نيچه در ۱۵ اكتبر سال ۱۸۴۴ در روكن واقع در زاكسن پروس به دنيا آمد. اين روز مقارن بود با روز تولد فردريش ويلهلم چهارم كه پادشاه وقت پروس بود. به يمن اين مقارنت، پدر اين كودك، كه سال ها معلم اعضاي خاندان سلطنت بود، نام فرزند خود را فردريش ويلهلم گذاشت. نام خانوادگي او نيچه بود. خود اين كودك بعدها كه بزرگ شد در يكي از كتابهايش گفته:

"اين مقارنت به هر حال به نفع من بود؛ زيرا در سراسر ايام كودكي روز تولد من با جشني عمومي همراه بود."

نيچه در همان محل تولد به تحصيل پرداخت. پدر او از كشيشان لوتري بود و اجداد مادري او نيز همگي كشيش بودند.
وقتي نيچه پنج سال داشت، پدرش درگذشت و او به همراه مادر، خواهر، مادربزرگ و دو عمه اش زندگي مي كرد. اين محيط زنانه و ديندارانه بعدها تأثير عميقي بر نيچه گذاشت. نيچه در مدرسه پفورتا درس خواند و به دانشگاه بن رفت تا اين كه در سال بعد از آن، وارد دانشگاه لايپزيك شد و در آنجا به تحصيل در رشته زبان شناسي تاريخي پرداخت. اين فيلسوف نقاد ، تمام زندگي خود را وقف كارهاي فلسفي كرد اما تقريباً در اواخر عمر دچار جنون شد. او دو سال را با اين شرايط سپري كرد تا در سال ۱۹۰۰ ميلادي درگذشت.

نيچه مي گويد: «من كسي را كه بخواهد چيزي برتر از خود بيافريند و سپس نابود شود دوست دارم». شايد بتوان گفت كه او خود چنين كرد. اگر چه فلسفه انتقادي كانت نقطه اوج تفكر روشنگري است، اما چهره اي كه توانست پارادايم يا الگوي تفكر مدرن را مورد بسط و نقد قرار دهد، كسي جز نيچه نيست. البته نيچه در ميانه حيات فكري خود از انديشه انتقادي صرف دست مي شويد و فهم و بررسي حقايق خرد را نماد فرهنگ والا قلمداد مي كند.

او مي گويد: «فلسفه در سايه روشي دقيق، متضمن وجهي از دانش طبيعي است كه غايت خود را حقايق خاص قرار مي دهد.»

نيچه در دوره بعدي زندگي خود اين رويكرد تماشاگرانه به دانش را رها كرده و به سوي لذت دانش يا آنچه خود «دانش شادان» مي نامد، حركت مي كند. او مي گويد انسان جوياي حيات و دانش، موجودي است كه همواره مي كوشد تا خواب و رؤياي خود را استمرار بخشد.
شايد بر اساس اين تقسيم بندي بتوان گفت حيات فكري نيچه با سؤالات كانتي قرابت زيادي دارد. اين پرسش ها در آراء نيچه در سه خط فكري قابل بازشناسي است.

خط اول با «اراده معطوف به قدرت» بيان مي شود. در اين خط نيچه به مسأله تجربه از زاويه اي دارويني و بحث از نيازهاي بشري و جانوري از نوع خاص، اشاره مي كند. او درنهايت تأكيد مي كند كه حقيقت همان منفعت است و اگر واقعيت بر اساس نيازهاي بشر شكل مي گيرد، حقيقت نيز به دروغ هايي كه براي اين جانور، يعني بشر، سودمند است باز مي گردد. خط فكري دوم نيچه در مقوله زيباشناسي تعريف مي شود. انسان جهان را به شيوه اي زيبا شناختي مي سازد و سپس آن را فراموش مي كند. خلق هنري ارزش ها، مي تواند هر لحظه تغيير كند و هر نوآوري زيباشناختي، همواره مي تواند دگرگون شود و با خلق ارزش هاي جديد وضعيتي نوين را فراهم سازد.

«چنين گفت زرتشت» نيچه خط سوم تفكر او را شكل مي دهد. اين كتاب بيان تعاليم و آموزه هاي زرتشت نيست، بلكه تلاش نيچه در راستاي كشف بيانيه هاي جديد، براي كنش و سخن گفتن است. نيچه مي دانست هر گونه تقابل انتزاعي ميان جهان ظاهري و جهان حقيقي، نهايتاً در ذهني گرايي ريشه دارد و اين «سوژه» يا فاعل شناسا(subject) است كه زمينه را براي بروز «ابژه» يا جهان عيني(Object) فراهم مي كند؛ بنابراين هيچگاه نقش خود را به عنوان سوژه در بازآفريني آثارش انكار نكرد.

نيچه در بخش اول كتاب «چنين گفت زرتشت» نشان مي دهد چگونه «جان» در بدو وجود شتر مي شود، سپس از مرحله شتري به حالت شير و سرانجام به كودكي مي رسد. او وضعيت انسان امروز را به مثابه انسانهايي كه پيوسته سودجويي و منفعت طلبي را مد نظر دارند وصف مي كند.

نيچه معتقد است، انسان امروز برده مدها، باورها و ژورناليسم است. به زعم وي ژورناليسم، همه عرصه ها را تحت سلطه خود درآورده است؛ در صورتي كه يونانيان قديم، به مد احتياجي نداشتند و اين انسان امروز است كه از مد پيروي مي كند و همه چيز او تابع مد شده است. مد به صورت يك فرهنگ عامه درآمده و مي توان گفت، اين شرايط ناشي از ماشينيسم است. اين مسأله، يعني فرهنگ مد، نه تنها انسانهاي عادي بلكه حتي دانشمندان و نخبگان را نيز تحت تأثير قرار داده است.

از اين منظر نيچه يكي از مؤثرترين انديشمندان فلسفه جديد است. علت اين اثرگذاري و جذابيت نه تنها در تحليل شرايط مدرن بلكه بيشتر در نبوغ شاعرانه اوست. به دليل همين بي مايگي محيط انساني كه پس از رنسانس و با پيدايش عصر روشنگري و خصوصاً انقلاب فرانسه به وجود آمده، هر گونه جو شاعرانه فوق طبيعي از جهان بازگرفته شد و هنرمندان وادار شدند در غياب هر نوع عالم معنادار، عالمي دروني براي خود بيافرينند؛ اما چون اين فضا نيازمند ارتباط بود، بيروني شد. اگرچه نيچه به دنبال نفي متافيزيك است، اما بناي هيچ انگارانه نيچه از متافيزيك به معناي گذشتن از متافيزيك و منطق متافيزيكي نيست. نيچه در كتاب «بر ضد دجال» سعي كرده با استفاده از مفهوم «معادشناسي»، هرم مسيحيت را بر عكس كند. هنر نيچه در اين كتاب از ميان برداشتن مسائل ماتقدم (apiriori) فلسفه است. به همين نحو الهيات نيچه با مسيحيت سازگار نيست؛ بلكه بيشتر به عنوان علمي رفتاري بررسي مي شود.
شايد به همين دليل عده اي مي گويند نيچه با آن كه مي خواست به تفكر مابعدالطبيعي افلاطون پايان دهد، اما خود در دام مابعدالطبيعه افتاده؛ زيرا با ارائه مفهوم «اراده قدرت»، كه هيچ انگاري مضمر متافيزيك افلاطون را نشان مي دهد، خود در آخرين مرحله تاريخ كه «اراده ي اراده» است و بر سيطره تام تكنولوژي و اختفاء وجود دلالت دارد، گرفتار شده است. البته نبايد فراموش كرد كه چون «وجود»، مانند چيزهاي ديگر داراي ماهيت نيست و تنها «حضور» دارد؛ در آخرين مرحله، يعني «اختفاء تام وجود»، «وجود» همان «عدم» است.

هدف «بر ضد دجال» نشان دادن تعلق مسيح به مسيحيت نوظهور است. يعني درست بر خلاف آن چيزي كه عده اي فكر مي كنند هدف رابطه مسيح با زهد مسيحي و پروتستانتيسم نوظهور نيست. يكي از مسائل محوري در كتاب بر ضد دجال موضوع تقليد از مسيح و پيش داوري درباره اوست. اين بحث نشان مي دهد مسيحيت ناصره چه مقدار با مسيحيت جديد شهر رم تفاوت دارد. بحث پيش داوري در آثار نيچه مسأله مهمي است؛ زيرا نشان مي دهد آنچه درباره معاد در مسيحيت بيان شده ناشي از عدم توانايي آنان براي حل مشكلات اين جهاني است.

در چارچوب روانشناسي نيچه، توانايي و آزادي، ناشي از ضعف و قدرت روح است. نيچه با موقعيتي بالاتر از سطح بشر سعي دارد، درباره مفاهيم مسيحيت شك و ترديد ايجاد كند تا بتواند بنيادهاي آن را از بين ببرد، بنابراين موضوع ديگري كه براي او اهميت مي ِيابد «شك و يقين» است. اين موضوع براي نيچه تا آنجا اهميت دارد كه او مقاله اي به نام «حقيقت و دروغ» مي نويسد و در آن از معرفت، حدود و ويژگي هاي آن ياد مي كند. از اين منظر او به موضوع هنر نيز توجه مي كند.

به نظر نيچه هنر در مقابل حقيقت قرار دارد؛ زيرا او مي پندارد كه در طول تاريخ، دروغ، حقيقت ناميده شده است. لذا حقيقت به انسان زيان مي رساند. اساساً همواره زندگي پيش پاي حقيقت ذبح شده است. اگرچه نيچه حقيقت را افسون و افسانه مي داند؛ اما آن را براي زندگي، كه عين سيلان است و به خودي خود از هر گونه ثباتي عاري است، لازم و ضروري مي داند.

به نظر نيچه نگاه زيبايي شناختي در مقابل نگاه عقلاني قرار دارد؛ زيرا در نگاه عقلاني ما به عنوان فاعل شناسانده در بيرون جهان قرار مي گيريم؛ اما در نگاه زيبايي شناختي ما با شفاف ترين شكل اراده روبه رو هستيم؛ البته تلقي نيچه از حقيقت همچنان در محدوده متافيزيكي از حقيقت به مثابه مطابقه، قرار دارد؛ به همين دليل او حقيقت را كذب مي انگارد.

اين فيلسوف برجسته قرن نوزدهم در ۲۵ آگوست سال ۱۹۰۰ ديده از جهان فرو بست.

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه