد تاريخى, در واقع تخلف و نقض واقعيت موجود است. مورخ بايد به گونه اى شهودى درباره واقعيت تاريخى به تإمل بپردازد تا گذشته را احيا نموده و به تجربه مجدد در آورد. فرايند فهم و درك, فرايندى است ذهنى كه در يك بستر تاريخى رخ مى دهد و نه تنها متضمن توانايى ها و استعدادهاى عقلانى ناظر تاريخى است, بلكه متضمن شخصيت كلى وى در درك شخصيت كلى يا روح موضوع مورد مطالعه تاريخى او است. تمام شناخت ها و ارزش ها جريانى فرهنگى هستند.
    اين ديدگاه مى بايست به ذهنيت باورى اخلاقى و معرفت شناختى منتهى شود. اما در اين جا يك بحث نظرى در ارتباط با نظريه تاريخ گرايى كلاسيك مطرح مى شود. و آن اين كه: فهم تاريخى امكان پذير است, زيرا مورخ و موضوع مورد مطالعه وى هر دو بخشى از فرايندى هستند كه پايه و اساس آن در اراده خداوند, يا از ديد نويسندگان متإخر نظير ديلتاى, در ((جريان زندگى)) است.

  11. #11
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    نقدCritique) )
    تمام فلسفه هاى تاريخى كه تاكنون از آن ها سخن به ميان آمده است از جمله ماركسيسم, به طور يكسان در معرض انتقاد مى باشند. اين فلسفه هاى تاريخ, به ماهيت اخلاقى واقعيت معتقدند و تاريخ را به زبان غايت شناختى و بر حسب توانمندىهاى بالقوه ذاتى در فطرت انسان براى تحقق بخشيدن به آن مى نگرند. اما هيچ گونه مدرك تجربى براى اين فرض خوشبينانه وجود ندارد. در واقع تاريخ مى تواند تهى از مقصد و غايتى غير از آن چه كه انسان ها براى آن در نظر گرفته اند باشد. پوزيتيويسم و ماترياليسم ديالكتيكى برآنند كه كاربرد روش علمى درمطالعه جامعه, ضرورتا جهانى را آشكار خواهد ساخت كه مى توان آن را به قوانين علمى تكامل تقليل داد. به همين قياس, ايده آليسم هگلى نيز معتقد است كه پويش عقلى در تاريخ, ساختار عقلانى تاريخ را آشكار خواهد ساخت. تاريخى گرى از تلاش براى تقليل تاريخ به قانون اجتناب ورزيد; اما به دليل تإكيد بر نقش تفكر شهودى و نفى معيارهاى عقلانى كه به واسطه آن ها درك و شهود مى تواند معتبر تلقى شود, خود را در معرض ذهنيت گرايى معرفت شناختى بنيادينى قرارداد.

  12. #12
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    نظريه هاى دورى يا چرخه اىCyclical Theories) )
    در اواخر قرن 19 هم زمان با اين كه تفكر اجتماعى چشم اندازى طبيعت گرايانه يافت, عقيده به تاريخ به عنوان يك فرايند معنادار به گونه اى فزاينده زير سئوال رفت. اسوالد اشپنگلرOswald Spengler) ) معتقد بود كه تاريخ مشتمل بر شمارى از تمدن ها است كه هر كدام در نوع خود بى نظير بوده و همه اين تمدن ها از زايش تاشكوفايى و زوال, ادوار تكاملى مشابهى را پشت سر مى گذارند. او در كتاب افول غرب (1922-1918) با عقيده خودپسندانه تفكر ايده آليستى و پوزيتيويستى آلمان كه تمدن غرب را نقطه اوج تاريخ بشر مى دانست, درافتاد و خواستار برداشتى كوپرنيكى از تاريخ گرديد; برداشتى كه مطابق آن تمدن غرب صرفا يكى از بى شمار تمدن هاى بشرى به حساب مىآمد و از جايگاه مساوى با ساير تمدن ها برخوردار بود; تمدنى كه[ در واقع] از قبل روبه افول نهاده بود. فلاسفه كلاسيك قائل به پيشرفت, جهان وطنى, صلح گرايى, انسان گرايى و رشد علم و فن آورى را به عنوان محصول و برآيند تمدن مى دانستند; در حالى كه اشپنگلر اين ها را نشانه هاى فساد فرهنگى و پيروزى عقلانيت بى روح بر روحيه خلاق مى دانست. آرنولد توين بىArnold Toynbee) ) جبر گرايى افراطى اشپنگلر و نفى دموكراسى از جانب او را رد كرد. او در كتاب بررسى تاريخ (1954-1934), تاريخ را به عنوان يك فرايند مكشوف دانست كه در آن هر تمدن تا زمانى به رشد و تعالى خود ادامه مى دهد كه بتواند فعالانه به چالش هاى پياپى پاسخ دهد, اما اگر نتواند به گونه اى موفقيتآميز از عهده اين چالش ها بر آيد, محكوم به ((شكست)) است. با وجوداين توين بى در نوشته هاى بعد از جنگ جهانى دوم ديگر بر اين عقيده نبود كه فروپاشى تمدن غرب قبلا اتفاق افتاده است. اكنون او بقاى غرب را وابسته به توانايى آن در برخورد با چالش هاى سياسى و معنوى جنگ در عصر تكنولوژى هسته اى و جوامع توده اى مى دانست. وى به اين نتيجه رسيد كه حداقل در حوزه دينى پيشرفت مداومى وجود دارد كه موجب استعلاى تمدن مى شود.
    اشپنگلر و توين بى تلاش مى كردند تا استدلال هاى خود را بر زمينه هاى علمى بنا نهند, از جمله اين كه: اشپنگلر بر اساس قياس بين دوره هاى حيات فرهنگ ها و ادوار حياتى موجودات زنده بيولوژيك, و توين بى بر مبناى داده هاى تجربى استدلال مى كردند. با وجود اين, استدلال مشابهى را كه مى توان عليه پوزيتيويست ها و ايده آليست هاى آلمانى انجام داد, مبنى بر اين كه آنان در صدد انطباق مدارك و شواهد تجربى گزينش شده با طرح از پيش تعيين شده تاريخ بودند, عليه نظريه پردازان ادوارى تاريخ نيز اقامه نمود.

  13. #13
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    گرايش هاى جديدModern Trends) )
    تا قرن بيستم بسيارى از نظريه پردازان نه صرفا معنامندى فرايند تاريخى, بلكه حتى نفس امكان شناخت تاريخى عينى را نيز زير سئوال بردند. فيلسوف نئوكانتى, هاينرش ريكرتHeinrich Rickert) ) معتقد بود كه شناخت تاريخى, ضمن آن كه ضرورتا امر اختيارى ذهنى نيست, همواره نوعى ساخت ذهن[ ذهنيت پردازىهاى ما نسبت به گذشته ] است, نه بازسازى عملى گذشته. فيلسوف ايتاليايى, بندتوكروچهCroce ) Benedetto) تاريخ را به مثابه باز آفرينى تجربه گذشته در ذهن مورخ توصيف مى كرد, و مورخ و فيلسوف انگليسى, رابين جورج كالينگوودRobin G.Collingwood) ) حتى فراتر از اين رفت و چنين استدلال كرد كه هدف خاص مورخ آن است كه افكار عاملان تاريخ را در ذهن خود مجسم و زنده كند. بروز اين تحولات در انديشه تاريخى به ويژه در دنياى انگليسى زبان باعث تغيير فلسفه نظرى تاريخ به فلسفه انتقادى تاريخ, يعنى تحليل معضلات دانش تاريخى شد. بدين ترتيب بود كه از اواسط قرن بيستم, ذهن بسيارى از فيلسوفان معطوف به مسايلى از اين دست شد: الف) تبيين در تاريخ (كارل گوستاو همپل]G.Hempel] [ Carl ,كارل پوپر]Karl Poper], ويليام درىDray] ]William, مايكل اسكرايون]Michael Scriven] ب) مسئله عينيت در دانش و شناخت تاريخى (ارنست نيگل]Ernest Nagel] , آرتور لاوجوى] Arthur O. Lovejoy] , ريمون آرون]Raymond Aron] ). اگر چه فلسفه انتقادى تاريخ در واقع هيچ تفاوتى از فلسفه علم يا معرفت شناسى (نظريه شناخت) ندارد, با اين حال, مسايل مربوط به روش, شناخت, واقعيت و ارزش كه از جمله علايق اصلى فلسفه نظرى تاريخ است نيز در آن مطرح مى شود. در حقيقت, فلسفه انتقادى تاريخ, فلسفه نظرى تاريخ را وادار مى سازد تا پيش فرض هاىpresuppositions) ) نظرى خود را مورد باز بينى مجدد قرار دهد.
    با وجود اين, نه عقيده به جهت دار بودن تاريخ از بين رفته و نه اين برداشت پوزيتيويستى كه جهت مذكور در تشكيلات عقلانى حيات نهفته است, زايل شده است. از ديد جامعه شناس آلمانى, ماكس وبر, اين فرايند عقلانى شدن در كل تاريخ غرب نفوذ كرده است, به اين صورت كه در سطح فكرى, به اسطوره زدايى مداوم و علمى شدن تمام جهان بينى ها, و در سطح نهادى, به عقلانى شدن يا ديوان سالارى فزاينده در راستاى كارآمدى انجاميده است, اما اين تحول معرف هيچ گونه پيشرفت اخلاقى نبوده است. حال عقل نه به عنوان كليد هنجارها, بلكه به مثابه يك ابزار تحليلى تلقى مى شود و همان طور كه اشپنگلر نيز گفته است, پيوندهاى ما قبل عقلانى, جامعه را نابود مى سازد. بنا به نظر يكى ديگر از جامعه شناسان آلمانى, كارل مانهايم, عقلانى شدن كاركردى زندگى مدرن, به رهايى رو به تزايد نيروهاى غير عقلانى منجر مى شود. اين ديدگاه بدبينانه نسبت به تاريخ در مجادله فرويد كه تمدن را اساسا در نزاع با طبيعت غريزى انسان مى دانست نيز منعكس است. تمدن تمايل انسان را براى كسب لذت سركوب مى كند, اما نفس سركوب نيروهاى مخرب غريزه مرگ كه تهديد كننده است را شدت مى بخشد.
    متفكران نئوفرويدى نظير نورمن براونNorman Brown) ) و هربرت ماركوزهMarcuse) Herbert) كه تحت تإثير انديشه هاى ماركس جوان بودند, به بيگانگى كامل انسان در يك جامعه بيش از پيش صنعتى اشاره مى كردند و درباره امكان تحقق تمدن غير سركوبگر انديشه و تإمل مى كردند, اما آن ها برخلاف ماركس, بر اين عقيده نبودند كه در يك جامعه از نظر فنى پيشرفته, با ابزار پيچيده سلطه آن, تناقضات موجود در جامعه مستقر, نيروهاى تاريخى آزادى بخشى را خواهد آفريد كه موجب تحول آن خواهند شد. ديگران نظير متفكر فرانسوى, ريمون آرون, كم تر بدبين بودند. آن ها گسترش تمدن صنعتى غرب را كه عقلانى شدن سازمان اجتماعى را در پى داشت براى كل جهان در نظر مى گرفتند. اين امر از سوى متفكران پوزيتيويست قرن 19 پيش بينى شده بود, اما متفكران جديد, بر خلاف آنان, امكان كنار گذاشتن بقاياى عدم عقلانيت از حوزه سياسى را زير سئوال مى بردند.

    پى نوشت:
    1. مقاله حاضر ترجمه بخشى از مدخلHistory )) )) دايره المعارف معروف و معتبر آمريكا, با مشخصات ذيل مى باشد:

    . the Encyclopedia Americana International edition, Copyright 1975, Vol,14 ّ pp. 226-229 ّ 242-244.

    گفتنى است كه اين مدخل حاوى يك مقدمه و پنج بخش است: مقدمه, 1- روش شناسى, 2- تاريخ نگارى در غرب, 3- تاريخ نگارى در اسلام, 4- تاريخ نگارى در آسيا, 5- فلسفه تاريخ. از اين بخش هاى مقدمه و روش شناسى (تإ ليفRobert V.Da-niels ) و فلسفه تاريخ (تإليفEddins Berkeley وGeorg G.Iggers ) به جهت اهميتى كه از حيث روش تحقيق در تاريخ و فلسفه تاريخ دارند ترجمه شده اند.

    Bibliography
    Becker, Coral L.,Everyman His ewn Historian (New York 1935).
    Bloch, Marc, The Historian's Craft (New York 1953)..
    Oaniels Robert V.,Studying History: How and Why. (Englanood Cliffs, N.J.,1966)..
    Howe George F.,and others, eds., The American Historical Association's Gaide to Historical Litreature
    (New York 1961)..
    Nevins, Sllan , The Gateway to History. rev .ed. (New York 1952).

    2. دانشجوى دكترى تاريخ ايران اسلامى ـ دانشگاه تهران

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •