چشمى ديگر و نگاهى ديگر
از كجا مى‏توان «خود» را شناخت؟

آلودگى‏هاى درونى و ضعف‏هاى نفسانى چيست؟

اگر «تكبر»، نمى‏گذارد در برابر «حق‏»، سر تسليم فرود آورى،

اگر «دل‏»، رضا نمى‏دهد كه «عدالت‏» را، آنجا كه به زيان توست‏بپذيرى، درونى ناسالم و تصفيه نشده دارى.

اگر سراغ نقطه ضعف‏هاى مردم مى‏گردى تا روزى به رخ آنان بكشى وپيش ديگران تحقيرشان كنى، گرفتار نوعى خودپسندى و تفاخرى.

چرا به خدا و «محبت‏خدا» ميدان ندهيم كه دلمان را در اختيار داشته‏باشد؟

«محبت‏»، اكسيرى دگرگون كننده است، مس وجود را طلا مى‏كند،بخيلان را بخشنده مى‏سازد و ترسوها را شجاع، و خستگان را نشاطمى‏بخشد،

دست‏بسته را به كرم مى‏گشايد، پاى خسته را، «رفتن‏» مى‏آموزد،

و... چشم خواب گرفته را، از شب تا سحر بيدار نگه مى‏دارد.

آيا طعم شيرين «عشق به خدا» را چشيده‏اى؟

آيا براى نجوا با خدا، شب‏ها بيدارى كشيده‏اى؟

فداكارى‏ها، فرزند عشق‏ها و محبت‏هاست.

تا اين علاقه، نسبت‏به چه باشد!

«محبت‏» هم، فرزند «معرفت‏» و شناخت است.

محبت‏بى‏معرفت، در تاريكى راه رفتن است و عشق بى «فداكارى‏»،فقط يك ادعاست!

راستى... چگونه مى‏توان عاشق خدا شد و از «حب نفس‏» رها گشت؟و... نسخه «محبت‏خدا» را چه كسى مى‏نويسد؟

هرگاه «زيبايى‏» را تنها در «چهره‏» نجستى و «جمال‏» را فقط در «تن‏»خلاصه نكردى، مى‏توانى اميدوار باشى.

«جمال باطنى‏»، مقوله‏اى است، فراتر از چشم سر. و «زيبايى معنوى‏»چشمى مى‏طلبد كه از سطح به عمق نفوذ كند و از ظاهر به باطن و از«محسوس‏» به «معنى‏».

از كجا بشناسيم كه گرفتار «حب نفس‏» هستيم يا نه؟

بعضى‏ها خود را «بى‏عيب‏» مى‏پندارند، در حالى كه بى‏عيب، خداست.

برخى‏ها خويشتن را «واجد كمالات‏» مى‏دانند، در صورتى كه «كمال‏مطلق‏» پروردگار است.

كسى كه تحمل يك «انتقاد» را ندارد و از يك «تذكر» مى‏رنجد،

كسى كه عيب‏هايى را كه در ديگران است، اگر در خودش باشد، آن راعيب نمى‏شناسد، بلكه شايد فضيلت هم بداند و دفاع كند. اينها همه، ازنشانه‏هاى «خودخواهى‏» است.

راستى كه عشق به هر چيز، انسان را كر و كور مى‏سازد، حتى عشق به‏خود!

از سخنان امام امت است كه:

«حب نفس، تمام عيوب انسان را به خود مى‏پوشاند».

خود را كامل و بى نقص دانستن، بزرگترين نقص و عيب است. شگفتاكه همه به اين عيب دچاريم!

«خدا» را تنها در زبان گفتن، ولى دل را خالى از خدا كردن، اگر نوعى‏نفاق نيست، پس چيست؟

خدا، در كجاى وجود ما جارى است؟ بر زبان، يا در دل و جان؟

وقتى مى‏گوييم «الله اكبر»، يعنى خداوند را برتر و بزرگتر و مهمتر از هرچيز و هر كس مى‏دانيم. آيا دلمان، گواه زبانمان است؟

واى... كه اگر روزى بخواهند از دل‏ها و درون‏ها براى گفته‏هاى زبان وجلوه‏هاى برون «استشهاد» بگيرند، گرفتار چه غربتى خواهيم شد!

مشكل اينجاست كه گاهى كار، بر خود انسان هم مشتبه مى‏شود.

خسارتى بالاتر از اين نيست كه عمرى گرفتار «ريا» باشيم و خود راخالص و صالح بدانيم.

آينه، نبايد دروغ بگويد! آينه وجود خود باشيم و سيماى خويش راآنگونه كه هست‏ببينيم.