اسپينوزا رو دوس دارم. هم اسپينوزای فيلسوف رو ، و هم اون يهودی تکفير شده ء منزوی رو که سه قرن و نيم پيش تو يه مزرعه دور افتاده ، نزديک لاهه ، تمام عمرو در تنهايی زندگی کرد ، فکر کرد ، کتاب نوشت و در چهل و پنج سالگی از مرض سل مرد.
در دنيا انسانهای کمی بودند و هستند که شهامت اينو دارن که همون طوری زندگی کنن ، که در باورشون زندگی رو معنا ميکنن .. و اسپينوزا يکی از اونهاست. يه شيشه تراش و عينک ساز فيلسوف ، که با فلسفه ء خودش زندگی کرد و در سادگی زيست و اهل مدارا بود و آزاده و انسان دوست و به شيوه خودش مومن به وجود خدا. يا به زبان خودش: «وجود جوهری در پس اعراض» ، «خير اعلا» ، «ذات متيقن» ، «وجود واجب» ، «واجب الوجود» ...

از توی فيلسوفا اون و نيچه رو دوس دارم. هر چن اين دو تا آبشون با هم تو يه جوب نميره. اين يکی وحدت وجوديه ، اون يکی بيخ هر چی وحدت و وجود و جوهر و مافيها هست ميزنه ميره پی کارش. اين يکی اهل مدارا با آدماست ، اون يکی با خدا هم سر جنگ داره. اين طرفدار ديوژنه ، اون هم پياله ء ديونسوس. اين مهربون و اصلاح طلبه ، اون انقلابی و عاشق ... و من هر دوشونو دوست دارم ، چون هر دوشون آدمای حقيقی بودن. ناب بودن. اصيل بودن .... و هر دوشون همون طوری زندگی کردن که اين واژه - «زندگی» - در باورشون معنا ميشد ...

خود نيچه يه جايی گفته: « خوب يا بد ، همان باش که هستی! .. ناب ، اصيل و حقيقی ... بازيگری پيشه ء شريفی نيست» ... و اين همون چيزيه که نيچه و اسپينوزا بودن. همون چيزی که باعث شده مانا و ماندگار بشن. ناميرا و مرگ ناپذير. هميشه در حضور. هستی هماره. جاودانه ...

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه