نيچه مسيحيت را آئينى زندگى برانداز و پوچ تلقى مى كرد. اما تجربه يكه و تاريخى مسيح را ارج مى نهاد. هرچند آن را قابل تعميم به ديگرى نمى دانست. «دان كيوپيت» نوانديش مسيحى درباره نيچه مى نويسد: «پيوند محكم نيچه با چهره هايى نظير پاسكال، به او آموخت كه در كنه اين دين اشتياقى آتشين براى حقيقت و صداقت باطنى نهفته است.» اما تا پايان عمر اين اشتياق را تنها در نزد عده انگشت شمارى دريافت. تجربه عينى و ملموس صليب (بيمارى و رياضت)، آتش تنفر نيچه را نسبت به كليسا و نهاد اجتماعى مسيحيت (نهاد بازتوليدكننده تجربه انتزاعى مسيح) تا آخر عمر، شعله ور نگاه داشت.

نيچه با بازنگريستن به دوره هاى بروز بيمارى خويش، اين ادوار را نمادهايى مى دانست كه او را از راههاى نادرست آگاه مى سازند. گويى غرايز او از درد سود مى جست تا او را به سوى سرنوشتش رهنمون كند. بيمارى براى او حكايت از گسست و آغاز تازه مى داد. سردردهاى ميگرنى نيچه در «بايروت» خبر از گسستن او از واگنر داشت. نثر نيچه نيز همانند انديشه اش، ترسناك و حادثه اى است و استعداد تراژدى و سخن ورى اش خواننده را مى هراساند. آثار نيچه با سست كردن پايه هاى پوزيتيويستى و تفاسير تقليل گرا و ناتوراليستى نهفته در آنها به واسازاى و تخريب خود برمى خيزند و استعاره هاى رام نشدنى اش، سهمگين، بر كرانه هاى زبان، شلاق مى زنند.

زبان مدرن به مثابه منظومه اى از گزاره هاى منطقى- اخلاقى و شكل هاى مسلط در برابر بدويت انديشه هاى او، گنگ و الكن جلوه مى كرد. شطحيات و لحن طنزآلود و گزنده او، تلاشى زبانى است براى بيان تجربه بيمارى، آنگونه كه چندان به ورطه انتزاع (نيرواناى انسان مدرن) نلغزد. طنز و شطح از عدم حسابگرى (حسابگرانه) و فقدان خاستگاه ايدئولوژيك خبر مى دهند و از جسارت در نوشتن، آنگونه كه نيچه تهور را شرط بنيادين فلسفيدن مى دانست.

«با زخم زدن [تهور و شكستن بت ها با پتك] جان ها مى بالند، مردانگى ها مى شكفند.» در اينجا، ديالكتيك نيرومندى در كار است. جسارت و طنز در زبان، نويسنده را به حاشيه، زيست- جهان مدرن تبعيد مى كند و در- حاشيه- زيستن، تهور او را بر مى انگيزد.حضور بى واسطه در جريان رسيدن ابدى و برآشوبنده بيمارى (زندگى) جان آزاده (آزرده) را نسبت به شكل ها و صورتك هاى مجازى و جزمى (قوانين و هنجارهاى سركوبگر) بى اعتنا مى كند.
نيچه بى رحمانه، بن داشت گفتمان مدرنيته را كه همانا در مفهوم «پيشرفت» تعين مى يابد، مورد نقد قرار مى دهد و طربناك و مرتجعانه به عصر تراژيك يونان باز مى گردد. هگل، اين فكر را بدل به اصل بنيادين سنت انديشه آلمانى كرده بود كه هر نسل وظيفه دارد از نسل پيشين خود، فراتر رود.
نيچه، جسورانه بر اين اصل حمله برد و اعتقاد به «پيشرفت» (فراروندگى) را همسان با فرورفتن در منجلاب نهيليسم، رسوا كرد. هيچ كس چون او نتوانسته است، اين چنين سرسختانه در برابر توفان سهمناك پيشرفت، كه فرشته تاريخ را به درون آينده مى غلتاند، پايدارى كند .

1) برگرفته از مقاله اي در باب نيچه و پروست در روزنامه شرق
2) برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه