صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 25

موضوع: صفاریان

  1. #1
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    صفاریان

    صفّاريان نزديک به يکصدو چهل سال امارت کردند. اوج قدرت و دولت ايشان در زمان يعقوب و برادرش عَمرولِيث بود که تمام نواحي شرقي و مرکزي و جنوبي و جنوب غربي ايران را به اختيار گرفتند و برضدّ خليفه عبّاسي قيام کردند. جنگ يعقوب و سپاهيان خليفه کنار رود دِجله ميان بغداد و مداين رخ داد و اگرچه با دسيسه اي به شکست يعقوب انجاميد، امّا دستگاه خلافت را سخت هراسان کرد. چندي بعد، پس از آن که عَمروليث، که او نيز اميري دلير و با تدبير و جوان مرد بود، اسير امير اسماعيل ساماني گرديد و در زندان بغداد کشته شد، حکومت صفّاريان تنها به مناطق محلّي محدود گرديد. صفّاريان نخستين سلسله ايراني بودند که فارسيگويان را گرامي داشتند.* با شرح و نقل پهلوانيها و داستان هاي کهن در زمان ايشان، مقدّمات جمع آوري و نظم شاهنامه، در دورانهاي بعد فراهم آمد. حکومت صفاریان از سال 247 تا 393 هجری قمری به طول انجامید.

  2. #2
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    صفاریان در یک نگاه

    (254- 390ه/868-903م)
    « صفّاريان اميران محلّي سيستان بودند که به تدريج به سرزمين هاي وسيع ديگري دست يافتند و به رودررويي مستقيم با سپاه خليفه بغداد پرداختند. نخستين فرد اين خانواده که قدرت يافت يعقوب ليث صفّار، از سردستگان عيّاران سيستان بود*.
    از زمان اُمَويان، مخالفان خلافت از گروه هاي مختلف درسيستان گرد آمده بودند. حمزة بن عبدالله خارجي که نام فارسي پدر او را آذَرَک نوشتهاند، يکي از اين مخالفان نيرومند بود که طغيان او هارون الرشيد را به خراسان کشاند. از ديگر مخالفان دستگاه خلافت درسيستان، عيّاران بودند؛ جواناني ورزش کار، چالاک و جوانمرد با احساسات ملّي تند که همراه با مهارت در جنگ براي دربار خلافت تهديدي جدّي به حساب مي آمدند. يعقوب، عَمرو، طاهر و علي، چهار برادر رويگرزاده، از مشهورترين عيّاران سيستان بودند. جنگ هايي که بين گروههاي مخالف با سپاهيان داوطلب خليفه درگرفت، عاقبت به تسلّط کامل برادران صفّار و عيّاران برسيستان و نواحي اطراف انجاميد.
    صفّاريان نزديک به يکصدو چهل سال امارت کردند. اوج قدرت و دولت ايشان در زمان يعقوب و برادرش عَمرولِيث بود که تمام نواحي شرقي و مرکزي و جنوبي و جنوب غربي ايران را به اختيار گرفتند و برضدّ خليفه عبّاسي قيام کردند. جنگ يعقوب و سپاهيان خليفه کنار رود دِجله ميان بغداد و مداين رخ داد و اگرچه با دسيسه اي به شکست يعقوب انجاميد، امّا دستگاه خلافت را سخت هراسان کرد. چندي بعد، پس از آن که عَمروليث، که او نيز اميري دلير و با تدبير و جوان مرد بود، اسير امير اسماعيل ساماني گرديد و در زندان بغداد کشته شد، حکومت صفّاريان تنها به مناطق محلّي محدود گرديد. صفّاريان نخستين سلسله ايراني بودند که فارسيگويان را گرامي داشتند.* با شرح و نقل پهلوانيها و داستان هاي کهن در زمان ايشان، مقدّمات جمع آوري و نظم شاهنامه، در دورانهاي بعد فراهم آمد.

  3. #3
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    يعقوب ليث صفّار
    (254-265ه/868-878م(
    يعقوب ليث رويگرزادهاي ازمردم سيستان بود که درقرن نهم ميلادي سلسله پادشاهي صفّاريان را بنيان گذاشت. وي درآغاز جواني به عيّاران پيوست و با هوش سرشار و پهلواني و مردانگي بسيار، به زودي سرهنگ عيّاران سيستان شد.* طي نزديک به ده سال، يعقوب ليث، اميران همسايه سيستان را به اطاعت خود درآورد و گماشتگان خليفه بغداد را از آن نواحي راند و سراسر خراسان، کرمان، فارس، سيستان، خوزستان و گرگان را قلمرو خود ساخت. تصرّف نيشابور و برانداختن محمّدبن طاهر، آخرين امير طاهريان، که با وجود اندک استقلال محلی همچنان دست نشانده خليفه عبّاسي بود، به يعقوبليث فرصت داد که حکومتي کاملاً مستقل و ايراني در بخش بزرگي از اين سرزمين کهن سال تشکيل دهد. نوشته اند هنگامي که بزرگان نيشابور از او خواستند منشور خليفه رانشان دهد، وي شمشيرش را از نيام برکشيد و گفت: «اين است عهد و منشور من. اميرالمؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشانده است؟»
    پايتخت يعقوب زَرَنج (سيستان) بود. وي حدود هفده سال با مروّت و مردانگي حکم راند و بيشتر اوقات خود را در جنگ و مبارزه و جهاد گذراند. درسال هاي آخر حيات، يعقوب قصد داشت تا بغداد را تصرف کند و خاندان عبّاسي را براندازد.* وي در اين راه پيش رفت بسيار کرد و تا محلي بين تيسفون و بغداد رسيد. امّا در آن جا جنگي در گرفت و برادر خليفه که خود در ميان سپاه بود به حيله در سپاهيان يعقوب شکست انداخت. يعقوب زخمي به اهواز بازگشت. هنوز قصد آن داشت که دگر باره به جنگ خليفه رود و خليفه نيز هراسناک پيوسته از او دل جوئي ميکرد. امّا بيماري به يعقوب مجال نداد و چندي بعد در جُندي شاپور درگذشت. گور او را نزديک مقبره دانيال در شوش نوشته اند. برخي نيز مقبره دانيال را گور يعقوب ليث مي دانند.
    يعقوب ليث اميري جدّي، نيرومند و شجاع بود. از مردم داري، پاکي و دادگستري او داستان ها گفته اند. وي بسيار ساده مي زيست و از تجمّل و هوس راني بيزار بود. نوشته اند که وي در جنگ ها بر پاره نمدي مينشست و بر سپري که درکنارش بود تکيه ميداد و هنگام خواب سپر را زيرسر ميگذاشت و همان جا ميخفت. صفات جوان مردي و پاکنظري و بلندطبعي عيّاران، در رفتار يعقوب ليث به طور کامل مصداق داشت. وي را نخستين مروّج زبان فارسي دانسته اند. او به شاعراني که پس از فتح هَرات بهزبان تازي او را ستودند گفت: «چيزي که من اندر نيابم چرا بايد گفت ».
    اهميّت شخصيّت و پيروزي هاي يعقوب ليث هنگامي بهتر آشکار ميشود که روزگار وي را بشناسيم. وي از سيستان بود، سرزميني که زادگاه پهلواني ها و داستان هاي حماسياست. نوشته اند وقتي که سيستانيان از اعراب شکست يافتند و براي مذاکره نزد سردار عرب رفتند او را مردي دراز بالا و مهيب با دندان هاي درشت و لب هاي کلفت يافتند که بر روي کشتگان ايراني جامه افکنده و برآن جلوس نموده بود. پيشواي سيستانيان که چنين ديد گفت : «ميگويند اهريمن به روز فراديد (رستاخيز) نيايد. اينک اهرمن فراديد آمد.» پس گفت: «ما براين صدر نياييم که نه پاکيزه صدري است.» پس در جاي ديگرفرش گستردند و به مذاکره نشستند.
    هم زمان با ظهور يعقوب، خلافت بغداد دوران انحطاط و آشفتگي را ميگذراند. نفوذ اميران ترک و خشک مغزي و کوته انديشي خلفاي عبّاسي زندگي را بر مردم، به خصوص اقوام غيرعرب و غيرمسلمان بسيار سخت مي کرد. مردم نيز اعتراض خود را به شکلهاي گوناگون آشکار مينمودند. خَوارِج درجنگ و گريز با دست نشاندگان خليفه در گوشه و کنار سرزمين سيستان موجب آزار مردم بودند. قيام زنگيان در عراق و خوزستان به اوج رسيده بود. درچنين روزگاري، عيّاران فرصت يافتندکه با تشکيلات منظّم خود و به ياري مردم به مخالفت با خلافت بغداد قيام کنند.*
    رفتارانساني و بي تکلّف عيّاران و تلاش آنان در راه ايجاد امنيت و آرامش براي روستاييان و مردم خرده پا و عشقي که به آب و خاک و سنّتهاي اصيل ايراني داشتند، شوق وطندوستي را در مردم برميانگيخت. يعقوب ليث اگرچه در دوران حکومت خود، پس از فتح شيراز و ويران کردن بُتخانه بوداييان درکابل، هدايا و غنايم قابل توجّهي براي خليفه به بغداد فرستاد، امّا به تدريج که دامنه قدرتش وسعت مييافت در فکر آن بود که خلافت را از ميان بردارد. صاحبُ الزَنج که مردي ايراني بود و رهبري بردگان سياه را در قيام برضد خلافت بغداد به عهده داشت به يعقوب ليث در اين راه پيشنهاد همکاري داد.* امّا يعقوب نپذيرفت زيرا در مورد آنان بد گمان بود. خليفه حيلهگر سرانجام توانست هردو دشمن زورمند خود را جداجدا از ميان بردارد.جانشينانيعقوب تاسال392 ه/ 1002م حاکم سيستان بودند. آخرين ايشان امير خلف بن احمد، معروف به امير خلف بانو يا بانويه، مردي سخت گير امّا ادب پرور و دانشمند بود که به دست سلطان محمود غزنوي برافتاد و در زندان درگذشت.»[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید] - به نقل از سایت« بنیاد مطالعات ایران- [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  4. #4
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    سیستان سرزمین اساطیر ملی

    « سرزمین سیستان که درآن زمان بین مسلین معروف به سجستان بود تاریخ طولانی و پرحادثه یی داشت. نام آن ازاسم قبایل سک یا اسکیت می آمد که دراوایل قرن دوم میلادی برآنجا تاخته بودند. پیش ازآن این ولایت غالبا زرنج یا زرنگ خوانده می شد که در کتیبه بیستون بهمین نام ازآن سخن رفته بود چنانکه یونانیان نیز آن ولایت را به نامی شبیه به لفظ درنگیان یا زرنگیان می خواندند. درعهد اسلام کلمه زرنج نام مرکز ولایت سجستان بود که آن را گاه مدینه سجستان نیز می نامیدند.* لفظ زرنگ ظاهرا منسوب بود به کلمه زریه یا زره به معنی دریا و درواقع ولایت سیستان در قدیم بسبب وفور آب و وجود رود هیرمند و رود خاش و رود فراه و هارود و بعضی رودهای دیگر و همچنین بعلت دریاچه های متعدد مانند دریای هامون و گودها و باتلاقهای بزرگ و کوچک متعدد که داشت سرزمین منسوب به زره یا کشور دریاها خوانده می شد.
    در این ایام ولایت سیستان حاصلخیز و آبادان و بزرگ بود. شهر زرنج قلعه ن بارویی با چندین دروازه داشت. مسجد و بازارهای متعدد درآن بود. بادهای سخت که در آنجا مدام توده های ریگ روان را در اطراف شهر جابجا می کرد این فایده را نیز داشت که آسیابهای بادی می گردانید. شدت گرما در فصل تابستان مردم را به درون سردابها می کشانید و رطوبت هوا سبب بود که این خانه ها و سردابها با سنگ و خشت ساخته شوند و از چوب و تیر که دستخوش کرم و موریانه می شد دربنای خانه ها استفاده نشود. در اطراف شهر باغستانها فروان بود و میوها و ارزاق غالبا زیاد. در نزدیک زرنگ و درسه منزلی آن –سر راه کرمان- شهری بود بنام «رام شهرستان» یا «ابرشهریار» که ظاهرا در ادوار قبل از اسلام یکچند مرکز سیستان آنجا بود. اما در قرن چهارم هجری درزیر شنهای کویر مدفون شد و جز پاره یی ابنیه و آثار ازآن نماند. در مغرب دریاچه زره نیز شهری بود بنام «نه» یا«نیه» که شهری نسبة ً مهم بود با قلعه یی محکم. در شمال زرنگ دو شهر نسبة ً کوچک بود: کرکوی و گوین.
    چنانکه شهر فراه نیز در شمال شرقی گوین و بر کناره رود فراه واقع بود. در مشرق زرنگ ولایتی بود به نام نیشک که در آن زمان اهمیتی داشت. در کنار رود خاش شهری بهمین نام بود که خرماستانها و اشجار فراوان داشت. در شمال غربی خاش شهر کوچک قرنین بود که بر سرراه فراه قرار داشت و یعقوب لیث در آنجا به دنیا آمده بود.* نهری از میان شهر می گذشت و شهر دارای مسجد جامع و حومه بود. بین آنجا و فراه شهری کوچک بود بنام جیزه که حاصلخیز و آباد بود و دهکده ها و کشتزارهای متعدد داشت. در جنوب خاش قریه حروری بود که برسر راه زرنگ و بست واقع بود. بست درسرزمین کوهستانی مشرق خاش و در کنار هیرمند قرار داشت. در آن ایام بست بعداززرنگ مهمترین شهر سیستان بشمار می آمد. اراضی آن سبز و خرم بود و انگور و خرما در آنجا بعمل می آمد. بازرگانان بست به بلاد هند تردد می کردند و مانند عراقیان لباس می پوشیدند. در بالای بست و اطراف هیرمند زمین داور جای داشت که چند شهر کوچک اما آباد در آنجا بود. در مشرق بست ولایت فیروزقند بود که میمند در شمال و قندهار در مشرق آن قرارداشت. در مشرق قندهار ولایت رخج بود که در آن زمان به آبادی و حاصلخیزی شهره بود. درین ایام سیستان با راههای متعدد به خراسان وکرمان ارتباط داشت. صادرات آن غالبا عبارت بود از حصیر و زنبیل و طنابهایی که ازالیاف نخل می ساختند.این ولایت بسبب آنکه در جنوب خراسان واقع بود آن را نیمروز یعنی مملکت جنوب نیز می خواندند.* این ولایت نیمروز از روزگاران گذشته یادگارهای بسیار داشت. داستانهای گرشاسب وزال ورستم این ولایت را شهرت و مزیتی خاص می داد. در هر شهر نقطه یی ازین سرزمین خاطره یی ازپهلوانان خداینامه ها وجود داشت. بنای شهر را به گرشاسب نسبت می دادند. زمین داور را کاوس بموجب قصه ها خاص رستم کرده بود. در بست خرابه اصطبل رستم را نشان می دادند؛ در قرنین، زادگاه یعقوب، نیز جایی را آخورگاه می خواندند. کوه خواجه را عامه کوه رستم می نامیدند چنانکه در کرکوی آتشکده یی بود که می گفتند گنبدش رارستم ساخته است و کیخسرو با رستم را آنجا دعا کرده اند و جادوی افراسیاب را باطل نموده اند.* سیستان درکتب زرتشتی نه فقط زاد بوم خاندان کیان بشمار می آمد بلکه نیز محل ظهور سوشیان موعود زرتشت هم آنجا بود.در عهد هخامنشی آبادی و حاصلخیزی آن ولایت که نیجه وفور آب و نظم و ترتیب درست در امر آبیاری بود به جایی رسید که سیستان درآن زمان چنانکه هرودوت نقل کرده است سالیانه مبلغی هنگفت به خزانه می رسانید. درعهد اشکانیان ولایت زرنگ بدست سکها افتاد و نام سکستان یافت. اما ازدوره اردشیر باز سکستان نسبت بدو ازدر انقیاد درآمد. چنانکه شاهنشاهان ساسانی در جنگها غالبا به افواج اهل این ولایت اعتماد بسیار داشتند. در آن زمان کسی که در آنجا امارت می کرد عنوان سکانشاه داشت و غالبا از شاهزادگان مهم خاندان سلطنت بود. خاندان سورن نیز درآن ولایت نفوذ و اعتباری تمام داشت. در اواخر این عهد حکمران این ولایت به لقب عمومی رتبیل خوانده می شد و در همه ولایت او از تاریخ قدیم و سرگذشت پهلوانان افسانه ها آثارو نشانه های فراوان وجود داشت.* آبادی سیستان مقارن فتوح اسلام قابل توجه بود. آنچه مخصوصا ً موجب این مایه آبادی بود رود هیرمند و فراه و خاش رود و دریاچه های هامون و گودرزه بود. مخصوصا رود هیرمند که بر آن سدها ساخته بودند مایه آبادی و حاصلخیزی این ولایت بشمار می آمد. وصف این رود در اوستا با امواج سفید و سرکش آمده بود و فرکیانی بدان منسوب شده بود. چنانکه دریاچه هامون نیز مطابق روایات و سنتها محل ظهور تمام آن کسانی بود که به ترتیب موعود زرتشت بشمار می آمدند و بدینگونه سیستان سرزمین افسانه ها ی کهن و تا حدی محل امید عامه و میعادگاه ظهور کسانی بود که می خواستند دعوی خود را با آرزو و مراد عامه مردم ایران تطبیق دهند.»

  5. #5
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    سیستان پیش از قیام یعقوب

    « سیستان را مسلمین درخلافت عثمان در فاصله سنوات 30 و 33 فتح کردند و با اینکه مردم دلاور این قسمت چند بار سر به طغیان برداشتند لیکن هر دفعه به دست عمال و سرداران عرب سرکوب شدند و روز به روز نفوذ اسلام و آداب عربی بیشتر دراین سرزمین ریشه داونید.
    پس از کشته شدن عثمان و وقایعی که بعداز آن رخ داد، از قبیل عصیان معاویه و جنگ صفین و حکم حکمین واستعفای امام حسن از خلافت و شهادت امام حسین وحرکات زشت دیگر یزید ازقتل عام مدینه و سنگ باریدن بر خانه کعبه و ستمکاریهای حجاج و قتل مصعب بن زبیر و برادرش عبدالله، جماعتی ازمسلین که سیره بی آلایش حضرت رسول و خلفای اولی رادیده یاشنیده بودند، جمیع این حرکات را خلاف اسلام و خارج از حد انصاف و انسانیت دانسته سر به مخالفت باخلفای زمان و عمال ایشان برداشتند و به خوارج که درتقبیح این اعمال با آن جمع هم عقیده بودند، پیوستند و چون ازآزار عمال بنی امیه در زحمت بودند، همه وقت به ولایات دور دست مثل سواحل خلیج فارس و بحر عمان و آفریقا پناه می جستند. کرمان وسیستان هم برای این جماعت پناهگاه بالنسبه مصونی بود.*
    درایام خلافت عبدالملک (65-86) و حکومت حجاج بن یوسف بر عراقین شخصی ازبزرگان عرب به نام قطری که مردی شاعرو فصیح و پرهیزکار بود، مردم سیستان را از مظالم حجاج و فساد دستگاه خلافت آگاه نمود و جمعیت کثیری ازایشان را با خود همدست کرد و سر به شورش برداشت و با اینکه حجاج لشکر به دفع او فرستاد نتوانست بر او ظفر یابد و عده زیادی از سپاهیان اودراین جنگ تلف شدند. از این تاریخ تا ظهور یعقوب لیث یعنی از 82 تا 247 خوارج در سیستان قدرت و جمعیت بسیار داشتند و غالبا هم مزاحم حکام این ناحیه بودند وگاهی تاآنجا بر کارها تسلط می یافتند که فرستادن خراج و مالیات را از سیستان به دربار خلیفه مانع می شدند و چندتن از رؤسای ایشان حتی علنا قیام کرده و عمال خلیفه را از سیستان و کرمان و خراسان طرد نموده اند.
    بزرگترین رؤسای ایشان خوارج سیستان به شرحی که درتاریخ طاهریان دیدیم، امیرحمزة بن عبدالله خارجی است که به سال 181 یعنی سال یازدهم خلافت هارون الرشید خروج کرده و بر سیستان و کرمان وخراسان مسلط شده و او که ایرانی و مدعی رساندن نسب به پادشاهان کیان بوده از تاریخ 181تا 213که سال فوت اوست ازکابل تا فارس و از خراسان تا دریای عمان را تحت امر داشت و تا حمزه زنده بود دیناری از این نقاط خراج و مالیات به بغداد نمی رفت وخود او نیز به این عنوان از مردم هیچ نمی گرفت. چون استیلای حمزه و نرسیدن مال قسمت شرقی ممالک اسلامی به بغداد بر هارون الرشید سخت ناگوار بود،* خلیفه در سال 192 به قصد خراسان و دفع حمزه حرکت کرد اما هنگامی که به گرگان رسید به علت استیلای مرض برمزاجش و یأس از دفع حمزه به تاریخ 193 نامه ای از آنجا به او نوشت و او را به شرط تسلیم و آمدن به خدمت خلیفه، وعده امان و گذشتن ازسر گناهان سابق او داد، لیکن حمزه جوابی بسیار معقول به او نوشت و علل قیام خود را که تنها برای دفع ظلم وکوتاه ساختن دست ظلمه و اجرای اوامر الهی هست نه به نظر جمع مال و منال و تسخیر ملک شرح داد و تکلیف هارون را رد کرد. موقعی جواب حمزه در طوس به هارون رسید که خلیفه درمرض موت بود.
    حمزه تا ایام طلحة بن طاهر حیات داشت و چند بار با این امیر و عمال او جنگها کرد تا آنکه در 213 فوت نمود و به قولی کشته شد و طاهریان سیستان را که تا این تاریخ به علت استیلای حمزه درست نمی توانستند متصرف شوند، کاملا مطیع خود ساختند لیکن قدرت خوارج از میان نرفت و ایشان امام دیگری به جای حمزه بر خود اختیارکرده همچنان به تعرض یا به عقیده خود جهاد مشغول بودند.»

  6. #6
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    ابتدای امر یعقوب

    « در زمان خلافت واثق(227-232) و امارت عبدالله (230-248) بر خراسان و سیستان در ناحیه بُست مردی به نام غسان بن نضر ازبزرگزادگان سیستانی بر حکمران آنجا که پسر والی سیستان بود شورید. حکمران بست بر او دست یافت و سرش را برید و بر دار کرد.* این حرکت بیشتر مردم را که از غسان به نیکی یاد می کردند به شورش واداشت و کمی بعد که برادر غسان صالح بن نضر قیام نمود، این شورشیان دور او را گرفتند و کار قیام صالح و یاران او تا آنجا اهمیت یافت که در232 بر بست اسیتلا یافتند و حکمران آن از جلوی ایشان گریخت. غسان برادرش صالح مانند جمع دیگری از مردم بلاد، جزه فرقه مُطّوَّعه بودند و این اصطلاح بر جماعتی اطلاق می شد که به میل قلبی یعنی به طوع برای جهاد وجنگ با کفار یا خوارج قیام می کردند و این عمل راثواب می شمردند و برای آنکه یارانی نیز در این قیام با خود داشته باشند به طمع ضبط اموال کفار و خوارج، عیاران هر نقطه را هم به سوی خود می خواندند. و عیاران طایفه ای بودند از مردم هر ناحیه که شغل خود را به دستبرد به کاروانان و تاختن از محلی به محل دیگر منحصر کرده بودند. بیشتر پیشرفت صالح در تصرف بست به دست عیاران سیستان صورت گرفت و از حمله ایشان پسر رویگری بود به نام یعقوب لیث.
    اگر چه پس از رسیدن یعقوب به امارت و سلطنت، نسب او را بعضی به خسرپرویز ساسانی رسانده اند لیکن ظاهرا این اصل و نژاد مسلم نیست و یعقوب را قبل از تحصیل شهرت کسی نمی شناخته و نسب او بر همه مجهول بوده است.
    امر مسلم این که یعقوب پسر رویگری است سیستانی از دهی به اسم قرنین و او و سه برادرش عمرو و طاهر و علی هر چهار به همان شغل پدر سر می کردند.
    یعقوب پس از چندی از قرنین به شهر سیسیتان یعنی زرنج آمد و پیش رویگری دیگر به روزی پانزده درهم قبول مزدوری نمود اما چون جوانمرد و بذال بود، از همان اوان جوانی هر چه می یافت با یاران و همشهریان خود می خورد و درعوض دل ایشان را با خود یکی می کرد.* هوش سرشار و همت بلند نگذاشت که یعقوب در شغل رویگری بماند و به این حرفه حقیر عمر بگذراند. به همین سبب با یارانی که از جوانی به دست آورده بود در عدد عیاران و راهزنان درآمد ولی در این راه هم به شهادت همه مورخین از جاده انصاف قدم فراتر نمی نهاد و در دزدی و راهزنی نیز از رعایت جانب مردانگی و بلند نظری سر نمی پیچید و دراین حال بود تا آنکه در232 با همدستان خویش به خدمت صالح پیوست و به معیت هم بر شهر بست دست یافتند. صالح سرهنگی سپاه خود را در این تاریخ در عهده یعقوب گذاشت و این اول شروع اهمیت واعتبار دلاور سیستانی بود.
    از سال 232 تا ابتدای 238 صالح بن نصر به دستیاری یعقوب و رفیقان او بر بست کاملا مسلط بودند. در این تاریخ اخیر اهالی بست با صالح به امارت بیعت کردند و خراج و مالیات خود را به او سپردند.
    ریاست خوارج سیستان در این تاریخ با عمار نامی بود. صالح، یعقوب و درهم سردار دیگری از سیستانیان را به جنگ عمار فرستاد و ایشان که مهترشان یعقوب بود عمار را مغلوب و منهزم کردند. عمار با حکمران سیستان دست یکی کرد و در 239 بر صالح حمله برد. اگرچه صالح در ابتدا شکست یافت لیکن عاقبت به معاونت یعقوب و برادرش عمرو و سران دیگر سیستانی بر عمار و حکمران سیستان فیروز آمد و بر کرسی آن مسلط شد اما چون خواست سرای والی آن را به دست سپاهیان خود غارت کند، یعقوب و یاران سیستانی او زیربار نرفتند و گفتند که صالح تاکنون بیش ازهزارهزار درهم از مال سیستانیان غارت کرده و باز به فکر غارتی دیگر است، خلاف جوانمردی است که بگذاریم سرای حکمران سیستان را به یغما ببرد.* صالح چون از این پیشامد اطلاع یافت گریخت. یعقوب و برادران و یاران او به تعاقب صالح شتافتند و جنگی سخت درگرفت. صالح منهزم شد وطاهر برادر یعقوب هم در این واقعه که به سال 244 اتفاق افتاد به قتل رسید.
    پس از فرار صالح لشکریان با دِرهم به امیری بیعت کردند و یعقوب همچنان سپهسالار لشکر ماند و در خدمت درهم درجنگ با خوارج و مخالفین دیگر دلاوریها و کفایتهای بسیاربه خرج داد تا آنجا که همه سپاهیان فریفته و جان نثار او شدند.
    درهم بر جاه و مقام یعقوب رشک برد و جمعی را مأمور کشتن او کرد اما یکه مرد سیستانی از این توطئه آگاه شد، مخالفین را کشت و درهم را در زندان انداخت و خود در محرم 247 از طرف لشکر و مردم سیستان به امارت منصوب گردید.»

  7. #7
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    1- یعقوب بن لیث(247-265)

    « دولت تازه یی که در سیستان به وسیله یعقوب لیث صفار به وجود آمد و حکومت طاهریان را در خراسان خاتمه داد خلیفه بغداد را غافلگیر و بشدت نگران کرد. چرا که صفار سیستان برخلاف سلاله طاهریان قدرت فرمانروایی خود را به حکم خلیفه مدیون نبود بلکه آن را مرهون زور بازو وسلحشوری خود می دانست.* سیستان و نواحی مجاور را با جنگ و شمشیر به دست آورده بود و آنها را از قلمرو خلافت جدا کرده بود. در آنچه کرده بود از خلیفه یا نایبان او حکم و دستوری نخواسته بود، و در آنچه با شمشیر خویش به تصرف آورده بود حکام و عمال خلیفه را، بی آنکه از جانب وی دستوری یا فرمانی را لازم دیده باشد ازآنجا رانده بود یا عزل و حبس کرده بود.

    و اینکه در بعضی موارد طی جنگهایی که در اطراف خراسان انجام داد، گه گاه نام خلیفه را هم دربعضی ازین شهرهای تسخیر شده در خطبه می برد و یا درین زمینه ها نامه یی به خلیفه می نوشت، این اقدام او مبنی بر قبول مشروعیت حق حکومت خلیفه نبود.* برای اجتناب از عواقبی بود که گمان می کرد شاید خوشباوریها و ساده دلی های عوام رعایای این ولایت نسبت به مشروعیت خلیفه، وی را در آن نواحی با مشکلهایی –هرچند نه چندان دشوار- مواجه کند، و آنجا که این خطر نبود یا این تهدید برطرف می شد وی فرمانروایی خود را نه به حکم خلیفه، بلکه به حکم غلبه و اقتضای شمشیر خود منسوب می کرد. این طرز تلقی، درست خلاف طریقه آل طاهر و دولت هایی بود که بعدها درخراسان شیوه آن خاندان را در اظهار تابعیت رسمی نسبت به خلیفه تقیلد کردند – و سامانیان و غزنویان ازآنجمله بودند و هردوشان فرمانروایی خود را بر فرمان منشور خلیفه مبتنی می کردند.- و وقتی در نیشابور، که یعقوب با غلبه بر آن به حکومت آل طاهر درخراسان پایان داد، طبقات اهل شهر ازوی حکم فرمانرواییش را مطالبه کرده بودند، او آنها را در مسجدی جمع آورد، شمشیر برهنه خود را به آنها نشان داد خاطر نشان کرد که حکم او همین شمشیرست و خلیفه هم اگر بر سرزمین هایی حکمروایی دارد جز به حکم شمشیر نیست. بدینگونه قدرت خود را مبنی بر غلبه نشان داد و بعدها نیز مشروعیت خلیفه را اگر پذیرفت یا به ضرورت گردن نهاد و آن را یک امر مبنی بر واقع نه یک واقعیت حکمی و قانونی تلقی می کرد.
    لاجرم قیام او که بعدها کسانی از سرداران گیل و دیلم چون اسفار و مرداویج و اولاد بویه آن را به شیوه خود دنبال کردند، در حقیقت شیوه سازشکارانه آل طاهر و پیروان شیوه آنها را نفی می کرد. و می کوشید با خلع طاعت خلیفه و خروج از عهد و بیعت متداول و مقبول عام نسبت به او، در تمام قلمروی که در گذشته به دست اعراب فتح شده بود حکومت تازه یی را – که البته جنبه اسلامی آن محفوظ بود- برقرار کند.* از همین رو بود که خلیفه هم هرگز از روی میل قدرت او و قدرت دیالمه را که لااقل در آغاز حال پیرو شیوه قدرت طلبی او بودند مشروع نشمرد، و اگر به الزام ضرورت مشروع شمرد همواره در هر فرصت در قطع عهد و استرداد حمایت از آنها از هیچ تحریک و توطئه یی دریغ نکرد.
    نهضت یعقوب لیث درسیستان، از قیام عیاران ومطوعه شهر بر ضد خوارج آغاز شد که عمال طاهریان بعداز سالها درگیری از عهده دفع آنها برنیامده بودند. خوارج با آنکه در قیام حمزة بن آذرک و تا مدتها بعداز آن، مظهر مقاومت در مقابل حکومت بودند و اقدام آنها را در قتل و غارت خلق مبنی بر اعتقاد به تحریم همکاری با حکومت "نامشروع" عباسی بود و لاجرم در اوایل ازحد و حدود ظواهر شروع تجاوز نمی کردند اما بعدها نهضت آنها در طول زمان تدریجا به صورت یک عصیان مستمر ضد امنیت درآمده بود و حکمرانی را به هر صورت که بود جابر و ظالم و نامشروع می شمرد و هرگونه مقابله با تعدی و بیرسمی حکام را بر وفق تعلیم خویش اجرای شریعت می خواند.
    این اتحادیه رهزنان، در آن ایام تدریجا تمام سیستان و قسمتی از اطراف خراسان را معروض ناامنی و جولانگاه تاخت و تاز بی امان خویش ساخته بود و چون حاکم سیستان، که دست نشانده طاهریان بود از عهده دفع آشوب آنها بر نمی آمد، عیاران شهری و طبقات جوانان و جوانمردان محلی به عنوان مطوعه وغازیان یا به همراه آنها دفع ایشان را برای رفع ناامنی محل بر عهده می دیدند. بعضی ازآنها نیز برای تهیه اسباب و وسایل جنگ با رهزنان، قسمتی از وجوه مورد نیاز خود را به زور یا دستبرد ازثروتمندان شهر به دست می آوردند و حتی گه گاه از غارت خزاین غالبا از مال "ناوجوه" به دست آمده عمال و حکام نیز خودداری نمی کردند. سعی درآزاد کردن ولایت تجاوز رهزنان بیرحم که خود را خوارج می خواندند در نظر یک تن ازین عیاران- یعقوب لیث- در عین حال متضمن سعی در آزاد کردن ولایت ازحکومت ضعیف، غیر مسؤول و بیگانه یی هم بود که به صورت حکام طاهریان در سیستان فرمان می راند و برای برقرار کردن امنیت درحوزه امارت خویش نیز هیچ کوششی بر عهده نمی شناخت.* بلند پروازیهای این رویگرزاده سیستانی تا آن حد بود که برای دفع آشوب خوارج در سیستان، دفع حکام و عمال طاهریان را هم ازین نواحی الزام می کرد، و حتی دفع قدرت خلیفه را نیز که یک والی بیکاره –مثل محمدبن طاهر- را بر خراسان تحمیل کرده بود لازم می دانست و لاجرم اعلام جنگ با خوارج سیستان در خاطر او اعلام جنگ به جنگ به طاهریان نیشابور و حتی به خلیفه بغداد نیز محسوب می شد.»

  8. #8
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    محاربات یعقوب با مخالفین داخلی
    « یعقوب پس از انتخاب به امیری سیستان در صدد برآمد، کسانی را که هنوز دراین ناحیه با او دم از مخالفت می زدند براندازد.* مخالفین عمده یعقوب در این تاریخ یکی عمار خارجی بود که بر خوارج سیستان ریاست داشت، دیگر صالح که هنوز در بست خود را صاحب قدرت می پنداشت و درهم که در جنگ با خوارج از چنگ یعقوب گریخته بود.
    یعقوب ابتدا درهم را مغلوب کرد و طرفداران او را به بیعت خود آورد. سپس در248 برادر خود عمرو را در سیستان به جای خویش نشاند و به بست تاخت اما صالح بست را رها نمود و از راه دیگر بر زرنج حمله برد وعمرولیث را به اسیری گرفت. یعقوب بسرعت خود را به سیستان رساند و برادر را مستخلص ساخت و صالح را منهزم نمود.
    صالح پس از این شکست به حدود کابل رفت و به پادشاه مشرک قسمت شرقی افغانستان حالیه که نام عمومی جمیع ایشان رتبیل بود، پناه جست و با او برای جنگ با یعقوب متحد و همدست گردید.*
    جنگ مابین یعقوب و صالح و متحد او در سال 249 در نزدیکی بست اتفاق افتاد. ابتدا کار بر یعقوب سخت شد لیکن امیر سیستانی درتنیجه یک حمله مردانه رتیبل را مغلوب و مقتول کرد و دشمنان او رو به فرار نهادند. یعقوب قریب سی هزار تن از ایشان را اسیر کرد وغنیمت بسیار از جمله چهار هزار سر اسب نصیب او شد و جمع کثیری از یاران صالح و رتبیل به او پیوستند.
    یعقوب پس از حصول این فیروزی، فوری کس به عقب صالح فرستاد و او را دستگیر و مقید کرد و صالح همچنان در حبس یعقوب بود تا در 251 مُرد.
    عمار خارجی هم در سال 251 در جنگی که با یعقوب کرد به قتل رسید. یعقوب امر داد تا سر او به یک درازه وبدن او را به دروازه دیگری در شهر سیستان آویختند و خوارج از شوکت اولی افتاده، اکثر در بیعت پسر لیث رویگر درآمدند و فتنه ایشان خوابید.»

  9. #9
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    فتح هرات در 253
    « در سال 253 یعقوب پس از مسلم ساختن سیستان و قسمتی از افغانستان حالیه به فتح هرات که به منزله دروازه خراسان محسوب بود توجه کرد. این شهر مثل بلاد خراسان دراین تاریخ ضمیمه قلمرو حکومتی آل طاهر بود و از ایشان حسین بن عبدالله بن طاهر ازجانب امیر محمدبن طاهر ثانی آخرین امیر این خاندان بر آنجا حکومت می کرد.*
    چون یعقوب به هرات تاخت حسین بن عدالله شهر را بر روی سپاه مهاجم بست و یعقوب به محاصره آنجا مجبور شد، عاقبت پس ار مدتی جنگ یعقوب بر هرات و حسین بن عبدالله دست یافت. امیر محمد طاهری سپهسالار اردوی خراسان ابراهیم بن الیاس بن اسد سامانی را با لشکری به پوشنگ به جنگ یعقوب فرستاد. یعقوب هرات را به برادر خویش علی واگذاشت و به جلوی ابراهیم شتافت و او را شکستی سخت داد و پوشنگ را نیز از او گرفت.
    ابراهیم منهزما به نیشابور پیش امیرمحمد آمد و به امیر طاهری فهماند که صلاح کار در استمالت یعقوب و ترک جدال با اوست. محمد هم که مردی ضعیف النفس بود برای بستن راه یعقوب به خراسان، فورا فرستادگانی با تحف و هدایا پیش امیر سیستانی روانه کرد و حکومت فارس وکرمان و سیستان و کابل را رسما به او واگذاشت.* یعقوب با خوشی و فیروزی به سیستان برگشت و مردم به وصول او شادیها کردند و شعرا او را به عربی وفارسی مدح گفتند و نام او رااز این تاریخ در خطبه وارد نمودند.»

  10. #10
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    استیلای یعقوب بر کرمان فارس 255
    « یعقوب همیشه می گفت: ما سستانیان علاوه بر آنکه باید سیستان را از شر خارجیان محفوظ داریم، لازم است که بر وسعت آن نیز بیفزائیم و نواحی اطراف را بر آن ضمیمه کنیم. به همین نظر پس از دفع مدعیان داخلی به دنبال مملکت گیری افتاد و پیش از همه به جانب کرمان و فارس توجه کرد.
    کرمان اسما در این تاریخ جزء ممالک آل طاهر بود، لیکن به علت ضعف امیر محمد طاهری این خاندان بر آنجا نفوذی نداشتند. والی فارس از جانب معتز خلیفه یعنی علی بن حسین بن قریش در کرمان طمع کرد و چون معتز خلیفه به علت سرکشی علی بن حسین ازاستیلای او بر خوزستان و عراق بیم داشت او را به ضبط کرمان امر داد و عین همین حکم را به یعقوب صفاری نیز فرستاد وغرض او این بود که بین علی بن حسین و یعقوب که هر دو بظاهر ازخلیفه اطاعت می کردند ولی هیچ کدام نسبت به او صفا نداشتند، تولید نقار کند و چند صباحی از شر ایشان مصون بماند.
    علی بن حسین از جانب خود سرداری را به نام طوق بن مغلس با پنج هزار سوار به کرمان فرستاد وطوق پیش از رسیدن یعقوب کرمان را تحت امر خود آورد. چون یعقوب به نزدیکی کرمان رسید از استیلای طوق بر آنجا اطلاع یافت، ناچار در یک منزلی شهر اقامت گزید و قریب دوماه در آنجا نه او به حمله مبادرت می کرد و نه طوق به دفع یعقوب می پرداخت. عاقبت یعقوب چنین وانمود که به سیستان بر می گردد و دو منزل نیز دور رفت.* طوق به گمان اینکه یعقوب از تصرف کرمان انصراف جسته، ساز و برگ جنگ کنار گذاشت و به عیش و نوش پرداخت. یعقوب در یک روز دو منزلی را که باز پس رفته بود، طی کرد و به کرمان رسید و طوق را به اسیری گرفت و به این ترتیب بر کرمان نیز مستولی شد.
    علی بن حسین چون خبر شکست اسیری طوق را شنید، لشکریانی گرد آورده درسر راه یعقوب که عازم شیراز بود در تنگنائی کمین کرد، لیکن بازننوانست بر جلادت وتدبیر امیر سیستانی غالب آید. یعقوب بسهولت اردوی او را منهزم و خود علی بن حسین را اسیر نمود و در 14 جمادی الاولی 255 به شیراز وارد شد و در این فتح غنایم بسیار در کف او افتاد چنانکه به هر مردی از سپاهیان یعقوب سیصد درهم رسید. یعقوب پس ازفرستادن هدایایی از شیراز پیش معتزخلیفه، مظفرانه به سیستان برگشت.»

  11. #11
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    فتح کابل در256
    « بعداز برگشتن یعقوب از فارس معتز خلیفه دوباره آن ولایات را تحت حکم خود آورد و یعقوب از آن بابت که خراج فارس به بغداد می رود نه به سیستان، آزرده خاطر بود و خیال داشت که باردیگر به آن صوب عزیمت کند،* لیکن شنید که پسر رتبیل که یعقوب او را در بست درزندان داشت از آنجا گریخته و به خونخواهی پدر، لشکری انبوه گرد کرده و بر رُخُّج (رُخُّد) از بلاد کابل تسلط یافته و دم ازاستقلال می زند.
    یعقوب در ذی الحجه 255 به رخج رفت و آنجا را گرفت و در عقب خصم خود به کابل تاخت و این شهر را که تا این تاریخ دردست بودائیان بود و از مسلمین اطاعت نداشت، مسخر کرد و به عنوان مجاهد و غازی بسیاری از بتخانه های ایشان را خراب نمود. غنایم بسیارازجمله عده ای از بتان زرین و سیمین بودائی را از آنجا با خود به سیستان آورد و پنجاه عدد از آنها را هم به عنوان تحفه و نمایاندن خدمت خود به اسلام پیش معتمد خلیفه به بغداد فرستاد.*
    - به این ترتیب می بینیم که یعقوب صفاری، اول مجاهد اسلامی است که درقسمت شرقی افغانستان کنونی و دره رودخانه کابل وحدود معبر خیبر به نشر اسلام پرداخته و پیش از غزنویان وغوریان حوزه انتشاراین آیین را تا حدود قسمت علیای سند جلو برده است.-
    بعداز فتح کابل، یعقوب از راه هرات به بست و کرمان رفت و به خیال ضبط فارس در 257 به شیراز حرکت نمود. معتمد خلیفه برادر و ولیعهد خویش طلحه را که موفق نام داشت، پیش او فرستاد و از حرکت او به شیرازکه خلاف میل خلیفه بود اظهار دلتنگی نمود و در عوض او را فرمان امارت بلخ و طخارستان داد. یعقوب به سیستان برگشت و بار دیگر در 285 در کابل بر پسر رتبیل غلبه یافت و بلخ را هم فتح نمود، سپس برهرات و پوشنگ که مردم آنها دوباره به اطاعت طاهریان رفته بودند، تاخت و حسین بن طاهربن حسین را که عم پدر امیر محمد طاهری بود، اسیر نمود و هرقدر امیرمحمد ازیعقوب رهائی او را خواست یعقوب زیربار نرفت چه امیر سیستانی خیال دفع کلیه طاهریان را از خراسان داشت و در پی بهانه ای بود که یکسره ایشان را از این کشور براندازد.»

  12. #12
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    فتح نیشابور و انقراض طاهریان در 259
    « در ایامی که یعقوب سرگرم فتح طخارستان و لشکرکشی به کابل بود، مردی از سیستانیان به اسم عبدالله بن محمدبن صالح به ادعای امارت، بر یعقوب شورید و با دو برادر خود به جنگ با او قیام کرد، اما یعقوب ایشان را شکست داد و عبدالله و برادران او از سیستان گریختند و به نیشابور به پناه آل طاهر رفتند. امیر صفاری به توسط فرستاده ای تسلیم ایشان را از امیرمحمد طاهری خواست و امیرمحمد طاهری ازاطاعت امر او استکناف ورزید و بهانه خوبی به دست یعقوب برای حمله به نیشابور داد اما یعقوب چون می دانست که آل طاهر گماشتگان خلیفه بغدادند و خلیفه نسبت به ایشان بر سر کمال لطف و محبت است، نمی خواست که علنا ً به جنگ با آل طاهر بپردازند تا حرکت او را خلیفه درپیش چشمها به صورت عصیان و نافرمانی جلوه ندهد و به همین علت به بهانه جنگ با علویان طبرستان که بر خلفای عباسی قیام کرده و طبرستان را از دست طاهریان و عمال عباسی گرفته بودند به سمت نیشابور حرکت نمود.*
    عبدالله بن محمدبن صالح هر قدر به امیر محمد خواند که برای جلوگیری از یعقوب به تهیه اسباب جنگ بپردازد، محمد ازشدت ضعف نفس زیربارنرفت و گفت که ما را طاقت جنگ یعقوب نیست. ناچارعبدالله و برادران او به دامغان و گرگان گریختند و به حسن بن زید داعی کبیر که چهار سال بود بر طبرستان و گرگان استیلا یافته، رفتند.
    در نزدیک شدن یعقوب به نیشابور، جمع کثیری از کسان و بستگان امیر محمد طاهری هواخواه یعقوب شدند و محرمانه او را از وضع کار طاهریان و سهولت استیلای بر نیشابور آگاه ساختند ومحمد را هم از جانب یعقوب و حسن نیت او آسوده خیال کردند تا آنکه یعقوب در چهارم شوال 295 به نیشابور رسید و به توسط برادر خویش عمرو محمد طاهری را به حضور خواست و پس از توبیخ بسیار در باب بی کفایتی و سستی رأی و عمل او ار مقید ساخت و با قریب یکصد و شصت تن از بستگان به سیستان فرستاد و همگی را در آنجا حبس کرد وبه این شکل سلسله طاهری به دست یعقوب برافتاد.
    بعداز فتح نیشابور و منقرض ساختن امارت طاهریان، یعقوب به قصد گرگان و طبرستان حرکت کرد تا عبدالله بن محمبن صالح را که به یاری داعی کبیر در آن حدود مشغول جمع کردن سپاهی بود و داعی از تسلیم او به یعقوب ابا داشت به دست آورد و ضمنا گرگان و طبرستان را که در سابق ضمیمه حوزه فرمانروایی طاهریان بود، تسخیر نماید.*
    یعقوب بالاخره در طبرستان بر عبدالله دست یافت و او را کشت و دو برادر او را نیز والی ری بود دستگیر کرد ونزد یعقوب فرستاد و یعقوب ایشان را به نیشابور آورد و آنان را زنده بر دیواری با میخ آهنین دوخت واز جانب آن سه برادر فراغت حاصل کرد.»

  13. #13
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    جنگ یعقوب با خلیفه در 262
    « در سال 261 یعقوب نامه ای به معتمد خلیفه نوشت و علت دستگیری محمد طاهری و اختلال حال خراسان را در نتیجه بی کفایتی او، در آن تقریر کرد و در ضمن نیز یکی از رؤسای خوارج را هم که به ادعای خلافت برخاسته و یعقوب او را کشته بود با آن نامه به بغداد فرستاد. معتمد ازبابت محمد طاهری سخت آزرده شد اما چون نمی توانست علنا با او از در مخالفت درآید، امر داد که سر آن خارجی را در بغداد آویختند و فرستاده یعقوب را به نیکویی برگرداند و به استمالت امیر سیستانی پرداخت.
    یعقوب که همه وقت خیال استیلای بر فارس را در دماغ خود می پخت درشعبان 261 از سیستان به آن جانب حرکت نمود و اسرا، علی بن حسین بن قریشی حکمران سابق و امیر محمد طاهری را نیز در این سفر با خود همراه داشت.*
    امری که یعقوب را این بار به حرکت به سمت فارس محرک گردید، استیلای محمدبن واصل بود بر آن خطه و بیرون آوردن آنجا از دست گماشتگان معتمد خلیفه.
    محمدبن واصل را یعقوب از جانب خود برکرمان حاکم کرده بود و او اندکی قبل ازحرکت اخیر یعقوب بر فارس و اهواز تسلط یافت* و به قصد حمله به واسط به آن حدود عازم شد. یعقوب به مجرد شنیدن این خبر به قصد فارس رهسپار شد و در اصطخرنماینده محمدبن واصل به استقبال او آمده قلعه آنجارا به تصرف او داد و یعقوب پس از ضبط غنایم قلعه راه شیراز پیش گرفت.

    در این تاریخ حاکم قهستان خراسان ازجانب یعقوب یعنی محمدبن زیدویه که او را امیرصفاری از شغل خود معزول کرده و به محمدبن واصل پیوسته بود، محمدبن واصل را به مخالفت با یعقوب برانگیخت. اما چون یعقوب نزدیک شد،محمدبن زیدویه بی جنگ گریخت و محمدبن واصل هم که از اهوازبه جلوگیری یعقوب شتافت مغلوب و منهزم شد و یعقوب مجددا فارس را تحت فرمان خود آورد.
    پس از فتح فارس یعقوب عازم اهواز شد و چون آن شهر را گشود به سمت واسط حرکت کرد. معتمد خلیفه و اهل بغداد از پیش آمدن یعقوب متوحش گشتند و موفق برادر و ولیعهد معتمد رسولی پیش یعقوب فرستاد و از خیال او پرسید و در ضمن به او پیغام داد که معتمد تو را فرمان امارت خراسان و بلخ و طخارستان و طبرستان و ری و فارس و شرطگی بغداد داده و مأمور جهاد با کفارکرده و در این صورت به طرف عراق پیش آمدن، موردی ندارد. یعقوب جواب داد که می خواهم خود به خدمت خلیفه برسم و شرط خدمت بجا آورم.* هر قدر معتمد و موفق خواستند، یعقوب را به این وعده ها بازگردانند او پیشتر می راند تا آنکه بالاخره معتمد امر به جمع سپاه داد و عازم جلوگیری او شد.
    جنگ بین دو لشکر در دیرالعاقول در رجب سال 262 اتفاق افتاد و ابتدا فتح با یعقوب بود. اما چون خلیفه خود میان سپاه بود و به وسیله منادی، جمعی از لشکریان یعقوب را به طرف خود خواند و یعقوب را عاصی و نسبت به امیرالمؤمنین سرکش معرفی کرد و از طرفی دیگر در میان اردوی یعقوب نهرهای آب راند، هزیمت بر لشکر صفاری افتاد و یعقوب خود نیزسه زخم خورد و گلو و دستش مجروح شد، ناچاربی آنکه در عزمش فتوری راه یابد به خوزستان برگشت تا در صدد جمع سپاه دیگر و کشیدن انتقام این شکست که اولین شکست او در تمام دوره شمشیر زنی و کشور گشایی بود برآید.*

    از اسرای همراه یعقوب، جمعی که یکی ازایشان محمدبن طاهر طاهری بود آزاد شدند. معتمد محمدبن طاهر طاهری را به شرطگی به بغداد گماشت و حکومت فارس را هم درعهده محمدبن واصل گذاشت و به برادر خود موفق نیز دستور داد که درتعقیب یعقوب به خوزستان لشکر ببرد. موفق تا واسط پیش راند لیکن در آنجا مریض شد وبه بغداد برگشت و یعقوب از جانب او آسوده گردید و به تسخیر مجدد فارس و دستگیری محمدبن واصل قیام نمود.
    فتح دوباره فارس و دستگیری محمدبن واصل در سال 263 دست داد و یعقوب در این سفر خزاین محمدبن واصل را که قلعه ای از قلاع اصطخرمحفوظ بود، تصرف کرد و از آن راه اموال زیادی که میزان آن تا چهل میلیون درهم نوشته اند حاصل نمود.
    بعداز فراغ خاطر از جانب فارس و محمدبن واصل، یعقوب از نو به اهواز تاخت و آنجا را از چنگ عمال معتمد بیرون آورد و باردیگر به حدود عراق نزدیک شد.
    معتمد در این تاریخ درزحمت بزرگی گرفتار بود چه ازطرفی یعقوب خلافت او را تهدید می کرد و از طرفی دیگر شخصی که ادعای علویت می کرد و علی بن محمد نام داشت با لقب صاحب الزنج از سال 255 جمعی از غلامان زنگی را به دور خود جمع نموده و در بصره و حدود دهانه خلیج و دره علیای شط العرب مکرر با سرداران خلفا جنگ کرده و فتنه بزرگی برپا داشته بود. خیلفه و دربار او را سخت نگران می داشت اما از خوشبختی خلیفه،* هر قدر صاحب الزنج به یعقوب پیغام داد که به او دست یکی کند تا به یاری یکدیگر بساط خلافت را برچینند، یعقوب به دعوت صاحب الزنج به اعتنائی نکرد و خلیفه به همین سبب توانست جدا جدا هر دوی این دشمنان را مغلوب سازد.»

  14. #14
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    مرگ یعقوب در 265
    « در سال 264 یعقوب درجندی شاپور خوزستان به تهیه سپاه برای حمله به بغداد مشغول بود که درد قولنج مریض افتاد. معتمد در این تارخ رسولی پیش او فرستاد و به طریق تملق به او پیغام دادکه اکنون ما را معلوم شده که تو مردی ساده بودی و به سخن این و آن فریفته شدی و قصد ما کردی، اینک که خداوند ما را بر تو غلبه داده گناه تو را بخشودیم و برای آنکه مرحمت خود را بار دیکر تجدید کنیم تو را کماکان به امارت خراسان و فارس می گماریم. یعقوب امر داد تا قدری نان خشک و ماهی و تره وپیاز بر طبق چوبین نهاده پیش آوردند،* رسول خلیفه را گفت به مخدوم خود بگو من رویگرزاده ام و از پدر رویگری آموخته ام، خوراک من نان جوین و پیاز و ماهی و تره بوده و این دولت و شوکت که می بینی از راه دلاوری و شیرمردی به دست آورده ام نه از میراث پدر و نعمت تو، تا خاندانت برنیندازم از پای ننشینم؛ اگر مُردم از جانب من خواهی آسود اگر ماندم سروکارت با این شمشیر است و اگر مغلوب شدم به سیستان باز می گردم و به این نان خشک و پیاز بقیه عمر را به انجام می رسانم. رسول خلیفه به بغداد برگشت که پیغام یعقوب را بگزارد لیکن قبل از وصول او خبر مرگ امیر دلاور سیستانی رسید و خلیفه از ناحیه حریف زورآور مدبری مثل یعقوب آسوده خاطر گردید.
    وفات یعقوب در دوشنبه بیستم شوال سال 265 در جندی شاپور خوزستان اتفاق افتاد و او را در همان جا به خاک سپردند. مدت امارت او از محرم 247 تا بیستم شوال 265 قریب هفده سال و ده ماه بود.
    یعقوب مردی عالی همت و بلندنظر و خوشخو و جوانمرد با احسان و رأفت بود و حکایت بسیار در باب این خصائل و فضائل او روایت کرده اند که نقل آنها در اینجا بدبختانه برای ما میسرنیست. در تحمل مصائب و رنج سفر و قوت اراده از معاصرین کمتر کسی به پایه او می رسیده و در رندان سپاه و تدابیر جنگی نیز نهایت درجه هوش و هنر به خرج می داده است.
    یعقوب مردی عاقل و دوراندیش بود. کمتر دیده می شد که بخندد. سیاست او در دل لشکر بی اندازه بود و هیچ کس بی اجازه او زهره اقدام بهکاری نداشت و احدی از لشکریان را بی امر او جرأت نبود که به غارت دست زند یا غنیمتی را تصرف نماید. در اصلاح امر اشکر بیش از هز چیز دقت داشت و سپاهی را ازهمه کس عزیزتر می شمرد.*اگر کسی پیش او به خدمت می آمد، اول پرسش اوآن بود که جنگجوئی و تیراندازی و شمشیرزنی می دانی ودر این فنون بصیرتی داری یا نه؟ اگرجواب مساعد می شنید از او می پرسید که تاکنون پیش که خدمت می کردی و در کدام میدان نبرد نموده و چه هنرها ظاهر ساخته ای سپس مایحتاج سالیانه او را می داد و او را به خدمت می پذیرفت واگر لشکری پیش از انقضای سال چیز دیگری می خواست، امرمی داد تا بقیه اموال او را هم از او بگیرند.
    در موقع حرکت لشکر خود بر تختی چوبین که مشرف برهمه سپاه بود می نشست تا احوال سپاهیان را بخوبی در نظر آورد و اگر نقصی درکار ایشان می بیند فورا به اصلاح آن بپردازد و او را غلامانی بود که پیوسته برگرد منزل یا خیمه و تخت او به سر می بردند و یعقوب ایشان را مأمور انجام اوامر می کرد.
    پایتخت یعقوب شهر زرنج بود از بلاد سیستان قدیم. حوزه فرمانروائی او خراسان و سیستان و طخارستان و کرمان و فارس و کابل و قسمتی از دره سند و مدتی نیز خوزستان. مدت هفت سال به امر خلیفه به نام یعقوب درمکه و مدینه خطبه می خواندند و شهرت او درایامش درممالک اطراف تا آنجا بود که او را ملک الدنیا و صاحبقران می گفتند. کنیه او ابویوسف است.»

  15. #15
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست

    2-عمروبن لیث(265-287)

    2-عمروبن لیث(265-287)

    « در موقعی که یعقوب بن لیث در جندی شاپور مریض بود، برادرش عمرو که درهمین سفر از یعقوب آزرده شده و بخشم به سیستان رفته بود به عذرخواهی باز آمد و یعقوب که پیوسته ازاین بابت محزون و اندیشه ناک بود از مراجعت برادر خشنود گردید و عمرو را نوازش بسیارنمود و او تا موقع مرگ برادر به خدمتگزاری بر بالین او به صمیمیت تمام مقیم بود. یعقوب هم او را به جانشینی خود برگزید و یاران خویش را به اطاعت امرعمرو توصیه کرد.»

  16. #16
    کاربر ارشد Setayesh آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۹۰-۰۶-۲۶
    نوشته ها
    3,283
    سپاس ها
    15
    سپاس شده 42 در 41 پست
    نزاع عمرو و علی
    « با اینکه یعقوب، عمرو را به جانشینی خود انتخاب نموده بود برادر کوچکترش علی زیر این بارنرفت و چون عمرو تازه از سیستان رسیده و مدتها در میان لشکر نبود، اکثر سپاهیان یعقوب هم جانب علی را گرفتند لیکن عمرو بزودی دل لشکریان را به تدبیر و کفایت با خود یکی کرد و از ایشان بیعت گرفت.
    عمرو که مردی فهمیده و سنجیده بود دانست که درقدم اول مخالفت با خلیفه مخصوصا با غلبه ای که بر برادر او یافته صلاح نیست،* به همین نظر نامه ای به معتمد خلیفه نوشت و اظهاراطاعت و فرمانبرداری کرد. خلیفه هم از این معنی بسیار مسرور شد و به پاداش این حرکت فرمان حکومت فارس و کرمان و اصفهان و طبرستان و سیستان و عراق عجم و شحنگی بغداد را به نام او صادر کرد و عمرو متعهد شد که هر سال بیست هزار درهم به عنوان خراج به دار الخلافه بفرستد و نام خلیفه را در خطبه ها یاد کند.
    امیر صفاری پس از سپردن شحنگی بغداد به عبیدالله بن عبدالله بن طاهر طاهری وفرستادن هدایایی به بغداد از خوزستان فارس برگشت و در آنجا چون شنید که علی برادرش برخلاف عمرو زبان به ناسزا گشوده واز تخفیف او در انظار مردم خودداری نمی کند، امر داد او را مقید کردند ولی به محض آنکه در رجب 266 به سیستان رسید او را رها نمود و پس ازتقدیم معذرت، مالی فراوان نیز به او بخشید لیکن انصافا ً علی شایسته این همه ملاطفت ها نبود چه با وجود نهایت احترام وگذشت عمرو باز دست از مخالفت با او برنمی داشت و پیوسته دشمنان برادر را بر او برمی انگیخت و مددکار ایشان می شد.
    در ایام اقامت یعقوب در فارس و خوزستان و در فاصله بین تاریخ مرگ او و برگشتن عمرو به سیستان جماعتی از کسانی که سابقا از ترس یعقوب بر جای خود آرام نشسته بودند، سر به عصیان برداشتند و پای در جاده طغیان ودولتخواهی نهادند به گمان اینکه عمرو از سرکوبی ایشان عاجز است و غلبه بر او کاری بس آسان.
    اول کسی که رایت سرکشی برافراشت، احمدبن عبدالله خجستانی بود از مردم خجستان از آبادیهای بادغیس هرات. این مرد که ابتدا رتبه ای پست داشت و به خربندگی سرمی کرد بتدریج از آن مقام خود را به قوه عزم و اراده بالا کشید و در دستگاه امیرمحمد طاهری داخل شد و چون یعقوب بر نیشابور استیلا یافت احمد خجستانی نیز مثل اکثر اصحاب امیر طاهری در خدمت صفاریان درآمد و از ملازمان علی بن لیث برادر یعقوب و عمرو گردید.*
    در سال 261 قبل از حرکت یعقوب به فارس احمدبن عبدالله خجستانی به اجازه او مأمور شد که در خراسان به کارهای علی بن لیث رسیدگی کند لیکن همین که یعقوب به فارس حرکت کرد، احمد خجستانی عاصی شد. ابتدا در نیشابور و قومسو بسطام به اخراج عمال یعقوب پرداخت سپس در 262 در نیشابور مردم را به بیعت آل طاهر خواند و مدد بعضی دیگر از سرکشان خراسان در تمام مدتی که یعقوب گرفتار نزاع با خلیفه و امور فارس و خوزستان بود در سراسر این کشور فتنه عظیمی برپا کرد و چند بار نیز با حسن بن زید داعی کبیر بر سر تصرف گرگان در کشمکش افتاد و تا وقتی که عمرو به سیستان برگشت و در همین حال سر می کرد و از هرات گرفته تا بلخ ونیشابور و گرگان به تاخت و تاز و قتل و غارت اشتغال داشت و در این حرکات با یکی دیگر از خدمتگزاران قدیم امیر محمد طاهری که ابتدا به یعقوب پیوسته و بعد یعقوب او را از پیش خود رانده بود یعنی رافع بن هرثمه همراه و همدست بود.

    چون عمرو در266 از خوزستان به سیستان رسید و علی برادر خود را که در بند بود رها کرد، علی پنهانی کس پیش خجستانی فرستاد و او را به قیام بر عمرو و یاری خود خواند. خجستانی هم ازگرگان به نیشابور آمد وآن شهر را که مرکز خراسان بود در محاصره گرفت.* عمرولیث با برادر خود علی و پسر خویش محمد بن عمرو از سیستان از راه هرات به نیشابور شتافت و به همراهی برادر و پسر که هر یک فرمانده طرفی از سپاه صفاری بودند به جنگ با خجستانی پرداخت. علی بر برادر خیانت ورزید و در جنگ سستی نمود ناچارعمرو از خجستانی شکست یافت و به هرات منهزم شد وبار دیگر علی را بند نهاد. خجستانی هم به تعاقب عمرو به هرات و سیستان حمله برد لیکن نه از عهده تسخیر هرات برآمد و نه بر شهر سیستان دست یافت، ناچاربه قتل و غارت پرداخت و مردم هم که از بیداد او سپاهیانش به جان آمده و قلبا ً طرفدار عمرولیث بودند هرجا از کسان او می یافتند می کشتند. عاقبت خجستانی در 267 از سیستان به نیشابور برگشت. در این اثنا از مدعیان سابق صفاریان دو تن که مدتها باعث زحمت ایشان بودند، یکی محمدبن زیدویه حکمران سابق قهستان که ذکر او در انقلابات فارس درعهد یعقوب گذشت، دیگر ابوطلحه منصور از سرکشان نیشابور واز کسانی که از اواخر عهد یعقوب قیام کرده وبا صفاریه و خجستانی کشمکشها نموده بود هردو در هرات به خدمت عمرو آمدند و اطاعت او را گردن نهادند. عمرو ازاین بابت هر بسیار مسرور شد و ایشان راخلعت بخشید و ابوطلحه را مقام سپهسالاری کل اردوی خراسان داد و خود از هرات به سیستان آمد.*
    خجستانی تا قریب یک سال دیگر در طخارستان و خراسان تاخت و تاز می کرد و با مدعیانی چند در زد و خورد و نزاع بود و یک بار هم بر ابوطلحه سپهسالار عمرو غلبه یافت ولی عاقبت در شوال 268 درحال مستی دو تن از غلامانش او را به قتل رساندند و عالمی را از شر او آسایش بخشیدند. اصحاب خجستانی بعداز قتل او گرد رافع بن هرثمه گرفتار گردید و تا مدتی اوقات او مصروف به تعقیب این مدعی جدید بود.»

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •