شايد در تاريخ فلسفه و انديشه نتوان کسی را همچون فريدريش نيچه يافت که در نقد دين و فرهنگ و جامعه و ارزشهای اخلاقی چنان بيباکی کرده باشد که همهی صفاتی را به خود نسبت داده باشد که مؤمنان و شهروندان و اخلاقگرايان به «دشمن» خود نسبت دادهاند. «دشمنی» که او را میبايد راند، اگرنه از ميان برداشت. او پيش از آنکه مؤمنان او را «دجال» بنامند، آن که باقيماندهی دين آنان را به يغما میبرد، خود خود را بدين نام میخواند؛ پيش از آنکه او را بیخدا بنامند، خود خود را «بیخدا» مینامد و فرياد برمیآورد که «از من بیخداتر کيست تا من از او بیخدايی بياموزم»؛ پيش از آنکه شهروندان او را «قانونشکن» بخوانند، خود خود را قانونشکن میخواند و جانی بيابانی که تنهايی را چنان ارج میگذارد که از شهرها گريزان است و دوستدار برهوت؛ پيش از آنکه «اخلاقگرايان» او را محکوم به بیاخلاقی کنند، خود خود را «بیاخلاق» میخواند. دجال، ياغی، قانونشکن، بیاخلاق، وقتی در بستر تاريخ نشانده شوند، فقط گهگاه بهدرستی نامهايی بودهاند برای فروتران از انسان، اما... اغلب نامهايی بودهاند برای انسانهای برتر، آفرينندگانی که در کنار دزدان و راهزنان به صليب کشيده شدهاند.

نيچه همچون حافظ رندانه خود را بدنام و خراب میخواهد تا بگويد که هر آفرينندهای که چرخ عادت و رسم کهن را برهم میزند و بازی تازهای آغاز میکند میبايد پيراهنی در نيکنامی نيز دريده باشد تا قادر باشد از ارزشهای حاکم درگذرد. تاريخ چنين میگويد: بنيانگذاران ارزشهای نو همه ويرانگر بودهاند و پايان دهنده به عصری سپریشده. و کارهای عاشقانه همه در «ورای خير و شر» انجام میشوند. کسی که خود ارزش میآفريند چه پروايی دارد از ارزشهايی که تا قبل از او بودهاند. اما کيست چنين دليری که از دشمنی «توده» پروايی ندارد؟

... مارکس، نيچه، فرويد را سه بتشکن و پيامبر عصر نو ناميدهاند. اما هرسه تن اينان پيامبرانی بودهاند که اگر دين تازهای نياوردهاند، باری، به اطاعت هيچ دينی نيز نخواندهاند. اين هرسه تن کوبندهترين ناقدان دين بودهاند و هريک در تحليل خود بهگونهای از تجربهی تاريخی دين سخن گفتهاند. سخنان آنان، درست يا نادرست، اکنون خود بخشی از ميراث تاريخی و فرهنگی ماست. ميراثی که بازشناسی آن خود گشايندهی فهمی بهتر از انديشهها و نيز تلاش انسان برای فهم خود است، معرفت به نفسی که در هر فلسفهای میبايد از آن سراغ گرفت.

نيچه، همچون مارکس، و به پيروی از هگل و هگليان جوان، برای بررسی پديداری همچون دين به سير تاريخی آن در مفاهيم و انديشهها و نيز تجربهی انسانی از آن توجه میکند. خدا بزرگترين افقی بوده است که انسان در زندگانی تاريخی خود داشته است، بزرگترين ارزشی که انسان تاکنون جسته است، اما اين افق برداشته شد، اين ارزش به پايان رسيد، نه از آن رو که بیدينان به انکار خدا دست يازيدند، يا ارزشهای او را به تمسخر گرفتند، بلکه از آن رو که خود مؤمنان دين را به گونهای فهميدند که ديگر امکان حيات و ادامهی آن از آن سلب شد. بزرگترين جنايتی که تاکنون در تاريخ بشر رخ داده است، به دست همان کسانی انجام شد که خود را «مؤمنان» و «بندگان» و «خادمان» و «مردان خدا» میناميدند...

اميد مهرگان - روزنامه شرق

ما نيچه دوستان. بيراه نيست اگر بگوييم اين قسم دوستي در بطن خود حاوي نوعي ستيز و دشمني است. ستيزي كه دست كم در تاريخ بيست سال گذشته ايران، در مقام نوع ايدئولوژي فرهنگي، «از بالا» تزريق شده است: ستيز و دشمني با غرب. اينكه چرا از دختران و پسران دبيرستاني گرفته تا «حكيمان» و روشنفكران بلندپايه، همگي به او اقبال دارند، خود مقوله جداگانه اي است كه به بررسي جامعه شناختي مفصلي نياز دارد. اين دوستي هميشه هم به «دانش دوستي» (فلسفه) برنمي گردد بلكه اتفاقاً، در مقام نوعي انفعال، برخاسته از شرايط ملموس اجتماعي و تاريخي ما است: شكست پروژه عقلانيت و استيصال مشخصاً جهان سومي در برابر غرب. نيچه معمولاً با «چنين گفت زرتشت» به ذهن مي آيد.

اثري كه در ايران، اهميت عجيب و غريب و بي ربطي به آن داده شده، حال آنكه اتفاقاً اصل دستاورد انتقادي او، برخي رساله هاي دهه ۱۸۷۰ و نيز چند اثر واپسين سال هوشياري ذهني اويند. (براي مثال بنگريد به كتاب «فلسفه، معرفت و حقيقت» نيچه كه به فارسي ترجمه شده است) البته دليل اين امر روشن است و ريشه هاي ناسيوناليستي و شرق پرستانه واضحي دارد. فقط «چنين گفت زرتشت» است (كتابي كه معلوم هم نيست ربط چنداني به پيامبر ايراني، زرتشت داشته باشد) كه مي تواند عطش ناسيوناليستي و «ايراني مآبي» ما را فرونشاند.

ما فلسفه را نيز آنجايي دوست داريم كه باز به همان شعر نزديك شود. نيچه دوستان ما اغلب همزمان حافظ دوست و مولوي دوست و البته باستان پرست هم هستند. در مورد سنت فكري پس از هگل در سده نوزدهم، دو جريان هگلي هاي چپ و هگلي هاي راست را از هم تمييز داده اند. تقسيم بندي اي شبيه اين را مي توان در مورد رويكردها به نيچه انجام داد. برداشت راست گرايانه از نيچه، به مفاهيمي نظير «سرمستي»، «عرفاني گري» و «دم غنيمت شماري» مي چسبد (روايت راستگرايانه متفاوت تري را نيز مي توان در ميان پست مدرن ها و قرائت شان از نيچه يافت). رويكرد غالب در ايران به نيچه همين رويكرد راستگرايانه است. در برابر، رويكرد چپ گرا، تأكيد را بر نيچه در مقام فيلسوف فرهنگ و منتقد «درونماندگار» (immanent) مدرنيته مي گذارد. اين قسم نقد، به نحوي ديالكتيكي در متن خود سنت غربي و لوازم آن صورت مي گيرد و اتفاقاً به نوعي در راستاي پيش بردن پروژه روشنگري است. نمونه برجسته اين نقد و قرائت از نيچه را در ميان انديشمندان مكتب فرانكفورت مي بينيم.

نيچه، به گواهي آثارش خاصه نقدش بر مسيحيت و افلاطون گرايي، نافي هر نوع معنويت گرايي ايدئولوژيك و عرفان پرستي بود. مفهوم «جان آزاده» نزد او را نمي توان به سادگي با «رندي» حافظ و «سرمستي» مولانايي يكي گرفت. البته اين قسم «اينهماني» و «هويت سازي» بارز ساده انگاري در عرصه فرهنگ است. نيچه نه عارف بود و نه «دم غنيمت شمار» ايراني مآب، بلكه منتقدي سكولار به معناي ماركسي كلمه بود. كسي كه بلد بود بر خويش دل نسوزاند. اصولاً مسئله اين است (شايد مسئله پيش روي روشنفكري ايران) كه چرا صرفاً برخي مكاتب و فيلسوفان «خاص» در ايران باب شده اند و آن هم با قرائتي تماماً «ايراني مآب»: هايدگر، نيچه، ماركسيسم روسي، اگزيستانسياليسم و اين آخري پست مدرنيسم. وجه اشتراك اينها، خاصه هايدگر، نوعي غرب ستيزي است كه در ايران به بدترين شكل مورد سوءاستفاده قرار گرفته است.

در همين اواخر، هانري كربن، اين درك از غرب و شرق را، آن هم به كمك مفهومي سخت انتزاعي به نام «تاريخ معنوي» غسل تعميد داده است. نقد كسي مثل نيچه بر غرب، هيچ ربطي به «مشرقيان» ندارد و نمي تواند هيچ دستاويزي براي تداوم ايدئولوژي معنويت گرايي و غرب ستيزي به دست دهد.

مفاهيمي مثل «وجود»، «هستي»، «معنويت»، «درون» و اصولاً هر گونه فراتر يا فروتر رفتن انتزاعي و عرفاني، همگي واجد محتوايي تاريخي اند و نمي توان با كاربست بي قيد و بند پيشوند «فرا» يا «ماوراء» آنها را از تناقضات وضع موجود ملموس و مشخص پالوده دانست. آنها صرفاً با اتكا به «تاريخ ملموس» قابل درك اند، نه آن تاريخي كه هانري كربن ترويج مي كرد، تاريخي كه در آن از رنج ملموس انسان ملموس خبري نيست. در شرايط فقدان عقلانيت انتقادي و تحليل انضمامي، سخن گفتن از مفاهيم بي كرانه اي چون «جان»، «هستي ناب»، «سرمستي» و «دم غنيمت شماري» و وصل كردن نيچه، اين منتقد درونماندگار سنت غربي، به «مشاهير» ما شرقيان «سرمست» و «آزاده جان»، پيامدي جز تداوم وضع موجود ندارد. اين كار، «رندي» حافظي را به عرصه سياست و حوزه عمومي انتقال مي دهد و آنگاه است كه رندي چهره اصلي خود را نمايان مي كند. همان مفهومي از رندي كه در كلام روزمره با آن آشناييم. باري گرايش هايي از اين دست، گذشته از وجوه ايدئولوژيك اش، نشان دهنده سويه هايي بالقوه خطرناك از نوعي شبه ناسيوناليسم نقابداراند .

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه