روزنامه ايران- حميدرضا فرزاد

فريدريش نيچه در سال ۱۸۴۴ در آلمان زاده شد. پدرش و هردو پدر بزرگش كشيش لوترى بودند. تحصيلاتش در مدرسه و دانشگاه برپايه مطالعه ادبيات و متون كلاسيك بود. تحصيلات او با چنان درخشش و موفقيتى به پايان رسيد كه در ۲۶ سالگى به مقام استاد رسمى رسيد چيزى كه كم سابقه بود. اما او هرگز به صورت رسمى در فلسفه تحصيل نكرد. آنچه او را به فلسفه سوق داد مطالعه آثار شوپنهاور بود. او به تأسى از شوپنهاور به زندگى ساده و خلوت گزين روى آورد و بخش بيشتر آن را در آوارگى ، در سوئيس و ايتاليا سپرى كرد. نيچه طى دوره اى حدوداً ۲۰ساله آثار عمده خود را به رشته تحرير درآورد كه مشهورترين آنها عبارتند از: زايش تراژدى (۱۸۷۲)، انسانى ، بسيار انسانى (۱۸۷۸) ، فراسوى نيك و بد (۱۸۸۶)، دروازه دانش (۱۸۸۷)، تبارشناسى اخلاق (۱۸۸۷) ، و چنين گفت زرتشت (۱۸۹۱ ) . نيچه در جوانى علاوه براينكه تحت تأثير فلسفه شوپنهاور بود، نسبت به ريشارد واگنر موسيقيدان نيز احساس شيفتگى مى كرد و از دوستان صميمى او شد اما عاقبت با طغيان بر هردو ، استقلال خود را تثبيت كرد. نيچه وقتى هنوز درميانه دهه چهارم عمر خود بود دچار رنجورى روحى شد رنجوريى كه تا پايان عمرش در سال ۱۹۰۰ با او بود، و باعث شد با وجود آنكه در دهه ۱۸۹۰ شهرت بين المللى پيدا كرد خود نتواند آن را درك كند.

نيچه همچون شوپنهاور براين نظر بود كه خدايى وجود ندارد وانسان داراى روح ناميرنده نيست. اين را هم قبول داشت كه اين زندگى ما مشغله بى معنايى است كه سرشار از رنج و تنازع است و بانيروى غيرعقلى كه مى توان آن را اراده يا خواست ناميد هدايت مى شود. اما اين نتيجه گيرى شوپنهاور را نيز رد مى كرد كه بايد از چنين دنيايى روى برگرداند. به عكس ، معتقد بود كه بايد به تمامى در آن زندگى كنيم و هرچه مى توانيم از آن برگيريم . پرسش محوريى كه فلسفه نيچه مطرح مى سازد اين است كه در دنيايى بى خدا و فاقد معنا چگونه مى توان اين كار را به بهترين نحو به انجام برد.

نيچه با حمله به وابستگى به اخلاقيات و ارزشهاى موجود شروع مى كند . او مى گويد اين اخلاقيات و ارزشها عمدتاً از يونان باستان و سنت يهودى مسيحى برخاسته اند و اين بدين معنى است كه آنها از جوامعى كاملاً متفاوت با جوامع امروز و از دين هايى اند كه ديگر كمتر بدانها اعتقاد است. نيچه مى افزايد اين وضعيت توجيه پذير و قابل دفاع نيست و نمى توان زندگى را برپايه ارزشهايى قرار داد كه بنيانهايشان مورد قبول نيست . اين كار زندگى را ساختگى و دروغين مى كند. بايد اين ارزشها را رها كنيم و ارزشهاى ديگرى بيابيم كه صادقانه بدانها باور داريم. او مى گويد :

آنچه انسانها را قادر ساخت كه از وضعيت حيوانى فراتر بروند و تمدن و فرهنگ پديد آورند حذف پيوسته ضعيفان توسط قدرتمندان ، حذف افراد بى كفايت توسط افراد توانا و كاردان و باهوش بوده است.... اما بعد سرو كله به اصطلاح اخلاق گرايانى مانند سقراط و مسيح پيدا شد. آنها گفتند كه اين ارزشها جملگى نادرست اند و اينكه بايد قوانينى وجود داشته باشدكه از ضعيفان در برابر قدرتمندان حمايت كند و اينكه نه قدرت بلكه عدالت را بايد احياكرد. از اينجا اخلاق ضعيفان و بردگان شكل استوار پيدا كرد . اخلاقى كه به ديد نيچه ويژگيهايش عبارتند از خدمت به ديگران، نفى خود، و قربانى كردن خود حتى افراد خوش قريحه و برجسته نيز به تعبير نيچه مطابق اين اخلاق «از خود گذشتند» . نيچه مى گويد اين نفى همه آن چيزهايى است كه مايه پيدايش فرهنگ و تمدن بوده است . اما ارزشهاى جديد از كجا مى آيند؟ از آنجا كه به زعم نيچه هيچ خدايى درميان نيست و هيچ جهانى غير از اين جهان وجود ندارد پس اخلاقيات و ارزشها نمى توانند به اصطلاح استعلايى باشند. آنها ممكن نيست از جايى بيرون از اين جهان بيايند چون هيچ جاى «ديگرى» وجود ندارد. آنها بايد آفريده هاى انسانى باشند. به زعم نيچه اخلاق بردگان و بينوايان نه از منشأيى آسمانى بلكه از خود بردگان و بينوايان و ضعيفان برمى خيزد. به محض آنكه اين واقعيت را بفهميم كه ما انسانها آفريننده ارزشهايمان هستيم درخواهيم يافت كه آزاديم هرآنچه را كه در ميان علايق مان بالاترين ارزش و اهميت را دارند انتخاب كنيم و اينها مطمئناً ارزشهايى هستند كه ما را از قلمرو حيوانى فراتر مى برند. بايد رهاى از اخلاق بردگان و بينوايان، زندگى را به طور كامل و به تمامى زيست. نيچه انگيزه و داعى انجام چنين امرى را اراده يا خواست معطوف به قدرت مى ناميد و مقصودش از آن نه فقط امور سياسى يا فتوحات بلكه فعاليتهاى فرهنگى نيز بود.

انسانى كه بدين ترتيب حداكثر قوا و قابليت هاى خود را بسط و گسترش دهد موجودى فراانسانى مى شود و به همين دليل نيچه اصطلاح «ابرانسان» يا فوق انسان را جعل كرد. نيچه از اين اصطلاح كه اكنون به اكثر زبانهاى اروپايى از جمله انگليسى راه پيدا كرده است نه تنها ناپلئون بلكه كسانى چون لوتر و گوته را مراد مى كرد.
نيچه مى گويد ارزشهاى محورى اى كه ما بايد بدانها بپردازيم مربوط به زندگى و جوشش و سريان آن هستند. به ديد او هر يك از ما بايد خودش باشدو زندگى اش را به تمامى و به طور كامل بزيد، به زندگى پاسخ مثبت دهد و ذره اى از آن را فرونگذارد. نيچه همه ارزشهاى ديگر را با اين ارزش بنيادين يعنى شكوفايى و جوشش زندگى و پايبندى به همه وجوه آن ارزيابى مى كرد.
از همين رو، خير را آن چيزى مى دانست كه در خدمت بيان و دفاع از زندگى و شور حيات باشد. حتى راست و حقيقى آن چيزى است كه در جانب زندگى قرار داشته باشد. اگر منتقدى بپرسد كه خب فايده اين همه چيست؟ مگر شما نمى گوييد كه هيچ زندگى اى غير از اين زندگى وهيچ دنيايى غير از اين دنيا وجود ندارد پس چه اهميتى دارد كه هركس چه كارى انجام مى دهد و چگونه زندگى مى كند؟ باشكوه ترين زندگى ها نيز روزى به سر خواهد رسيد و در ورطه نيستى و غبار زمان محو خواهد شد.پس اينها ديگر چه اهميتى دارد؟
پاسخ نيچه دو وجه دارد: به گمان او اولاً اين توصيه وتجويز مربوط به زندگى اى است كه برمبانى خودش شكوفايى مى يابد و بنابراين ارزش آن را دارد كه به خاطر خودش زيسته شود. چنين زندگى اى در پى آن نيست كه ارزش و اهميت و معنايش را از بيرون خودش كسب كند و يا برحسب چيزى ديگر مورد درك و شناخت قرار گيرد. از اين حيث زندگى مثل يك اثر هنرى است. نمى توان كتمان كرد كه نيچه براى هنر ارزش و اهميت والايى قائل بودواز گفته هاى مشهورش است كه اگر هنر نبود حقيقت ما را نابود مى كرد.

دومين وجه پاسخ نيچه اين است كه هيچ چيز به ورطه عدم ونيستى فرونمى افتد بلكه رجعت و بازگشت ازلى خواهد داشت. سير زمان خطى و بى انتها نيست لذا هر چيزى كه در گذشته اتفاق افتاده عاقبت بارى ديگر رخ خواهد داد. با چنين شيوه اى در زندگى چنان زيسته ايم كه خواسته ايم تا ابد بدان ادامه دهيم و رجعت ابدى زمان ما را تا آنجا كه دردنيايى محدود و بسته ميسر است به زندگى ابدى نزديك مى كند.
بدين ترتيب نيچه با طرد و تخطئه عقايد متداول دينى و فلسفى زمان خود باز به همان مسائل پاسخى خاص خويش مى دهد. از جمله مسأله مهم جاودانگى روح كه نيچه با طرح مفهوم بازگشت ابدى يا جاودانه پاسخى ويژه بدان مى دهد. شايد با ملاحظه چنين وجوهى از انديشه و زندگانى نيچه بوده كه برخى گفته اند نيچه در عمق وسويداى دل خويش اشتياقى وافر به پرستش دينى يا لااقل مسأله دينى احساس مى كرد.

يكى از متفكران كاتوليك به نام لئوالدرز درباره او چنين مى نويسد: فهم و تفسير آراى نيچه كار دشوارى است، دشوارتر از آراى ديگر فلاسفه معاصر. علتش هم در طبيعت خاص افكار و نوشته هاى اوست. مقيد بودن به ظاهر نوشته هاى نيچه، احتمالاً غفلت از اين واقعيت را در پى خواهد داشت كه او شاعر و پيام آورى است كه مسائل را به نحوى بديع و بى سابقه مطرح مى كند. به ديد نيچه زمان آن فرا رسيده كه اعتقاد به خدا كنار گذاشته شود. مرگ خدا، شروع دوران جديدى در تاريخ خواهد بود. ريشه هاى اين ديدگاه را بايد در روح زمانه پيدا كرد يعنى در آگاهى روزافزون از استقلال و خودسالارى انسان، مادى گرايى جديد و نظريه تكامل. خردستيزى نيچه نيز سهمى در انكار مسيحيت در نزد او دارد. به زعم نيچه خدا به تصور درنمى آيد. اگر ديدگان خدا نظاره گر ما بود ديگر نمى توانستيم با استقلال و به دور از آشوب و مزاحمت زندگى كنيم. نيچه نيز همچون شوپنهاور اعتقاد داشت كه زندگى انسان بى خدا و غيرالهى است و هيچ معنايى ندارد.
نيچه تقريباً هميشه از خدا به عنوان يك برساخته انسانى، يك دروغ، يكى از خطاهاى انسان و فرافكنى كه معلول ترس است سخن مى گويد. نيچه مى گويد انسان به هر قيمتى بايد به زمين وفادار بماند. آنچه انسان به عنوان خدا محترم ومقدس شمرده است در واقع امرى زيانبار است. تصور خدا بزرگترين مانع بر سر راه وجود بى قيد و بند انسان و اعلام جنگ عليه زندگى است.
به عقيده نيچه ديونوسيوس (در دين يونان، خداى بارورى و شراب و شور مستى) كه جويبار زندگى و نيروى حياتى است بايد جاى تأثير معتدل كننده مسيحيت علم و تكنولوژى را بگيرد. مسيحيت بدن را واپس زده و غرايز و اميال آن و حتى به كارگيرى قواى ذهن را سركوب كرده است.
نيچه كه ذهنش سخت مشغول تصور خدا بود در پى يافتن جانشينى برآمد. بازگشت ابدى يا جاودانه و ابر انسان اين شكل والاتر وجود انسانى بايد جانشين خدا شود. نيچه خود را ملحد و حتى معاند با خداباورى مى دانست. به عقيده نيچه پس از كنار نهادن خدا و مسيحيت، دورانى با امكانات نو در برابر انسان گشوده مى شود. انسان جاى خدا را مى گيرد و ارزشهاى خاص خود را مى آفريند. با اين همه، نيچه چندان تيزبين بود كه پيامدهاى عظيم انكار وجود خدا را پيش بينى كند:

« عالم از گرمى و نور عارى مى گردد، زمين به صورت سياره اى سرگردان و بى هدف درمى آيد، انسان سرگشته مى شود و ظلمت و تيرگى فضاى نامتناهى را پر مى كند. انسان اينك كه خدا را «كشته» ، از گذشته خويش به كلى گسسته است، به دنبال مرگ خدا، ارزشهاى اخلاقى اى كه تاكنون مورد پذيرش بود فرو مى ريزد. ديگر هيچ قانون عام اخلاقى وجود ندارد.»

حتى اگر پاره اى تفاسير و بهره گيرى ها از آثار نيچه از آنچه خود او در نظر داشت فراتر رفته باشد، باز نادرست خواهد بود كه او را يكى از ويرانگرترين نيروها در تاريخ انسان غربى محسوب نكنيم. نيچه را با وجود دستاوردهايش در مقام يك نويسنده و مشاهده گر موشكاف روان انسان و حتى با وجود قريحه پيامبرانه اش بايد ملحدى شمرد كه آثارش بر سرنوشت معنوى انسان غربى تأثير بسيار عظيم داشته است.

تأثيرگذاري:
نيچه پس از خود قريب نيم قرن تأثيرگذار بود. موسولينى بنيادگذار فاشيسم، آثار نيچه را بسيار مى خواند: هيتلر مجموعه اى از آثار نيچه را در ملاقات تاريخى شان در برنر در سال ۱۹۳۸ به موسولينى اهدا كرد. خود نازيها در تبليغاتشان به كرات از اصطلاحات و تعابير نيچه از قبيل ابرانسان (يا ابرمرد) و اراده معطوف به قدرت استفاده مى كردند. هم فاشيست ها و هم مخالفانشان او را نماينده فلسفه فاشيست مى انگاشتند و اين طى چند نسل در برداشت هايى كه از فلسفه نيچه مى شد اثر منفى گذاشت.
اما نيچه ناسيوناليسم يا مليت پرستى آلمانى و يهود ستيزى را به باد استهزاء مى گرفت و گرچه خودش آلمانى بود پيوسته تعميم هاى خشنى در مورد آلمانها انجام مى داد، از جمله اين تعميم:

آلمانى ها به اين سر واقف اند كه چگونه به دور از درايت و معرفت و احساس، ملال آور باشند.

به علاوه مردم آلمان را به خاطر يهودستيزى شان ملامت مى كرد و خودش را رهاى از يهودستيزى مى شمرد. آيا مى توان باور كرد كسى كه با قلم و زبان تند و آتشين خود به انتقادهاى بنيادين از فلسفه و فرهنگ و مليت پرستى هاى عصر خويش مى پردازد انديشه اش مؤيد اعمال و آرمانهاى نازيها و فاشيست ها باشد اما به هر روى انديشه هايش ولو در ظاهر اين استعداد را داشته است كه سخت مورد سوء فهم يا سوء استفاده قرار گيرد.

نيچه در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم تأثير گسترده اى بر هنرمندان خلاق و مبتكر داشته است. نمايشنامه نويسان مشهورى چون اگوست استريندبرى و لوئيجى پيراندلو به طور قابل ملاحظه اى زير تأثير او قرار گرفتند. برنارد شاو نيز از اين تأثير دورنماند و حتى يكى از نمايشنامه هايش انسان و ابرانسان (۱۹۰۵) نام داشت. برنارد شاو برآن بود كه كل فكر و فلسفه نيچه در سه سطرى كه شكسپير در دهان ريچارد سوم گذاشت بيان شده است:«وجدان چيزى نيست مگر واژه اى كه انسانهاى جبون و بزدل براى بيمناك نگاه داشتن انسانهاى قوى ساخته اند. بازوان نيرومندمان وجدان ما و شمشيرهايمان قانون ما است! » شاعر پيشرو انگليس ويليام باتلر ييتس پس از مطالعه آثار نيچه كه از ۱۹۰۲ آغاز شد در سير شعر گفتنش دچار تحول و تغيير جهت قابل ملاحظه اى شد. در ميان شاعران آلمانى هم مى توان از راينه ماريا ريلكه و استفان گئورگه نام برد و از ميان رمان نويسان از توماس مان و هرمان هسه. در ميان نويسندگان فرانسوى كه از نيچه تأثير پذيرفته هم مى توان از آندره ژيد، آندره مالرو، آلبر كامو و ژان پل سارتر نام برد. شايد بتوان گفت نيچه پس از كارل ماركس اگر بتوان اصولاً او را فيلسوف خواند بيش از هر فيلسوف ديگرى بر نويسندگان اروپايى تأثير داشته است. تأثير نيچه حتى به قلمرو موسيقى هم رسيد و از باب نمونه ريشارد اشتراوس سمفونى اى براساس كتاب چنين گفت زرتشت نيچه ساخت. از اين رو مى توان گفت نيچه در فرهنگ اروپا در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم تأثير بسيار داشته است.

برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه