معناى نيست انگارى چيست؟ نيست انگارى به معناى ابطال ارزش هاى والاست، به معناى بى هدفى است و نداشتن پاسخى براى «چرا؟» (نیچه)



از مقاله عبدالجواد فلاطورى- ترجمه خسرو ناقد

به باور نيچه، نيست انگارى مفهومى است «دو پهلو». اول نيست انگارى به معناى قدرت روح؛ كه نيچه آن را «نيست انگارى فعال» مى نامد. دوم نيست انگارى به معناى سقوط و زوال قدرت روح؛ كه نيچه نام «نيست انگارى منفعل» بر آن مى نهد. «نيست انگارى فعال»، يا به بيانى دقيق تر، نيست انگارى توانمند، به سست بنيادى هدف هايى كه تاكنون اعتبار داشته اند، پى مى برد و ابطال ارزش هاى والا و بى هدفى و پوچى مطلق آنها را كه همانا بى فايدگى و بيهودگى مطلق است، كشف مى كند و برملا مى سازد. «نيست انگارى منفعل» كه نماد ضعف و نيز فرسودگى قوه تفكر و پوسيدگى و فساد است، در تقابل با «نيست انگارى فعال» قرار دارد. «نيست انگارى منفعل»، يا نيست انگارى ناتوانى، از فقدان قوه خلاقه ناشى مى شود و از تباه شدن آنچه معناى حيات و ارزش هاى واقعى زندگى را تشكيل مى دهد. «بى هدفى فى نفسه، تشكيل دهنده پايه و اساس اعتقادى «نيست انگارى منفعل» است.» به اين ترتيب، «نيست انگارى فعال» افشاگر و برملا كننده «نيست انگارى منفعل» است و «نيست انگارى منفعل» برآمدن «نيست انگارى فعال» را تدارك مى بيند. «نيست انگارى منفعل» به گذشته فرهنگ مغرب زمين تعلق دارد؛ در حالى كه «نيست انگارى فعال» و چيرگى آن بر «نيست انگارى منفعل»، مشخصه بارز عصر حاضر و معرف آينده تمدن غربى است. حال اين پرسش اساسى پيش مى آيد كه وقتى نيچه از «نيست انگارى منفعل» سخن مى گويد، منظورش دقيقاً چيست؟

ويژگى هاى اساسى و خصوصيات ذاتى نيست انگارى ضعف در فرهنگ غرب كدام است؟ نيچه به طور مشخص، اساس تصور متافيزيكى افلاطونى و باور دينى مسيحايى را در نظر دارد و نگاهش به ويژه به اعتقاد راسخ در اين دو پنداشت است كه به وجود جهان حقيقى و ابدى ديگرى جز جهان ما باور دارد؛ جهانى كه متغير و متحول نمى شود؛ جهانى كه نه آغاز دارد و نه انجام؛ جهانى كه فراتر از جهان گذرا و دروغى ماست و در تقابل با آن قرار دارد.
به باور افلاطون و نيز بر پايه اعتقادات مسيحى، جهانى با چنين خصوصيات، در حقيقت جهان واقعى است كه خدا به عنوان حقيقت معين در رأس آن قرار گرفته است؛ خدايى اخلاقى كه ارزش هاى اخلاقى متناسب با اين جهان را تعيين مى كند. از سوى ديگر اما، باور افلاطونى و ايمان مسيحايى جهانى را كه ما در آن زندگى مى كنيم و برايمان ملموس و محسوس است، جهانى خيالى و ساختگى، غيرواقعى و دروغين، جهانى بد و زشت مى پندارد. نيچه اين باور و طرز تفكر را به مبارزه مى طلبد و تأكيد دارد كه از ميان برداشتن اين «جهان واقعى» از اهميت بسيار برخوردار است. نيچه، اين انديشمند صريح و صادق، هر راه پنهان و هر طريق انحرافى را كه به عقب ماندگى و الوهيت كاذب منتهى شود، برنمى تابد. زندگى و انديشه او در «بى اعتقادى و ناباورى به جهان متافيزيكى» مى گذرد. براى او چنين جهان واقعى و چنين حقيقتى وجود ندارد.

«همين به اصطلاح جهان خيالى و ساختگى، تنها جهانى است كه وجود دارد. آن جهان كه به جهان واقعى معروف شده، دروغى بيش نيست». نفى واقعيت است و نيستى و پوچى. تنها واقعيت، واقعيت شدن است. باور افلاطونى اين واقعيت را ناديده مى گيرد و همواره «به هيچى و پوچى متوسل مى شود و از لاوجود، خدا و حقيقت مى سازد.» اين نفى مضاعف- بى اعتقادى به واقعيت و اعتقاد به لاوجود - آرى اين «نيست انگارى منفعل»، يكى از پايه هاى اصلى فرهنگ مغرب زمين را تشكيل مى دهد. اين نفى مضاعف سازنده كجايى معنا و هدف و مقصود زندگى است و سازنده كجايى ارزش هايى كه فرهنگ غرب بر آنها بنياد شده و انسان غربى دائماً با آن مواجه بوده و هنوز هم با آن دست به گريبان است. نيچه معتقد است كه مسيحيت با افزودن عناصر نيست انگارانه اى به اين باور نيست انگارانه، در بازسازى و گسترش آن كوشيد.

بر اساس اعتقاد دينى مسيحايى، رنج و عذاب و مصيبت، گناهكارى و آلودگى به گناه، شكل دهنده اجزاى ضرورى هستى انسانند. بعد هم خداوند براى آمرزش گناهان بندگانش، پسر خود را به عنوان ناجى و مسيح به ميان آنان مى فرستد و او را قربانى مى كند؛ لاوجودى فراتر از لاوجودى ديگر. «در مسيحيت، نه اخلاق و نه دين، هيچ يك نقطه تماسى با واقعيت ندارند». اعتقاد نيچه بر آن است كه در گسترش و بازسازى چنين جهان نيست انگارانه اى، همه متكلمان و فيلسوفان مسيحى سهيم بوده اند؛ حال خواه نامشان پاپ اعظم يا مارتين لوتر باشد و خواه آنان را كانت يا هگل و جز اينها بنامند. «نيست انگارى فعال» افشاگر يك چنين نيست انگارى منفعل است كه در تضاد با حيات قرار دارد.

تنها تحقق نيست انگارى فعال و فقط از طريق كمال يابى آن است كه مى توان بر نيست انگارى منفعل چيره شد. من سازنده و خواهنده و شونده، تنها معيارى است كه به چيزها هدف هايى نو و ارزش هايى جديد مى دهد. در اين ميان اما روشن نيست كه وظيفه انجام اين امر را انسان آتى، ابر انسان و يا خود نيچه به عهده مى گيرد. آنچه تعيين كننده است، پايه و اساس و ملاك و معيار اين ارزش گذارى است؛ كه همانا حيات اين جهانى است، يعنى تنها واقعيت بى چون و چرايى كه وجود دارد.

در واقع، حيات، حيات و هستى اين جهانى انسان، همچون اصلى مطلق و مسلم در كانون فلسفه نيچه قرار دارد. بر اين اساس، و تنها بر اين اساس است كه «درستى» و «نادرستى» امور معين و مشخص مى شود. هرآنچه اين اصل را نقض كند، براى نيچه حكم فريب و دروغ را دارد. از اين رو پيداست كه بنياد حملات نيچه به مكتب افلاطون و نيز انتقاد كوبنده او به آيين مسيحيت، كه او آن را «مكتب افلاطون براى توده هاى مردم» مى خواند، بر اين اصل استوار است.

«مبارزه عليه افلاطون (يا روشن تر بگوييم براى عامه «مردم»)، آرى، مبارزه عليه فشار هزار ساله مسيحى- كليسايى (چرا كه مسيحيت همانا مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم)، شور و هيجان معنوى عظيمى در اروپا پديد آورده كه تا كنون بر روى زمين مانند نداشته است». نيچه در جاى ديگر به صراحت مى گويد: «چه كسى مسيحيت را نفى مى كند؟ اصولاً «جهان» به چه معناست؟ جهان به اين معنا كه آدمى سرباز است، داور است، ميهن پرست است. به اين معناست كه آدمى از خود دفاع مى كند، حرمت و عزت نفس خود را نگاه مى دارد، خواهان برترى است، غرور دارد و بزرگ منشى. امروز هر عملى كه در هر لحظه اى صورت مى پذيرد، هر غريزه اى، هر احترامى كه به عمل مى پيوندد، ضدمسيحى است.» به بيانى ديگر: «مسيحيت همان مكتب افلاطون است براى توده هاى مردم؛ مذهبى است نيست انگارانه». «آرى، نيست انگار و مسيحى هم قافيه اند، و نه تنها هم قافيه كه برازنده هم اند.»

نيچه در راستاى نفى مسيحيت به عنوان مذهبى نيست انگارانه كه حيات را نابود مى سازد و علم و فرهنگ را به تباهى مى كشاند، چنين مى نويسد: «مسيحيت ما را از ثمرات تمدن عهد باستان و بعدها از دستاوردهاى تمدن اسلامى محروم كرد. فرهنگ و تمدن اسلامى در دوران حكمرانان مسلمان اندلس كه در اساس با ما خويشاوندتر از يونان و روم است و در معنا و مفهوم و ذوق و سليقه، گوياتر از آنهاست، لگدمال شد. چرا اين تمدن لگدمال شد؟ براى آنكه اصالت داشت، براى آنكه پيدايش خود را مديون غرايز مردانه بود، براى آنكه به زندگى آرى مى گفت...»

البته با مطالعه و بررسى عقايد ضد مسيحى و الحادى نيچه، به اين نتيجه مى رسيم كه او هيچ گونه خدايى را نمى پذيرد. براى او هر آنچه كه از منظور و مقصود و معناى زندگى ملموس و واقعى فراتر رود، مردود است؛ حال خواه خاستگاه بودايى يا منشاء يهودى و يا اسلامى داشته باشد. از نظر او پديده هايى چون «گناه»، «جزا»، «توبه»، «موهبت»، «آخرت» در تعاليم اسلام نیز يافت مى شوند كه در شمار مفاهيم خيالى محسوب مى شوند .

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه