آتشی که ميسوزاند خاکی که می روياند

اما چه شد که این بار تو می سوزانی؟

ما از بدو تولد تا ختم آخرین جرعه نفس هایمان به دنبال

رسیدن به انتهای پنجره ایم و عشق روزنه ایست

برای رسیدن به انتهای پنجره دوست داشتن ....!

حالا دیگر باران هم که نبارد صدای چکاچک چکه های آب را می شنوی

خیس می شوی از بارانی که نباریده است

دستت را روی گونه ات بکش قطره های باران هم گاهی

شبیه اشک می شوند انگارچکه های عشق از چشم ابر باریده باشند .

گریه میشوند شکل باران و

تو خیس میشوی زیر بارش قطره های بارانی که مزه شوری اشک دارند

گاهی همه چیز به سادگی پیچیده می شود.آن تکه ابر کوچک را

که به یاد داری؟ همان که آمده بود که دمی بماند ؟ و ببارد !؟ می آید

می ماند ٬ باران می بارد

و دیگر فرقی نمیکند که هوای پیرامون تو چگونه باشد ؟