روابط صفويان و گوركانيان هند
فاطمه سرخيل*
ايرانيان و هنديان از دوران باستان با يكديگر ارتباط داشته و داراي ريشههاي نژادي و تاريخي مشتركي هستند. در اوايل سده دهم هجري همزمان با قدرتگيري دولت صفويه در ايران، جانشينان تيمور با كمك شاهان صفوي در هندوستان به قدرت رسيدند.اين دو سلسله در بيشتر دوران حكومتشان روابط دوستانه و نزديكي داشتند و در تحولات يكديگرتأثيرگذار بودند. اين مقاله به بررسي عمق و گستره اين روابط در ابعاد سياسي، فرهنگي و اقتصادي پرداخته است. واژههاي كليدي: روابط سياسي، روابط فرهنگي، روابط اقتصادي، صفويان، گوركانيان هند مقدمه ايرانيان و هنديان از نژاد آريايي هستند. پيوندهاي فرهنگي، اجتماعي بين دو سرزمين ريشه تاريخي ژرفي داشته و پيشينه آن به هزاره سوم پيش از ميلاد ميرسد. هر دو ملت سازنده تمدنهاي كهن بوده و تحولات مهمي را در فرهنگ جهاني به ويژه در قاره آسيا ايجاد كردهاند. همزمان با قدرتگيري دولت صفويه در ايران، جانشينان تيمور گوركاني در هندوستان قدرت را به دست گرفتند. قبل از فتح هند به دست بابر، ارتباط سياسي مهمي ميان ايران و هند برقرار نشد. پادشاهان هندوستان گرفتار مشكلات داخلي خويش بودند و در ايران نيز نزاع ميان حكومتهاي محلي مانع گسترش روابط خارجي بود. اما در سده دهم هجري هند و ايران تحت حكومت دو خاندان برجسته صفويان و گوركانيان به قدرت هاي بزرگي مبدل شدند. اوج قدرت صفويان در ايران با قدرتمندي گوركانيان هند همزمان بود كه منجر به ايجاد ارتباطاتي ميان ايشان گرديد. در اين مقاله به بررسي ابعاد و چگونگي ارتباط ميان دو دولت صفوي و گوركاني پرداخته و روابط سياسي، فرهنگي و اقتصادي آن دو را مورد ارزيابي قرار ميدهيم. روابط سياسي در منابع تاريخي سابقه ارتباط ميان صفويان و گوركانيان هند تا زمان تيمور به عقب برده شده است. تيمور به ملاقات خواجه سلطان علي، جد صفويان رفته و بنا به درخواست وي عدهاي اززندانيانش را آزاد مي سازد.[1] شاه اسماعيل و محمد ظهيرالدين بابرشاه در دوره حكومت شاه اسماعيل و بابرشاه، ازبكان ماوراءالنهر دغدغه اصلي هر دو دولت بودند. تحركات ازبكان به رهبري شيبكخان مشكلات زيادي براي صفويان و گوركانيان هند به وجود آورد. شيبكخان پس از فتح خراسان كه در سيطره شاه اسماعيل بود به جانب قندهار كه زير نظر بابر بود پيش رفت. سرانجام شيبكخان در جنگ مرو از شاه اسماعيل شكست سختي خورد و به قتل رسيد.[2] اين نبرد آغاز ارتباطات سياسي ميان بابر و اسماعيل محسوب ميشود. نقطه شروع همكاري ميان ايشان زماني است كه شاه اسماعيل خانزاده بيگم خواهر بابر را كه رهبر ازبكان اسير كرده و به عقد خود درآورده بود، آزاد كرد. ابتدا بابر براي ايجاد رابطه با فاتح مرو پيش قدم شد. وي خان ميرزا را به سفارت نزد شاه اسماعيل فرستاد. شاه اسماعيل سفير بابر را به گرمي پذيرفت و حكومت حصارشادمان و بدخشان را به وي اعطا كرد.[3] بابر در سال 917 هـ . بدخشان، قندوز، بغلان و حصارشادمان را تصرف كرد و در نامهاي اين خبر را براي شاه اسماعيل فرستاد . و از شاه اسماعيل براي فتح ماوراءالنهر ياري خواست و تعهد كرد پس از فتح، خطبه را به نام ائمه دوازده معصوم (ع) بخواند و سكه را به نام شاه اسماعيل ضرب كند.[4] شاه اسماعيل نيروهايي به فرماندهي احمد بيگ صوفي ايواغلي و شاهرخ بيگ افشار براي كمك به او اعزام كرد .[5] بابر با كمك قزلباشها ابتدا به بخارا و سپس به سمرقند تاخت.[6] پس از فتح سمرقند و انجام تعهدات به وسيله بابر، نيروهاي قزلباش با هداياي فراوان از جانب بابر نزد شاه اسماعيل بازگشتند.[7] محمد جان ايشيك آقاسي باشي (نجم ثاني) پس از بازگشت از نزد بابر به توطئه عليه وي پرداخت و با شكايت از بابر، شاه اسماعيل را به وي بدبين ساخت.[8] شاه اسماعيل، نجم ثاني، زين العابدين صفوي، پيري بيك قاجار، بادنجان سلطان روملو و تمام امراي خراسان را مأمور سركوب بابر كرد. [9] نجم ثاني در اواخر ذيالحجه 117 هـ . براي سركوبي بابر از قم به جانب خراسان حركت كرد. [10] در همين زمان ازبكان، بخارا و سمرقند را تصرف كردند و بابر ناچار به عقب نشيني به حصار شادمان شد.[11] بابر از بيرام بيگ قرامانلو حاكم ايراني بلخ ياري خواست و او امير محمد شيرازي را براي كمك فرستاد. [12] نجم ثاني كه مأمور تنبيه بابر بود با توجه به موقعيت خراسان و خطر ازبكان به جاي حمله به بابر با وي متحد شد.[13] با همكاري نجم ثاني و بابر، قرشي فتح شد، ولي وساطت بابر براي نجات اهالي قرشي از قتل عام بينتيجه ماند.[14] در حمله بابر و نجمثاني به غجدوان به سبب اختلاف ميان نجمثاني و سرداران ايراني سپاه، عدهاي از بزرگان ايراني بدون هيچ جنگي عقب نشيني كردند. بابر كه اوضاع را نابسامان ميديد با نيروهاي خويش به حصارشادمان عقب نشيني نمود. در جنگ ميان ازبكان و نيروهاي باقي مانده، سپاه صفوي شكست خورد. نجمثاني دستگير و به قتل رسيد.[15] پس از جنگ، بابر در عين حال كه سعي در حفظ روابط دوستانه با صفويان داشت، براي تصرف مناطقي مهم در ماوراءالنهر ميكوشيد. در سال 922 هـ . محمد زمان ميرزا، نوه سلطان حسين ميرزا بايقرا و امير اردوشاه، بلخ را در نبود حاكم ايراني آن تصرف كرد.[16] با قتل امير اردوشاه به دست محمد زمان ميرزا، بابر و قوام بيك به محمد زمان ميرزا حمله كردند. او گريخت اما پس از مدتي دستگير شد.[17] بابر او را بخشيد و حكومت بلخ را به وي واگذار كرد و دختر خود را به عقد او درآورد.[18] از اين پس، محمد زمان همزمان از بابر و شاه اسماعيل تبعيت ميكرد و روابط دوستانهاي را با هر دو طرف برقرار كرد. پس از بلخ، قندهار مورد توجه بابرشاه و شاه اسماعيل بود. اين شهر به سبب موقعيت جغرافيايياش براي هر دو طرف اهميت حياتي داشت و در تمام دوره حكومت اين دو خاندان موجب رقابت و مجادله آنها بود. در سال 926هـ . بابر تمام ناحيه گرمسير را به تصرف درآورد، اما بنابر مصالحي پس از دو سال محاصره قندهار به كابل بازگشت. با رفتن بابر، شاه بيگ حاكم قندهار به پنجاب عقب نشيني كرد و قلعه را به مولانا عبدالباقي سپرد. مولانا عبدالباقي از بابر خواست اداره قندهار را بر عهده گيرد. بابر وارد قندهار شد و پسرش كامران ميرزا را به حكومت منصوب كرد.[19] شاه اسماعيل در رجب 930هـ . در گذشت.[20] بابر دو سال پس از آن دهلي و آگره را فتح كرد و امپراتور هندوستان گرديد.[21] شاه طهماسب و محمد همايون پادشاه بابر در 937هـ . در پنجاه سالگي درگذشت.[22] او هنگام وفات امپراتوري وسيعي را كه تشكيل داده بود بين چهار پسرش تقسيم كرد. همايون پسر بزرگ امپراتور دهلي، كامران ميرزا پادشاه پنجاب و افغان و دو پسر ديگرش را حاكم برخي از نواحي هند تحت نظر برادر بزرگشان تعيين نمود.[23] همايون در دورهاي كمتر از دوازده ماه در چائوما و قنوج دو شكست سخت را متحمل گرديد و سلطنت خود را به شيرشاه سوري مخالف نيرومند افغانياش باخت.[24] او از آگره به لاو و ولايت بكر رفت و چون از توطئه برادرش عسكري ميرزا حاكم قندهار براي قتل خود باخبر شد به ايران پناهنده شد.[25] احمد سلطان شاملو حاكم سيستان به استقبال همايون رفت.[26] و گزارش ورود او را براي محمد خان شرفالدين اغلي تكلو – للـه سلطان محمد ميرزا - در هرات فرستاد.[27] به فرمان شاه طهماسب، همايون با استقبال پرشكوه سلطان محمد ميرزا وارد هرات شد.[28] سپس به مشهد و زيارت امام رضا (ع) رفت.[29] تا از اين طريق حسن نظر شاه طهماسب را كه شيعه متعصبي بود جلب نمايد. در تمامي شهرهاي مسير حركت همايون تا قزوين از وي استقبال شد. شاه طهماسب در فرماني جزئيات اين استقبال را كاملاً مشخص كرد.[30] بعد از ملاقات همايون و شاه طهماسب در قزوين، همايون از تبريز و اردبيل ديدن كرده و به زيارت قبور مشايخ صفوي در اردبيل رفت.[31]پس از چندي همايون به قزوين بازگشته و با خداحافظي از شاه طهماسب به همراه نيروهاي ايراني رهسپار قندهار شد.[32] وي با كمك نيروهاي ايراني قندهار را تصرف كرد.[33] مدتي بعد كابل را تصرف نمود و به هندوستان لشكر كشيد و توانست بار ديگر امپراتوري از دست رفته را بازپس گيرد.[34] همايون و طهماسب در زمان حكومتشان رابطهاي صميمانه داشتند و از هرگونه تنش در مرزهاي يكديگر پرهيز ميكردند تا اين كه همايون در 962هـ . درگذشت و پسرش اكبر به جانشيني وي رسيد.[35] شاه طهماسب و جلال الدين محمداكبر شاه در سال 936هـ . شاه طهماسب از ضعف تيموريان هند و نزاع ميان بهادرخان ازبك حاكم زمين داور و شاه محمد قلاتي حاكم مغول قندهار استفاده كرد و پس از مدتي محاصره قندهار را تسخير نمود[36] و سلطان حسين ميرزا فرزند بهرام ميرزا را به حكومت قندهار منصوب كرد.[37] در سال 969هـ . شاه طهماسب، سيد بيگ صفوي فرزند معصوم بيگ صفوي را به دربار اكبرشاه فرستاد و جلوسش را تبريك گفت.[38] طهماسب در صفر 984هـ . درگذشت.[39] پس از وي تا زمان شاه عباس اول به سبب ضعف حكومت صفوي ارتباط مهمي ميان ايران و هند برقرار نشد. شاه عباس و جلالالدين محمد اكبرشاه شاه عباس پس از جلوس بر تخت سلطنت در سال 999هـ . اولين هيأت سياسي را به رهبري يادگار سلطان روملو به هند فرستاد و از اكبرشاه براي سركوب ازبكان ياري خواست.[40] در سال 1002هـ . رستم ميرزا و مظفر ميرزا، پسران ميرزا حسين سلطان، حكومت قندهار را بر عهده داشتند. ايشان در اثر اختلاف با يكديگر و درگيري با ملك محمود حاكم سيستان و آمادهشدن ازبكان براي حمله به قندهار، اين شهر را تسليم دربار هند كردند و شاهي بيگ خان كابلي به فرمان اكبرشاه حكومت قندهار را در اختيار گرفت.[41] در سال 1005هـ . يادگار سلطان روملو پس از هفت سال به همراه ميرزا ضياءالدين قزويني و ابونصر خوافي سفراي اكبرشاه با هداياي فراوان براي شاه عباس به ايران بازگشت.[42] از اين هيأت در قزوين به گرمي استقبال شد و به افتخار ايشان جشنهاي متعددي برگزار گرديد.[43] در سال 1006هـ . به سفراي هند اجازه بازگشت داده شد و منوچهر بيگ ايشيك آقاسيباشي به عنوان سفير به همراه ايشان اعزام شد. در اين سفر شاه عباس براي اكبرشاه هداياي ارزشمندي فرستاد و در نامهاي از تصميم خويش براي تسلط بر خراسان، دفع ازبكان و صلح ايران و عثماني سخن گفت.[44] در محرم 1007 شاه عباس هرات را فتح كرد و از اين شهر ميرزا علي بيگ كراميلو را به دربار اكبرشاه فرستاد.[45] در سال 1012هـ . منوچهر بيگ ايشيك آقاسي باشي، سفير شاه عباس، به همراه ميرمحمد معصومخان مكري، سفير اكبرشاه، و هدايا و نامهاي كه از شاه عباس ستايش ميكرد به ايران رسيدند.[46] در اين زمان شاه عباس ايروان را محاصره كرده بود و از هداياي اكبر تنها يك شمشير را به نشانه فال نيك در دست گرفت. شاه چهار ماه بعد از محرم 1013 هدايا را رؤيت كرد و آنها را ميان بزرگان تقسيم نمود.[47] شاه عباس اول و جهانگيرشاه شاهزاده سليم كه بعد از جلوس بر تخت سلطنت جهانگيرشاه ناميده شد، از زمان حيات اكبر روابط دوستانهاي با ايران داشت و در خاطراتش بارها از شاه طهماسب به عنوان برادر ياد ميكرد . سه سال پس از جلوس جهانگير شاه در سال 1080هـ . شاه عباس، هيأتي را به سرپرستي يادگار سلطان علي طالش با هداياي فراوان به هند فرستاد.[48] از اين زمان روابط ديپلماتيك ميان دو دربار تداوم يافت و روابط دوستانهاي ميان عباس اول و جهانگير برقرار بود. يكي از برجستهترين سفرايي كه از جانب جهانگير به دربار ايران آمد، ميرزا برخوردار ملقب به خان عالم بود. وي در 1027هـ . در رأس هيأتي بزرگ با هداياي فراوان به ايران فرستاده شد. اين گروه با چنان شكوهي وارد قزوين شدند كه اسكندربيك منشي درباره آن مي نويسد:'' از آغاز ظهور دولت اين خاندان الي الان از ولايت هند بلكه روم ايلچي بدين شوكت و اسباب جاه و حشمت به ولايت ايران نيامده''. [49] خان عالم در 1029هـ . به هند بازگشت و شاه عباس، زينل بيگ بيگدلي شاملو را در رأس هيأتي با هداياي گرانبها به همراه خان عالم به دربار جهانگير شاه فرستاد.[50] زينل بيگ در تمام مسير رسيدن به سوي دربار جهانگير از پذيرايي گوركانيان برخوردار شد[51] و در همين سال آقابيگ و محب علي دو فرستاده ديگر ايران با جواهري متعلق به الغ بيگ پسر شاهرخ به نزد جهانگير رفتند.[52] در 1013هـ . زماني كه جهانگير سرگرم مشكلات داخلي بود، شاه عباس پس از محاصره قندهار آن را فتح كرد. جهانگير در نامهاي به شاه عباس تعجب شديد خويش را در اين باره ابراز كرد.[53] در 1033هـ . شاه عباس نامهاي كه حاوي خبر تصرف بغداد بود به همراه هدايايي به نزد جهانگير فرستاد. شاه[54] از سوي جهانگير با احترام پذيرفته شد. [55] شاه جهان و ايران شاهزاده خرم معروف به شاه جهان، قبل از جلوس بر تخت سلطنت با شاه عباس رابطهاي صميمي داشت و همواره مكاتباتي ميان ايشان رد و بدل ميشد. [56] پس از درگذشت شاه عباس در جمادي الاولي[57] 1038، شاه صفي به سلطنت رسيد.[58] در ذيالحجه 1040هـ . ميربركه و ميرظريف سفيران شاه جهان به حضور شاه صفي رسيدند.[59] نخستين سفير شاه صفي، محمد علي بيگ كرگيراق در سال 1039هـ . به هند فرستاده شد.[60] وي در 1043هـ . به ايران بازگشت. [61] دومين فرستاده شاه جهان به ايران، صفدرخان بود. وي در سال 1046هـ . در كاشان به حضور شاه صفي رسيد و تا اصفهان او را همراهي كرد. وي در دربار ايران بسيار مورد احترام قرار گرفت.[62] در زماني كه هنوز صفدر خان ايران را ترك نكرده بود نزاعي ميان وي و سفراي فرنگ رخ داد كه چند نفري در اين كشمكش به قتل رسيدند و اسباب و لوازم اروپاييان به دست هنديان غارت شد. سرانجام نزاع با دخالت امير قاسم بيگ، نائب داروغه اصفهان، به پايان رسيد و چند روز بعد براي دلجويي از صفدرخان چند رأس اسب به وي هديه شد.[63] در اين سال شاه جهان توانست با استفاده از ضعف ايران پس از مرگ شاه عباس و قتل اميران شايسته ايراني به دست شاهصفي به آرزوي اجدادش در مورد بازپسگيري قندهار جامه عمل پوشاند. علي مردانخان حاكم قندهار كه مغضوب شاهصفي شده بود، براي نجات از مرگ، قندهار را در بيست و يكم شوال 1047 تسليم نيروهاي شاه جهان كرد و خود به هند رفت. شاه جهان هم سعيدخان كابلي را به حكومت قندهار برگزيد.[64] شاهصفي به سبب حمله عثمانيها به مرزهاي غربي و از دستدادن بغداد نتوانست به سرعت براي بازپسگيري قندهار اقدام كند و زماني كه آماده حمله به قندهار ميشد در دوازده صفر 1052 در كاشان درگذشت.[65] پس از شاه صفي فرزند دوازده سالهاش عباس دوم به سلطنت رسيد. كمي سن شاه و جنگ قدرت در دربار ايران سبب شد تا پس گرفتن قندهار سالها متوقف بماند. جان نثارخان اولين سفيري بود كه شاه جهان به نزد شاه عباس دوم فرستاد و در بازگشت اوتارخان او را تا هند همراهي كرد.[66] در فاصله اين سالها شاه جهان به دنبال گسترش قلمرو خويش به ماوراءالنهر لشكر كشيد و بلخ را تصرف كرد. نادر محمدخان ازبك براي دريافت كمك براي مقابله با حملات هند به ايران آمد.[67] سرانجام شاه عباس دوم توانست بر مشكلات داخلي غلبه كند، قدرت مطلقه را در دست گيرد و تلاش براي بازپسگيري قندهار را آغاز نمايد. در سال 1058هـ . شاه عباس دوم از اصفهان به جانب خراسان حركت كرد[68] و شاهقلي بيگ ولد مقصود بيگ را به دربار شاه جهان فرستاد و از وي خواست تا قندهار را پس دهد.[69] ايرانيان در ذيالحجه 1058 قندهار را محاصره كردند.[70] با رسيدن نيروهاي قزلباش، شهر زمين داور بلافاصله تسليم شد و در صفر 1059 دولت خان حاكم قندهار در مدتي كمتر از دو ماه قلعه را تسليم كرد.[71] شاه عباس به تمامي اهالي قندهار كه خواهان رفتن به هند بودند، اجازه مهاجرت داد.[72] پس از فتح قندهار، شاهوردي بيگ سفير شاه عباس دوم با نامهاي حاوي خبر فتح و ابراز اميدواري كه اين موضوع در روابط دوستانه تأثيري نداشته باشد به دربار شاهجهان فرستاده شد.[73] در جماديالاولي 1059 اورنگ زيب، سعدالله خان وزير و عدهاي از امراي هند حملهاي ناموفق را براي بازپسگيري قندهار تدارك ديدند.[74] در سال هاي 1062 و 1063هـ . نيز دو لشكر به فرماندهي داراشكوه و اورنگ زيب براي تصرف قندهار اعزام شدند كه آنها هم نتيجهاي به دست نياوردند.[75] از اين زمان تا خلع شاه جهان از حكومت، روابط دو كشور با سردي ادامه يافت و از فرستادن سفير خودداري كردند. اورنگ زيب و ايران زماني كه شاه جهان در بستر بيماري افتاد، جنگ قدرت ميان فرزندانش اوج گرفت. از ميان مدعيان سلطنت شاهزاده مرادبخش حاكم گجرات با شاه عباس دوم رابطهاي دوستانه برقرار كرد. وي در بندر سورت تاجگذاري كرد و به نام ائمه اطهار سكه ضرب نمود و حكيم كاظماء قمي را به سفارت نزد شاه عباس دوم فرستاد.[76] فرزند ديگر شاه جهان اورنگ زيب پس از اتحاد با مرادبخش بر داراشكوه برادر ديگرش غلبه كرد و سپس مرادبخش را دستگير و زنداني نمود.[77] داراشكوه مانند اجدادش ميخواست به ايران بگريزد اما اقوام و يارانش او را از اين كار بازداشتند. سرانجام خان افغان حاكم زمين داور او را دستگير كرد و تحويل اورنگ زيب داد.[78] شاه عباس دوم پس از جلوس اورنگ زيب بر تخت سلطنت، بوداق سلطان چوله را با هداياي فراوان به نزد اورنگ زيب فرستاد.[79] در بيشتر دوران حكومت اورنگ زيب كه سني متعصبي بود روابط هند با دربار ايران خصمانه بود. او پس از مرگ شاه عباس دوم به قطع روابط با ايران ادامه داد. سفيري نزد شاه سليمان و شاه سلطان حسين اعزام نكرد و از به رسميت شناختن سلطنت ايشان خودداري نمود. روابط فرهنگي فرهنگ مجموعه پيچيدهاي شامل معارف، معتقدات، هنرها، صنايع، فنون، اخلاق، قوانين، سنن و تمامي عادات و رفتار و ضوابطي است كه فرد به عنوان عضو جامعه خود فرا ميگيرد و در برابر آن جامعه وظايف و تعهداتي را بر عهده دارد.[80] در تعريفي ديگر فرهنگ، مجموع رفتارها و اعمال موجود در يك جامعه است كه اعضا و افراد آن با ضوابطي مشترك تمامي آن را به كودكان خود و قسمتي از آن را به مهاجراني كه به عضويت جامعه در ميآيند، منتقل ميسازند. [81] هند و ايران با تمدني كهن و سابقه ديرين فرهنگي از دوران باستان تا زمان گوركانيان هند و صفويان به اشكال گوناگون با يكديگر در تماس بودهاند. ريشههاي مشترك و تماسهاي متقابل باعث تبادل فرهنگي ميان دو ملت شده است. با ايجاد امپراتوري قدرتمند گوركانيان، روابط ايرانيان و هند وارد مرحله جديدي شد. سردمداران دو كشور كه بسيار به يكديگر نزديك شده بودند به همكاري پرداخته و اين ارتباط تا اعماق زندگي مردم نفوذ كرد. مهمترين مظاهر نفوذ فرهنگي را ميتوان در گسترش زبان و ادبيات فارسي درهند و هنر هندو - ايراني مانند نقاشي و معماري ديد. زبان و ادبيات فارسي مهمترين نشانه ميزان تأثيرپذيري دو فرهنگ از يكديگر زبان است. قبل از به قدرت رسيدن گوركانيان، زبان فارسي به سبب مراودات بين دو ملت در هند رواج داشت و بسياري از واژههاي فارسي توسط زبان هندي وامگيري شده بود. تسلط گوركانيان بر هند به انتقال سريع لغات از زبان فارسي به هندي كمك بسياري كرد. زبان فارسي نه تنها مورد توجه مسلمانان هند بود بلكه هندوها نيز به سرعت آن را فرا گرفته و با آن ارتباط برقرار ساختند. در نتيجه ارتباط فرهنگي بين هندوها و زبان فارسي، تحولي عميق در فرهنگ هندي به ويژه در زمينه شعر، واژهشناسي، تذكره نويسي، تاريخ نگاري، روزنامه نگاري، هنديشناسي و ترجمه متون پديد آمد.[82] زبانهاي هندي مانند اردوهندي، بنگالي، سندي، كشميري، پشتو هندي، دكني، گجراتي، دكني، سراهتي، بهاري، تاميل، كناري و مالايالم از زبان فارسي بهره بسياري برده اند.[83] از شعراي هندي فارسي زبان ميتوان ميرزامنو هرتوسني كريشناواسي و چندربهان برهمن را نام برد.[84] ملكالشعراي بهار درباره سبك زبان فارسي گسترش يافته در هند در دوران تيموريان مي نويسد:" سبك نثر فارسي در هند حالت مصنوع و منشيانه پيدا كرده كه در آن بازي با كلمات و عبارتپردازي و گزافهگويي رواج كامل داشت."[85] فشارهاي سياسي و اقتصادي در زمان صفويان، به صورت نيرويي دافع، عامل مهاجرت شاعران از ايران بود. در اين زمان براي ناراضيان از حكومت صفوي دو سرزمين پيش رو بود: يكي امپراتور عثماني و ديگري هند.در امپراتوري عثماني كشاكش بين شيعه و سني، شرايط نامناسبي را فراهم آورده بود، بنابراين بيشتر ناراضيان راهي هند شدند.[86] براون يكي از عوامل رفتن شاعران ايراني به هند را چنين بيان مي كند:" شاهان صفوي به ويژه شاه طهماسب و شاه عباس بزرگ دوست داشتند شاعران مديحه سرا به جاي مداحي آنان به مدح امامان بپردازند. در دربار شاهان بزرگ مغول بيشتر از بارگاه امامان منافع مادي كسب ميكردند".[87] يكي ديگر از عوامل مهم در مهاجرت دانشمندان و شعراي ايران به هند، وجود وزراي بزرگ وسرداران ايراني در دربار گوركانيان بود كه اين امر كمك زيادي به مهاجران براي راه يافتن به طبقات بالاي هند ميكرد. مشهورترين اين بزرگان ايراني عبارتند از: "نواببيرام خان پسر سيفخان و پدر عبدالرحيم خان خانان، ميرزا حسنالله پسر خواجه ابوالحسن مشهور به نواب ظفر خان احسن و حاج محمد قدسي".[88] سلاطين گوركاني هند به شعر و ادب فارسي علاقه داشتند و آن را ترويج ميكردند. زماني كه بابرشاه از كابل به دهلي تاخت و هندوستان شمالي را تصرف كرد، شعرا و ادباي فارسي مانند آتشي قندهاري[89] همراه او به هندوستان آمدند. همچنين خواند مير، مورخ بزرگ ايراني، به دربار بابر پيوست.[90] از بابر اشعاري به فارسي بر جاي مانده است. اقامت همايون در دربار شاه طهماسب سبب توجه بيشتر گوركانيان به فرهنگ و ادب فارسي شد. با جلوس همايون بر تخت سلطنت عده زيادي از هنرمندان و فضلايي كه در دربار صفوي با وي آشنا شده بودند به هند دعوت شدند. ادبيات فارسي در هند در دوران اكبر جهانگير و شاه جهان به اوج خود رسيد. دربار اكبرشاه محل تجمع شعرا و نويسندگان عصر شد. حمايت وي از ايشان باعث شد تا شعرا و نويسندگاني از ايران به دربارش روي آوردند. مشهورترين شاعران ايراني دربار اكبر عبارتند از: "عرفي شيرازي، غزالي مشهدي، نظير نيشابوري، ملك قمي، بابا طالب اصفهاني".[91] علاوه بر شعرا و نويسندگان ايران و آسياي مركزي، فارسي سرايان و نويسندگان هندوستاني مانند فيضي و ابوالفضل در دربار اكبر حضور داشتند و به علت استادي كامل و مهارت تامه در شعر و ادب فارسي مورد احترام و تشويق سرايندگان و دانشمندان ايران بودند.[92] اكبرشاه به شاهنامه و گلستان و بوستان و مثنوي بسيار علاقهمند بود و بنابر دستور او دو حماسه ملي هند رامايانا و مهابهاراتا زير نظر عبدالقادر به فارسي ترجمه شدند و بابرنامه را كه به زبان تركي بود خان خانان فرزند بيرام خان به فارسي در آورد.[93] اكبر نخستين پادشاهي است كه به رسم و تقليد سلاطين ايران منصب خاصي به نام ملكالشعرا در دربار خود برقرار ساخت؛ ابتدا غزالي مشهدي به اين مقام و مرتبت نايل گشت و سپس اين منصب را به شاعري هندي يعني ابوالفيض ناگوري متخلص به فيضي عطا نمود.[94] در دوران امپراتوري اكبر به فرمان راجه تادرمال در سراسر شبه قاره زبان فارسي جانشين زبان هندي شد و قرار گرديد همه دفاتر حسابها به جاي زبان هندي به زبان فارسي نوشته شود.[95] در دوره سلطنت جهانگير نفوذ خانواده نور جهان و ملاحظه خود او از شاه عباس اول موجب شد كه تمامي ايرانيهايي كه صاحب كمالات حقيقي بودند، مورد استقبال قرار گيرند.[96] طالب آملي ملكالشعراي دربار جهانگير شاه بود. جهانگير كه خود داراي ذوق ادبي بود و شعر ميسرود در خاطراتش حكايات فراواني از مجالست خود با شعراي ايراني نقل ميكند كه از ميان ايشان نظيري نيشابوري مورد توجه ويژه بود. شعراي ايراني دربار شاه جهان عبارتند از:"حكيم ركنالدين مسيح كاشاني، قدسي مشهدي، كليم كاشاني، ميرمهدي تهراني، سعيداي گيلاني زرگرباشي، صائب تبريزي، ملاشاه بدخشي".[97] در عصر اورنگ زيب به سبب سختگيري او هيچ حمايتي رسمي از شعرا به عمل نيامد و شعر فارسي رو به انحطاط نهاد. با اين وصف، ميرزا عبدالقادر بيدل ( متوفاي1344- 1731) چالشگرترين شاعر هندي – ايراني نژاد است.[98] نقاشي در دوره حكومت گوركانيان بر هند تأثير هنر نقاشي ايراني بر هندي بيش از همه آشكار و ردپاي مهاجران ايراني به روشني نمايان است. ديوارنگاري و نقاشي مينياتور كه در دوران صفويه در ايران به حد شكوفايي رسيده بود به وسيله شاگردان كمالالدين بهزاد به ديار هند برده شد . همايون هنگامي كه در ايران بود، خود شيوه نقاشي مينياتور را فرا گرفت و چون به كشورش بازگشت، شماري از شاگردان بهزاد از جمله عبدالصمد شيرازي و مير سيد علي تبريزي را با خود همراه كرد.[99] نقاشي مغولي در هند، تداوم و انتقال شيوههاي كمال يافته تيموريان و مكاتب اوليه صفويان بود. اين نقاشي هيچگونه پيوندي نه با گذشته داشت و نه با شيوه نقاشي هندي كه پيش تر از اين فراموش شده بود. و اجانتا نمونهاي از آن به حساب مي آمد كه تخته شستي آن ايراني بود. رنگهايي كه به كار ميرفت از ايران آمده بود. دورنماي آن هم كاملاً ايراني مي نمود.[100] تأثير مكتب نقاشي ايراني، امري گذرا و مقطعي نبود، زيرا هنرمندان هندي چندي زير دست نقاشان ايراني پرورش يافته و در دربار تيموريان كار ميكردند؛ از جمله اينها نام اشخاصي از قبيل بشنواس، دولت وداس وانت برده ميشود. در كتاب آئين اكبري نام تعدادي نقاش هندي ثبت شده كه دست پروردگان عبدالصمد و ميرسيدعلي بودهاند.[101] معماري هنر معماري در هند با بهرهگيري از معماري ايراني اسلامي متحول شد. تأثير معماران ايراني در پديد آمدن اين هنر به خوبي مشاهده ميشود. همايونشاه معماري ايراني را پذيرفت. آرامگاه وي به دست معماري ايراني به نام ميرزاميرك غياث ساخته شده و نمادهاي معماري ايراني در آن به كار گرفته شده است. معماري ايراني در عصر جانشينان همايون به اوج رسيد. ماندگارترين نمونههاي سبك معماري هندو – ايراني عبارتند از: آرمگاه اعتمادالدوله در آگره، مسجد پادشاهي لاهور در عصر جهانگير، عمارت تاج محل در شهر آگره (مدفن ممتازمحل همسر شاه جهان). امپراتوران مغولي هند هنر تيموري تركستان و سبك صفوي ايران را كه از آن مشتق بود رواج دادند، ليكن آنها هم بعدها مانند فاتحان سابق مجبور شدند معماران، بنايان و نقاشان محلي را به كار گيرند.[102] معماران محلي بنا بر ذوق و سليقه خويش از معماري بومي بهره گرفتند و از تلفيق هر دو سبك، سبك هندو – ايراني پديد آمد. شكلهاي هلالي و ساختمانهاي طاقدار، ديوارهاي ساده و صاف و ستونهاي باريك صيقلي شده با تارهاي وسيع و طاق نماهاي خيره كننده نشانههايي از سبك معماري ايراني است. در بسياري از بناها كه هنوز هم پابرجاست، آميزهاي از معماري ايراني و هندي به چشم ميخورد. عناصري كه در بالا ذكر شد نشانههايي از تأثير هنر معماري ايراني است ولي طرح بناها و سايه روشنها و به كاربردن مصالح و مواد ساختماني از قبيل ماسه سنگ، سنگهاي قرمز و خاكستري و مرمرهاي سفيد و سياه كه خاص هند است از سبك معماري بومي مايه ميگيرند و اين دو با شگفتي بسيار با يكديگر تلفيق و هماهنگ شده اند.[103] مهاراجههاي هندو هم در تختگاههاي خويش از دهلي تقليد كردند و در اطراف بلاد به تبعيت از سلاطين مسلمان قصور و بساتين و قلاع و معابد رفيعه بنا كردند. اين سبك معماري در سراسر هند از پنجاب تا بنگال و از كشمير تا دكن معمول و متداول گرديد و در جنوب هندوستان نيز در پرتو سلاطين مسلمان رواجي بسيار گرفت.[104] مهاجران معمار يا غير معماري كه از هند به ايران بازگشتند و هنرمندان هندي كه احتمالاً به ايران كوچ كردند، در فرهنگ معماري ايران ردپاهايي از خود باقي گذاشتند؛ براي نمونه ساباط (طاقهايي است كه در برخي از كوچههاي قديمي ايران ديده ميشود) با نام محلي سوات، نمونهاي از معماري مخصوص هند ميباشد كه در ايران به كار گرفته شده است.[105] روابط اقتصادي با وجود نقش مؤثر ايرانيان در امور سياسي و فرهنگي امپراتوري گوركانيان هنديان نيز در امور اقتصادي پايتخت و بنادر ايران موقعيت مستحكمي كسب كردند. ايرانيان در هند در رأس ديوان ها و امور مالي قرار داشتند و تجار زيادي از ايران به هند ميرفتند، اما نتوانستند تأثير ژرفي بر روابط اقتصادي باقي گذارند بلكه اين تجار هندي بودند كه به گسترش روابط اقتصادي ميان صفويان و گوركانيان كمك كردند. هنديان شايد پس از ارامنه مهمترين جامعه خارجي ايران بودند. به قول شاردن، شاه عباس اول مهاجرت آنان را به ايران تأييد نكرد اما آنها با تقديم هداياي متنابهي به شاهصفي، جانشين شاه عباس، او را تطميع نمودند. با وجود اين، دلاواله و توماس هربرت در مسافرت خود به ايران در دوره شاه عباس اول، تجار هندي را ديدهاند كه در اصفهان و بندرعباس (گمبرون) تجارت خوبي را برقرار ساخته بودند.[106] تجار هندي در اصفهان مكانهاي تجاري مخصوصي را داشتند. از جمله كاروانسراي مولتانيان كه مخصوص تجار مولتان بود.[107] تجار هندي محصولات متنوعي را از ايران صادر ميكردند. تاورنيه برخي از آنها را چنين توصيف ميكند: "چرم ساغري و تيماجي كه در ايران ميسازند يكي از بزرگترين تجارت هنديان را تشكيل ميدهدكه قسمت اعظم آن را به هند و ژاپن و مقدار عمدهاي نيز به روسيه و لهستان حمل مي كنند."[108] روناس ريشه معروفي كه تقريباً به تمامي از ايران به هند حمل مي شود.[109] در هند تجارت بزرگي از همه ميوه هاي ايران صورت ميگيرد و ميوه را با سركه در داخل بطريهاي شيشهاي ميريزند و انواع گلابها را به آن اضافه ميكنند.[110] پسته، بادام، كشمش، آلو بخارا، اسب و قاطر از صادرات ايران به هند بود.[111] تاورنيه توليد شراب شيراز را 154688 گالن سلطنتي و 4125 بشكه 300 پيتي ( 200025 ) برآورد كرده كه يك چهارم آن به هند صادر ميشد.[112] تنباكو و توتون در بيشتر نقاط به دست ميآمد و به قول شاردن مهمترين نوع و قسمت اعظم توتون مصرفي هند از ايران صادر ميشد.[113] منسوجات و ادويه ايران بازارهاي هند را به خود اختصاص داده بودند.[114] از محصولات ديگري كه به هندوستان صادر ميشد انقوزه بود كه هنديها به عنوان ادويه از آن استفاده ميكردند. همچنين خاك هرمز به هندوستان حمل ميشد و عايدات اين خاك براي تاجر صددرصد بوده، سنگ هاي مرمر هرمز را در كشتيهاي خاصي حمل كرده به خارج ميبرند.[115] يكي از مهمترين دلايل علاقهمندي هنديان به تجارت در ايران امنيت و آباداني جادهها، مناسببودن كاروانسراها و حمايت شاهان صفوي از تجار بود. درباره خصوصيت جادهها و كاروانسراهاي دوره صفوي در منابع و سفرنامههاي اين دوره به تفصيل سخن گفتهاند. شاهان صفوي خواهان گسترش تجارت و شكوفايي اقتصادي بودند. ايشان براي رفاهحال بازرگانان تلاش ميكردند و مانع ظلم و تعدي عمال حكومت بديشان ميشدند؛ براي نمونه در زمان شاه عباس دوم اختلافي ميان هنديها و محمد صالح فرزند حكيم سيفاء كاشي ضابط وجوه عشور بندرعباس پيش ميآيد كه شاه با علما مشورت كرده به نفع هنديها رأي داد.[116] در دوره صفويه تجارت به شكل گستردهاي ميان ايران و هند از مسير دريا و خشكي جريان داشت. تاورنيه درباره مسير كاروانهاي تجاري هند مينويسد: راه هند از سوي ايالت قندهار راهي قديمي است و قبل از آن كه پرتغاليان به هرمز بيايند و كشتيراني از ايران به هند توسط كشتيهاي فرنگي كه همه ساله به بندرعباس ميآيند برقرار شود خيلي بيشتر از امروز در آن رفتوآمد ميشد. پيش از اين زمان در خليج فارس فقط تعدادي قايق بد و ناجور وجود داشت كه براي حمل همه كالاهايي كه در هند بود و از آن خارج ميشد كفايت نميكرد، اما با وجود اين كه سفر با كشتي از بندرعباس به هند بسيار راحتتر و هزينهاش كمتر است هنوز بازرگاناني هستند كه راه زمين را در پيش ميگيرند.[117] نتيجه صفويان و گوركانيان هند در بيشتر دوران اقتدارشان روابطي دوستانه و صلح آميز داشتند و تنها اختلاف دو دولت بر سر مسئله قندهار بود. اين شهر كه در موقعيتي استراتژيك قرار داشت و در مسير راههاي تجاري بود، در اين دوران گاهي در اختيار صفويان و زماني تحت سلطه گوركانيان هند بود. حكومتهاي ايران و هند در دوران اقتدارشان براي تسلط يافتن بر ماوراءالنهر درصدد تصرف قندهار بودند. با اين وجود مسئله قندهار هرگز تبديل به بحراني جدي ميان دو دولت نشد و هر دولتي كه آن را تصرف ميكرد سعي در حفظ روابط دوستانه با دولت ديگر داشت. گوركانيان هند كه با كمك صفويان به قدرت رسيده بودند، خود را مديون اين دولت دانسته و در نزديكي به ايران ميكوشيدند. ايشان براي آداب و رسوم ايرانيان و زبان فارسي اهميت فراواني قائل بودند. دربار گوركانيان هند همواره جايگاه هنرمندان ايراني بود كه براي رسيدن به زندگي بهتر جلاي وطن ميكردند. همكاري هنرمندان ايراني با هنرمندان هندي موجب پديد آمدن فرهنگ هندي - ايراني شد. ايرانيان مشاغل مهم حكومتي هند را هم در دست گرفتند و به اداره امور امپراتوري گوركانيان هند پرداختند. در ميان وزرا و امراي مشهور هند نام بسياري از ايرانيان ديده ميشود كه باعث تحولات مهمي در هندوستان شدند. هر چند ايرانيان در روابط فرهنگي و سياسي ميان دو دولت تأثيرگذار بودند، در مقابل، تجار هندي در روابط اقتصادي نقش اصلي را ايفا كردند. پينوشت: * كارشناس ارشد تاريخ اسلام دانشگاه باقرالعلوم عليهالسلام قم 1 . محمد يوسف واله اصفهاني، خلد برين ( ايران در روزگار صفويان)، به كوشش مير هاشم محدث (تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار، 1372)، ص44-45. 2 . حسن بيگ روملو، احسن التواريخ، تصحيح عبدالحسين نوايي (تهران، بابك،1375) ص 161؛ احمدبن شرف الدين حسين الحسيني القمي، خلاصه التواريخ، تصحيح احسان اشراقي ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1363) ج 1، ص 112. 3 . اسكندر بيگ تركمان، تاريخ عالم آراي عباسي ، زير نظر ايرج افشار، چاپ سوم (تهران، اميركبير، 1382)، ج1، ص 39. 4 . روملو، پيشين، ص 166؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 118؛ واله اصفهاني، پيشين، ص209. 5 . همان. 6. روملو، پيشين، ص167؛ الحسيني القمي، پيشين، واله اصفهاني، پيشين. 7 . الحسيني القمي، پيشين؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص40؛ واله اصفهاني، پيشين. 8 . الحسيني القمي، پيشين، واله اصفهاني، پيشين، ص210. 9 . همان. 10 . الحسيني القمي، پيشين. 11 . روملو، پيشين، ص 168، 169، 170؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 119، 120؛ واله اصفهاني ، پيشين، ص 213،212،211. 12 . الحسينيالقمي، پيشين، ص 120؛ واله اصفهاني، پيشين، ص 213. 13 . روملو، پيشين، ص 171؛ الحسيني القمي، پيشين، ص120؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين. 14 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين. 15 . الحسيني القمي، پيشين،ص123؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين؛ واله اصفهاني، پيشين، ص 217، 218، 219، 220 . 16 . روملو، پيشين، ص 121؛ الحسينيالقمي، پيشين، ص 217. 17 . روملو، پيشين، ص 216؛ الحسينيالقمي، پيشين، ص 139. 18 . روملو، پيشين، ص 217. 19 . الحسينيالقمي، پيشين، ص 147. 20 . روملو، پيشين، ص237؛ الحسيني القمي ، پيشين، ص 153؛ سيد عبدالحسين حسيني خاتون آبادي، وقايع السنين و الاعوام، تصحيح محمد باقر بهبودي (بيجا، كتابفروشي الاسلاميه، 1352) ص 455. 21 . روملو، پيشين، ص 255. 22 . همان، ص 314. 23 . ث. ف دولافوز، تاريخ هند، سيد محمدتقي فخرداعي گيلاني، چاپ اول (تهران، چاپخانه مجلس، 1316). ص 120. 24 . رياض الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند ( در دوره صفويه و افشاريه )، ترجمه محمد باقر آرام و عباسقلي غفاري فرد، چاپ اول ( تهران، امير كبير، 1373) ص 53. 25 . روملو، پيشين، ص 398؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 302. 26 . بايزيد بيات، تذكره همايون و اكبر ( تهران، اساطير، 1382)، ص 8. 27 . الحسينيالقمي، پيشين، ص 303. 28 . بايزيد بيات، پيشين، ص 11. 29 . الحسينيالقمي، پيشين، ص 306. 30 . شيخ ابوالفضل مبارك، اكبر نامه، به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد، چاپ دوم (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1372) ص 307، 308، 309، 400. 31 . شيخ ابوالفضل مبارك، پيشين، ص 325؛ اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 98، 100،99. 32 . روملو، پيشين، ص 401؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 309. 33 . روملو، پيشين، ص 403؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 310. 34 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 100. 35 . روملو، پيشين، ص 502؛ الحسيني القمي، پيشين، ص 378. 36 . روملو، پيشين، ص 508. 37 . الحسيني القمي، پيشين، ص 397. 38 . همان، ص 592. 39 . روملو، پيشين، ص 559. 40 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ج 2، ص 430. 41 . همان، ص 476 تا 478. 42 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 528، 529؛ حسيني استر آبادي، تاريخ سلطاني (از شيخ صفي تا شاه صفي) چاپ دوم (تهران، علمي فرهنگي، 1366) ص164. 43 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين. 44 . همان، ص 553، 554. 45 . همان، ص 587. 46 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 647؛ استر آبادي، پيشين، ص 178. 47 . همان. 48 . همان، ص 782. 49 . همان ، ج 3، ص 939. 50 . همان ، ص950، 951؛ استر آبادي، پيشين، ص 216. 51 . نورالدين محمد جهانگير، جهانگير نامه ( توزك جهانگيري)، به كوشش محمد هاشم. ( بيجا، بنياد فرهنگ ايران، 1359) ص 364. 52 . همان، ص 369. 53 . همان، ص 399، 400، 401. 54 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ج 3، ص 1012؛ استر آبادي، پيشين، ص225. 55 . نورالدين محمد جهانگير، پيشين، ص 481. 56 . در سال 1033 شاهزاده خرم از پدرش به شاه عباس شكايت ميكند.(اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 1016). 57 . اسكندر بيگ تركمان، پيشين، ص 1077؛ محمد معصومبن خواجگي اصفهاني، خلاصه السير، چاپ اول ( تهران، علمي فرهنگي، 1368) ص 34. 58 . همان، ص 1078؛ همان، ص 37. 59 . محمد معصوم، پيشين، ص 115. 60 . همان، ص 64. 61 . همان، ص 171. 62 . محمد معصوم، پيشين، ص 250؛ استر آبادي ، پيشين ، ص 256. 63 . محمد معصوم ، پيشين، ص 251. 64 . همان، ص 254. 65 . همان، ص 299. 66 . همان، ص 84، 85، 86، 87. 67 . وحيد قزويني ، محمد طاهر، عباسنامه، تصحيح ابراهيم دهگان ( اراك، كتابفروشي داودي، 1329 ) ص 73، 74، 75. 68 . همان، ص 94. 69 . همان، ص 98، 99، 100، 101، 102. 70 . همان، ص 114، 115، 116. 71 . همان، ص 122. 72 . همان، ص 123. 73 . همان، ص 127،126،125. 74 . همان، ص 133، 134، 135. 75 . همان، ص 151. 76 . همان، ص 230. 77 . همان، ص 231، 232. 78 . همان، ص 252. 79 . همان، ص 290. 80 . مينو سليمي، روابط فرهنگي ايران و هند، چاپ اول ( تهران، موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1377) مقدمه، ص 11. 81 . محمود روح الاميني، زمينه فرهنگ شناسي، چاپ اول (بيجا، عطار، 1365) ص 18. 82 . مينو سليمي، پيشين، ص 108. 83 . مجيد يكتايي، نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامي در سرزمين هند و پاكستان (تهران، اقبال، 1353) ص 164. 84 . علي اصغر حكمت، سرزمين هند ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1337) ص 91. 85 . محمدتقي بهار، سبك شناسي ( تهران، اميركبير، 1357) ج 3، ص 256. 86 . فرهنگ ارشاد، مهاجرت تاريخي ايرانيان به هند، چاپ اول ( بيجا، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1365) ص 209. 87 . ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران؛ از صفويه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادي، چاپ اول ( تهران، مرواريد، 1369) ص 42. 88 . علياصغر شهابي، روابط ادبي ايران وهند ( تهران، چاپخانه و كتابفروشي مركزي، 1316) ص 80. 89 . علي اصغر حكمت، پيشين، ص 11. 90 . غياثالدينبن همام خواند مير، تاريخ حبيب السير ( تهران، كتابفروشي خيام، 1362) مقدمه، ص 9. 91 . نورالدين محمد جهانگير، پيشين، مقدمه، ص 31. .92 همان. .93 ع . وحيد مازندراني، هند يا سرزمين اشراق ( بيجا، چاپخانه فردوسي، بيتا) ص 58. 94 . علياصغر حكمت، پيشين، ص 89. 95 . فرهنگ ارشاد، پيشين، ص 256. 96 . رياضالاسلام، پيشين، ص 253. 97 . نورالدين محمد جهانگير، پيشين، ص 32. 98 . مينو سليمي، پيشين، ص 135، 134. 99 . فرهنگ ارشاد، پيشين، ص 276، 275. 100. عزيز احمد، تاريخ تفكر اسلامي در هند، ترجمه نقي لطفي و محمد جعفر ياحقي، چاپ اول ( تهران، انتشارات كيهان، 1366) ص 191، 192. 101 . فرهنگ ارشاد، پيشين، ص 276. 102 . مادلين هالايد؛ هرمان گوتس، هنر هندو ايراني – هندواسلامي، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، مولي، 1367) ص 276. 103 . فرهنگ ارشاد، پيشين، ص 273. 104 . علي اصغر حكمت، پيشين، ص 120. 105 . ر ك: فرهنگ ارشاد، پيشين، ص 274، 275. 106 . رياض الاسلام، پيشين، ص 257، 258. 107 . ژان شاردن، سياحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسي ( تهران، اميركبير، 1335) ج7، ص 132. 108 . ژان باتيست تاورنيه، سفرنامه تاورنيه، ترجمه حميد ارباب شيراني ( تهران، نيلوفر، 1383) ص 271 - 272 109 . همان. 110 . همان. 111 . ر ك: همان، ص 272، 271. 112 . تاريخ ايران دوره صفويان ( دانشگاه كمبريج )، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول (تهران، جامي، 1380) ص 271. 113 . محمد ابراهيم باستاني پاريزي، سياست و اقتصاد عصر صفوي ( تهران، صفي عليشاه، 1367) ص 128. 114 . تاريخ ايران در دوره صفويان ( كمبريج) ص 273. 115 . ر ك: محمد ابراهيم باستاني پاريزي، پيشين، ص 130. 116 . محمد طاهر وحيد قزويني، پيشين، ص 305، 306. 117 . تاورنيه، پيشين، ص 375. منابع - ارشاد، فرهنگ، مهاجرت تاريخي ايرانيان به هند، چاپ اول ( بيجا، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1365). - احمد، عزيز، تاريخ تفكر اسلامي در هند، ترجمه نقي لطفي و محمد جعفر ياحقي، چاپ اول، ( تهران، انتشارات كيهان، 1366). - رياضالاسلام، تاريخ روابط ايران و هند ( در دوره صفويه و افشاريه)، ترجمه محمد باقر آرام و عباسقلي غفاري فرد، چاپ اول( تهران ، امير كبير، 1373). - الحسيني القمي، احمدبن شرفالدين حسين، خلاصه التواريخ، تصحيح احسان اشراقي ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1363). - باستاني پاريزي، محمد ابراهيم، سياست و اقتصاد عصر صفوي ( تهران، صفي عليشاه، 1367). - براون، ادوارد، تاريخ ادبيات ايران از صفويه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادي، چاپ اول، ( تهران، مرواريد، 1369). - خواجگي اصفهاني، محمد معصوم، خلاصه السير، چاپ اول ( تهران ، علمي، 1368). - بهار، محمد تقي، سبك شناسي ( تهران، امير كبير، 1357). - بيات، بايزيد، تذكره همايون و اكبر ( تهران، اساطير، 1382). - تاريخ ايران دوره صفويان ( دانشگاه كمبريج)، ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، جامي، 1380). - تاورنيه، ژان باتيست، سفرنامه تاورنيه ، ترجمه حميد اربابي شيراني ( تهران، نيلوفر، 1383). - تركمان، اسكندر بيگ، تاريخ عالم آراي عباسي، زير نظر ايرج افشار، چاپ سوم (تهران، امير كبير، 1382). - جهانگير، نور الدين محمد، جهانگيرنامه ( توزك جهانگيري)، به كوشش محمد هاشم (بنياد فرهنگ ايران، 1359). - حسيني استرآبادي، تاريخ سلطاني ( از شيخ صفي تا شاه صفي )، چاپ دوم ( تهران ، علمي، 1366). - حسيني خاتونآبادي، سيد عبدالحسين، وقايع السنين و الاعوام، تصحيح محمد باقر بهبودي ( بيجا، كتابفروشي الاسلاميه، 1352). - حكمت، علياصغر، سرزمين هند ( تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1337). - خواند مير، غياثالدينبن همام، تاريخ حبيب السير ( تهران، كتابفروشي خيام ، 1362). - دولافوز، ث.ف، تاريخ هند، سيد محمدتقي فخرداعي گيلاني، چاپ اول ( تهران، چاپخانه مجلس، 1316). - روحالاميني، محمود ، زمينه فرهنگ شناسي، چاپ اول ( بيجا ، عطار، 1365). - روملو، حسن بيگ ، احسن التواريخ، تصحيح عبدالحسين نوايي ( تهران، بابك ، 1357). - سليمي، مينو، روابط فرهنگي ايران و هند ، چاپ اول ( تهران ، موسسه چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه ، 1372). - شاردن، ژان، سياحتنامه شاردن، ترجمه محمد عباسي ( تهران، امير كبير،1335). - شهابي، علي اكبر، روابط ادبي ايران و هند ( تهران، چاپخانه و كتابفروشي مركزي،1316). - مازندراني، وحيد، هند يا سرزمين اشراق ( بيجا، چاپخانه فردوسي، بيتا). - مبارك، شيخ ابوالفضل، اكبر نامه، به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد، چاپ دوم (تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1372). - واله اصفهاني، محمد يوسف، خلد برين ( ايران در روزگار صفويان)، به كوشش مير هاشم محدث (تهران، بنياد موقوفات دكتر محمود افشار،1372). وحيد قزويني، محمد طاهر، عباسنامه، تصحيح ابرهيم دهگان ( اراك، كتابفروشي داودي،1329). - هالايد، مالدين؛ گوتس، هرمان؛ هنر هند و ايراني- هند و اسلامي،ترجمه يعقوب آژند، چاپ اول ( تهران، مولي،1376). - يكتائي، مجيد، نفوذ فرهنگ و تمدن اسلامي در سرزمين هند و پاكستان ( تهران، اقبال،1353).
منبع:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]