متن زیر از جلد دوم کتاب "نقد عقل مدرن" که نتیجه مصاحبه "رامین جانبگلو" با متفکران معاصر است ، انتخاب شده است . پل والادیه فیلسوف مسیحی فرانسوی در پاسخ به این سوال که " آیا نزدیکی به فکر نیچه تلقی شما را نسبت به الاهیات مسیحی تغییر داد ؟ " چنین پاسخ می دهد :

مگر جز این ممکن است ؟ شما نیچه را می شناسید. به دو صورت می توان به نیچه نزدیک شد : یا اینکه فرد در بیرون فکر او بماند و به خود بگوید که فلسفه او مجموعه ای از تناقضات است ؛ در این حال فرد از او فاصله می گیرد و دیگر او را نمی فهمد ، گویی مسائل را از پشت ویترین نگاه می کند. یا اینکه بکوشد درون این فلسفه را بنگرد و رشته ظریفی که تمام اندیشه های او را به هم می پیوندد در یابد ؛ در این حال نمی توان نسبت به فکر نیچه بی تفاوت ماند ؛ نمی توان از فلسفه نیچه به نگاهی ساده به فلسفه ای فنی و تخصصی خرسند بود . در این فلسفه به عکس ، با مردی مواجه می شویم که برخی از مسائل اساسی ، و حتی خود شما را ، به زیر سوال می کشد. نیچه خود می خواهد همین نوع رابطه را با خواننده اش برقرار کند. یا اینکه خواننده مقاومت می کند و هیچ چیز نمی شنود ؛ یا اینکه رفته رفته به این چشم انداز پا می گذارد و احساس می کند "استحاله" یافته است. با اینهمه ، به گمان من آشنایی با نیچه به نیچه ای شدن نمی انجامد. چنین نتیجه ای بی معنا و بی ربط است. من می فهمم چگونه ممکن است مارکسیست یا پیرو هگل شد ، اما نمی فهمم چگونه می توان پیرو نیچه شد. سخن گفتن با گفتمان خاص وی از اراده معطوف به قدرت یا بازگشت ابدی چه معنایی دارد ؟ بی معناست. مهم آن است که نیچه شما را وا می دارد خود را در همان خط و مسیر خودتان تغییر دهید. او در کتاب معرفت شاد جمله لاتینی را به کار می برد که آنرا به اینصورت ترجمه می کنم : " اگر می خواهی با من بیایی ، شروع کن به سخن گفتن با خودت. " پس مقصود تقلید از کسی یا رونوشت برئاری از فکر وی نیست ، بلکه مقصود انجام کاری برای دگرگون ساختن خود است . نیچه ما را وا می دارد تا حقیقت بیشتری در مورد خود کشف کنیم.

بقول یاسپرس " فلسفیدن با نیچه ، به معنای ابراز وجود دائمی در برابر اوست. " اگر من بودم می گفتم : "در برابر نیچه و با نیچه" . برای اینکه رابطه با نیچه دو وجه دارد : دوستی و دشمنی . رابطه ما با او مبتنی بر دوستی است زیرا نویسنده ای است که حضورش ضرورت دارد ، مانند دوستی که به او برای شنیدن حرفهایش احتیاج داریم و در عین حال کسی است که نمی توان از او تبعیت کرد و او شما را وا می دارد که در برابرش موضع بگیرد. من احساس می کنم که احتیاج دارم آثار نیچه را مکرر بخوانم و در عین حال از آنچه او می گوید فاصله بگیرم. این نوع رابطه عجیب است ، اما رابطه ای زنده است. نمی توان خود را با نیچه یکی ساخت و همسان او شد ؛ این کار معنا ندارد. اما صرفا هم نمی توان او را طرد کرد و گفت که اهمیتی ندارد و چیزی به ما نمی دهد.

هیج گاه نمی توانید مطمئن باشید که نیچه را خوب خوانده اند . من ادعا نمی کنم که نیچه را خوب خوانده ام . فکر می کنم که هرکس نیچه را بر اساس خودش می فهمد . نیچه گرایی وجود ندارد. فقط می توان گفت که درک هرکس از نیچه از خودش آغاز می شود . من نیچه را از دید یک فرد مومن می خواندم. پس من در نیچه به جنبه هایی حساسیت نشان می دادم که کسی مانند دلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساسیت نشان می دادم که کسی مانند دلوز ، علی رغم کیفیت تفاسیرش ، نسبت به آنها حساس نبود ، چون دلوز فردی معتقد نیست و به رابطه نیچه با مسیحیت علاقه ای ندارد. او این مسئله را در نیچه نمی گیرد. پس هرکس نیچه را به شیوه خود می خواند. مثلا یک هنرمند نیچه را آن طور می خواند که من نمی خوانم. به گمان من ، از این جهت است که نیچه هویدا کننده افراد است. هرکس با خواندن نیچه در واقع خود را می خواند . بدین علت است که نمی توان از ارائه تفسیری کامل مطمئن بود. باید وقتی در گیر خواندن آثار نیچه می شویم بدانیم چه میزان از خود مایه می گذاریم.

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه