نمایش نتایج: از شماره 1 تا 3 , از مجموع 3

موضوع: داستانهای کهن

  1. #1
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    داستانهای کهن

    زبان خروس


    در روزگاران قدیم مردی بود که هرگز دروغ نمی گفت و ندیم حضرت سلیمان بود و یک عمر به راستی و درستی در دستگاه حضرت سلیمان کار کرده بود و پیر شده بود و خاطرش خیلی عزیز بود .

    یک روز حضرت سلیمان به او گفت :« برای قدرشناسی از خوبیهای تو می خواهم یک خوبی در حق تو بکنم ولی باید چیزی از من بخواهی . تا فردا فکر کن و یک خواهش از من بکن تا تو را به یکی از آرزوهایت برسانم ؟»

    پیرمرد پرسید : چگونه خواهشی باشد ؟

    سلیمان گفت : برای کسی دیگر ضرری نداشته باشد هرچه می خواهد باشد .

    این پیرمرد از مال دنیا بی نیاز بود و همه چیز داشت . زندگی راحت و خانه و خانواده و باغ و مزرعه . در مزرعه اش حیوانات بسیاری جمع کرده بود از گاو وگوسفند و پرندگان و خودش هم پرورش حیوانات و کارهای زراعی را دوست می داشت . هروقت بی کار بود به مزرعه می رفت و به کار دهقانی می پرداخت و از تماشای حیوانات و صداهای عجیب و غریب آنها خوشش می آمد . یک روز هم پیش خود فکر کرده بود که ای کاش زبان اینها را می فهمیدم و می دانستم که وقتی صدا می کنند چه می گویند و از زندگی چه می فهمند و درباره دیگران چه فکر میکنند .




    یک روزاین هوس را کرده بود و وقتی حضرت سلیمان به او گفت خواهشی از من بکن به یاد هوسش افتاد . شب قدری فکر کرد و دید از هیچ چیز دیگر اینقدر خوشحال نمی شود که زبان حیوانات را بداند .

    فردا صبح وقتی حضرت سلیمان از او جواب خواست گفت :

    -« اگر می خواهید در حق من عنایتی و لطفی بفرمایید آرزوی من این است که زبان حیوانات را بدانم . دیگر هیچ چیز نمی خواهم و از مرحمت شما همه چیز دارم .»

    حضرت سلیمان گفت :« آرزوی عجیبی داری ، آیا خیال می کنی این کار برایت فایده ای دارد ؟»

    پیرمرد گفت :« من در فکر فایده اش نیستم ، دلم این طور می خواهد ، برای کسی هم ضرری ندارد ، می خواهم ببینم این حیوانات شب و روز چه می گویند که اینقدر صدا می کنند .»

    حضرت سلیمان گفت :« من هم از خدا این حاجت را خواسته بودم و خدا به من آموخت ولی زبان حیوانات از اسرار است و جز دوستان خاص خدا کسی بلد نیست . آیاممکن نیست از این هوس بگذری و یک خواهش دیگر بکنی ؟»

    پیرمرد گفت :« نه هیچ چیز دیگر نمی خواهم ، من که توقعی از شما نداشتم خودتان فرمودید . حالا هم اختیار با شماست من همین یک آرزو را دارم .»

    سلیمان گفت :« بسیار خوب ، قولی است که داده ایم ولی این موضوع خیلی مهم است و من باید با جبرئیل مشورت کنم و نتیجه را فردا خبر می دهم .»

    حضرت سلیمان آرزوی پیرمرد راستگو را به جبرئیل گفت و جبرئیل رفت و برگشت و گفت :« باید این راز مخفی بماند ولی خداوند ، یگانه دعای آدمهای خوب را مستجاب می کند و تا وقتی که کسی دیگر از آن آزرده نشود می تواند از دانستن زبان حیوانات استفاده کند . »

    حضرت سلیمان خوشحال شد و فکرکرد با این ترتیب جلو ضررش گرفته شد و اگر مایه آزار کسی بشود موضوع تمام می شود ولی خداوند در پنهان داشتن این رازشرطی قرار نداده و این مرد هم هرگز دروغ نمی گوید و اگر یک روز چیزی از حیوانات بفهمد و کسی از او بپرسد راز فاش می شود ، پس بهتراست او را بترسانم که هرگز این راز را فاش نکند .

    حضرت سلیمان پیرمرد را حاضر کرد و گفت :« دعای تو مستجاب شد اما دو تا شرط دارد : اول اینکه از این بابت هیچ اذیتی و آزاری به کسی نرسد و اگر برسد دعا باطل می شود .»

    پیرمرد گفت : قبول دارم .

    سلیمان گفت :« شرط دیگرش این است که جز خودت هیچ کس نباید این موضوع را بفهمد و اگر کسی بفهمد ... ، بله ، اگر کسی بفهمد همان روز برای جانت خطر دارد ، حالا خودت می دانی .»

    پیرمرد گفت : این را هم قبول دارم .

    حضرت سلیمان گفت :« بسیار خوب ، برو و هر صدایی را که بشنوی می دانی . در بارگاه هم دیگر کاری نداری و می توانی به کار دهقانی خودت سرگرم باشی ، برو و راحت باش .»

    مرد راستگوآمد به مزرعه اش و به صدای حیوانات گوش داد و دید راستی راستی همه را می فهمد : این یکی به آن یکی نصیحت می کند ، آن یکی با این یکی دعوا می کند ، خروس اذان می گوید ، کبوتر نماز می خواند ، گاوها و خرها و گوسفندها هر یکی با دیگران حرف می زنند و درباره همه چیز اظهار عقیده می کنند و او همه را می شنود و می فهمد .

    پیرمرد خیلی خوشحال شد و از این که دعایش مستجاب شده بود شکر خدا را بجا آورد و بعد از آن خود را خیلی خوشبخت می دید . صبح تا شب در ایوان می نشست و ازهرحیوانی یکی دو تا نزدیک ایوان نگاه می داشت و از فهمیدن زبان آنها کیفی و حالی و لذتی داشت که نگو و نپرس .

    این بود و یک روزظهر مرد دهقان نشسته بود و کتاب حکمت سلیمان را می خواند و یک گاو و یک خر هم پای ایوان لمیده بودند و داشتند با هم حرف می زدند .

    این گاو وخرهرروزبا هم کار می کردند . شاگردهای مزرعه آنها را به صحرا می بردند و می آوردند و آنها با هم بار می بردند و به نوبت زمین خیش می کردند و آسیاب را می گرداندند و چرخ روغن گیری را می چرخاندند وموقع خرمن کوبی هم هر دو را به چرخ خرمن کوبی می بستند .

    ولی آن روز در صحرا با هم دعوا کرده بودند و با هم بد شده بودند و وقتی ظهر آمده بودند گفتگو داشتند .

    خربه گاو گفت :« حالا که این طور شد بلایی بر سرت بیاورم که خودت حظ کنی .»

    گاو گفت :« هیچ کاری هم نمی توانی بکنی ، مثلاً چکار میتوانی بکنی ؟»

    خرگفت :« از این ساعت دیگر از جای خودم تکان نمی خورم و هیچ کمکی نمی کنم ، بگذار ببرند اینقدر تنهایی ازت بکشند که دنده هایت نرم شود .»

    گاو گفت :« خیال کردی! اینقدر چوب برسرت بزنند که چهارتا دست و پا هم قرض کنی و دنبال کار بدوی .»

    خرگفت :« حالا می بینی ، کتک می خورم و تکان نمی خورم ، آخر خسته می شوند و ولم می کنند .»

    گاو گفت :« بسیار خوب . این من و این هم تو ، هستیم و می بینیم .» خرگفت :« می بینیم ، حالا تماشا کن .»

    در این وقت کارگران مزرعه آمدند که گاو و خر را به کار ببرند .گاو برای رفتن آماده شد ولی خر افتاده بود و بر نمی خاست . شاگردها آمدند و هرچه کوشش کردند خرازجایش تکان نخورد . درخاک می غلطید و کتک می خورد وعرعرمی کرد و بلند نمی شد . هی می گفت : نمی آیم ... نمی آیم ...

    وقتی خواستند گاو را بیرون ببرند خر به اوگفت :« حالا برو اینقدر کار کن تا جانت به لبت برسد .»

    گاو گفت :« حالا صبر کن ، می بینی که چطور تو را هم می آورند .»

    خرگفت :« اگر تکه تکه ام بکنند از جایم جم نمی خورم » و هرقدر هم او را زدند از جایش جم نخورد .

    دهقان کتک خوردن خر را دید و دلش سوخت . به شاگردش گفت :« ولش کن ، شاید حالش خوب نیست بگذار بخوابد .»

    خررا آسوده گذاشتند و رفتند و غروب گاو را خسته و کوفته آوردند . مرد راستگو در ایوان نشسته بود و کتاب می خواند . زنش هم جلو آینه خود ش را تماشا می کرد . وقتی گاو وارد شد به خرگفت :« امروز بدجنسی کردی ولی از مکافات عمل بترس ، فردا به تو می فهمانم .»

    خرگفت :« عجالتاً امروز دق دلم را از تو گرفتم ، تا فردا هم خدا بزرگ است ، امروز ظهر صاحب ماهم از من طرفداری کرد ، او هم تنبل پسند است !»

    مرد دهقان از شنیدن این حرف خنده اش گرفت و به صدای بلند خندید . زنش در آینه دید که شوهرش او را نگاه می کند و می خندد . از مرد پرسید :« به من می خندیدی ؟» مرد گفت :« نه » زن گفت :« پس به چه می خندی ، اینجا که چیز خنده داری نبود .» مرد جوابی نداد .

    مرد گفت :« بابا ، خنده من مال جای دیگربود .» زن گفت :« مال کجا بود ؟» مرد گفت :« هیچی ، بیخود خنده ام گرفته بود .» زن گفت :« نه، تو هیچوقت بیخود نمی خندی ، حتماً یک عیبی در من هست که مرا مسخره کردی .» مردگفت :« نه والله ، این خنده اصلاً به تو ربطی نداشت ، من در فکر تو نبودم ، داشتم یک فکری می کردم خنده ام گرفت .» زن گفت :« داشتی چه فکر می کردی ؟»

    مرد گفت :« عجب گرفتار شدم ، بابا یک خنده که اینقدر کشمکش ندارد .»

    زن گفت :« اگر راستش را بگویی کشمکش ندارد ولی وقتی راستش را نمی گویی دارد . مگر من چه عیبی دارم که به من می خندی و نمی گویی که خودم را اصلاح کنم .» مردگفت :« لا اله الا الله ، عجب گیر افتادیم بابا ، به خدا ، به پیغمبر ، به جان همان سلیمان پیغمبر که خنده من مربوط به تو نبود .» زن گفت :« پس مربوط به چه بود که من نباید بفهمم ، خدایا چقدر من در این خانه بدبختم که نباید بفهمم خنده شوهرم مربوط به چه بود !»

    زن شروع کرد به گریه کردن و قسم خورد که :« اگر راستش را نگویی دیگر در این خانه نمی مانم . قهر می کنم و می روم به خانه پدرم ، مگر من غریبه هستم که نباید علت خنده تو را بدانم ، من همیشه سعی کرده ام که همه کارهایم خوب باشد و هرگز دروغ نگفته ام و هرگز بی اجازه دست به سیاهی و سفیدی نزده ام . حالا پس از چندین و چند سال تازه مرا مسخره می کنی و می خندی و علتش را هم نمی گویی ؟ دیگر طاقتم تمام شد ، دیگر حوصله ام سررفت ، به خدا اگر راستش را نگویی می روم پیش برادرم شکایت می کنم ، می روم به خویشانم هرچه نباید بگویم می گویم ، ما مسخره کسی نیستیم ، تا حالا هیچ کس خانواده ما را مسخره نکرده ، ما از خانواده سلیمان پیغمبریم . هیچ کس حق ندارد به ما بخندد .

    مرد گفت :« من دیگر به عقلم نمی رسد که چه بگویم . می دانم که خنده من مربوط به تو نبود و از تو هیچ گله ای ندارم و هیچ عیبی هم نداری و علت خنده ام را هم نمی توانم بگویم ، ضرر دارد و خطر دارد .»

    زن گفت :« به به ، ضرر دارد و خطر دارد ! پس رفتن من ضرر ندارد و خطر ندارد ؟ حالا که این طور شد من هم رفتم .»

    زن برخاست که قهرکند ، مرد گفت :« اختیار با شماست .» زن بیشتر به شک افتاد و با خود گفت حتماً به من می خندد ، می خواهد مرا تحقیر کند وگرنه نمی گذاشت بروم . اوقاتش تلخ شد و گفت :« نه ، اینطور نمی شود . حتماً باید بگویی که من چه عیبی دارم و اگر نگویی می روم پیش حضرت سلیمان ومیگویم که مرا مسخره می کنی و هرچه باید بگویم می گویم .»

    و این زن از خانواده ای شریف بود وبا حضرت سلیمان هم خویشی داشت . مرد دید عجیب مصیبتی درست شده . از طرفی نمی تواند علت خنده اش را بگوید و باید این راز را مخفی نگهدارد و از طرف دیگر زنش ، زندگی اش ، آسایش و آرامش خانواده اش بهم می خورد . زن هم حق دارد ولی خودش هم جانش در خطر است ، اگر راز را بگوید عمرش به آخر می رسد و اگر نگوید و زن شکایت پیش حضرت سلیمان ببرد آبرویش می رود و تازه حضرت سلیمان هم نمی خواهد این راز فاش شود و زن هم دست بردار نیست . از طرفی هم او هرگز در عمرش دروغ نگفته و دلش می خواهد یک دروغ بسازد و دست از نام نیک خودش بردارد و پیش وجدان خودش شرمنده باشد .

    درکار خودش درمانده بود و با خود گفت :« پیر شدم و عمرم به آخر رسید بگذاردراین آخرعمری هم راست بگویم واگرهم جانم در خطر باشد عیبی ندارد ، من که دیگر آرزویی ندارم ، هرچه می شود بشود .»

    این بود که به زن گفت :« بسیار خوب ، من حاضرم راستش را بگویم ولی بدان که خنده من مربوط به تو نبود و فاش کردن رازآن هم برای جان من خطر دارد . حالا اگرراضی هستی بگویم .»

    زن گفت :« این خوشمزه گی ها را بینداز دور، هیچوقت راست گفتن برای جان کسی خطر ندارد . تا حالا کدام پیغمبری گفته است کسی دروغ بگوید و راست نگوید ، تو می خواهی مرا بترسانی ، تازه اگر دروغ هم بگویی من می فهمم ، من از خانواده سلیمانم و راست و دروغ را می شناسم . همان طور که می دانم تا حالا هیچ وقت دروغ نگفته ای .»

    مردگفت :« بسیار خوب ، حالا هم دروغ نخواهم گفت و جانم را برسر راستگویی خواهم گذاشت .»

    زن گفت :« جانت هیچ عیبی نمی کند ، من می دانم که هیچ کس از راستگویی ضرر نمی کند .»

    مرد گفت :« خیلی خوب ، ولی خواهشی می کنم حالا که این طور است سه روز به من مهلت بدهی تا بگویم که خنده ام مال چه بود .»

    زن گفت :« حالا شد . سه روز مهلت می دهم ، ولی بعد از آن دیگر هیچ چیز را جز حرف راست قبول نمی کنم .»

    مرد گفت :« باشد » وازاین وضع پریشان شد . با خودش گفت :« عجب کاری کردم و عجب آرزویی از خدا خواستم . مرد حسابی ، نانت نبود ، آبت نبود ، زبان حیوانات یاد گرفتنت چه بود .» مرد خیلی غمگین شد و در ظرف آن سه روز کارهای زندگیش را مرتب کرد و به هرکس سفارشهایش را کرد و وصیت نامه اش را هم نوشت و با خود گفت :« هیچ کس همیشه در این دنیا نمی ماند ، منهم دیگر خیلی پیر شده ام و عیبی ندارد ، بگذار تا دم آخر راستگو باشم .»

    دوروز مهلت گذشت و روز سوم مرد دهقان غمناک شد و ناراحت در ایوان نشسته بود و گوشش می داد . خروگاو و کبوتر و خرگوش و گوسفند و حیوانات دیگر هم پای ایوان بودند و همه از این پیشامد غمگین بودند .

    دراین وقت چندتا مرغ از باغچه آمدند پای ایوان و در دنبال آنها خروس هم خوشحال و شادمان سرسیرد و وقتی پای ایوان رسید بال هایش را بهم زد و گردنش را دراز کرد و با یک قوقولی قوی دراز و کشیده آوازی خواند و بعد به مرغها حمله کرد و جیغ و دادی به راه انداخت .

    حیواناتی که حاضر بودند خروس را سرزنش کردند و گفتند :« مگر نمی بینی که صاحب ما با این حرفهایی که پیش آمده اوقاتش تلخ است و در فکر رفتن است . آن وقت حالا توهم آمده ای اینجا بازی می کنی ؟ انصاف هم خوب چیزی است ، بیچاره مرد دهقان را نگاه کن که چطور در کار خودش درمانده است .»

    مرد دهقان وقتی این را شنید دلش به حال خودش سوخت و به گریه افتاد و فکر کرد که چقدر من بدبختم که حیوانات هم برایم غصه می خورند . زنش حاضر بود و پرسید :« چرا گریه می کنی ؟»

    دهقان گفت :« این گریه هم مربوط به همان خنده است . حالا برخیز دنبال کارت ، امروز عصر روز وعده ماست وهمه چیز را می فهمی .»

    خروس یکبار دیگر آوازش را خواند وپرو بالش را بهم زد و شروع کرد با مرغها کشتی گرفتن .

    خروگاو، خروس را ملامت کردند و گفتند :« عجب خروس بدی هستی ، بیچاره صاحب ما دارد گریه می کند وتوادا اصول در می آوری ؟»

    خروس جواب داد :« صاحب ما تقصیر از خودش است ، خودش ضعیف است ، خودش بی عرضه است که می نشیند و از دست زنش گریه می کند ، هیچ هم بیچاره نیست فقط بدبخت است . خوب بود از روز اول درست جواب بدهد . زن هم نمی توانست از او شکایت کند که چرا در خانه خودش خنده کرده است و من که خروسم و با چند مرغ سر می کنم بهتر از این زندگی را بلدم آن وقت این مرد نمی تواند یک زن را نگاه دارد . اگر من بودم از همان روز خنده ترکه درخت را دستم می گرفتم و به او می گفتم که به هیچ کس مربوط نیست دلم می خواهد بخندم . بعد هم می گفتم خوشحالم که همسری به این خوبی دارم . یکی به نعل می زدم یکی به میخ می زدم و تمام می شد و دروغ هم نگفته بودم . اگر این مرد از روزاول بی عرضگی نکرده بود حالا مجبور نبود گریه کند . مردی که حرف زدنش را بلد نیست و از زنش می ترسد همان بهتر که غصه بخورد . اما من که مرغها را با کتک نگهداری می کنم چرا باید غمگین باشم ؟»

    مرد دهقان حرفهای خروس را شنید و با خود گفت :« حق با خروس است ، من نباید از یک خروس کمتر باشم . چرا باید بترسم و چرا باید خود را به خطر بیندازم . این ترکه درخت است و یک حرف تلخ و یک حرف شیرین و کار درست می شود .»

    با این فکر خوشحال شد و دستور داد بسیاری کنجد و ارزن پیش خروس و مرغها ریختند و آرام در جای خود نشست .

    نزدیک غروب زنش آمد و گفت :« حالا مهلت سه روزه تمام شد ، حالا بگو که چرا خندیدی و چرا گریه کردی ؟»

    مرد دهقان ازجای خود برخاست و گفت :« بله ، مهلت تمام شد ، ولی زندگی تمام نشد . من آن روز خندیدم چون که خنده ام گرفته بود امروز هم گریه کردم چون که گریه ام گرفته بود و به هیچ کس هم مربوط نیست . هرکاری هم می خواهی بکن .»

    زن گفت :« کار دیگری ندارم ولی حرفی دارم به حضرت سلیمان بزنم .»

    مرد با ترکه ای که در دست داشت به بازوی زن زد و گفت :« پس حالا که شکایت می کنی از این ترکه شکایت کن ، شکایت از خنده خیلی کم است ؟»

    زن این کار تعجب کرد و گفت :« این چه رفتاری بود ؟ تو تا حالا این طور نبودی ؟»

    مرد گفت :« می خواستم بهانه ای داشته باشی وگرنه یک خنده اینقدر کشمکش نداشت . خنده مال خوشحالی است آن روز هم از دیدن روی تو خوشحال بودم . امروز هم از سختگیری تو ناراحت بودم ، درباره گریه و خنده هم هیچ حرف دیگری نمی زنم ، اگر تو هم بخندی یا گریه کنی ایراد نمی گیرم . آدم که نباید ازهرچیز کوچکی برای خودش غم وغصه بتراشد.»

    زن جواب داد :« راست می گویی ، من شکایت کردم شکایتی هم ندارم حالا که این طور است چه بهتر که همیشه خوشحال باشم و بخندم .»

    هردو خندیدند . بچه ها هم که تازه سر رسیده بودند خندیدند . ولی بعد هرچه مرد دهقان گوش داد دیگر زبان حیوانات را نفهمید . تعجب کرد و رفت از حضرت سلیمان علت آن را پرسید .

    حضرت سلیمان داستان را شنید و گفت :« درست است ، ولی ما دو تا شرط داشتیم ، یادت هست ؟»

    مرد راستگو گفت :« یادم است ، اول اینکه راز را فاش نکنم ومن فاش نکردم .»

    سلیمان گفت :« فاش نکردی و جانت را نجات دادی ، خوب ، بعد ؟»

    مرد راستگو گفت :« شرط دیگر هم این بود که کسی از این موضوع آزرده نشود .»

    سلیمان گفت :« … و با آن ترکه که به بازوی زنت زدی یک نفر را آزرده شد و دعا باطل شد .»

    مرد گفت :« ای وای ، عجب ، من این کار را از زبان خروس یاد گرفتم .»

    حضرت سلیمان گفت :« اما زندگی آدمها با زندگی خروس فرق دارد !»
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  2. #2
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : داستانهای کهن

    کلاغ و کبوتر

    يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود.
    يک روز کبوتري به جوجه خود پرواز ياد مي داد و نزديک درختي رسيدند و بر شاخه اي نشستند تا بعد از رفع خستگي بروند.
    روي شاخه پايين تر يک لانه خالي بود. جوجه کبوتر پريد روي ديواره لانه و گفت: «چه جاي خوبي است، خانه اي روي درخت سبز.»
    آشيانه مال يک کلاغ بود که آن را رها کرده بود و رفته بود و از اتفاق آن روز از آنجا مي گذشت. همينکه جوجه کبوتر را در آنجا ديد آمد جلو و قارقار فرياد کشيد که «اي مرغ خيره سر، چرا در لانه من نشسته اي و از کي اجازه گرفته اي؟»
    کبوتر گفت:«اجازه نگرفته ايم به لانه هم کاري نداريم، من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم و او خسته شده بود، چند دقيقه اينجا نشستيم و اگر به خاطر اين بچه نبود اصلا روي درخت نمي نشستيم. ما مرغ درخت نشين نيستيم، حالا هم داريم مي رويم، بيخودي هم داد و فرياد نکن.»


    کلاغ گفت:«حالا زبان درازي هم مي کني؟ روي درخت مردم مي نشيني، در لانه مردم منزل مي کني و به من مي گويي داد نزنم! شما خيلي بيجا کرديد، خيلي غلط کرديد اينجا نشستيد. به من چه مربوط است که به بچه ات پرواز ياد مي دادي يا نمي دادي، حالا هم پدرت را درمي آورم، آبرويت را مي ريزم، کبوتر را چه به اين غلطها که به لانه کلاغ چپ نگاه کند!»
    کبوتر گفت:«تو که باز هم داري فرياد مي کني! گفتم که به لانه ات نظري نداشتيم، حالا هم داريم مي رويم، اگر هم جسارتي شده شما به بزرگواري خودتان ببخشيد. چرا بيخود دعوا درست مي کني. بفرما، بچه ام را برداشتم و رفتم.»
    کلاغ دوباره فرياد کشيد:«بيخود نشستي بيخود هم رفتي، مگر مي گذارم بروي. من الان همه مرغها را جمع مي کنم، آبروي همه کبوترها را مي ريزم. چه معني دارد در خانه مردم جا خوش کنند. مگر اينجا کاروانسرا است، مگر اينجا آموزشگاه پرواز است، شما غلط کرديد که روي اين درخت آمديد، اي داد، اي فرياد، اي مرغها، اي پرندگان، بياييد. اينجا دعوا شده، قارقار- قارقار.»
    کلاغ، جوجه کبوتر را هم به زمين پرت کرد و داد و فرياد را از حد گذراند. کبوتر عصباني شد و گفت:«حالا که خودت غوغا دوست مي داري درستت مي کنم، اصلا اين لانه مال خودم است، از اينجا هم نمي روم، هر کاري هم مي خواهي بکن.»
    کلاغ صدايش را بلندتر کرد و بر اثر داد و فرياد او مرغها جمع شدند و گفتند چه خبر است؟ کلاغ گفت:«اين کبوتر آمده در لانه من منزل کرده، شما شاهد باشيد، من او را اذيت مي کنم، من او را زنده نمي گذارم.»
    کبوتر گفت:«کلاغ دروغ مي گويد، اين لانه مال خودم است و اين کلاغ آمده بچه مرا از آن بيرون انداخته و مي خواهد با داد و فرياد لانه را از چنگ من دربياورد و شما مي دانيد که ظالم کيست و مظلوم کيست.»
    مرغها از کلاغ پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کلاغ گفت:«اي داد، اي فرياد، اين چه مسخره بازي است، شاهد يعني چه. من لانه را خودم ساخته ام. من اين کبوتر را بيرون مي کنم. من زيربار حرف زور نمي روم.»
    مرغها از کبوتر پرسيدند:«تو شاهدي و سندي داري که اين لانه مال تو است؟» کبوتر گفت:«شاهد ندارم ولي ملاحظه مي فرماييد که خانه در تصرف من است و اين کلاغ مي خواهد با گردن کلفتي مرا بيرون کند. شاهدش هم جوجه من است که کلاغ او را به زمين انداخته. آخر انصاف هم خوب چيزي است، شما نبايد بگذاريد يک کلاغ قارقار کن اينطور به من ضعيف زور بگويد.»
    مرغها گفتند:«بله، صحيح است. کلاغ حق ندارد اينطور داد و فرياد سر بدهد، پرت کردن جوجه کبوتر هم يک ظلم آشکار است. ما نمي گذاريم صحرا شلوغ شود، ما هيچ وقت از کبوتر دروغ نشنيده ايم، حق داشتن که به داد و فرياد نيست. کار حساب دارد، کلاغ اگر حرفي دارد بايد برود شکايت کند تا يک قاضي به اين کار رسيدگي کند.»
    کلاغ گفت:«شما هم اينطور مي گوييد، پس تکليف من چه مي شود.»
    گفتند:«هيچي بايد بروي يک قاضي عادل پيدا کني، مثلا هدهد که رفيق سليمان پيغمبر است و مي داند عدالت يعني چه و هر چه او حکم کند همان است.»
    کلاغ گفت:«من هدهد را نمي شناسم.»
    گفتند:«تقصير خودت است که اينقدر وحشي هستي وگرنه هدهد را همه مي شناسند: هدهد مرغ دادگر است و کاکل به سر است و صاحب خبر است و قولش معتبر است، ما الان مي رويم او را مي آوريم.»
    رفتند و هدهد را دعوت کردند و آمد و پرسيد چه مي گوييد؟
    کلاغ گفت:«من يک سال است اين لانه را ساخته ام و حالا کبوتر آمده بي اجازه در آن منزل کرده.»
    کبوتر گفت:«من مدتي است در اين لانه نشسته ام و هرگز هم کلاغي در آن نديده ام.»
    کلاغ گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر فرياد مي کردم و چقدر ناراحت شده بودم.»
    کبوتر گفت:«همه مرغها شاهدند که من چقدر مظلوم بودم و کلاغ جوجه ام را از لانه بيرون انداخته و مي خواست خودم را کتک بزند.»
    کلاغ گفت:«من اگر دنيا زير و رو شود دست از اين لانه برنمي دارم.»
    کبوتر گفت:«من اگر به حکم قاضي باشد دست برمي دارم ولي اميدوارم درباره من بي انصافي نکنند.»
    هدهد از کلاغ پرسيد:«تو شاهدي و سندي داري؟» گفت: نه. از کبوتر پرسيد:«تو شاهدي داري که لانه را خودت ساخته اي يا خريده اي؟» گفت:نه. هدهد از کلاغ پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» کلاغ گفت:«در لانه ديگرم بودم». از کبوتر پرسيد:«تو تا حالا کجا بودي؟» گفت:«من همين جا هستم، من همين جا بودم که کلاغ آمد و جنجال درست کرد.»
    هدهد گفت:«خوب، اگر من حکمي بکنم همه قبول دارند؟» همه مرغها همصدا گفتند:«بله قبول است، هرچه باشد ما آن را اجرا مي کنيم. مرغها بايد آسايش داشته باشند و آسايش مرغها وقتي به دست مي آيد که قانون اجرا شود.» هدهد کمي فکر کرد و بعد گفت:«بسيار خوب، به عقيده من بايد لانه را به کبوتر واگذاريم.»
    کلاغ آمد داد بزند ولي مرغها به او مجال ندادند و همه گفتند:«بله، لانه مال کبوتر است و کلاغ ول معطل است.»
    کلاغ وقتي ديد همه اينطور مي گويند فهميد که ديگر زورش نمي رسد و ساکت شد. و مرغها هر کدام شرحي از وحشيگري کلاغ ها و خوبي کبوترها مي گفتند و همه با هم مشغول صحبت بودند. در اين موقع کبوتر آمد نزديک هدهد و آهسته گفت:«آقاي قاضي، من از لطف شما متشکرم ولي مي خواهم يک چيزي بپرسم: چطور شد که شما حق را به من داديد در صورتي که من هم مثل کلاغ شاهدي نداشتم و هيچ کس هم حقيقت را نمي دانست.»
    هدهد گفت:«درست است، جز تو و کلاغ هيچ کس حقيقت را نمي دانست من هم نمي دانم. ولي وقتي دليل ديگري در ميان نباشد حق را به کسي مي دهند که نيکنام تر باشد و اخلاقش بهتر باشد و سوء سابقه نداشته باشد و هرگز کسي از او دروغي نشنيده و ستمي نديده باشد و تو به راستگويي معروفي و کلاغ به دروغگويي معروف است.»
    کبوتر گفت:«خيلي خوشوقتم که راست گويي و نيک نامي اينقدر فايده دارد ولي اي قاضي بدان که اين لانه مال من نيست، مال کلاغ است و من دوست نمي دارم که به راستگويي معروف باشم و برخلاف آن عمل کنم.»
    هدهد گفت:«آفرين، من هم خوشوقتم که گمان من در باره تو درست بود، ولي چرا موقع محاکمه دروغ گفتي؟»
    کبوتر گفت:«اولا در حضور شما يک کلمه دروغ نگفتم و صورت مذاکرات حاضر است. من نگفتم خانه را ساخته ام يا خريده ام، گفتم که در آن نشسته بودم و راست
    مي گفتم. اما پيش از آمدن شما کلاغ با جنجال بازي و داد و فرياد بيخودي مرا مجبور کرد که مثل خودش با او حرف بزنم. من داشتم به جوجه ام پرواز ياد مي دادم، بچه ام خسته شده بود يک لحظه اينجا نشست و کلاغ آمد و اعتراض کرد، از او عذرخواهي کردم و خواستم بروم ولي او نگذاشت برويم و جنجال به پا کرد و خواست دعوا درست کند، من هم خواستم او را تنبيه کنم. ولي حالا که صحبت از راستي و نيکنامي من است من اين نام نيک را با صد تا لانه هم عوض نمي کنم.»
    قاضي گفت:«بارک الله، حالا که اينطور است من هم تو را رسوا نمي کنم.»
    بعد هدهد مرغها را صدا زد و گفت:«همه شاهد باشيد اگر کلاغ حاضر باشد از کبوتر عذرخواهي کند کبوتر حاضر است لانه را به او واگذار کند.»
    کلاغ که ديگر چاره اي نداشت گفت:«آقاي قاضي من تقصيري نداشتم رسم ما قال قال و قارقار است و همه هم از صداي ما ناراحت مي شوند و از ما دوري مي کنند ولي ما هم بدخواه کسي نيستيم، حالا هم حاضرم معذرت بخواهم و از اينکه جوجه کبوتر را به زمين انداخته ام خيلي شرمنده ام.»
    هدهد گفت:«بسيار خوب. کبوتر لانه را به کلاغ مي بخشد.»
    و تمام مرغها گفتند:«آفرين بر کبوتر که اينقدر مهربان است.»
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

  3. #3
    کاربرسایت hrg1356 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۲۰
    نوشته ها
    5,534
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 6 در 3 پست

    پاسخ : داستانهای کهن

    متل روباه


    بشنو از روباه که رفت یک تکه چرم پیدا کرد با یک سوزن گیوه دوزی و شروع کرد به دوختن چرم . گرگ تا آمدوچشمش به روباه افتاد گفت : ای روباه پدر سوخته اگر آمدم پدرت را در میآورم . روباه گفت : پدر سوخته خودت هستی تو با مردم چکار داری فحاشی میکنی آن آدمی بوده حقه باز من بابائی هستم پاره دوز .گرگ گفت : پس من غلط کردم ترا نشناخته بودم حالا خواهشمندم یکجفت کفش برای من بدوز برای اینکه تابستان در بیابان ، بی کفش که راه میروم خیلی ناراحت هستم . روباه گفت : حالا با ادب و با تربیت شدی برو یک گوسفند و یک مقدارقیر بیاور تا یک جفت کفش برایت درست کنم . گرگ فوری رفت یک گوسفند ازیک چوپان دزدید بعد آمد تا به یک دوره گرد ریش سفید رسید جلوش را گرفت و او را پاره پاره کرد و از توی خورجینیکه روی دوشش بود مقداری قیر برداشت و برد جهت روباه . روباه گفت : حالا برو فردا بیا.
    صبح که شد گرگ آمد روباه گفت : تمام نشده است زیره و رویه اش مانده برو یک گوسفند دیگر بیاور. گرگ هم رفت و یک گوسفند دیگر آورد . همینطوری روباه هرروز او را میفرستاد که یک گوسفند بیاورد و هر روز خودش را سیر میکرد تا اینکه عاقبت یکروز کار کفش تمام شد گرگ آنرا پوشید و رفت . گرگ که کفشهایش را پوشیده بود رفت تا در صحرا گردش بکند نزدیک ظهر بود .هواهم گرم . قیر ته کفش آب شد گرگ چسبید روی زمین بیابان . چوپان ها که از آن حوالی میگذشتند گرگ را دیدند آنقدر اورا زدند که به حال مرده افتاد . آفتاب که به او خورد جان گرفت بلند شد و فرارکرد .
    بشنو از روباه که رفت چند تا ترکه چید آمد نشست به سبد درست کردن گرگ تا آمد روباه را دید فریاد زد ای روباه نابکار اگر نزدیک تو رسیدم میدانم چه به روزگارت بیاورم . روباه گفت : نابکار خودت هستی چرا حرفهای بد میزنی ؟ من آدمی هستم سبدباف آن بابائی بوده حقه باز . گرگ گفت : ای روباه غلط کردم من ترا نشناختم ، حالا خواهش میکنم یک سبد برای جای خوابیدن این زمستان من درست کن که مثل لانه باشد و شبهای زمستان در آن بخوابم . روباه سبدی بافت و به گرگ گفت برو داخل این سبد بنشین تا بدانم اندازه ات میشود یا نه ؟ گرگ داخل سبد نشست روباه دهانه سبد را یواش یواش بافت تا اینکه دیگر دری برای سبد نماند آن وقت سبد را برداشت و برد از بالای تپه ای انداخت به طرف دره . سبد از بالای تپه غلطید و آمد تا افتاد توی دره . چوپانی از آنجا رد میشد چشمش به سبد افتاد . آنرا با خود به منزل برد و به مادرش گفت : مواظب این عسل باش تا بماند برای عیدمان . مادرچوپان همینکه پسرش رفت یک دانه نان لواش آورد تا کمی عسل در بیاورد و با نان بخورد . اما همینکه انگشت در سبد کرد ، گرگ گرسنه انگشت پیرزن را خورد . پیرزن گفت : واخ چه زنبور بدی آورده است از سوراخ سبد داخل آنرا نگاه کرد گرگ بزرگی را داخل آن دید فریاد کشید ، پسرش و همسایه ها با چوب آمدند دور گرگ را گرفتند و آنقدر او را زدند که به حال مرده افتاد . انداختنش جلو آفتاب . خورشید به او تابید زنده شد و فرار کرد برای انتقام از روباه ، همه جا دنبال روباه بود .
    روباه هم که میدانست گرگ دنبالش میکند رفت داخل یک آسیاب دید کسی نیست کمی آرد به خودش مالید آمد در آسیاب نشست .
    گرگ که از دور روباه را دید فریاد کشید ای روباه پدر سوخته باز هم تو سرمن کلاه گذاشتی حالا پدر ترا در میآورم . روباه گفت : پدر سوخته خودت هستی آن که به تو دروغ گفته حقه باز بوده من آدمی هستم آسیابان ، گرگ گفت : پس ترا به خدا آسیابانی را یادم بده من خیال کردم تو آن روباه حقه باز هستی حالا مرا ببخش خیلی ممنون میشوم اگرآسیابانی را به من یاد بدهی . روباه گفت : مانعی ندارد تا بوده از قدیم بخشش از بزرگان بوده بیا برویم آسیابانی را یادت بدهم .
    روباه گرگ را برد در آسیاب دست گرگ را گذاشت زیر سنگ گندم خرد کن گرگ دیگر نتوانست تکان بخورد و روباه کارش که تمام شد فرار کرد .
    صبح زود که آسیابان آمد دید یک گرگ با آن حال در آسیاب است پاره سنگی رابرداشت و آنقدر گرگ را زد که مرد و دیگر هم زنده نشد درآفتاب.
    *هرکس به اندازه همتش رشد می کند*

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. جستجو و دسترسی سریع به سایت ها
    توسط HAMIDREZA در انجمن هك و امنيت
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۲۰:۰۶
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: یکشنبه ۱۸ فروردین ۸۷, ۱۸:۴۳
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۶ مهر ۸۶, ۲۳:۴۲

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •