نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: نیچه و فمنیسم

  1. #1
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    نیچه و فمنیسم

    [1]

    علیرغم تمام گذشتهائی که حاضرم در مورد پیش داوری های طرفداران تک همسری قائل شوم ، هرگز قبول نخواهم کرد که در عشق از حقوق یکسان برای زن و مرد سخن به میان آید ؛ آخر این حقوق یکسان در اصل وجود ندارد. حتی خود واژه عشق در حقیقت برای مرد و زن دو معنای متفاوت دارد ، و این خود یکی از شرایط عشق میان دو جنس مخالف است که یکی احساس و تصور خود از "عشق" را با احساس و تصور طرف مقابل یکسان نداند. آنچه که زن از عشق می فهمد نسبتا روشن است : بنظر او عشق فقط خلوص و فداکار ی نیست ، اهدا و بخشش تمام و کمال جسم و روح است بدون هیچ قید و شرط و ملاحظه ای از هیچ بابت ؛ او از واگذاری خود تحت شرایط و بنا به ملاحظاتی خاص می ترسد و شرم دارد. همین فقدان شروط است که از عشق او یک ایمان می سازد. تنها ایمانی که دارد.

    اما در مورد مرد ، اگر او زنی را دوست دارد ، دقیقا همین گونه عشق را از او انتظار دارد ؛ اما هرگز نمی خواهد همان احساس زن را داشته باشد ؛ اگر مردانی پیدا شوند که همان میل اهداء و بخشش کامل را هم داشته باشند ... حقیقتا آنها دیگر مرد نیستند . مردی که مانند زن عشق می ورزد به همان علت مبدل به برده می شود در حالیکه زنی که زنانه عشق می ورزد به زن کاملتری تبدیل می شود...

    شور و عشق زن و چشم پوشی کامل او از هر نوع حق مخصوص دقیقا این را طلب می کند که همین احساس و میل به چشم پوشی و از خود گذشتگی در جنس مخالف وجود نداشته باشد: زیرا اگر هر دو چنین بودند نمی دانم واقعا چه اتفاقی می افتاد... شاید خلاء وحشتناکی بوجود می آمد. زن می خواهد مانند ملک و دارائی در اختیار گرفته و تصاحب شود ؛ می خواهد در مفهوم "ملک" و "مال تصاحب شده"
    ذوب شود ؛ بنابراین کسی را می خواهد که او را در اختیار بگیرد نه اینکه خودش را تسلیم و رها کند ؛ کسی که برعکس می خواهد با عشق و این نیروی اضافی و خوشبختی و ایمانی که زن اهداء می کند وجود خود را مستغنی سازد. زن خود را نثار می کند و مرد از او فزونی و کمال می یابد.

    به عقیده من از هیچ یک از قرارداد های اجتماعی ، علیرغم خواست و عطش شدیدشان به عدالت ، در مقابل این تناقض طبیعی کاری ساخته نیست ، هر قدر هم که بخواهیم دائما خشونت ، وحشت ، ابهام و غیر اخلاقی بودن این تناقض و رقابت را پنهان کنیم. زیرا عشق ، عشق بزرگ ، عشق تمام و کمال چیزی طبیعی است و بنابراین مانند هر چیز طبیعی ، همواره "غیر اخلاقی" است.

    چنان که دیده می شود ، وفاداری بخشی از عشق زنانه است و از تعریف خود آن ناشی می شود ، در مرد وفاداری به آسانی می تواند به دنبال عشق و به عنوان نوعی حق شناسی یا سلیقه و زمینه مشترک بوجود آید – همان "همدلی برگزیده" است – اما وفاداری ارتباطی به جوهر و ماهیت عشق او ندارد. این ارتباط شاید آنقدر ضعیف است که تقریبا می توان از تضاد طبیعی بین عشق و وفاداری مرد سخن به میان آورد :عشق مرد ، میل به تصرف و تملک است و نه واگذاری و چشم پوشی و این میل با تصرف از بین می رود... اگر عشق مرد دوام می آورد برای آنست که در حقیقت میل او به تصرف آنقدر با ظرافت و بدگمانی همراه است که به ندرت به تصرف اعتراف می کند؛ حتی ممکن است پس از نثار زن در مرد این میل رشد کند ، یعنی او به آسانی اعتراف نکند که زن دیگر چیزی برای دادن به او ندارد.
    (فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب پنجم – بند 363 )

    ... فرزندان عطش تسلط و مالکیت مادران را فرو می نشانند و آنها را سرگرم می کنند و فرزندان برای مادران چیزی هستند که کاملا درک می شوند و می توانند طرف صحبت واقع شوند. همه اینها با هم عشق مادرانه را تشکیل می دهد . عشقی شبیه عشق هنرمند به اثر خود.

    دوران بارداری زنان را ملایم تر ، صبورتر ، نگران تر و فرمانبردار تر می کند ؛ همین طور بارداری فکری و ذهنی نیز باعث رشد روحیه عرفانی و تامل می شود که با روحیه زنان سنخیت دارد- عارفان و اندیشوران ، مادران مذکرند.
    ( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب دوم –از بند 72 )

    مرد جوانی را به نزد حکیم خردمندی بردند و گفتند : " ببین زنان دارند این پسر را خراب و فاسد می کنند". مرد خردمند سری تکان داد ، لبخندی زد و فریاد برآورد که : "این مردان هستند که زنان را خراب و فاسد می کنند ! هر نقصی در زنان باشد ، مردان باید تاوانش را بپردازند و آن نقص را در وجود خود اصلاح کنند – زیرا این مرد است که تصویر زن را برای خود می آفریند و زن تنها خود را با آن تصویر منطبق می سازد"...
    ( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب دوم –از بند 68 )

    ... اینجا و آنجا روی زمین نوعی ادامه عشق وجود دارد که در آن اشتیاق و تملکی که دو موجود نسبت به هم احساس می کنند جای خود را به خواستی جدید ، اشتیاقی جدید ، عطشی والا و مشترک ، عطشی برای کمال و آرمانی فراتر از هر دوی آنها ، داده است. اما چه کسی این نوع عشق را می شناسد ؟ چه کسی آنرا تجربه کرده است ؟ اسم واقعی آن دوستی است.
    ( فردریک نیچه - حکمت شادان – کتاب اول –از بند 68 )

    در این مقاله، گزیده ای از نقد نیچه بر تاثیر مدرنیسم بر ادعای حقوق مساوی زنان با مردان ارائه می شود که البته از بسیاری جهات به مذاق اکثریت بخصوص خانمها خوشایند نخواهد بود . اما او خود قبل از ارائه مطلب خود متذکر شده که این فقط نظریات شخصی بر مبنای تجربیات خود اوست و ارائه آن در اینجا نیز به معنای تائید تمام و کمال آن نیست. حتی در نظرم برخی از سخنان نیچه و یا لحن گفتار او درخور سرزنش است. زنان تحت ستم در طول تاریخ بخصوص براساس قوانین تبعیض آمیز مذهبی ، امروزه از شنیدن انتقادات به برابری حقوق زن و مرد آشفته می شوند . ملت شرق و زنان ایرانی که سالها به عناوین مختلف از حقوق ابتدایی خود که همان حق انتخاب همسر است محروم شده اند و ستمهای زیادی را متحمل شده و می شوند ( که نمونه آن آمار زیاد خود سوزی زنان در استانهای محروم و کشتار های ناموسی است . در استان هاى محروم ايلام، بوشهر، خوزستان، كهكيلويه و بويراحمد، فارس و كرمان برخلاف سایر استانها نرخ خودكشى زنان بالاتر از مردان است.) امروزه تحت لوای فمینیسم نه تنها در صدد احیای حقوق خود بلکه چه بسا جهت انتقام از نسل مردان وارد عرصه پیکار شده اند. بسیاری از آنان که خود را فمنیسم می نامند بدون کمترین مطالعه فقط به این سبب به این سمت متمایل شده اند که خود چه بسا سالها در اسارت مردان بسر برده اند و یا ستم بر یکی از اعضای خانواده خود را از نزدیک شاهد بوده اند و اکنون فمنیسم بهترین بهانه برای گرفتن انتقام از تمامی مردانی است که حقوق حقه تاریخی آنها را پایمال کرده اند.

    گرچه در اینجا با ارائه برخی موارد خاص قصد تخطئه اصل این حرکت را ندارم بلکه قصد دارم عادت دیدن سیاه و سفید را رها کنیم . عادت کنیم به هر پدیده و جنبشی هر چند بظاهر مترقی از تمامی جهات مثبت و منفی نگریسته شود. بطور مثال انتقاد از دموکراسی ( که فعلا بهترین شکل عملی حکومت شناخته شده است ) به معنای تائید دیکتاتوری نیست که آن البته در نظرم صد چندان بدتر است . قصد یک اندیشمند یا منتقد آن است که با بزرگ نمایاندن ایرادات به آنچه را که مورد قبول همگان است ؛ آدمیان را از ماندن در یک مرحله و در جا زدن و یا عقب رفتن ( با نام پیشرفت ) باز دارد . و گرچه ممکن است افکار نیچه مورد قبول ما نباشد اما شیوه نگرش او به مسائل می تواند بسیار آموزنده باشد. گاه در مقام یک منتقد خود را نیز نقد میکند و سخنان بظاهر ضد و نقیض از یک موضوع بدست میدهد که آن نیز ناشی مخالفت او با نگرش دوآلیسمی ( و تقسیم مطلق به خوب و بد ) می باشد.

    در اینجا بگویم که من خود برخی از عقاید نیچه در باره آنچه که "باید" باشد یا حداقل لحن کلام او را در آن موارد نمی پسندم. سخنان او آکنده از نیش و نوش است. باید سخنان را شنید و تمامی جوانب امر را سنجید و خود با وسعت نظر قضاوت کرد. سخنان متناقض گاه بیان یک پدیده از وجوه مختلف می باشند. خیر و شر و خوب و بد جدا کردنی نیست . هر پدیده و اتفاقی و جنبشی مشحون از ایرادات و خطا و اشکالاتی است که لازم است بدون تعصب به آن نگریسته شود. من خود با قوانین تبعیض آمیز منشعب از تعصبات ( از جمله تقسیم نامساوی ارث ) و اعتقادات مذهبی موافق نیستم و برخلاف نیچه آنرا ناشی از خرد آسیایی نمی دانم زیرا در اینصورت باید طالبان را خردمندترین آنها بدانیم ؛ ( بخصوص در کشوری مانند ایران که مطابق آخرین آمار گیری وزارت ارشاد پنجاه درصد از دختران از جنسیت خویش ناراضی هستند) اما معتقدم گاه در حرکتها و جنبشها برای ضدیت با یک افراط ، خود دچار افراطهایی می گردد که فمینیسم هم جدا از آن نیست. تا آنجا که حتی به نظریات اینشتین از اینجهت که سرعت نور را مطلق گرفته ایراد گرفته می شود و آنرا نظریه مرد سالارانه تلقی کردند و از آن مضحک تر پیشرفت مکانیک جامدات نسبت به مکانیک سیالات را ناشی از گرایشات مردانه می دانند.

    حال جمع تمام زنان سر خورده ، انتقام جو و پرخاشگر را در نظر بگیرید که تحت لوای یک نام نه تنها قصد احقاق برابر را ندارند بلکه حتی زنان را بالاتر از مردان دانسته اند که در طول تاریخ حقوق آنها توسط مردان به یغما برده شده است. ( بدون اینکه بخواهند تحلیل کنند علت این سلطه مردان چه بوده و چرا زنان قادر نبودند مردان را تحت سلطه در آورند و توجیه اینکه چرا بزرگترین فیلسوفان و متفکران فقط مردان بوده اند ؟ - چرا زنان در اروپای آزاد در رده 25 مدیر برجسته قرار ندارند ؟ ... )

    نظرات نیچه ( حتی اگر از جنبه اجتماعی و حقوقی قابل قبول نباشد و یا باطل بودن خود را به اثبات رسانده باشد. ) قابل تامل است. آیا زنان در مرحله پیشرفت قرار دارند یا در مرحله واپس زدن ناخودآگاه غرایز زنانه خویش که از جهاتی متفاوت آنان را بر مردان خویش مسلط می کرد.

    مبارزات زنان برای حقوق مساوی آیا به اعتلای زنان کمک کرده و یا اینکه باعث شده نقائص مردان نیز به آنان منتقل شد . بنا به گزارش شبکه فاکس نیوز براساس آمار مرکز تحقیقات ملی آمریکا :

    در صد مردانی که به زنان خود خیانت میکنند از 1991 تا 2002 چندان تغییری نکرده و حدود 22% می باشد. در حالیکه در صد زنانی که به مردان خود خیانت می کنند در طی ده سال افزایش 50 در صدی را نشان می دهد یعنی از 10% به 1991 به 15% در سال 2002 رسیده است. و این در حالی است که شصت در صد زنان آمریکایی کار می کنند و حقوق 25 درصد آنان بیش از شوهرانشان است. و هشتاد در صد مردم آمریکا خیانت را نادرست می دانند. زنان علت خیانت را بی توجهی مردان به آنها و کمبود محبت و ساعات کار زیاد مردان می دانند.

    باید در نظر داشت نه مدلفع "حقوق زن" لزوما فمنیسم می باشد و نه یک منتقد فمنیسم حتما مخالف حقوق زنان است و لذا دفاع از منزلت انسانی زن را با مرام "فمنیسم" نباید مساوی انگاشت.

  2. #2
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [2]

    اما قبل از همه ببینیم جنبش فمنیسم چیست ؟
    جنبش فمنیسم حرکتی است که در آن به طرفداری از حقوق زنان پرداخته می شود. این واقعیتی است که زنان از امکانات رشد یکسانی به درجه های متفاوت دارای حقوق اجتماعی یکسانی با مردان نیستند. به نسبت رشد اقتصادی و اجتماعی در جوامع پیشرفته زنان از حقوقی بیشتر برخوردار شده اند . فمنیستها معتقدند زن بنا به ماهیتی فطری زن زاده نمی شود ، بلگه جامعه از او به تدریج یک "زن" یعنی موجودی فرودست ، می سازد. در نظر آنها مردان ناخودآگاه یا آگاهانه زنان را سرکوب کرده و به آنها کمتر اجازه داده اند در باره نظریات اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی جامعه خود حرف بزنند و حتی گاهی این اجازه را نداده اند تا صدای زنان به گوش کسی برسد. با اجازه ندادن به زنان در ابراز خود هر آنچه را که به معنای زن بودن و زنانه تعریف شدن است ، از ارزش انداخته و بی اهمیت جلوه داده اند . جنبش فمنیسم در پی آن است تا امکانی را فراهم سازد تا زنان بتوانند خوشان را تعریف کنند ، ارزش های خاص خودشان را شکل دهند و صدای خود را در عرصه های سیاسی ، اجتماعی ، علمی و فرهنگی به گوش دیگران برسانند. این جنبش امید وار است تا جامعه ای خلق شود که در آن زن همچون مرد ، فضایل و ارزشمندی های خاص خود را داشته باشد و اصالتا همچون یک انسان قابل ارزش و احترام گردد.

    به لحاظ تاریخی می توان جنبش فمنیستی را در سه دوره تقسیم بندی کرد ريال که هریک از این دوره ها را اصطلاحا "موج" می نامند: فمنیسم مج اول یا نسل اول که از 1845 آغاز شد و تا سال 1945 ادامه یافت . ریشه های آنرا شاید بتوان در انقلاب صنتعتی دانست که به زنان این اجازه را داد بر برابری های اجتماعی تاکید کنند و مدعی حقوق برابری با مردان شوند.

    فمنیسم موج دوم یا نسل دوم که از 1945 تا 1990 ادامه یافت و خواستار دگرگونی بنیادهای سیاسی ، اجتماعی و فلسفی جامعه و نیز ایجاد زبان ، اسطوره شناسی و تفکر فلسفی خاص زنان است. از این رو این فمنیسم ، فمنیسمی تحلیلی است که با استفاده از روان تحلیلی ، زبان شناسی و فلسفه ، ساختارهای ذکر محورانه جامعه را به مبارزه فرا می خواند . یکی از آثار بنیادین این دوره کتاب "جنس دوم" اثر سیمون دوبوار بود که در 1949 منتشر شد. دوبوار می گفت از آنجا که زن مرد نیست ، تبدیل به "دیگری" می شود ، تبدیل به ابژه ای که وجودش را مرد (سوژه) ، تعریف و تعیی می کند. سیمون دوبوار با استفاده از اگزیستانسیالیسم سارتر ، سعی در تحلیل نقش زن و مرد داشت. از نظر سارتر ، انسان طبیعتی جاودانه ندارد و هر یک از ما همان چیزی هستیم که خود به وجود آورده ایم. به اعتقاد دو بوار این قضیه در باره زن و مرد هم صادق است . دوبوار اعتقاد داشت که نمی توان طبیعتی از پیش تعیین کرد یا ثابت و تغییر ناپذیر دانست. به اعتقاد وی ، مردان و زنان باید خود را از قید پیشداوری های متعصبانه ای که طبیعت مرد را پویا ، مخاطره آمیز و زیاده طلب می داند و برای زن طبیعتی ایستا و وابسته قایل است ، رها سازند.

    فمنیسم موج سوم یا نسل سوم که از سال 1990 آغاز شده و تاکنون ادامه دارد اغلب با الهام از نگرش "هلن سی سو" در باره تفاوت جنسی و آزادی جنسی ، در پی نفی و انکار "غیریتی" است که از طریق تقابل های جنسی زن و مرد به وجود آمده است. فمنیست های موج سوم برای آنکه عدم وابستگی خود را به مرد و جنسیت او آشکار سازند ، گرایش های همجنس خواهانه از خود نشان می دهند تا بدین وسیله بیان کنند که حتی در این زمینه نیز بی نیاز از مردانند.

    فمنیسم تحلیلی با استفاده از نظریات ژان لاکان در باب روان تحلیلی به نقد از پیشداور های جنسی ای می پردازد که در زبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. این فمنیسم مدعی است که هدف زنان نباید شبیه شدن به مردان باشد ، همانطور که اغلب برای برابری اجتماعی بر آن تاکید می شود ، بلکه آنان باید زبان ، حقوق و فلسفه خاص خود را داشته باشند. لاکان وقتی که پرسش بی پاسخ فروید را فرا می خواند : "زن چه می خواهد؟" چنین نتیجه می گیرد که این پرسش باید همچنان بی پاسخ باقی بماند. از آنجا که او کلام زن را بی ثبات می داند و معتقد است که زن هرگز رک و صریح حرف نمی زند ، کلام زن را در عین سلیسی و روانی ، فریبکارانه نیز می داند.

    البته از نظر فمنیست ها ، جنسیت زنان مستقیما با آفرینش های شاعرانه و سایق هایی روان تنی همراه است که می تواند حاکمیت استبدادی کلام منطقی و از اینرو ، ذکر محورانه را نیز در هم شکند. نظریه پردازهای بزرگ این عقیده ، ژولیا کریستوا و هلن سی سو هستند. از نظر کریستوا نظامی را که بر اساس کارکرد ارتباطی زبان بنا شده است ، نظامی "عقلانی" ، "بسته" و "آشکار" میداند ، در حالیکه نظامی را که براساس تحلیل معنایی شکل گرفته است ، "غیر عقلانی" ، "باز" و "پنهان". وی معتقد است که پیش از این ، صرفا بر کارکرد ارتباطی زبان تاکید می شد و منطق کارکرد ارتباطی زبان هم همان روش های علمی و سنتی ای است که در جهت حذف تناقض عمل می کنند. بنابراین در نظر او کارکرد ارتباطی زبان و منطق خاص آن نمی تواند زبانی همچون زبان شاعرانه را تحلیل کند...

    به اعتقاد سی سو ، زن نباید خودش را سانسور کند ، او باید اندام جنسی خود و قلمرو جسمانی گسترده خویش را که در زیر مهر و موم نگه داشته شده است ، کشف و آشکار کند. به طور کلی ، قلب نظریه سی سو ، در نفی و رد هر گونه تضاد و دو گانگی بین مرد و زن است .او در این باره معتقد است که تقابل های "مرد-مذکر" و "زن- مونث" را باید با اما و اگر به کار برد تا دریابیم که همه مردان زنانگی خود را سرکوب نمی کنند حال آنکه برخی از زنان تنها مردانگی خود را نشان می دهند و برعکس. او در این باره برچسب "فمینیست" را در باره آثار خود نمی پذیرد زیرا معتقد است که این برچسب بیان همان تمایزی است که از پایگان زنانه – مردانه خبر می دهد یعنی گونه ای از تقابل های دو تایی را در نهایت می پذیرد؛ تقابل و پایگانی که سی سو می کوشد تا آنرا در هم بشکند.

    به باور ایریگاری و دیگر فیلسوفان فمنیست ، زنان به عنوان زن ، از قرار داد اجتماعی حذف شده اند ؛ زیرا زن تنها در صورتی می توانست در آن شرکت کند که همچون مردان شود و شبیه آنان سخن گوید. ایریگاری سعی در ایجاد نوشتاری زنانه دارد ، نوشتاری که بتواند سروری مرد و حاکمیت مرد سالارانه او را واژگون سازد. روشی را ایریگاری در پیش می گیرد ، ترتیب دادن گفت و گوی با متون و نوشته ای مردان سرور و سالاری همچون افلاطون ، نیچه و فروید در فلسفه و روان تحلیلی است که در آن ایریگاری از طرف زن حرف می زند اما نه با صحبت کردن به روش مردان و همچو آنان ، بلکه با صحبت کردن با نوشته های مردان . برای مثال در کتاب "معشوقه های دریایی فردریش نیچه " ایریگاری با اختصاص دادن موقعیتی به عنوان معشوقه نیچه به خود ، پرسش از زن را وارد نوشته های نیچه می کند . او از کلمات خود نیچه استفاده می کند اما به گونه ای متفاوت ، بازیگوشانه و عاشقانه. گفتگوی او با نویسندگان مرد در جهت ویران ساختن بنیان کلام مردانه است.
    (زن در تفکر نیچه)

    در میان آنان که اهمیت عوامل اجتماعی – فرهنگی را باور داشتند ، برداشتهای "مید" و "دوبوار" و فمنیستهای افراطی قابل یاد آوری است . مارگارت مید جامعه شناس از برداشت تاثیر پذیری خلق و خوی افراد از فرهنگ جامعه دفاع و هرگونه برداشت از پیش ساخته مربوط به اختلافات مادر زادی را رد می کند. مطالعه قوم شناسانه وی در سه جامعه ابتدایی گینه جدید انجام شد . براساسا برداشت عمومی ، مردان معمولا نسبت به زنان خشن تر و پرخاشگرند ، اما مطالعه او در نمونه های فوق از تنوع رفتارها و ناسازگاری آنها با برداشت پذیرفته شده عمومی پرده برداشت. مثلا او مشخص کرد که :

    در قبیله آراپش زنان و مردان حساسا و روحیه ملایم دارند. در قبیله مونو گومور زنان و مردان هر دو خشن و پرخاشگرند. در قبیله شامبولی زنان جنس مسلط ، فرمانده ، منطقی و مردان عناصر کم مسئولیت ، احساسی و وابسته اند.

    مارگارت مید از این مطالعه چنین نتیجه گرفت که تفاوتهای روانی و رفتاری زن و مرد در گروههای مختلف متفاوت بوده و این رفتار ها از فرهنگها نتیجه می شود.

    مطالعه "مید" در عین جالب بودن ، قابل انتقاد می باشد. این مطالعه ، مبتنی بر مشاهده فشرده و سریع گرو های محدود می باشد و نوعی ارزیابی ذهنی از اختلافات. سیمون دوبوار نیر با رد دیدگاه فروید که برحسب آن ، زنان به دلیل محرومیت از آلت تناسلی مردانه ، خود را مرد ناقص می خوانند ، مشکل زنان را در دو امر می دانند : تحمیل موقعیت درجه دومی از سوی مردان و پذیرش این موقعیت از سوی زنان . دوبوار ، نقش تعیین کننده آناتومی در سرنوشت زن را رد کرده و معتقد است که در جامعه سعی می شود زنان را برای ایفای نقش شیئی آماده کنند نه فرد.

    شکل افراطی گرایش به عوامل اجتماعی در برسی رفتار زن و مرد در برداشت فمنیستهای افراطی تجلی می یابد. جامعه شناسان فمنیست چنین می پندارند که عقاید "مردانگی" و "زنانگی" که پیش از این مسلم و طبیعی فرض شده بودند ، منشا اجتماعی دارند. "کریستین دلفی" و "مونیک ویتمیک" دو تن از معروفترین فمنیستهای فرانسوی ، "زائیدن" را فرایند زیستی و طبیعی نمی دانند و در برابر از آن با نام تولید اجباری ناشی از ساختار اجتماعی- تاریخی یاد می کنند . آنان می گویند که زایمان ، امری برنامه ریزی شده است که زنان وادار به اطاعت از آن می شوند. زنان مجبورند که در عین اطاعت از برنامه اجتماعی (زایمان) ، آنرا طبیعی قلمداد کنند . از نظر آنها نظریه های زیست شناسی در مورد تفاوتهای جنسی ، مفاهیم اجتماعی اند که در خدمت منافع گروه از لحاظ اجتماعی مسلط اند. از نظر آنها زنان به خودی خود طبقه ای هستند ؛ زیرا مقوله زن ( همچون مقوله مرد ) نه یک مقوله زیست شناسی ثابت ، بلکه مقوله ای سیاسی و اقتصادی است.

    ( روانشناسی زن و مرد – فمنیسم از مکنزی – در آمدی بر جامعه شناسی نگرشهای فمنیستی ترجمه مریم خراسانی – زن و رهایی نیروهای تولید- جامعه شناسی از آنتونی گیدنز)

    بطور خلاصه روش شناسی فمنیستی شامل چهار حوزه زیست شناسی – زبان شناسی- روانشناسی و فرهنگ می شود. در روش زیست شناختی، اغلب با استفاده از مطالعاتی کالبد شناختی ، مشخص می سازند که چگونه قسمت های مختلف بدن زن ، همچون زهدان و سینه ها ، باید بیشتر مورد توجه قرار گیرد. در روش زبان شناختی بر زبان و ساختار زبانی خاص زنان تاکید می شود. در روش روان شناختی با استفاده از روان تحلیلی ، پیشداوری های جنسی ای را به مبارزه طلبیدند که در زبان ، حقوق و فلسفه وجود دارد. در روش فرهنگی سعی می کنند تا با استفاده از ارتباطی که فرهنگ یک جامعه با درک و دریافتش از زن دارد، به نقد ساختار های فرهنگی و ایدئولوژی جامعه دست زنند تا آنچنان که مدعیند ، جایگاه زن را به او باز گردانند.

  3. #3
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [3]

    تاریخ شروع مبارزات آزادی خواهانه زنان را می توان از انقلاب فرانسه دانست.

    انقلاب فرانسه چهره هاى كليدى متعددى داشت که برخی از اين چهره ها زن بودند.

    سالن در سال هاى ۱۶۰۰، هنگامى به وجود آمد كه گروهى از زنان نجيب زاده شروع به دعوت معدودى از دوستانشان براى شعرخوانى به خانه هايشان كردند. آنها در اين سالن ها به گپ زدن و سخن گفتن در مورد سياست مى پرداختند، امرى كه نهايتاً به گسترش انديشه هاى روشنگرى در آغاز سال هاى ۱۷۰۰ منتهى شد. اغلب زنان سالن دار تحصيلات بالايى نداشتند و به همين دليل سالن هايى را ترتيب مى دادند كه در آنها از مصاحبت با مردان تحصيل كرده چيز مى آموختند. در انتهاى سال هاى ۱۷۰۰ تاثير سالن هاى زنان به پايان رسيده بود.

    اكنون نوبت به ظهور زنان خواستار برابرى با مردان رسيده بود. مرى ولستون كرافت در سال ۱۷۵۹ از پدرى الكلى و بدرفتار و مادرى منفعل در لندن به دنيا آمد. در سال ۱۷۸۴ او، خواهرش اليزا و فانى مدرسه اى دخترانه را در لندن بنياد گذاشتند . در سال ۱۷۸۶ رساله «انديشه هايى درباره تحصيل دختران» را منتشر كرد و پس از ورشكست شدن مدرسه اش با گرفتن شغلى دفترى گذران روزگار مى كرد. او بر ستون نويسى در نشريات روى آورد تا به توضيح اصول تحصيل زنان، انتقاد از رمان هايى كه شخصيت هايى ضعيف از زنان ترسيم مى كردند و فراخوانى براى داستان هايى با چالش برانگيزى عقلانى بيشتر براى زنان بپردازد. در سال ۱۷۹۲ رساله «اثبات حقوق زنان» را منتشر كرد كه در آن استدلال مى كرد، از آنجايى كه اولين وظيفه يك زن مادرى با كفايت و مطلع بودن است، او بايد تحصيلى معادل مردان دريافت كند.

    وضعيت زنان فرانسه در سال هاى بين ۱۷۸۹ تا ۱۸۰۴ در معرض نوسانات عمده اى قرار گرفت و در يك نقطه (انتهاى سال ۱۷۹۲ و ابتداى سال ۱۷۹۳) حق قانونى ازدواج بدون رضايت والدين، درخواست طلاق، نامگذارى كودك نامشروع براساس نام پدرش و تضمين پرداخت نفقه در صورت اغفال شدن به وسيله مردان و حق مالكيت را كسب كردند. حق ارث پسر ارشد [و عدم ارث رسيدن اموال شوهر به همسر] به همراه حقوق نجيب زادگى لغو شده و برابرى در قوانين ارث تضمين شد به طورى كه بستگان مونث هم امكان دريافت سهم الارث داشته باشند. اما مدتی بعد اتفاقاتی ، آنها را دوباره به زير سلطه محدودكننده شوهران و پدرانشان بارگرداند.

    زنان پاريسى به طور سنتى دخالت بسيارى در سياست خيابانى داشتند، به خصوص اگر موضوع به امرارمعاش مربوط مى شد. اين زنان پاريسى فعال نظراتشان را بيان مى كردند و انرژى هايشان را از طريق طومارها، تظاهرات به ظهور مى رساندند، به اين ترتيب كه توده بزرگى عمدتاً متشكل از زنان، اجناس يك بازرگان را مى قاپيدند، آنها را در ميانه مردم عادى با قيمت عادلانه توزيع مى كردند و سپس عوايد حاصل را به مغازه دار برمى گرداندند. انقلاب فعاليت زنان پاريس را شدت بخشيد. آنها خود را در روح زنانه شان غرق كردند و به امورى مشغول شدند كه شوهرانشان در حال دست و پنجه نرم كردن با آنها بودند.

    زنان كاسب خواستار حفاظت از حقوق حرفه اى شان از طريق برقرارى مجدد اصناف تجارى قرون وسطايى بودند و از شرايط كارى شان، بيمارستان هاى آلوده و بى عدالتى اجتماعى شكايت داشتند، در حالى كه برخلاف نگرانى ها و محروميت هاى عينى و علمى زنان پيشه ور، زنان اشراف زاده بر حقوق مدنى مانند كسب حق راى، نماينده شدن زنان، برابرى در ازدواج و درخواست طلاق تاكيد داشتند. البته دو موضوع بود كه هر دو گروه زنان بر آن تاكيد داشتند، يكى مسئله تحصيلات و ديگرى روسپيگرى.

    زنان در شروع انقلاب فرانسه ، در «روزهاى اكتبر» از نقش غيرفعال شكايتنامه نويسى به عمل فعال روى آوردند. در اكتبر ۱۷۸۹ گروهى شش هزار نفره از زنان پاريسى، در حالى كه با گارد ملى همراه مى شدند، به سوى ورساى راهپيمايى كردند و از لويى شانزدهم و ملكه مارى آنتوانت طلب نان كردند، در همين هنگام كه بنا به اقوال مارى آنتوانت جمله مشهور «اگر نان ندارند بروند كيك بخورند» را به زبان آورد.

    شاخص ترين چهره جنبش زنان در انقلاب فرانسه نمايشنامه نويس پاريسى المپ دوگوژ بود كه در پاسخ به «اعلاميه حقوق بشر و شهروند» كه در سپتامبر سال ۱۷۹۱ انتشار يافته بود، اعلاميه «حقوق زن و شهروند زن» را صادر كرد.

    او در سنين پائين در سال ۱۷۶۵ ازدواج كرد اما در ۱۸ سالگى شوهرش را رها كرد و به پاريس رفت . در پاريس نوشتن مقالات، اعلاميه و نمايشنامه هاى اجتماعى را آغاز كرد. از آنجا كه او تحصيلات رسمى نداشت و بيسواد بود، بايد مطالبش را به فردى باسواد ديكته مى كرد. به زودى به ميان نخبگان پاريس راه يافت و لهجه شهرستانى اش را از دست داد. وی در موضوعات مربوط به جنسيت مانند حق طلاق و حق رابطه جنسى خارج ازدواج نیز مى نوشت.المپ دوگوژ كه طرفدار پرشور حقوق بشر بود از ظهور انقلاب فرانسه با اميد و خرسندى استقبال كرد، اما به زودى علاقه خود را از دست داد، چرا كه برادرى انقلاب به خواهرى بسط نيافت. (به عبارت ديگر حقوق برابر به زنان گسترش نيافت)

    در «اعلاميه حقوق بشر و شهروند» مردم بر اساس ثروت، طبقه اجتماعى و جنسيت به شهروندان «فعال» و «غير فعال» تقسيم شده بودند. و جاى تعجب نبود كه همه زنان در طبقه «غير فعال» قرار گرفته بودند.
    المپ دوگوژ در اكتبر ۱۷۸۹ در مقابل «مجلس ملى» ظاهر شد تا برنامه اصلاحى راديكالى را پيشنهاد كند. او ضرورت برابرى كامل قانونى زن و مرد، فرصت هاى گسترده شغلى براى زنان، جايگزينى دولتى براى نظام خصوصى جهيزيه، مدرسه سازى براى دختران و ايجاد تئاترى ملى كه تنها نمايشنامه هاى زنان بتواند در آن به اجرا درآيد را بيان كرد. او عقيده داشت كه بوميان در مستعمره هاى فرانسه استثمار مى شوند و حتى به قيمت نابودى امپراتورى فرانسه بايد به آنها آزادى و برابرى قانونى اعطا شود.
    دوگوژ برقرارى «مجلس ملى زنان» را پيشنهاد كرد كه نماينده علائق جنس ضعيف تر و كار با «مجمع مردان» براى ترغيب سعادت همگان باشد.

    در ۱۷۹۱ به عضويت «حلقه اجتماعى» (Cercle Social) _ انجمنى با هدف برابرى حقوق سياسى و قانونى زنان _ درآمد. «حلقه اجتماعى» در خانه طرفدار مشهور حقوق زنان «سوفى دوكندروسه» گرد مى آمدند. در آنجا بود كه او براى نخستين بار جمله مشهورش را بيان كرد: «زن [در حال حاضر] حق دارد كه به بالاى چوبه دار رود، [پس] او بايد به همان اندازه حق رفتن به بالاى سكوى سخنرانى را [هم] داشته باشد.»در همان سال او «اعلاميه حقوق زن و شهروند مؤنث» را نوشت، كه اولين اعلاميه واقعى حقوق بشر جهانى است. اين اعلاميه با اعلاميه «قرارداد اجتماعى» (Contract Social) دنبال شد كه در آن ازدواج براساس برابرى جنسيت را پيشنهاد مى كرد.

    او با اعدام لويى شانزدهم، تا حدى به خاطر مخالفت با مجازات اعدام و تا حدى به خاطر اينكه يك شاه مطيع زنده را به امكان به وجود آمدن يك نايب سلطنت متمرد در تبعيد ترجيح مى دهد، مخالفت كرد. با توجه به همين امر بود كه ژول ميشله، مورخ مشهور انقلاب فرانسه گفت: «او به خودش اجازه مى داد كه در هر امرى كه مغز ضعيف او قادر به درك آن نبود، عمل كند و بنويسد.»
    نوشته هاى او هر روز تندتر و گزنده تر مى شد. نهايتاً در سال ۱۷۹۳ دستگيرى و با گيوتين اعدام شد .

    مهمترين مشاركت زنان در انقلاب فرانسه در ابتداى سال ۱۷۹۰ با ظهور باشگاه هاى سياسى خاص زنان بود. باشگاه هاى سياسى، كه اعضاى آن انگيزه هاى روشنفكرانه داشته اند و راهى براى اعمال فشار بر روى مجمع ملى بودند، در طول انقلاب تكثير يافتند. هيچكدام از اين باشگاه ها تا ژانويه ۱۷۹۰ زنان را نمى پذيرفتند، تا هنگامى كه «كنفدراسيون دوستان حقيقت» بنيادگذارى شد اين باشگاه كه علاوه بر داشتن سياستى كلى بر مبناى حمايت از حقوق اصلى زنان، خواستار امكان تحصيل زنان و تقاضاى طلاق از جانب آنان بود، بخشى را به زنان اختصاص داد كه زن مهاجر هلندى به نام «اتا پالم دالدرس» آن را هدايت مى كرد. پالم اعلام كرد كه بخش زنان اين باشگاه وقف وظيفه كسب حقوق قانونى براى زنان است. از جمله اصلاحات پيشنهادى آنها حذف حق ارث انحصارى پسر ارشد [و محروميت همسر از ارث]، حفاظت از زنان در مقابل ضرب و شتم همسران، شرايط مطلوب طلاق براى زنان و برابرى سياسى بين جنسيت ها بود.

    مادام رولان و شوهرش (که یکسره زیر نفوذ او بود ) از انقلابیون فرانسه بودند و سخت زیر نفوذ فلسفه روسو بودند و خانه ایشان مرکز رفت و آ»د روشنفکران جمهوریخواه میانه رو (ژیروندی) بود. با سرکوبی ژیروندیان به دست تند روان ژاکوبی ، مادام رولان نیز بازداشت و محکوم به اعدام شد و هنگامی که او را به پای گیوتین می بردند آن جمله معروف را گفت که "ای آزادی , چه جنایتها که به نام تو نمی کنند !"

    اولين باشگاه سياسى انحصاراً زنانه Les Amies بود كه راه را براى تأسيس «انجمن زنان جمهوريخواه انقلابى»، راديكال ترين باشگاه سياسى زنان در انقلاب فرانسه گشود.
    اين انجمن را پائولين لئون يك زن شكلات ساز مجرد و كلر لاكومب يك هنر پيشه شهرستانى بنياد گذاردند ؛ که يك اتحاديه كاملاً سازمان يافته و سرسخت بود و از قبضه قدرت به وسيله ژاكوبن ها حمايت مى كرد و خواستار اعمال سختگيرانه رژيم ترور بود. تا به قول آنها «از شهروندان محافظت شود» زنان انجمنى در خيابان ها و بازار ها با يك يونيفرم «كلاه قرمز آزادى» ، ربانى سه رنگ و شلوار در خيابان ها گشت مى زدند و افراد مشكوك به فعاليت ضد انقلابى را بازداشت مى كردند تا در دادگاه هاى انقلابى محاكمه شوند. آنها سعى كردند ايدئولوژى انقلابى خود را با گذراندن لايحه اى در مجمع ملى در سپتامبر ۱۷۹۳ كه پوشيدن روبان سه رنگ را براى همه زنان اجبار مى كرد، به جامعه تحميل كنند. هنگامى كه مجمع ملى از همكارى با آنان در مورد قضيه جمع آورى و توانبخشى روسپيان سرباز زد آنها پيوند هايشان را با حزب ژاكوبن گسستند.

    اعضاى انجمن زنان در اكتبر ۱۷۹۳ به زنان پيشه ورى كه از پوشيدن روبان سه رنگ سرباز زده بودند حمله كردند. زنان پيشه ور با حمله به يك ميتينگ «انجمن» و ضرب و شتم اعضاى متعدد آن واكنش نشان دادند و رسماً به مجمع ملى شكايت كردند، مجمع ملى كه اكثريت آن را ژاكوبن ها تشكيل مى داد، فرصت را مناسب ديد و همه سازمان هاى سياسى زنان را منحل كرد.
    " پى ير شومت" نماينده جمهوريخواه مجمع اعلام كرد كه زنان هيچ جايگاهى در حوزه عمومى ندارند، همچنان كه با اعمال افراطى شان نسبت به يكديگر آن را ثابت كرده اند و سرنوشت المپ دوگوژ را به آنان يادآور شد كه در ابتداى همان سال به عنوان عنصرى ضد انقلابى با گيوتين اعدام شده بود.
    پس از اين شكست، زنان ديگر قادر به نشر عقايد خود نشدند و تنها از محل تماشاچيان شاهد اقدامات «مجلس ملى» بودند. دو سال پس از انحلال باشگاه هاى زنان، بار ديگر فرصتى براى بيان اعتراض زنان پيش آمد. در فوريه ۱۷۹۵ كارگاه هاى تحت حمايت دولت كه تقريباً براى ۶ سال شغل براى فقرا فراهم كرده بودند، منحل شدند و جيره نان به دو اونس در روز كاهش يافت. زنان پاريس به اين اقدام با يك طغيان سنتى نان واكنش نشان دادند.
    در ماه مه همان سال مجلس ملى قوانينى را گذراند كه زنان را مجبور به اقامت در خانه ها مى كرد و اعلام مى كرد از تجمع گروه هاى زنان بيش از ۵ نفر با زور جلوگيرى خواهد شد. ديگر به هيچ زنى اجازه داده نشد تا در محل تماشاچيان در مجلسى ملى حاضر شود. فعاليت سياسى زنان در انقلاب فرانسه ديگر به پايان رسيده بود.

    شاید به همین دلایل بود که نیچه نوشت :

    این هم نشانه فساد غرایز است هم نشانه بی ذوقی که زنی دست به دامان مادام رولان یا مادام دو استال یا موسیو ژرژ ساند شود تا چیزی را به سود "زن در ذات خویش" اثبات کند. نامبردگان از نظر مردان سه زن خنده دارند- نه بیش!- و درست ، برخلاف میل بهترین دلایل خلاف برضد رهایش و خودسالاری زن.
    (فراسوی خیر و شر –233)

    نیچه مطالعات فراوانی در تاریخ و ادبیات فرانسه داشت . شاید در مطالعه مبارزات آزادیخوانه این زنان فرانسوی بود که وی را چنان به خشم آورد که (البته در نظرم کمی غیر منصفانه ) نوشت :

    ... در این باب می باید به خرد عظیم آسیا تکیه کرد ، به برتری غرایز آسیا ، چنانکه یونانیان ، این بهین وارثان و شاگردان آسیا ، پیش از این می کردند – همانانی که ، چنانکه همه می دانند ، از روزگار هومر تا پریکلس ، هر چه کار فرهنگشان بالا می گرفت و قدرتشان افزون می شد ، گام به گام در برابر زنان سختگیر تر می شدند ، خلاصه ، شرقیتر. اینکه این کار چه ضروری ، چه منطقی ، و از نظر انسانی نیز چه دلپسند بود – نکته ای است که هرکس باید پیش خود در آن تامل کند !
    (فراسوی خیر و شر –238)

    شاید این فیلسوف پیشگو ، نتایج فمنیسم افراطی که سالها بعد خود را نشان داد در نظر داشت . در اینجا به بررسی خلاصه این نوع فمنیسم که معتقد به برتری جنس مونث بر مذکر است می پردازم.

  4. #4
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [4]

    پرفسور رابرت . اچ . بورک (متولد 1927) استاد دانشگاه "بیل" و قاضی عالی رتبه و یکی از کاندید های اصلی دیوانعلی آمریکا در مقاله ای به تحلیل "فمنیسم افراطی" در آمریکا پرداخته و نوشته است :

    فمنیسم افراطی امروزه در حقیقت ، المثنای زنانه رادیکالیسم یا افراط گرایی دهه شصت است با این اعتقاد که منبع کلیه ستمکاریها و پلید یها جنس مرد است و روابط متعارف زندگی اجتماعی "پدر سالاری" است. آنها حتی معتقدند "علم ، تجاوز جنس مرد در طبیعت زنانه است". او معتقد است امروزه برای پاره ای از فمنیستها ، پیشرفتهای متعدد بانوان و حتی همدوشی ایشان در بسیاری عرصه ها با مردان ، راضی کننده نیست . گویی طلبکارند و پیشرفتهای مزبور بجای آنکه موجب خشنودیشان بشود ، آتش خشم را در آنان مشتعل تر می سازد. با مشکلات زیادی که جنبش فمنیسم بر زنان تحمیل کرده یعنی آزادی ها و انتخابهای بیشمار و حیران کننده ای که بر سر راه زنان قرار داده ، زنان جامعه امروز را مجبور کرده برای تسکین آلام خویش ، تئوری کهنه "توطئه مردان علیه زنان " را بپذیرند.

    نیچه نیز یکصد سال قبل این وضعیت را چنین پیش بینی کرده بود :

    مردان در هیچ زمانه ای به اندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتار نکرده اند – این نیز ، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعی است از اساس دموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترام بهره گیری ناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد. سر انجام کمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوق بر خواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زن حیا را از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز .

    در زیر قسمتهای دیگری از مقاله بورک در باره ادعاهای این جنبش را می خوانیم . بروک می نویسد :

    در حقیقت تز فمنیستها این است که منشا اصلی کلیه پلید یها در برتری جنس مرد خلاصه می شود. این جنبش خواستهای امروزی خود را در سطح جهانی در کنفرانس های بین المللی مربوط به زنان همانند کنفرانس 1995 پکن بیان نموده است. از جمله به نظر آنان ، سکس فقط مربوط به بیولوژی است در صورتیکه واژه "جنسیت" چار چوب نقش زنان را از نظر اجتماعی مشخص می سازد و هرچیزی راجع به زن ، یا مرد منهای اعضای جنسی آنان ، با تغییر محیط اجتماعی تغییر می کند یعنی تغییر محیط اجتماعی و فرهنگی می تواند در زنان تحولات بسیاری ایجاد کند.

    فمنیستهای رادیکال ادعا می کنند که "پنج جنسیت" مختلف وجود دارد : "مردان"، "زنان" "زنان همجنس باز" "مردان همجنس باز" و انسانهای "دوجنسی" که هم با مرد و هم با زن می توانند آمیزش داشته باشند. بنابراین آنچه از قدیم طبیعی شناخته می شد یعنی ازدواج زن و مرد چون دارای زیر بنا و تاریخ اجتماعی است دیگر "طبیعی تر از "همجنس بازی" محسوب نمی شود... یکی از شعار های آنها این است : "نه خدا ، نه مرد و نه هیچگونه قانونی نمی تواند سد راهشان باشد". همین پاراگراف کوتاه نشاندهنده خشم و غضب ، لذت طلبی و نامفهوم بودن فمنیسم امروزی در غرب است . آنها حتی از بکار بردن کلمه WOMEN که در زبان انگلیسی با حرف MEN پایان می یابد مخالفند و بجای آن کلمه WIMIMN را به کار برده اند زیرا بنظر آنان هیچ عبارتی را که به کلمه MEN ختم بشود نباید بکار برد.

    موضع فمنیستها علیه خدا به توجیهات تاریخی آنها باز می گردد که "دین" را ساخته و پرداخته دست مردان می دانند برای کنترل زنان. این جنبش ، سقط جنین را از لوازم آزادی زنان می داند و با تجویز هم جنس بازی زنان با یکدیگر ، مشکل عدم امکان بار داری را با مجاز شمردن دریافت و یا خرید نطفه ، حل می نمایند تا هم جنس بازان مونث بتوانند بار دار شده و کودکانی بدنیا آورند بدون آنکه به همسری مردی در آیند! بسیاری از فمنیستها بویژه نسبت به نهاد خانواده خصومت می ورزند و خواهان اصلاح انقلاب دموکراتیک زنان در خانواده هستند و حتی معتقدند نباید به زنان آزادی شرکت در تشکیل یا ادامه خانواده به سبک سنتی را داد. سران این جنبش مانند "شرهایت" به جعل تاریخ نیز دست زده و به عنوان مثال در شرح دوره ماقبل تاریخ اروپا ، این عصر را بواسطه مادر سالاری مورد ادعایشان ، دوره آرامش و صلح و سرشار از برابری می دانند و حتی معتقدند به همین دلیل خدایان زن نیز پرستش می شدند. ولی این جامعه آرام و صلح دوست را پدر سالاران اسب سواری که از شرق آمدند ، فتح کرده و در نتیجه عقاید و افکارشان را بر جامعه تحمیل کردند ! "هایت" از اینکه امروزه در جامعه آمریکا تعداد بیشماری از خانواده ها "بی پدر" و نامشروع هستند ابراز خرسندی می کند به این دلیل واهی که کلیه پسرانی که بی پدر پرورش می یابند ، بعد ها رفتارشان با زنان بهتر خواهد بود. به نظر آنها ، الگوی خانواده ، مقدس و سبک منحصر به فرد و برتر در زندگی مشترک نیست بلکه این الگو قابل تحقیر است زیرا بنیاد خانواده بر ظلم مرد بر زن نهاده شده است.

    فمنیستهای افراطی در آمریکا ، دروس دانشگاهی را عجین با فرهنگ پدر سالاری دانسته و خواهان دگرگونی ریشه ای و فمنیستی در آن و مدعی تحقق علوم فمنیستی هستند! ... آنها حتی زنان را به درون ارتش و جبه های جنگ می رانند و برای آن دو دلیل ارائه می دهند : اول اینکه فرستادن زنان به جبهه های جنگ ، قدرت اعتماد به نفس را در زنان تقویت می کند و موجب احترام مردان نسبت به زنان خواهد شد . دوم اینکه آنان توجیح می کنند که این تلاشها برای برقراری تساوی دو جنس است.

    ... یکی از کریه ترین چهره این فمنیستها را می توان در کوچک شماری و بها ندادن به شریف ترین رسالت زنان یعنی "مادری" و "خانه داری" مشاهده کرد. گرچه موفقیت زنان در مشاغل اجتماعی موجب خوشوقتی است ولی نباید دلیل بر "کوته بینی و کم بهایی و بی ارزشی" نسبت به کار مادران و زنان خانه دار باشد. امروزه مبارزه با این نوع از فمنیسم افراطی و ترمیم تخریبهای این جنبش رادیکال در غرب مورد توجه قرار گرفته است. این نحله ، استعداد موثری در تهدید و ایجاد وحشت در دیگران دارد به همین دلیل مبارزه با آن آسان نیست چون منتقدان از سوی فمنیستها متهم به احیای سنت پدر سالاری و تجدید فرمانبرداری زنان از مردان می گردند.

    ... شاید اجازه داشته باشم که تا دیر نشده برخی حقایق را در باره "زن در ذات خویش" بر زبان آورم : البته به شرط آنکه پیشاپیش بدانیم که اینها تا چه اندازه فقط حقایقی هستند- از آن من.

    مردان در هیچ زمانه ای به اندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتار نکرده اند – این نیز ، مانند بیحرمتی به پیری ، از پیامدهای گرایش و طبعی است از اساس دموکراتیک . جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترام بهره گیری ناشایست شود . بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد. سر انجام کمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوق بر خواهند خاست و در واقع جنگی تمام عیار براه خواهند انداخت : بله ، زن حیا را از دست خواهد داد ؛ و زود بیفزائیم که ذوق و سلیقه خود را نیز . ترس از مرد را از یاد خواهد برد : اما زنی که "ترس را از یاد ببرد" ، غرامت آن را با از دست دادن غرایز زنانه خویش خواهد پرداخت. زن هنگامی به میان معرکه می تازد که آنچه در مرد ترس انگیز است ، و یا دقیقتر بگوئیم ، مردانگی مرد را دیگر نخواهند و نپرورند – این نکته هم درست است و هم فهمیدنی. اما آنچه فهمیدنش به این آسانی نیست آنستکه در نتیجه این وضع – زن تباه خواهد شد. خودمان را نفریبیم : این همان چیزی است که امروز در جریان است.

    هر جا روح صنعتی بر روح سپاهیگری و نژادگی چیره شده است ، زن آنجا در طلب استقلال اقتصادی و حقوق کارمندانه بر آمده است. "زن در مقام کارمند" کتیبه ای است کوبیده بر سر دروازه جامعه مدرنی که در حال شکل گرفتن است. با این دستیابی به حقوق تازه ، زن در راه "آقایی" می کوشد و علم و بیرق "پیشرفت" را بر می دارد ، اما با آشکارگی هولناکی عکس قضیه روی می دهد : یعنی ، زن پس می رود.

    از زمان انقلاب فرانسه هر چه حقوق و طلبکاریهای زن بالاتر رفته از نفوذ زن در اروپا کاسته شده است و هر چه زنان بیشتر طلبکار "رهایی زن" بوده و در راه پیشبرد آن گام برداشته اند ، نشانه های ضعف و خرفتی در زنانه ترین غرایز روز افزون شده است. در این جنبش بلاهتی هست ، بلاهتی کمابیش مردانه ، که یک زن کامل عیار – که همیشه زنی است زیرک – از ته دل از آن شرم دارد.

    از دست دادن آن حسی که نشان می دهد آدمی در کدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ رها کردن تمرین با سلاحهای ویژه خویش ؛ پا گشودن به جمع مردان " تا سر حد دست بردن به قلم" ، حال آنکه زن پیش از آن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد ؛ با گستاخی فضیلت فروشانه بر ضد این ایمان مردانه کوشیدن ، که در زن عالم نهفته ای هست که از بنیاد عالم دیگری است، عالمی جاودانه زنانه و ناگزیر زنانه – مرد را با سماجت و وراجی از این تصور بدر آوردن که زن را باید همچون چیزی ظریف و بی اندازه وحشی خوی ، و چه بسا همچون جانور خانگی ملوس ، پائید و غمخواری و حمایت کرد و نواخت ...- معنای اینها همه چیست جز فرو ریختن همه غرایز زنانه ، جز محو زنانگی ؟

    و اما در میان خران دانشمند از جنس مرد نیز کم نیستند کودنان هوادار زن و فاسد کننده زن که زنان را اندرز می گویند که اینگونه زنانگی را از خویش بزدایند و به دنبال همه حماقتهایی روند که "مرد" اروپایی و "مردانگی" اروپا از آن بیمارناک شده است – کسانی که می خواهند زن را به سطح "آموزش همگانی" و حتی به روزنامه خوانی و سیاست بازی فرو کشند...

    ... و نه انگار که قدرتمند ترین و با نفوذ ترین بانوان جهان (نمونه آخرینش مادر ناپلئون ) قدرت و برتری خویش بر مردان را مدیون نیروی اراده خویشند – نه مدیر مدرسه خویش .

    آنچه مایه احترام به زن می شود و چه بسا مایه ترس از او ، طبع اوست که از طبع مرد "طبیعی " تر است ؛ آن نرمش اصیل و فریبکارانه جانور شکاری ، چنگال ببر در زیر دستکش ، آن خود خواهی ساده دلانه ، آن تربیت ناپذیری و توسن- نهادی ، آن خواهشها و فضایل درک ناپذیر و بی در و پیکر و هرزه پوی ...

    با این همه ترسناکی ، آنچه دل را بر این گربه زیبای خطرناک ، بر "زن" ، به رحم می آورد ، آن است که او از هر جانور رنجکشتر و آسیب پذیرتر و مهر طلب تر و از همه محکومتر به نومیدی است. ترس و رحم ، دو احساسی است که مرد تاکنون با آن با زن روبرو شده است و با آن همواره پائی در صحنه تراژدی داشته است ، که در همان حال که لذت می بخشد ، خرد می کند.

    ...امان از روزی که... او از بیخ وبن آغاز به از یاد بردن زیرکی و هنر خویش کند – یعنی دلبری و بازیگری و سهل انگاری و سبک کردن و سبک گرفتن کارها ؛ روزی که از بیخ و بن آغاز به از یاد بردن استعداد ظریف خویش برای هوسبازیهای لذتبخش کند!...

    سر انجام این پرسش را پیش می کشم : هرگز زنی ذهن زنی دیگر را ژرف و دل زنی را با انصاف شمرده است ؟ و مگر نه آنست که تاکنون این زنان بوده اند که "زن" را بیش از همه سرزنش کرده اند- نه ما ؟

    ما مردان آرزو داریم که زنان بیش از این خود را با روشنگری رسوا نکنند :

    ... و به خاطر خیر و صلاح زنان بود که ناپلئون به مادام دواستال خوش سر و زبان فهماند که : "زنان در سیاست ساکت باشند!" و به گمان من یک دوست واقعی امروز به ایشان خطاب می کند که : "زنان در باره زنان ساکت باشند!"
    ( نیچه – فراسوی خیر و شر)

  5. #5
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [5]

    در اینجا به بررسی تفاوتهای روحی زن و مرد از منظر روانشناسی می پردازم.

    برخی از تفاوت های روانشناسی زن و مرد از منابع مختلف روانشناسی عبارتند از :

    1- تاثیر پذیری : زنان در مقایسه با مردان از میزان تاثیر پذیری بیشتری برخوردارند. از دوران کودکی و جوانی هم دختران زودتر و سریعتر از پسران تحت تاثیر برنامه های آموزشی و اصلاحی قرار می گیرند.

    "اگلی" و "کارلی" طی مطالعات خود دریافتند که سرعت تاثیر پذیری زنان در مقایسه با مردان بیشتر است و چنانچه پیامهای انتقال یافته و فشار ها بر زنان ، حالت گروهی و جمعی داشته باشند ، میزان اثر پذیری و تغییر رای آنها شدت می گیرد. برخورداری زنان از چنین ویژگی وانجام رفتار برحسب آن ، زنان را در مقابل برخی از مشاغل که با شدائد و با القائات زیاد توام است ، آسیب پذیر می سازد.

    (روانشناسی اجتماعی از لئونارد برکوروتینر ترجمه محمد حسین فرجاد و همکار – دنیای نوجوانی دختران از علی قائمی )

    2- اعتماد به نفس : مردان در مقایسه با جنس مونث از اعتماد بیشتری برخوردارند و روان شناساان نیز این مساله را مورد تایید قرار داده اند.ممکن است به همین دلیل باشد که دختران ، عموما به همراهی دیگران بیشتر تاکید می ورزند. زنانی که از ویزگی های مانند قاطعیت ، استقلال ، سلطه جویی و برتری بر دیگران برخوردارند ، از الگوهای رفتاری مردانه تبعیت می کنند .

    ( روانشناسی زنان از ژانت هاید ترجمه بهزاد رحمتی- تفاوتهای فردی از محمد حسن سروری – روان شناسی کودک از دیدگاه معاصر از هرنگتون و پارکر ترجمه جواد طهوریان )

    قابل توجه است که از جنس زن کمتر نابغه خلاقی به وجود آمده است.هیچ تئوری زیستی ، روانشناسی یا روانکاوری ، این جریان را به صورت واقعا قاطعی توجیه و تبیین نمی کند.... تحقیقات "لوندراند" موید این مساله است که پذیرش نقش اجتماعی زنان در جامعه ، آنان را از لحاظ احساس موقعیتی به مردان نزدیک می کند. او دریافت که دختران دانشجوی جویای کار و شغل از احساسات "مردانگی" بیشتری برخوردارند تا دخترانی که بیشتر به کانون خانواده کشیده می شوند.

    نیچه معتقد عامل خلاقیت در مردان به این علت است که همچون زنان توانایی تولد و خلق فرزند را ندارند. او معتقد است که میل به خلاقیت در زنان توسط تولد فرزند نامین می شود. او مرد را جانور سترون می نامد:

    " وقتی زنی گرایش های دانشمندانه دارد ، در جنسیت وی باید اشکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونی است که شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد "جانور سترون" است."
    ( فراسوی خیر و شر 144)

    3- دروغگویی : زنان ، بیشتر از مردان به دروغ توسل می جویند ؛ چون قوه تخیل آنان با پوشاندن پوشش جذاب ، د روغ را به راست و کذب را به حقیقت نزدیک می سازد.

    مطالعات نشان می دهد که علائم غیر کلامی 60 تا 80 درصد از تاثیرپیام های ارسالی را در بر دارند و علائم صوتی سهمی حدود 20 تا 30 در صد دارند و 7 تا 10 در صد باقی مانده به موضوع مطرح شده بستگی دارد. زنان به خاطر توانایی مغزشان در انتقال سریع اطلاعات بین دو نیمکره مغز امتیاز بارزی در برابر مردان دارند تا علائم تصویری و حرکات بدن و کلامی را کنار هم بچینند و رمز را کشف کنند . به همین دلیل کمتر مردی موفق می شود رو در روی یک زن دروغ بگوید. از طرف دیگر هر زنی می داند که تقریبا به راحتی می توان در چشمان مرد نگریست و در عین حال سرش را شیره مالید زیرا مرد قدرت لازم برای درک احساسات دیگران براساس تناقض علائم کلامی و غیر کلامی را ندارد.

    ( روح زن از حبینا لمبروز ترجمه پری حسام و کتاب : "چرا مردان به حرف زنان گوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند"- از آلن و بار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)

    نیچه این امور را یکی از امتیازات زنان در جلب توجه مردان می داند و می نویسد:

    آیا این نهایت بی ذوقی نیست که زن بخواهد آنگونه مساله خود را علمی کند ؟ ... زن را با حقیقت چه کار ! از ازل چیزی غریبتر و دشمنخوتر از حقیقت برای زن نبوده است- هنر بزرگ او دروغگویی است ، و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی . بیائید ما مردان نیز اقرار کنیم که درست همین هنر و همین غریزه را در زن دوست می داریم و ارج می نهیم - ...
    (نیچه – فراسوی خیر و شر )

    جالب اینجاست که نرخ تظاهر به خودکشی در میان زنان بطور متوسط بطور متوسط 9 برابر مردان است. در هر ثانيه يك نفر در جهان دست به خودكشى زده و در هر ۴۰ ثانيه يك نفر به علت خودكشى از دنيا مى رود و طى ۳۰ سال گذشته خودكشى در جهان ۳۰۰ درصد افزايش داشته است. تحقيقات نشان داده است كه ۶ تا ۱۴ درصد جمعيت دنيا داراى افكار خودكشى می باشند و مردان ايران ۲ برابر زنان، خودكشى كامل داشته اند . بطور متوسط زنان جهان ۳ برابر مردان اقدام به خودكشى كرده، اما مردان ۳ برابر زنان خودكشى موفقى دارند.( البته بجز چين كه زنان آن بيش از مردان خودكشى موفق داشته اند .)

    4- فعالیت گروهی : پژوهشهای "اندرسون" و "بلن کارد" نشان می دهند که زنان ، اجتماعی تر از مردان هستند و در برابر ، مردان از مسئولیت پذیری بیشتری برخوردارند. "اگلی" و "کارلی" در 1991 به این نتیجه رسیدند که مردان بیش از زنان به رهبری علاقه نشان می دهند . دختران بیش از پسران گروه گرا و مشتاق کارهای جمعی هستند ؛ هرچند پسران زودتر از دختران گروه سازی می کنند.

    بازیهای خیالی دختران را بیش از پسران به سوی خود جلب می کند ، چنان که کودکان باهوش بیشتر از کودکان متوسط به آن رو می آورند. با توجه به ویزگیهای جنس مذکر ، بازیهای مورد توجه پسران ، بازیهای خشن ، پر تحرک و پرخاشگرانه اند؛ در حالیکه دختران ، بازیهایی را ترجیح می دهند که با فعالیت و خشونت کمتر همراه است. زمانی که پسران به تحرک و رقابت می پردازد ، دختران دنبال صمیمیت هستند.

    (روان شناسی زنان از سیامک خدا رحیمی- روانشناسی زنان از ژانت هاید – روان شناسی رشد – رشد شخصیت کودک از پاول هنری ماسن ترجمه مهشید یاسایی – روان شناسی بازی از سیامک رضا مهجور- روانشناسی زنان از وندر زندن)

    5- خود خواهی : روانشناسان زیادی بر این نکته تاکید دارند که زنان بیشتر "دیگر خواهند" و مردان خود خواه . مردان برخلاف زنان دیگران را برای خود می خواهند و خود و مصالح خود را محور روابط به دیگران می دهند. زنان در زمینه همکاری و همدردی از حساسیت بیشتری برخوردارند و گویا به همین دلیل ، همکاری را بر رقابت ترجیح می دهند و به گفته "کوهن" اصلا زنان توانایی بیشتری برای درک و فهم افکار و احساسات دیگران دارند و می توانند واکنشهای عاطفی افراد را نسبت به موضوعات گوناگون تقلید کنند. خود گرایی زنان به شکل دیگر ، یعنی خود آرایی بروز می کند. دختران و زنان بیشتر از پسران و مردان به قد و قامت و زیبایی خود عشق می ورزند . زنان در موقعیتهای احساس بر انگیز برای یاری رسانی فعال می شوند اما مردان در موقعیتهایی تمایل به یاری نشان می دهند که احساسا ت قهرمانی کنند.

    نیچه این مطلب را به زبان شاعرانه در چنین گفت زرتشت چنین بیان می کند:

    نیکبختی مرد اینست : من می خواهم. نیکبختی زن این : او می خواهد.

    براساس تحقیقات "کرولی" مردان بیشتر در موقعیتهای خطر آفرین ، ایفای نقش می کنند. به علاوه بررسیها نشان می دهند که فعالیتهای یاری رسانی مردان تابع حضور دیگران می باشد . یاری رسانی ای که مستلزم خطر بوده و همراه با مشاهده کنندگان باشد جزء نقشهای اجتماعی مردان محسوب می شود.

    نیچه آنرا به جنگاوری مرد تعبیر کرده و زن را پشتیبان مرد در مواجهه با خطرات و مشکلات می داند . او در سبک شاعرانه کتاب زرتشت ( گرچه ممکن به مذاق برخی چندان خوشایند و ظریف نباشد ) آنرا چنین بیان می کند:

    مرد راستین دو چیز می خواهد : خطر و بازی . از اینرو زن را همچون خطرناکترین بازیچه می خواهد.

    مرد را برای جنگ پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگاوران.

    ( روح زن – تفاوتهای فردی – روانشناسی زنان – چنین گفت زرتشت)

    6- استقلال :
    بنظر می رسد معمولا زنان ترجیح می دهند که به جای ایفای نقش مستقل ، بیشتر سازگار شونده باشند و مورد توجه و احترام مردان قرار گیرند ؛ بگونه ای که بین افزایش سازگاری و انعطاف پذیری زنان و میزان حرمت گذاری مردان به زنان همبستگی مستقیم وجود دارد . حتی بنظر می رسد که اهمیت دادن زنان به توجه و تحسین مردان بیشتر از بهادهی به مسائل و لذات جنسی است. از نظر "کلیودالسون" ، زنان از مرئوس بودن بیشتر لذت می برند تا رئیس بودن. زنان ، مردانی با صلابت ، شجاعت و تدبیر را بیشتر می پسندند . نیچه می نویسد :

    زنی که با تمام عشقش فرمان می برد ، چنین می اندیشد : "بنگر ، هم اکنون جهان کامل شده است!"

    7- لبخند زدن : زنان بیش از دو برابر مردان لبخند می زنند ولی این عمل بیانگر شادکامی و نشاط بیشتر آنها نیست. برخی این حرکت زنان را حرکتی صلح طلبانه می دانند.

    8- راز داری : برخی از تحقیقات ، برتری دختران را بر پسران در امر راز داری نشان می دهد. در فعالیتهای سیاسی نیز مشخص شده است که مردان زودتر از زنان اسرار را لو می دهند.

    (دنیای نوجوانی دختران)

    9- حسادت : پدیده حسادت در روابط دختران بیشتر به چشم می خورد تا روایط پسران. (روانشناسی رشد)

    10- تعصب : روانشناسان بر این نکته تاکید دارند که پسران نسبت به دختران متعصب ترند.

    11- پرخاشگری : پرخاشگری جنس نر در میان حیوانات و انسانها فراوان به چشم می خورد.بگفته "ترمن " پسران از اوایل کودکی در مقایسه با دختران ، پرخاشگری و بدخلقی زیادتری از خود نمایان می سازند. دختران مهربانتر ، رامتر و متمایل به همرنگی اجتماعی بیشتر هستند. در دوران بلوغ نیز پسران در انجام اعمال جسورانه جرات بیشتری از خود نشان می دهند. پرخاشگری زنانه بیشتر بصورت کلامی ظاهر می شود در حالیکه پرخاشگری مردانه به اشکال بدنی و کلامی بروز می کند.

    ریشه پرخاشگری مردان در دو چیز نهفته است: عوامل زیستی و اجتماعی. از احاظ زیستی می توان به ترشح هورمون تستوسترون اشاره کرد که افزایش آن در مردان با افزایش پرخاشگری رابطه مستقیم دارد.

    "الیوت" در تحقیقات خود نتیجه گرفت که نیمکره های مغز و هیپوتالاموس نیز در پرخاشگری نقش دارد و در کنار عوامل زیستی ، باید از نقش فرهنگ و جامعه نیز یاد کرد. تمام نهاد های موثر در جامعه پذیری ، از دوران کودکی رفتار متفاوتی را از جنس مذکر و مونث می طلبند : پسران و مردان رفتار آمرانه داشته باشند و زنان ، شیوه ملایم در پیش گیرند.

    (رشد روانی عاطفی کودک از آندره بلویش ترجمه فرشته توکلی – روانشناسی رشد از دکتر حسین لطف آبادی)

    12- رفتار گرایی و گفتار گرایی :

    هر یک از دو جنس در رویارویی با مشکلات به اشکال متفاوت برخورد می کنند. پسران از طریق رفتار و عمل و دختران ابراز بیانی احساسات . یک مرد از طریق حل کردن جزئیات مبهم یک مسئله و زن از طریق صحبت کردن با جزئیات بیشتر راجع به مشکلاتش به رضایت خاطر می رسند.

    نیچه آنرا اینچنین تعبیر می کند :

    نهاد زن سطح است ، لایه جنبان و پر تلاطمی بر روی آبهای کم عمق. اما نهاد مرد عمیق است و رودش در غار های زیرزمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می کند ، اما در نمی یابد.

    البته این به معنای ارجحیت عمق بر سطح نیست زیرا نیچه از مردان نیز می خواهد به کمک زنان به سطح ( یعنی دوری از تجزیه و تحلیل عقل گرایانه زندگی ) بیایند. در جای دیگر وی می نویسد :

    زن به از مرد کودک را در می یابد ، اما کودکی در مرد از زن بیش است. در مرد راستین کودکی پنهان است که می خواهد بازی کند. بیایی ، ای زنان، و کودک را در مرد بیابید!

    زن بازیچه ای باد پاک و ظریف ، همچون گوهری ، رخشان از فضایل جهانی که هنوز در کار نیست ...

    زنان برای حل مشکلات حال و آینده با دیگران صحبت می کنند و هر چه بیشتر صحبتکنن به آرامش بیشتری دست می یابند. برای زنان ، مشارکت دادن دیگران در مشکل خود و طرح مساله با دیگران ، نشانه ای از عشق و اطمنیان است و نه مزاحمت و تحمیل . زنان زمانی که با مشکل رو به رو شوند ، به دنبال جستجوی راه حل فوری بر نمی آیند بلکه تلاش می کنند تا به آرامش برسند که دستیابی به چنین هدفی را از طریق صحبت با دیگران میسر می سازد.

    (مردان مریخی زنان ونوسی از جان گری - روان شناسی بزرگسالان در فراخنای زندگی از علی اکبر شعاری نژاد – روشهای پیشرفته روابط زناشویی از جان گری ترجمه فرشته صالحی – چنین گفت زرتشت)

    بطور خلاصه :

    از نظر روانشناسی تفاوتهای روانی میان زن و مرد ، امری پذیرفته شده است اما این پذیرش بدان معنا نیست که چنین تفاوتهایی بطور مطلق واقعیت دارد. پژو هشهای موجود تنها بطور کلی و در حد اندازه میانگین صادق است. زنانی با ویژگی های مردانه و مردانی با صفات زنانه وجود دارند. مطالعات نشان می دهند دخترانی که از شرایط تربیتی ، آموزشی و اجتماعی همسطح با پسران برخوردار باشند ، از لحاظ منطقی بودن ، اجتماعی بودن ، قدرت تحلیلگری و تمایل به پیشرفت ، تفاوت زیادی با پسران ندارند. در محیط های روشنفکری که زمینه بهره گیری از امکانات مساوی برای دو جنس بیشتر از محیط کارگری فراهم است ؛ حتی دختران دبیرستانی و دانشسراها تا حد زیادی به الگوی ثابت مردانه نزدیک می شوند. علی رغم چنین همسانی ها ، اصل تفاوت انکار ناشدنی است که به گفته "گزل" مبنای عضوی و سرشتی دارد و تشویقها و ممنوعیتهای فرهنگی آنها را به وجود نمی آورد بلکه تنها تقویت می کند.

    اختلاف موجود ، آنقدر به نسبت افراد تغییر کرده و متفاوت است که علم روان شناسی باید هر نوع تصوری را در باره طبقه بندی سفت و سخت ویژگی ها را برحسب جنس افراد بکلی فراموش کند. به عبارت دیگر ، روان شناسی نمی تواند در این مورد به "آری" یا "نه" اکتفا کند بلکه می تواند بین "بیشتر" و "کمتر" یکی را انتخاب کند. "جنس" مساله همه یا هیچ نیست : هر فردی کم و بیس "مرد" و کم و بیش "زن" است. زیرا به درجات مختلف از مقداری ویژگیهای روانی مردانه و زنانه برخوردار است...بدون شک بین زنان و مردان ، اختلاف قابل توجهی به عنوان گروههای انسانی وجود دارد ولی تنوع زیاد بین افراد ، تداخل چشمگیر طبقه بندیها را ایجاب می کند.
    (روان شناسی اختلافی زن و مرد از روژه پیره ترجمه دکتر محمد حسین سروری)

    از طرفی از دهه شصت تاکنون گروههای فمنیست بسیاری در تلاشند تا ما را قانع کنند که باید براساس وراثت عمل کنیم. آنان ادعا می کنند که حکومت ها ، مذاهب و روش های آموزشی ، توطئه مردانی است که هدفشان تسلط بر زنان است و باردار کردن زنان روشی است تا بتوانند آنان را بهتر کنترل کنند . این تفکر گرچه از نظر تاریخی صحیح است با اینحال سوالی که پیش می آید این است : اگر مردان و زنان برابرند – پس چگونه است که مردان بر سراسر جهان حاکم اند ؟ مطالعه در باره روش فعالیت مغز انسان پاسخ های بسیاری برای این پرسش به دست داده است. ما برابر نیستیم ...مردان به دنبال قدرت ، موفقیت و سکس هستند و زنان به دنبال ارتباط ، ثبات و عشق. برابری زن و مرد یک قضیه مصلحتی و به عبارت دیگر اخلاقی است اما پرسش در مورد تمایزات اساسی بین آنان ، علمی است. با زنان و مردان باید با برابری برخورد شود ، زیرا همه حق رشد و شکوفایی آزادانه را دارند. اما واضح است که توانایی و استعداد های ذاتی آنان ثابت می کند که برابر نیستند. باید بین ارزش برابر و برابری تفاوت نهاد.

    ( از کتاب : چرا مردان به حرف زنان گوش نمی دهند و چرا زنان زیاد حرف می زنند و بد پارک می کنند- از آلن و بار بارا پیس ترجمه : محسن جده دوست و آذر محمودی)

  6. #6
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [6]

    فمنیستها با جدا کردن واژه جنسیت Sex ازهویت جنسی Gender معتقدند که هویت جنسی تایع جنسیت نیست بلکه تابع شیوه پرورش کودک و محیط اجتماعی اوست و بنابراین با تغییر شرایط محیطی می توان کلیه خصوصیاتی را که از مشخصات روحی مردانه را در زنان نیز ایجاد کرد. اما آیا پژوهشهای علمی موید این نظر است ؟

    از نظر علمی جنسيت (SEX) يك انسان در ابتداى باردارى هنگامى كه معين مى شود در صورت وجود تركيب كروموزومى XY، نمود جنسى اوليه جنين تستوسترون ترشح خواهند كرد و در نتيجه دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مذكر خواهد يافت و اگر تركيب كروموزومى XX باشد، غدد جنسى اوليه تستوستر ونى ترشح نخواهدكرد و در غياب تستوسترون دستگاه تناسلى داخلى و خارجى شكل مؤنث خواهند يافت. در عين حال انواع مختلفى از بيمارى هاى مختلف نيز ممكن است در قسمت هاى مختلف اين مسير نمو اختلال ايجاد كند و اشكال مختلفى از ابهام دستگاه تناسلى خارجى و نقصان هاى دستگاه هاى تناسلى داخلى را به وجود آورند.
    مسئله ديگر هويت جنسى (Gender) است يعنى درك ما از مذكر و مونث بودن مان است. كودك در حدود ۳ سالگى هويت جنسى پيدا مى كند و خود را پسر يا دختر مى خواند. اما اين هويت جنسى چگونه به وجود مى آيد؟

    وجود نوزادانى كه از لحاظ كروموزومى مرد بودند (XY) اما به دلايل اختلالات ژنتيكى كه به طور مثال باعث عدم پاسخ دهى بافت هاى دستگاه تناسلى به هورمون مردانه مى شود، دستگاه تناسلى خارجى زنانه پيدا مى كردند و بعد هم به صورت دختر بار مى آمدند و نيز بسيارى از حقايق ابتدايى در مورد اينترسكس ها (افراد داراى دستگاه تناسلى خارجى مبهم يا مخالف با جنسيت ژنتيكى آنها) در چندين دهه گذشته باعث شده بود كه دانشمندان اين نظريه را بپذيرند كه هويت جنسى در هنگام تولد خنثى است و بعد در ابتداى كودكى، هنگامى كه كودك نوع دستگاه تناسلى خارجى اش را مى شناسد و سپس در روند بزرگ شدن در خانواده و جامعه هويت جنسى زنانه يا مردانه را به دست مى آورد واضع و طرفدار اصلى اين نظريه دكتر «جان مانى» از دانشگاه جانز هاپكينز آمريكا بود.
    براساس اين نظريه، كودكى كه دستگاه تناسلى خارجى زنانه دارد و به صورت يك دختر بزرگ مى شود، مستقل از آن كه ژن هايش چه باشند، هويت جنسى زنانه به دست مى آورد و به همين ترتيب پسرى كه دستگاه تناسلى خارجى مذكر دارد و به صورت يك پسر بزرگ مى شود، بى ارتباط با آن كه چه تركيب كروموزومى داشته باشد، هويت جنسى مردانه خواهد داشت. بنابراين اگر اختلالى در هويت جنسى كودك به وجود آيد يا اشكالى در نوع رفتار خانواده با او به عنوان پسر يا دختر موجود بوده است يا اين كه كودك به نوعى اختلال روانى يا هذيانى مبتلا است پس تصحيح مشكلات هويت جنسى از طريق روانپزشكى ممكن است، با اين فرض كه اين «اختلال روانى» قابل درمان است.

    تحول ديگر به دهه ۱۹۶۰ مربوط مى شود. پيشرفت هاى زيادى در جراحى پلاستيك صورت گرفت. امكانات جديد جراحى پلاستيك همراه با اين نظريه كه هويت جنسى اساسى صرفاً روانى- اجتماعى دارد، باعث شد كه پزشكان جراحى هاى «تصحيحى» را براى انواع مختلف ابهام هاى دستگاه تناسلى يا اينتر سكس ها در دوران نوزادى توصيه كنند. تصور بر اين بود كه اگر در دوران نوزادى دستگاه تناسلى خارجى با جراحى پلاستيك به شكل مردانه يا زنانه درآيد و كودك مطابق با اين دستگاه تناسلى خارجى ايجاد شده در خانواده و جامعه بزرگ شود، نهايتاً هويت جنسى طبيعى خواهد داشت.

    دكتر «جان مانى» از دهه ۱۹۵۰ به بعد به تدريج به مرجع مسلط در مطالعات هويت جنسى تبديل شد و طرفدار اصلى چنين درمان هايى بود. او طرفدار پرو پا قرص روان شناسى رفتار گرا بود كه بر مبناى آن ذهن نوزاد چون تابلوى سفيدى است كه هيچ خصلت ذاتى شخصيتى در آن وجود ندارد.

    انگيزه جراحى هاى «تصحيحى» فوق حل كردن به اصطلاح «اضطرار اجتماعى» به وجود آمده به وسيله تولد نوزادان با دستگاه تناسلى مبهم بود. خود وجود چنين نوزادان اينتر سكس در طبيعت با گوناگونى هاى مختلف در دستگاه تناسلى، دو شعبگى دقيق مرد- زن را در فرهنگ ما دچار مخاطره مى كند. بنابراين تصور اين نظريه پردازان اين بود كه وجود اين نوع نوزادان بسيارى از قيد و بند هاى مذهبى و قانونى را مورد سئوال قرار خواهد داد. والدين و پزشكان تحت فشار اجتماعى شديدى قرار داشتند كه اين ابهام و گوناگونى را برطرف كنند و جان مانى هم منطق تئوريك اين اعمال جراحى «تصحيحى» را فراهم آورده بود و به آنها ظاهرى علمى بخشيده بود.

    از آن پس هزاران جراحى به اصطلاح «تصحيحى» براساس اين نظريه كه هويت جنسى ساخته اجتماع است در آمريكا انجام شد. نكته تعجب آور عدم وجود يك پيگيرى سازمان يافته علمى در مورد سرنوشت بعدى اين نوزادان بود. حتى در همان سال هاى اول اين جراحى ها، بسيارى از دانشمندان حفظ احتياط را در مورد آنها گوشزد كردند.

    چهره بارز اين افراد پژوهشگر جوانى به نام «ميلتون دياموند» بود كه اكنون استاد دانشگاه هاوايى آمريكا است. او زمانى كه دانشجوى دوره دكترا بود در مقاله اى در سال ۱۹۵۹ تحت عنوان «ارزيابى انتقادى انتوژنى رفتار جنسى انسانى» به انتقاد از نظرات دكتر جان مانى پرداخت. نظرات دياموند براساس مشاهدات در تجربيات با حيوانات بود. او در آن زمان نوشت: «شواهد زيست شناختى، روانشناختى، روانپزشكى، انسان شناختى و غدد شناختى بيانگر آن است كه هويت جنسى از همان دوران جنينى در مغزبه طور ذاتى پياده سازى (hard-wired) مى شود.»

    اما اين برداشت ها كه انسان ها «در مسئله جنسيت از تأثيرات تكامل زيست شناختى فراتر رفته اند» و اين كه جنسيت و هويت جنسى براساس اجتماعى شكل مى گيرد آنقدر در جامعه پزشكى نفوذ داشت كه كسى به سخنان دياموند گوش نداد. تحت تأثير جان مانى، مبلغ بزرگ اين حوزه اين نظريه بر تمام نيمه دوم قرن بيستم حكمفرمايى كرد. تنها در اواخر قرن بيستم بود كه پرسش هاى سركوب شده دوباره سربر آورد و يك مورد نادر اتفاقى پيگيرى يكى از نوزادان تحت جراحى تصحيحى قرار گرفته، آشكار كرد كه هيچ گاه مسير زندگى اين نوزادان آنچنان كه دكتر مانى پيش بينى كرده بود، نبوده است.

    دكتر جان مانى دهه ها قبل به والدين نوزادى پسر كه در يك حادثه پزشكى قسمت اعظم آلت تناسلى خود را از دست داده بود پيشنهاد كرد كه نوزاد را با جراحى به دختر بدل كنند- براساس اين نظريه كه در اين صورت مى توان نوزاد را به صورت دخترى طبيعى پرورش داد و نه «پسرى غير طبيعى». اين مورد براى پژوهش علمى بسيار پرارزش بود زيرا اين نوزاد داراى برادر دوقلوى همسان بود كه از لحاظ ژنتيكى كاملاً مشابه او بود و به اين ترتيب اين مورد مى توانست اساسى براى مطالعه رشد هويت جنسى باشد.

    در هر حال اولين گام بيضه هاى باقيمانده آلت تناسلى پسر نوزاد برداشته شد و او به صورت يك دختر، بزرگ شد و جان به جوان بدل شد.جان مانى ده ها سال مورد جان/ جوان را مداوماً به عنوان يك مورد پيروزى نظريه اش ارجاع مى داد. دكتر به بهانه حفظ راز دارى به هيچ كس اجازه نمى داد به «جوان» نزديك شود و جزئيات زندگى او را دريابد. مورد جان/ جوان به تدريج آنقدر افسانه اى شد كه به سنگ بناى پشتيبان نظريه او در مورد هويت جنسى بدل شد.در طول اين سال ها در آن هزاران جراحى تصحيحى براساس نظريه او برروى نوزادان انجام شده بود.

    فرجام ماجرا را ميلتون دياموند، همان دانشجوى جوانى كه ۴۰ سال قبل شجاعانه به چالش با نظريه هاى جان مانى برخاسته بود- رقم زد. ميلتون دياموند كه اكنون پروفسور دانشگاه بود هميشه به نتايج كار هاى مانى مشكوك بود. در طول سال ها او مطالعات پژوهشى بسيارى انجام داد و مقالات متعددى به چاپ رسانده بود تا دست كم ديگران را قانع كند كه اين امكان وجود دارد كه هويت جنسيتى ذاتى و هنگام تولد تعيين شده باشد، اما در غلبه فكرى مانى در اين حوزه مطالعاتى كسى به حرف او گوش نمى كرد.

    دياموند در ابتداى دهه ۱۹۹۰ سعى كرد كه «جوان» را كه اكنون احتمالاً مى بايد زنى باليده مى بود و اساس نظريه مانى قرار گرفته بود پيدا كند. دياموند كه صرفاً به دنبال مطمئن شدن از گزارش هاى جان مانى از سير زندگى «جوان» بود، وقتى او را يافت با شگفتى متوجه شد كه «جوان» هيچ گاه خود را دختر نمى دانسته است و اكنون هم مردى متأهل است.

    معلوم شد كه جوان از همان دوران كودكى خود را پسر مى دانسته و در برابر فشار ها براى وادار كردنش براى رفتار دخترانه مقاومت مى كرده است. جوان كه در سن بلوغ هنوز از جراحى زمان نوزادى اش بى اطلاع بود، در برابر تلاش هاى پزشكان و والدينش براى زنانه كردنش با هورمون هاى جنسى و جراحى هاى بيشتر مقاومت كرد. او بعد ها با جراحى مجدد تغيير جنسيتى، خود را به مرد بدل كرد و ازدواج كرد. به اين ترتيب دستگاه تناسلى خارجى دخترانه و بار آمدن به صورت دختر نتوانست حس سرشتى او از هويت جنسى واقعى اش را تغيير دهد. جان مانى در طول اين سال ها به خوبى از وقايع زندگى جوان آگاه بود، اما عامدانه شواهد مخالفت نظريه اش را براى ده ها سال مخفى كرد.

    دياموند با همكارش سيگماندسون كارى طاقت فرسا را پيش گرفتند كه آنچه را كه واقعاً براى «جوان»، اكنون دوباره «جان» شده، رخ داده بود مستند كنند. و مقاله اى را براى نشر آماده كرده اند. اين مقاله آنقدر بحث برانگيز بود كه بسيار نشريات پژوهشى از چاپ آن خوددارى كردند.آنها نمى توانستند شواهدى را كه جلوى چشمشان قرار گرفته بود باور كنند.

    اين مقاله نهايتاً با عنوان «تغيير جنسيت هنگام تولد: بازبينى دراز مدت و دلالت هاى بالينى» در یک نشريه به چاپ رسيد. سپس توفانى در رسانه ها و جامعه پژوهشگران به پاخاست. جان مانى به خاطر ارائه شواهد دروغ و پنهان كردن شواهد مخالف در موردى كه به اساس كل نظريه هويت جنسى اش بدل شده بود علناً مفتضح شد.

    دو سال بعد جان كالاپينتو مشروح كل داستان را در كتابى پرفروش «آنطور كه طبيعت او را ساخت» به چاپ رساند.

    جان كولاپينتو براى اولين بار در مقاله اى در نشريه «رولينگ استون» در ۱۱ دسامبر ۱۹۹۷ با نام «داستان حقيقى جان/جوان» توجه عموم را به قضيه جلب كرد. او در آخرين صفحه مقاله اش نوشت:

    «... داستان جان بناى نظريه هايى را كه جان مانى از دهه ۱۹۵۰ ساخته بود به لرزه درآورده. و مشخص شده است خطاى اصلى در نظريه اى است كه بر بيشتر قرن بيستم حاكم بود.» زيگموند فرويد بود كه در ابتدا اظهار كرد رشد روانشناختى سالم يك كودك به صورت دختر يا پسر عمدتاً به حضور يا غيبت آلت تناسلى مردانه بستگى دارد- برداشتى كه به محور نظريه مانى درباره رشد جنسى بدل شد و دليل غايى براى تبديل كردن «جان تيسن» به يك دختر. برداشتى كه امروز پژوهش هاى عصب- زيست شناختى در حوزه جنسيت آن را به كنارى نهاده است و دانشمندان پيشگام را به همان نتيجه رسانده است كه دكتر راينر از پژوهشگران اين حوزه اينگونه بيان كرده است: «مهمترين اندام جنسى، آلت تناسلى خارجى نيست، مهمترين اندام جنسى، مغز است.»

    شواهد علمى فزاينده اى در دست است كه ساختارهاى تثبيت شده مغز پيش از تولد احساسات ذاتى هويت جنسى را به وجود مى آورند. به نظر مى آيد كه بخشى از مغز (هيپوتالاموس در ناحيه BSTC) تعيين احساس درونى هويت جنسى است.

    اين ناحيه در مراحل اوليه باردارى برحسب محيط هورمونى مردانه يا زنانه موجود در جنين يا رحم، در يك فرآيند نقش پذيرى (imprinting) ساختارى خاص به دست مى آورند يا به اصطلاح hard-wired مى شوند. اگر ساختارهاى مغزى در اين مرحله باردارى مردانه يا زنانه شوند، فرد با هويت جنسى پسر يا دختر به دنيا مى آيد، جدا از آنكه تركيب كروموزومى يا دستگاه تناسلى خارجى او چه باشد. بنابراين كاملاً امكان پذير است كه فردى هويت جنسى مخالف تركيب كروموزومى اش داشته باشد.

    مثلاً در اختلالى به نام نشانگان عدم پاسخ دهى كامل به اندروژن (CAIS) به رغم ترشح تستوسترون از غدد جنسى جنينى كه تركيب كروموزومى XY دارد بافت هاى هدف به دليل اختلالى ژنتيكى به اندروژن پاسخ نمى دهند. در نتيجه احتمال دارد مانند دستگاه تناسلى خارجى كه به علت عدم پاسخ به آندروژن زنانه مى شوند ساختارهاى مغزى شكل زنانه به خود بگيرند بنابراين نوزاد به رغم تركيب كروموزومى XY هويت جنسى دختر را در سال هاى بعدى بروز خواهد داد.

    اين مشاهدات تاثيرگذار، غيرقابل انكار و بى سابقه پارادايم پيشين انديشه را جابه جا كرده است و همچنين حوزه اى از علم را كه پيش از اين تحت سلطه اطلاعات غلط و تابوها بود. اين جابه جايى در مورد گاليله از «جهانى زمين مركز» به «جهانى خورشيد مركز» بود، در مورد تكوين هويت جنسى اين جابه جايى از نظريه «دستگاه تناسلى خارجى + نحوه بزرگ شدن كودك» به نظريه تكوين «عصب _ زيست شناختى» است.
    ( از مقاله لين كانوى- ترجمه على ملائكه )

  7. #7
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [7]

    قبل از بررسی تاثیر نیچه بر اندشه های فمنستی معاصر بهتر است کمی به بررسی روحیه وی از نگاه زنان بپردازیم .

    "ماریو لایس" در کتاب "زنان در زندگی نیچه" ضمن نام بردن از"لو سالومه" دختر جوان روسی که مدتی از شاگردان نیچه بود و در خواست ازدواج با استاد خود را رد کرد؛ یکی از نامه های او را ارائه می کند که در لوسالومه نظر خود را درباه نیچه چنین آورده است :

    "نیچه مجموعا دارای استقامتی آهنین است و در مواردی خاص آدم بسیار بد خلق محسوب می شود. می دانستم که اگر طوفان احساسات را که در آغاز به ما هجوم آورد ، پشت سر بگذاریم ، علیرغم تمام وراجی های سطحی و پیش افتاده ، می توانیم خویشاوندی طبیعت مشترکمان را کشف کنیم."

    "لو" کلمات قصار نیچه را می نویسد و ساعتها به بحث و گفتگو می گذرد. نیچه هر شب دست لطیف لو را می بوسد و زمانی که او دچار تب و سرفه های شدیدی می شود ، مانند یک مادر از او مراقبت می کند. برایش از زیر در نامه می فرستد و یا از پشت در بسته با او صحبت می کند. معاشرت ممتد این دو نفر ، "لو" را به این باور می رساند که بین او و استادش پل غیر قابل عبوری وجود دارد . "لو" می نویسد :

    "آیا ما واقعا به هم نزدیکیم ؟ نه، در همه موارد نه . تلقی نیچه از احساس من باعث شادمانی اش می گردد و همین تلقی عامل جدایی ماست و این تصور بین ما سایه افکنده است. در عمق پنهان وجودمان اقیانوس ها فاصله است. نیچه در عمق وجودش قلعه ای پیر است با زندانهای تاریک و اتاقکهایی زیرزمینی که در بدو امر این قلعه مخفی می ماند ، چون او می تواند خودش را خوب کنترل کند." اما آنچه باعث دوری این دو تن می شود ، استدلالات عارفانه و شاعرانه نیچه در آن زمان است. "لو " که در مکتب تحلیلی "پل ره" دوست نیچه پرورش یافته ، نمی خواهد به این فلسفه تن در دهد. "لو" می نویسد :

    "نیچه هنوز برخلاف هدف شناختش رفتار می کند ، مانند مومنی در برابر خدا ، مانند آدم معتقد به متافیزیک در برابر وجود متافیزیکی اش و تمام شخصیتش را در این راه به خدمت می گیرد... گوش نیچه پر از زمزمه های مذهب است ..."

    معمولا زنانی جذب نیچه شدند که تا حدودی به جنبش آزادی زنان گرایش داشتند. او در نامه ها به یکی از دوستانش ، معاشرت با اینگونه زنان را ارج می نهد :

    "در اینجا ، چون سالهای گذشته به آدمهای خوش مشربی برخورد ه ام ، به دو بانوی بسیار خاص که یکی از آنها انگلیسی و دیگر بانویی روسی از دربار است و در ژنو زندگی می کنند." این دو زن با علاقه مراقب این پرفسور آلمانی گوشه گیر بودند بطوریکه او می نویسد :

    "در این بین ، پس از سپری کردن روز هایی لذت بخش و پر بار با این دو زن ، مثل خرسی در غار زندگی کرده ام ، آماده کار هستم و سالمتر و صبورتر از همیشه ."

    در این جمع "هلن سیمرن" هم حضور داشت که بعد ها آثار "فراسوی نیک و بد" و "انسانی ، تماما انسانی" نیچه را به زبان انگلیسی ترجمه می کند. وی به مدت 9 ماه همنشین و هم کلام نیچه می شود. نیچه به دوستش می نویسد :

    "مسخره است. باید با تمام و کمال در برابر جنبش آزادی زنان ایستادگی کرد. یکی دیگر از نمونه های ادبیات زنانه به سراغم آمده است ، دوشیزه هلن سیمرن." در همین فاصله کتاب "فراسوی نیک و بد" منتشر می گردد. نیچه در این کتاب جنبش آزادی زنان را می کوبد ، اما در عمل نمی خواهد زنان تحصیلکرده را از خود براند. " هلن سیمرن " واقعه ای را در 1886 نقل می کند که این نظریه را تائید می کند" "در هتل آلپ زن پیری اهل روسیه اقامت داشت ... او از یک بیماری روحی رنج می بردو توهمات غریبی باعث عذابش بود. دوستانش هر روز اتومبیلی را برای او تهیه می کردند تا در آب و هوای گرم ایتالیا گردش کند، اما او از بیرون رفتن اجتناب می کرد. یک روز نیچه به دوستانش گفت ، او را به دست من بسپارید و یک روز ظهر جلوی در ساختمان هتل ظاهر شد و با زن مریض .... مشغول گفتگو شد. مسلما نیچه در صحبت با این زن تازیانه معروفش را به کار نبرده است..." هلن با نقل این خاطره در واقع این نظریه را اثبات می کند که :

    "غالبا مردان تئوریهایی را که در باره زنان ارایه می دهند کمتر در عمل پیاده می کنند. "

    نیچه در سراسر عمر از رفتار خلاف طبیعت بشری که بنای آنرا در غرب ، مسیحیت می دانست رویگردان بود . کلمات قصار نیچه در کتاب "دانش شادانه" تحت عنوان "عفت و پاکدامنی زنانه" چشمگیر است. نیچه از شیوه تربیت زنان به اصطلاح "عالیمقام" در زمان خود اینچنین انتقاد می کرد :

    " همه می دانند که تربیت زنان در مسائل جنسی نادرست و ناآگاهانه بوده است. آنان از مسائل جنسی چنان شرم عمیقی دارند که تا سخن از آن می رود ، خاموش می شوند و پا به فرار می گذارند...اما ناگهان با برقراری پیوند زناشویی به دنیای واقعیت و آگاهی پرتاب می شوند ، پیوندی که بیش از همه آن را ارج می نهند و دوستش می دارند و یکباره در این پیوند ، شرم و عشق در تضاد با یکدیگر غافلگیر می شوند. احساسات گوناگونی چون احساسا شادی ، وظیفه ، ترس و همدردی و همجواری غیر منتظره روح الهی و حیوانی در آ« واحد بهنضج گیری گره بغرنجی در روح آدمی می انجامد که ناگشودنی است و با کاوش خیر خواهانه در روح انسانی نیز نمی تواندریافت که زنان چگونه در گشودن این گره بغرنج تلاش می کنند و تلاششان تا چه حد می تواند ثمربخش باشد و در این مسیر به چه بد اندیشی های گسترده و سهمناکی که روح مثله شده بدان مبتلا است ، باید نبرد کرد ...! و در پس همه این تلاشها ، سکوت عمیقی چون قبل حکمفرماست. سکوت در باربر خود و چشم به روی خود بستن."

    و در جایی دیگر در مذمت سرکوب غرایز اساسی انسان توسط مسیحیت دوران خود در کتاب "دجال" چنین می نویسد :

    "در باره عفت و پاکدامنی داد سخن سر دادن و افکار عمومی را به سوی رفتار خلاف طبیعت سوق دادن و تحقیر روابط جنسی و ناپاک ساختن آن ، تنها گناه بشر در برابر روح مقدس زندگیست."

    و در کتاب "آنک انسان" در باره زن کامل از نظر خود چنین می نویسد:

    "...زن کامل زنیست که اگر کسی را دوست داشته باشد ، زمین را به آسمان می دوزد . من این خدای عشق و شراب ( دیونیزوس ) را به خوبی می شناسم... اوه ، چه حیوان درنده خو ، خطرناک ، موذی اما شیرین و مطبوعی است !"

  8. #8
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : نیچه و فمنیسم

    [8]

    نیچه نوشت :
    هرگونه نشانه ای از فمنیسم در انسان ها ، حتی در یک مرد ، راه ورود به آثار مرا سد می کند: آن گاه دیگر نمی توان به درون این هزار توی کشف های دلیرانه پا نهاد.

    با شگفتی دیده می شود که افکار همین نیچه به ظاهر ضد فمنیسم بر فلسفه های فمنیسم معاصر بی تاثیر نبوده است .اما چرا در سالهای اخیر ، فمینست ها به فلسفه نیچه ، که به زن ستیزی مشهور بود ، علاقه نشان داده اند ؟ آیا می توان فلسفه نیچه را از گفته های به ظاهر اهانت آمیز او در باره زنان و مخالفت های او با جنبش فمنیستی اروپای مدرن جدا کرد و آنرا منبعی برا ی فمنیسم معاصر دانست ؟ آیا فمنیست ها از انتقاد های او در باره تاریخ و تفکر فلسفی برای به چالش طلبیدن ممانعت ورود زنان به تاریخ بهره گرفته اند؟

    خانم "نوشین شاهنده" محقق و نویسنده کتاب "زن در تفکر نیچه" در فصل دوم بخش سوم کتاب خویش به بررسی قرابت های برخی از اندیشه های نیچه با افکار فمنیستهای معاصر پرداخته که در زیر خلاصه ای از آن را آورده ام . ایشان پس از بررسی تحولات اندیشه های فمنیسمی می نویسند :

    برای فیلسوفان فمنیست ، جست و جو کردن در میراثی که نیچه برای آنان به ودیعه نهاده مهم است. آنها بین اصول و علایق فمنیستی خود با بسیاری از عناصر فلسفی نیچه ، قرابت بسیاری مشاهده کرد هاند. برای مثال ، انتقاد های فمنیستی ای که از تاریخ فلسفه شده است ، در بسیاری از اصول بنیادی اش ، با انتقاد نیچه از فلسفه یکسان است. بسیاری از فیلسوفان فمنیست خاطر نشان کرده اند که فلسفه را ، به طور سنتی ، مردانی نوشته اند که ارزش های خاصی را بر دیگر چیز ها برتری داده اند. آنان ذهن را بر جسم ، فرهنگ را بر طبیعت ، عقل را بر غیر عقلانیت ، حقیقت را بر توهم و خیر را بر شر برتری داده اند و از آنجا که زنان و خصایل زنانه و مادرانه ایشان با جسم ، طبیعت ، غیر عقلانیت ، توهم و حتی شر همراه است ، همین ها دلایای برای جلوگیری از ورورد زنان به تاریخ تفکر و فلسفه و بدین ترتیب ، نادیده انگاشتن شان در ملاحظات جدی و عقلانی فیلسوفان شده است-که می توان گفت تقریبا همگی شان مرد هستند. به عبارت دیگر ، آنچه را فیلسوفان به عنوان تجارب بشری عرضه کرده اند ، در واقع فقط بیان تجارب مردان – و البته آن هم عده خاصی از مردان – بوده است. از این رو ، به اعتقاد فمنیست ها ، باید آنچه را که این فیلسوفان بیان کرده اند ، بار دیگر مورد بحث و بررسی قرار داد ؛ چرا که اینها صرفا تظاهر به عینی بودن می کنند. در حالی که فقط هنگامی که فلسفه و تجارب و تاریخ بشر ، شامل افراد مختلفی شود می توان امیدوار بود که اینها نمونه ها و تجاربی هستند برای کل بشریت.

    برخی دیگر از فمنیست ها اشاره کرده اند که عینیت یا حقیقت از چشم انداز های خاصی حاصل می شوند و بحث کردن از آنها جدای از جو حاکم و حال و هوایشان ، گمراه کننده است. نیچه نیز در نوشته هایش ، همین انتقاد را از عینیت و حقیقت دارد. او چنین استدلال می کند که تمام حقایق چشم اندازی هستند و هر حقیقتی از چشم اندازی خاص حاصل می شود و بی داشتن چشم انداز ، داشتن هیچ حقیقتی ممکن نیست. چشم انداز گرایی نیچه نیز می تواند در جهت حمایت از ارزش های زنان و ویژگی های زنانه پیش رود.

    افزون بر این ، نیچه از روش هایی بحث می کند که در آن ، به دلیل مفید بودن برخی حقایق ، ارزش ها و موقعیت هایی خاص برای عده ای از افراد ، این ارزش ها گسترش یافته و خود را همچون ارزشی والا و برتر نشان داده است. برای مثال در تبار شناسی اخلاق ، او چنین ارزش هایی را مثل ارزش هایی که به ذهن بیش از جسم برتری داده اند ، زیر سوال می برد و حق تقدم و برتری ای را که به ذهن بیش از جسم داده شده است ، نقد و واژگون میکند و از آنجا که زنان با جسم مشخص می شوند ، تاکید نیچه بر اهمیت جسم ، به نظر می رسد که برای فلسفه فمنیستی مایه امید واری باشد ؛ همچنان که در نقد نیچه از خواست حقیقت یا آرمان زهد، برخی گرایش های فمنیستی وجود دارد که بر جسم و رقص و پویش و خنده تاکید می کند . همچنین روش هایی را که نیچه به کار می گیرد تا بدان وسیله نشان دهد که چرا به بعضی چیز ها بیش از چیز های دیگر ارزش داده می شود ، می تواند فمنیست ها و فلسفه فمنیستی را در جهت تحلیل و بررسی این امر مفید یاری رساند که چرا زنان و ویژگی های زنانه و مادرانه آنها در فلسفه سنتی بی ارزش شده یا از ورودشان به تاریخ تفکر جلوگیری شده است. بدین ترتیب ، نیچه با به زیر سوال بردن عقل ، فرهنگ ، حقیقت و خیر ، سلسله مراتبی را زیر سوال می بردکه برای پست کردن زنان و ممانعت از ورود آنان به فلسفه استفاده شده است. برای مثال ، او سلسله مراتبی را که عقل را برتر از غیر عقلانیت قرار می دهد ، با این ادعا زیر سوال می برد که برتری و ارزشی را که ما برای عقل قایلیم ، حاصل منطق و همراهی علت و معلول است که این خود نیز ، حاصل دستور زبان است. نیچه معتقد است که زبان و کلمات ، یعنی وسیله ای که ما با آن در باره جهان حرف می زنیم ، صرفا بازتابی از جهان و چیز هایی که در آن است نیست ، بلکه واقعا معنایی را خلق می کند که ما با استفاده از زبان و کلمات به جهان می دهیم. همین ایده که زبان می تواند به جای اینکه صرفا واقعیتی را انعکاس دهد ، به خلق و آفرینش معانی بپردازد ، می تواند برای فلسفه فمنیستی مفید واقع شده است.

    علاوه بر انتقاد نیچه از عقل ، او عناصر غیر عقلانی را به فلسفه باز می گرداند. او به خاطر تحسین دیونیزوس و تلاش هایش برای مجسم ساختن یک فلسفه دیونیزوسی بسیار مشهور است. دیونیزوس خدای باروری وشور و هیجان است و از آنجا که جسم و شور و هیجان های غیر عقلانی با زنان همراه است ، باز ارزشگذاری هیجان های جسمانی به دست نیچه ، نیز می تواند به باز ارزشگذاری زنان منجر شود.

    اما در عین حال وی تلاش فمنیست های عصر و زمانه خویش را که اغلب برای برابری اجتماعی ، به انکار هویت جنسی زن به لحاظ زیستی پرداخته بودند ، شدیدا نقد می کند و معتقد است که برابری در این معنا ، جز به زیان زنان نیست . وی میگوید :

    " وقتی زنی گرایش های دانشمندانه دارد ، در جنسیت وی باید اکالی وجود داشته باشد ، زیرا سترونی است که شخص را به سوی نوعی ذوق مردانه می کشاند ؛ زیرا با عرض معذرت ، مرد "جانور سترون" است." ( فراسوی خیر و شر 144)

    نیچه از دست دادن غرایز زنانه را تباهی و پس رفتن زن می داند ، چرا که او در اینجا از ویژگی های زیستی صحبت می کند که می تواند به آنان قدرت دهد. به نظر او اشتباه زنان مدرن:

    "از دست دادن آن حسی است که نشان می دهد آدمی در کدام زمینه از همه پیروزتر است ؛ یعنی رها کردن تمرین با سلاح های ویژه خویش ؛ پاگشودن به جمع مردان ... حال آنکه زن پیش از آن خود را در پرده فروتنی زیرکانه ظریفی پنهان می کرد. " ( فراسوی خیر و شر 239)

    این گفته نیچه را می توان با این اظهار سیمون دوبووار در مقدمه "جنس دوم" مقایسه کرد ، جایی که می گوید : تنها قدرتی که ما زنان می توانیم داشته باشیم ، آن نوع از قدرت اصیلی است که تنها با پذیرفتن زنانگی به دست می آید.

    نیچه می گوید : "مرد است که تصویر زن را برای خود می آفریند و زن تنها خود را با این تصویر منطبق می سازد " ، در این گفته می توان ریشه های این ادعای دوبوار را دید که می گوید : "این زن است که با ارجاع دادن به مرد تعریف و مشخص می شود ، نه اینکه مرد با ارجاع به زن شناخته شود ؛ زن تابع ، زیر دست و در تضاد با مرد است. مرد سوژه است ، او مطلق است- زن دیگری است . " هم نیچه و هم دوبوار معتقدندکه این تضاد و دوگانگی زن و مرد ، اینکه مرد اول است و زن دوم ، تضادی نامربوط و نا به جا است و با در نظر گرفتن یکی از ارزش ها به عنوان ارزش نخستین ، مثلا مرد به عنوان جنس اول ، ما در واقع چشم اندازگرایی خودمان را آشکار کرد ه ایم. اما زنا ن در این سنجش نابرابر آسیب می بینند. همچنان که دوبوار اظهار داشت مرد می خواهد مطلق باشد ، اما به اعتقاد نیچه ، مطلق بودن نباید هدف زن باشد ، بلکه هدف او باید بر طبق چشم اندازی خوش باشد. البته زن در بخشی از این کار شکست می خورد زیرا "هنر بزرگ او دروغگویی است و بالاترین مشغولیتش به ظاهر و زیبایی . " ( فراسوی خیر و شر 239)


    اگر بخواهیم از اصطلاح دو بوار استفاده کنیم ، نقش زن به عنوان "دیگری" ، از او بازیگری می سازد که متکی بر لاف زنی ها و توهماتش برای حیات خود است ، اما اشتباه او در میان ، خوردن فریب توهم خودش است. زن خودش را جز از چشمان دیگران نمی بیند و اشتباه دیگر او نیز در همین جا است ، اشتباه زن این است که چشم انداز خودش را رها می کند و از چشم انداز مرد به همه چیز و به ویژه به خودش می نگرد . نیچه می پرسد : "همسایه را به خود مومن کردن و سپس مومنانه به ایمان همسایه ایمان آوردن : چه کس را در این شگرد با زنان یارای برابری است ؟ " ( فراسوی خیر و شر 148)

    نقش بازی کردن ممکن است ذاتا بد نباشد و حتی نیچه آنرا بخشی ضروری از زندگی هرکس می داند اما مسئله اینست که زن نقشی را ایفا می کند که سناریوی آنرا مرد نوشته است و در این حالت زنان نمی توانند چشم انداز های خودشان را بسط دهند.

    همچنین فمنیست های معاصر برای درک بهتر و بیشتر آنچه که نیچه قدرت نامیدن می نامد ، تلاش بسیار کرده اند تا بتوانند راه و روش هایی را شکل دهند که بودن انسان ها را در جهان تبیین کند و این در حالی است که آنان از این امر آگاهند که کانون کلام و گفتار ، همیشه در اختیار مردان بوده است. فمنیست های معاصر با استفاده از اصطلاح "قدرت نامیدن" نیچه ، چنین اظهار می کنند که مردان از طریق به کار گیری قدرت نامیدن ، در واقع خواست قدرت خود را افزون می کنند. مردان از این طریق ، نه تنها بر زنان استیلا می یابند که بر تمام جهان حکمفرما می شوند. دوبوار می نویسد :

    "عرضه و ارائه جهان به عنوان جهانی واقعی ، کار مردان است ؛ آنان جهان را از دیدگاه خودشان توصیف می کنند و این توصیف از جهان را با حقیقت مطلق اشتباه می گیرند."

    البته به طور کلی فمنیست ها ارتباطی گوناگون و متغیر با فلسفه نیچه دارند. برخی از سودمندی فلسفه او برای فمنیسم معاصر می گویند و برخی دیگر از زیان بار بودن آن. در واقع می توان گفت که در اینجا نیز ، همچون سایر زمینه ها ، شاهد ایهام و تناقضی هستیم که در سراسر گفته های نیچه وجود دارد. همین ایهام است که به رغم دشوار ساختن دریافت درست و واقعی اندیشه های نیچه ، سبب پیدایش تفاسیر و تعابیر مختلفی از آرا و اندیشه های او و درنتیجه پویایی و تازگی آنها شده است.و این شید مهم ترین تاثیری باشد که نیچه بر تفکر قرن بیستم و پس از آن داشته و دارد؛ یعنی منشا برداشت ها و ایده های جدید. آنچه که برخی از فمنیستها در باره گفته های نیچه یافته اند ، نه ظاهر اهانت آمیز و سخره گر گفته های او ، که تلاش او برای به دست دادن سبک جدیدی از گفتار ، نوشتار و تفکر است که می تواند برای فلسفه فمنیستی سودمند واقع شود. در واقع می توان گفت که ثمر بخش ترین جنبه نوشته های نیچه را برای صورت بندی فلسفه ای فمنیستی ، نه در مواضع صریح او در باره زن بلکه در سبک های او ، در کوشش او برای ابلاغ فلسفه ای در باره جسم ، در باره افشاگری او در باره استعاره های سخن فلسفی ، و در شیوه نمونه او برای ساختار شکنی پیشداوری "ذکر محورانه" ی اندیشه و عقل غربی باید یافت.

    منابع اصلی :
    -------------------------------
    کتابهای نیچه
    روزنامه شرق 5 مرداد 83
    زن در تفکر نیچه – نوشین شاهنده
    زنان در زندگی نیچه – ماریو لاریس
    فصلنامه کتاب نقد – زمستان 79

    بسياري از محققين نيچه او را پيامبرگونه ، تمثال شكن و محققى اصيل و درخشان دانسته اند كه تاثير گسترده اي بر تئورى نقد قرن بيستم نهاده است. او متاثر از شوپنهاور باور داشت كه جهان صرفاً تجلى فيزيكى يك واقعيت اساسى كيهانى است، اين واقعيت يا همان «خواهش» نيروى جاودانى ميل يا شوق است كه به عالم تحرك مى دهد.

    نيچه اين «خواهش» (يا "اراده معطوف به قدرت") را مجموعه اى فيزيولوژيك از محرك ها و انگيزه هاى شادمانه و تجليل پذير مى دانست اما در عين حال بر اين باور بود كه جامعه سركوب شده و از نفس افتاده اى مدرن بيمار است و نمى تواند به نيروهاى مثبت خود دست يابد و لذا در حكم بيابانى است كه نياز به پيامبر دارد. نيچه در بسط اين تفكر بر آن بود كه روابط قدرت ها، انرژى محرك زندگى انسان است و لذا زندگى از نظر او تلاشى است براى اعمال حداكثر قدرت شخص بر ديگر اشخاص و چيزها. از ديد او عالى ترين مقامى كه بشر مى تواند به آن برسد مقام «ابرانسان» است كه البته چنين بينشى به راحتى به افراط هايى مانند ديكتاتورى، رياضت مى انجامد و شايد شگفت نباشد كه خواهر نيچه طرفدار نازى ها از آب درآمد.

    تاثيرات او را بر ادبيات مدرن را چنين خلاصه كرده اند: تاكيد بر ذهن فردى و حمله به مذهب _ حمله به علم به علت ناتوانى آن در تبيين جهان _ اعتقادى كليدى موسوم به «رجعت ابدى» كه اصلى براى زندگى مثبت بود. تاكيد بر زمان چرخه اى و نه خطى : «فرد بايد هر لحظه را طورى بزيد كه انگار قرار است تا ابد تكرار شود. »

    و سرانجام دو مولفه اثرگذار ديگر نيچه ، نخست تاكيد بر نسبيت و موقتى بودن حقيقت است و ديگر اينكه به زعم نيچه بايد به جهان درونى پرداخت و از جهان بيرونى كه جهان سيستم هاى فلسفى، اجتماعى، سياسى و اخلاقى است، دورى گزيد.

    مدرنيته نوعى شيوه و تجربه زندگى است كه از تحولات صنعتى شدن، شهرنشينى و تفكيك حوزه دينى از غيردينى ناشى شده و فروپاشى و تجديد حيات، پراكندگى و تغييرات تند، بى ثباتى و ناامنى ويژگى هاى آن را تشكيل مى دهد. مدرنيته همراه است با ادراك هاى تازه از زمان و مكان: سرعت، تحرك، ارتباطات، سفر، پويايى، آشوب و دگرگونى فرهنگى. مدرنيته با تلاش براى محوريت بخشيدن به انسان و به ويژه عقل در همه شئون اعم از مذهب و طبيعت گرفته تا امور مالى و علم، مشخص مى شود. پس مدرنيته همان شيوه زندگى و تفكر انسان محورى است كه در پى تنظيم رابطه برتر نسبت به صنعتى شدن، شهرنشينى، عقلانيت اقتصادى و ادارى (و در كل مدرنيزاسيون) است. به تعبير چايلدز مدرنيسم واكنشى است زيبايى شناسانه و فرهنگى نسبت به مدرنيته و مدرنيزاسيون.

    برگرفته از وبلاگ آرمان و اندیشه

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آتش بس در کریسمس
    توسط HRG در انجمن تاریخ جهان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: چهارشنبه ۰۹ دی ۸۸, ۲۱:۳۷
  2. درخت کریسمس کیهانی
    توسط صدف.گ در انجمن اخبار نجوم
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۲۶ آذر ۸۸, ۲۱:۰۳
  3. گرانترین درخت کریسمس جهان!
    توسط HRG در انجمن گالری عکس
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۳ آذر ۸۸, ۲۰:۱۳
  4. کوبیسم
    توسط hrg1356 در انجمن هنر تصویری
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: جمعه ۱۵ آبان ۸۸, ۱۱:۲۷
  5. نمادهای مشهور کریسمس
    توسط hamid192 در انجمن گفتار پراکنده
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: سه شنبه ۰۴ دی ۸۶, ۰۱:۵۴

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •