نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

موضوع: زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

  1. #1
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

    آيزاک آسيموف



    آيزاک آسيموف، نويسنده برجسته در عرصه علم عامه فهم و يکي از بهترين و برجستهترين نويسندگان داستانهاي علمي - تخيلي در 2 ژانويه ۱۹۲۰ در شهر پتروچي شوروي سابق به دنيا آمد. وي فرزند يودا و آنا آسيموف بود که در سال ۱۹۲۳ به ايالات متحده آمريکا مهاجرت کردند و خود در سال ۱۹۲۸ تبعه آمريکا شد.

    او از ابتدا نبوغ خود را در آموختن نشان داد. او چند کلاس را يک مرتبه بالا رفت و در ۱۵ سالگي ديپلم گرفت. با داستان علمي - تخيلي از طريق مجلاتي که در مغازه پدرش بود آشنا شد و خود در ۱۸ سالگي نخستين داستانش را به نام "گشتي در حوالي سيارک وستا" نوشت که در شماره اکتبر ۱۹۳۸مجله داستانهاي حيرتآور چاپ شد.

    سه سال بعد، در سال ۱۹۴۱ داستان ديگري با عنوان شبانگاه به مجله داستان علمي - تخيلي حيرتآور فروخت که در آن زمان برترين مجله در اين عرصه بود. مجله داستان علمي - تخيلي حيرتآور براي هر کلمه يک سنت پرداخت ميکرد. آسيموف در مورد اين داستان چنين ميگويد: "پس براي يک داستان ۱۲هزار کلمهاي ۱۲۰ دلار بايد ميگرفتم ولي وقتي چک ۱۵۰ دلاري دريافت کردم گمان کردم اشتباه شده و پس از تماس با سردبير دريافتم که او آنقدر از داستان خوشش آمده که يک چهارم سنت براي هر کلمه فوق العاده پرداخت کرده است.»

    آسيموف در سالهاي ۱۹۳۹، 1941 و 1948 به ترتيب مدرک ليسانس، فوق ليسانس و دکتراي خود را در رشته زيست شيمي از دانشگاه کلمبيا دريافت کرد. در سال ۱۹۵۵ دانشيار زيست شيمي شد و در سال ۱۹۷۹به مقام استادي رسيد.

    زندگي عادي او چنين بود که راس ساعت ۶ صبح بيدار شود و در ساعت 7:30 پشت ماشين تحرير خود بنشيند و تا ۱۰ شب کار کند. آسيموف در جلد نخست زندگينامه خود با عنوان "خاطرهاي هنوز سرسبز" که در سال ۱۹۷۹ منتشر شد، توضيح داده که چگونه نويسندهاي وقت شناس شده است.
    پدر روسي الاصل او در بروکلين چند دکان شيريني فروشي داشت که از ساعت ۶ صبح تا ۱ نيمه شب باز بودند. آيزاک نوجوان هر صبح ساعت ۶ از خواب بر ميخواست تا روزنامه پخش کند و هر بعد از ظهر تند از مدرسه باز ميگشت تا به پدرش کمک کند و اگر چند دقيقه دير ميکرد پدرش او را سرزنش ميکرد که بچه تنبلي است. پس از گذشت ۵۰ سال آسيموف در زندگينامهاش از اين عادت چنين ياد ميکند: "براي من مايه غرور است که هر چند ساعت شماطه داري دارم اما هيچ گاه آن را کوک نميکنم و ساعت ۶ صبح خود از خواب بيدار ميشوم، من هنوز به پدرم ثابت ميکنم که آدم تنبلي نيستم."

    پرکاري آسيموف حيرت آور بود. او قريب به ۵۰۰ کتاب در دامنه وسيعي از موضوعات، از کتابهاي کودکان گرفته تا کتابهاي درسي دانشگاهي نوشت. بيشترين شهرت وي شايد به خاطر داستانهاي علمي - تخيلي بود و نقش پيشتازانهاي در بالا بردن داستانهاي علمي - تخيلي از سطح مجلات بيژرفا به سطح فکري مربوط به جامعه شناسي و تاريخ و رياضيات و علم داشت. آسيموف همچنين داستانهاي اسرار آميز نيز نوشته است و کتابهايي در نقد مسائل فيزيک، شيمي، زيست شناسي، اخترشناسي، طنز، شکسپير، کتاب مقدس و موضوعات زياد ديگر تاليف کرده است.

    نخستين کتاب آسيموف يک داستان علمي - تخيلي به نام "سنگريزهاي در آسمان" بود که در سال ۱۹۵۰ انتشار يافت. ۲۳۷ ماه يا تقريبا ۲۰ سال طول کشيد تا وي صد کتاب بنويسد که تا اکتبر ۱۹۶۹ به طول انجاميد. صد کتاب بعدي، مرحله مهمي از زندگي او بود که در مارس ۱۹۷۹يعني در عرض ۱۱۳ ماه يا در حدود 9 سال. نيم به آن رسيد يعني چيزي بيش از ۱۰ کتاب در سال. در دسامبر ۱۹۸۴، فقط پس از گذشت ۶۹ ماه يا کمتر از ۶ سال ديگر وي سيصدمين کتابش را نيز منتشر کرد.

    در سال ۱۹۸۴ در مصاحبهاي گفت: "نوشتن بيش از پيش نشاط آور است. هر چه بيشتر مينويسم، نوشتن آسانتر ميشود."

    روزي توضيح داد که چگونه به تاليف کتاب رهنمود آسيموف به شکسپير پرداخت. به گفته او اين کار با نوشتن کتابي به نام واژههاي علم شروع شد. وي در اين مورد چنين مي گويد: "اين کتاب من را به واژههاي روي نقشه کشاند، از آنجا به کتابهاي يونانيان، جمهوري روم، امپراطوري روم، مصريان، خاور نزديک، عصر تاريک، تشکيل انگلستان و بعد به کتاب واژههاي تاريخ، با جستي آسان به کتاب واژههاي سفر پيدايش پرداختم که من را به واژههاي سفر خروج رسانيد. اين به کتاب رهنمود آسيموف به عهد عتيق منجر شد و سپس به عهد عتيق منجر شد و سپس به عهد جديد. لذا چيز ديگري نمانده جز شکسپير."

    داستانهاي علمي - تخيلي آسيموف جايزههاي متعددي برد : ۵ جايزه "هوگو" که با انتخاب خوانندگان اعطا ميشود و سه جايزه "نيبولا" که از طرف نويسندگان علمي - تخيلي اعطا ميشود. تريلوژي يا داستانهاي سهگانه او که داستان يک امپراطوري کهکشاني در آينده است و از کتابهاي "بنياد" (۱۹۵۱)، "بنياد امپراطوري" (۱۹۵۲)، و "بنياد دوم" (۱۹۵۳) تشکيل يافته است جايزه هوگو سال 1966 را به عنوان بهترين مجموعه داستان علمي - تخيلي براي او به ارمغان آورد. در ميان آثار او کتاب "رهنمود آسيموف به علم" يکي از بهترين کتابهايي است که درباره علم براي مردم عامه نوشته شده است. اين کتاب با عنوان "رهبر علم" و در دو جلد با ترجمه "استاد احمد بيرشک" توسط انتشارات خوارزمي و نيز با عنوان "در جهان علم" با ترجمه "هوشنگ شريف زاده" توسط انتشارات فاطمي به فارسي منتشر شده است.

    "کناره بنياد" که از سوي نيويورک تايمز در فهرست بهترين کتابهاي پرفروش سال ۱۹۸۲ قرار داشت، دنباله داستانهاي تريلوژي بنياد بود. منتقد ادبي نيويورک تايمز در نقد آن چنين نوشت: "آسيموف بسيار بهتر از ۳۳ سال پيش مينويسد و در عين حال آن شور و حرارت داستان را در ايامي که او و کهکشان جوانتر بودند حفظ کرده است." کتاب کناره بنياد به عنوان بهترين داستان علمي - تخيلي سال ۱۹۸۳ جايزه هوگو را برد. "بنياد و زمين" (۱۹۸۶)، "در آمدي به بنياد" (۱۹۸۸) و "پيشبرد بنياد" (۱۹۸۹) جزو آخرين آثار او محسوب ميشوند.

    آسيموف خود در مورد آثارش ادعاهاي بزرگي نداشت. در مصاحبهاي به سال ۱۹۸۴ گفت:"من سعي نميکنم شاعرانه يا به سبک ادبي عالي بنويسم. ميکوشم تا صرفاً ساده بنويسم و خوش اقبالي من اين است که چنان واضح ميانديشم که نوشتهام همچون انديشهام به شکلي رضايت بخش در ميآيد. من هرگز آثار همينگوي، فيتز جرالد، جويس يا کافکا را نخوانده ام. تا به امروز با شعر و رمانهاي قرن بيستم غريبهام که بي ترديد اين امر خود را در نوشتههايم نشان ميدهد."

    او ابتدا نوشتههايش را با ماشين تايپ ميکرد و بعدها اين کار را با واژه پرداز کامپيوتري انجام ميداد و همه چيز را فقط يک بار از نو مينوشت. به قول خودش: "اينکه فقط يک بار نوشتههايم را باز نويسي ميکنم از سر خودبيني نيست، بلکه مطالب زيادي وجود دارد که ميخواهم آنها را بنويسم و اگر با دلدادگي به نوشتهاي بچسبم ابداً نميتوانم چيزي بنويسم."

    البته همه اين نوشتنها به آساني انجام نميشد. يک بار کتاب کودکانه اي را در يک روز تمام کرد، اما کتاب شکسپير دو سال طول کشيد. نوشتن "قتل در ا.ب.ا" (۱۹۷۶) کتاب محبوبش و رماني اسرار آميز که خود آسيموف يکي از شخصيتهاي آن بود هفت هفته طول کشيد، اما "خود خدايان" (۱۹۷۲)، داستان علمي - تخيلي که جايزههاي هوگو و نبيولا را برد، هفت ماه به طول انجاميد.





    اگر چه آسيموف درباره سفرهاي فضايي در دنياهاي ناشناخته و به مدت سالهاي نوري بيشمار نوشت، ولي خودش از پرواز کردن با هواپيما اکراه داشت. بن بوا، ويراستار آثار او گفته است: "آيزاک ميگويد دوست دارد در فضا و در پهنه آسمانها پرواز کند، اما فقط در تخيلش."

    در ميان آثار علمي - تخيلي آسيموف کتابي با عنوان "من، روبات" (۱۹۵۰) وجود دارد که در آن سه قانون مشهور روباتيک را وضع کرد، قوانيني که بر روابط روباتها با صاحبان انسان شان حکمراني ميکند: "روبات نبايد به انسان آسيب برساند، و نه با منفعل ماندن بگذارد که آسيبي به انسان برسد. روباتها بايد از دستورات انسانها اطاعت کنند، مگر آنکه چنين عملي با قانون اول منافات داشته باشد. روباتها بايد موجوديت خودشان را حفظ کنند، مگر اينکه اين امر با دو قانون اول منافات داشته باشد." او مقولات روبات و امپراطوري کهکشاني را در ۱۴ رمان تشريح کرد.

    آسيموف کتابهاي علمي غير تخيلي و مقالات زيادي درباره موضوعات گوناگوني نوشت و سرپرستي هيأت تحريريه مجله علمي - تخيلي آيزاک آسيموف که به نام خود او منتشر ميشد را عهدهدار بود و نيز به مدت سي و سه سال به طور ماهيانه مقالهاي براي مجله "داستانهاي علمي - تخيلي و فانتزي" مينوشت، که بالغ بر ۴۰۰ مقاله شده بود.

    نوشتن ۱۰ کتاب يا بيشتر در هر سال روال عادي زندگي آسيموف بود، و اين پرکاري را حتي پس از حمله قلبي در سال ۱۹۷۷ و سه عمل جراحي کوچک در سال ۱۹۸۳ ادامه داد. خودش ميگفت: "من نيکبخت بودهام که با ذهني پر تکاپو و کارآمد و با قدرتي براي واضح انديشيدن و توانايي براي ابراز چنان انديشههايي زاده شدهام."

    روزي در مصاحبهاي اظهار کرد که از فکر کردن به مرگ و پايان زندگي هوشمندانهاش اندوهناک است اما يک چيز او را شاد نگه ميدارد: "من نبايد انديشناک باشم زيرا مطلبي نبوده است که به فکرم راه يافته باشد و آن را بر کاغذ نياورده باشم."

    آيزاک آسيموف، نويسنده توانا و انديشمند و دانشمندي مردمي بيش از ۵۰۰ کتاب نگاشت و مقالات و داستانهاي کوتاه فراوان نوشت و پس از عمري خدمت به ارتقاء سطح علمي عام مردم در ۶ آوريل ۱۹۹۲در بيمارستان دانشگاه نيويورک در گذشت. او ۷۲ ساله بود و در جزيره مانهاتان در جنوب شرقي نيويورک ميزيست. علت مرگ وي از کار افتادن قلب و کليههايش بود.

    منبع: سایت دانشجو

  2. #2
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

    جان رجینالد تالکین



    جان رجینالد تالکین (John Reginald Tolkien) در سوم ژانویه 1892 در بلومفونتین آفریقای جنوبی به دنیا آمد. والدینش انگلیسی بودند و زمانی که تالکین سه ساله بود، به انگلستان بازگشتند.

    تالکین در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه آکسفورد به مدت 8 سال به تحصیل پرداخت. همان زمان با دوست دوران کودکیش "ایدث برات" ازدواج کرد که ثمره این ازدواج 4 فرزند بود. از سال 1925 تا 1959، 20 سال به عنوان استاد آنگلوساکسون و 14 سال به عنوان استاد ادبیات انگلیسی در دانشگاه محل تحصیلش به تدریس پرداخت.

    او در آغاز قصد داشت شاعر شود، اما به خاطر خلاقیتش در خلق زبانهای تصویری به سمت داستان نویسی روی آورد. شهرت وی به خاطر دو اثر "هابیت" (The Hobbit) و شاهکار حماسی "ارباب حلقهها" (The Lord of the Rings) است. وی در جنگ جهانی اول در صفهای نخست جبهه جنگیده است و آثاری که از جنگ در ذهنش مانده را میتوان به خوبی در داستانهایش حس کرد. "کتاب داستانهای گمشده" نخستین داستان او بود که درحال بیماری‏ و در زمان جنگ جهانی اول نگاشت.

    این نویسنده و محقق انگلیسی حس تخریب طبیعت به واسطه تکنولوژی جدید را به طور عمیقی در هر سه مجموعه ارباب حلقهها به کار برده است. فردی به نام سارومان که تمامی درختان کهنسال اطراف قلعهاش را برای تامین سلاح برای لشکر جدیدش میسوزاند به واقع حس تالکین را در از بین رفتن طبیعت بیان میکند. وی از زمانی که در دانشگاه مشغول تحصیل بود، نوشتن آثاری چون "سر گاوین و شوالیه سبز" (1925) و "بیولوف: هیولاها و منتقدان" (1936 ) را آغاز کرد. وی نوشتن تریلوژی "ارباب حلقهها" را زمانی شروع کرد که هنوز مشغول تحصیل بود. او در همان دوران نوشتن کتاب "هابیت" (1937) را نیز آغاز کرد که مقدمهای برای ارباب حلقهها باشد. شخصیت اصلی هابیت فردی است به نام "بیلبو بگینز" که از زندگی راحت و بیدغدغه خود دست شسته و به همراه "گندالف" جادوگر و گروهی "دوارف" حفرههای گرم و نرم هابیتیاش را به قصد ماجراجویی ترک میکند. او در طول این سفر پرماجرا قابلیتهایی از خود نشان میدهد که خودش را نیز متعجب میکند.

    وقایع هابیت و ارباب حلقهها در گذشتههای دور و دوران اساطیر روی میدهد. نوشتن این تریلوژی یست و سه سال یعنی تا سال 1960 برای تالکین طول کشید. داستان این مجموعه در سه کتاب "یاران حلقه"(The Fellowship of the Ring) ، "دو برج"(The Two Towers) و "بازگشت شاه"(The Return of the King) رخ میدهد. داستان در حیطه جنگی است بین دو گروه خیر (فرودو، گندالف و ...) و شر (سارومان، سائرون) بر سر حلقه قدرت که میتواند موازنه قدرت را در جهان به هم زند. هابیت و ارباب حلقهها با قدرت تخیل شگفتآور نویسنده پایه و اساس بسیاری از آثار علمی- تخیلی در قرن بیستم بوده است. میتوان رد پای تخیلات و افسانههای تالکینی را در آثار سینمایی چون "جنگ ستارهها" نیز دید. لازم به ذکر است، ارباب حلقهها در ابتدا قرار بود دنباله داستان کودکانه هابیت باشد، اما در روند نوشتن، فضایی تیرهتر و جدیتر یافت و در نتیجه رده سنی مخاطبانش بالاتر رفت.

    تالکین از دوستان نزدیک "سی. اس. لوئیس" نویسنده "وقایع نارینا" و "دابلیو. اچ اودن" شاعر انگلیسی به شمار میرفت. به شدت تحت تاثیر ادبیات آنگلوساکسون، اسطوره‏شناسی آلمان، فولکلور فنلاند، کتاب مقدس و اسطوره‏شناسی یونان بود، به گونه‏ای که تاثیر آنها را می‏توان در آثارش به وضوح مشاهده کرد. تالکین مشخصا به تاثیر اسطوره‏هایی همچون "هومر"، "ادیپیوس"، "کالوالا" و نیز "بیوولف" بر آثارش اشاره کرده است. بابل و مصر نیز از مکان‏های الهامبخش آثار وی به شمار میروند.

    وی از اساتید زبان‏شناسی بود که برای فرهنگ لغت آکسفورد نیز کار می‏کرد. تالکین علاقه وافری به ساختن زبانهای علمی یا فراساخته داشت. او شاید تنها کسی باشد که 15 زبان ساخته است. با این وجود، توصیه او به کسانی که علاقمند به زبان بینالمللی هستند، این است که: «از اسپرانتو پشتیبانی کنید.» وی در جایی گفته است که انگیزه او از نگارش کتابهای تخیلیاش (مانند ارباب حلقهها) و به وجود آوردن میانزمین (Middle earth) این بوده است که زبانهای فراساخته او در آن صحبت شود.

    تالکین در 2 سپتامبر 1973 درگذشت.

    در اواسط سال 2004 خانه تالکین به فروش گذاشته شد. منزل تالکین در شمال آکسفورد واقع شده جایى که وی هابیت را نوشته و نوشتن ارباب حلقهها را آغاز کرده. این خانه به مدت 17 سال و از زمانى که تالکین استاد دانشگاه آکسفورد شد، محل اقامت این خانواده بوده و اتاقى دارد که اتاق مطالعه نویسنده بوده است. این خانه در یکى از محلات اعیاننشین شهر و محل سکونت اعضاى دانشگاه آکسفورد است.

    از دیگر کتابهای وی می‏توان آثار زیر را نام برد:

    "سیلماریلون" [حماسه الفهای عصر اول] (The Silmarillion)، " ماجراهای تام بامبادیل" (The Adeventures of Tom Bombadil)، "آنجا رفتم و بازگشتم"، سری تاریخی سرزمین میانه (The History of Middle Earth Series)، ترانههای بلریاند(The Lays of Beleriand) ، شکل دادن سرزمین میانه(The Shaping of Middle-Earth) ، راه گمشده و دیگر نوشتهها (The Lost Road and Other Writings)، "جاده همچنان ادامه دارد" (1967)، "خواننده تالکین" ( 1966) و "تالکین درباره تالکین" (1966(. نیز آثاری که پس از مرگ وی منتشر شدند: "نامه‏های پدر کریسمس" (1976)، "قصه‏های ناتمام" (Unfinished Tales- 1980)، "هیولا و منتقدین": مجموعه مقاله (1983)، "در باب ترجمه بیوولف" (1940)، "کتاب داستان‏های گمشده 1 و 2" (The Book of Lost Tales, Part 1,2- 1983,4)، "بازگشت سایه: تاریخ ارباب حلقهها، قسمت اول"(The Return of the Shadow: The History of the Lord of the Rings, Part One)، "خیانت ایزنگارد: تاریخ ارباب حلقهها، قسمت دوم"(The Treason of Isengard: The History of the Lord of the Rings, Part Two)، "جنگ حلقه: تاریخ ارباب حلقهها، قسمت سوم" (The War of the Ring: The History of the Lord of the Rings, Part Three- 1990)، "سائرون شکستخورده: تاریخ ارباب حلقهها، قسمت چهارم" (Sauron Defeated: The History of the Lord of the Rings, Part Four)، "حلقه مارگوت: بعد از سیلماریلیون قسمت اول: افسانههای آمان"(Morgoth''''s Ring: The Later Silmarillion, Part One : The Legends of Aman) ، "جنگ جواهرات: بعد از سیلماریلیون قسمت دوم: افسانههای بلریاند"(The War of the Jewels: The Later Silmarillion : Part Two : The Legends of Beleriand) و مردم سرزمین میانه. این کتابها را پسر وی بر اساس طرحهای تالکین گردآوری کرده است.

    منبع: سایت دانشجو

  3. #3
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

    سِر آرتور چارلز کلارک




    سِر آرتور چارلز کلارک (زادهٔ ۱۶ دسامبر ۱۹۱۷، سامرست انگلستان)، معروف به آرتور سی. کلارک، نویسنده، مخترع و دانشمند انگلیسی است. رمان علمی-تخیلی بسیار معروف ۲۰۰۱: اودیسه فضایی اثر اوست. فیلمی با همین نام بر مبنای این کتاب توسط استنلی کوبریک ساخته شد و جایزه اسکار را برای او و آرتور سی کلارک به ارمغان آورد.
    فهرست مندرجات

    زندگینامه

    وی در سامرست انگلستان به دنیا آمد. در طول جنگ جهانی مسئول رادار بود. در رشتهٔ فیزیک و ریاضیات از دانشگاه کینگز لندن فارغالتحصیل شد و مدال درجه یک فیزیک و ریاضیات را دریافت کرد. سپس به ریاست مجمع بین سیارات بریتانیا منصوب شد و به عضویت آکادمی اخترشناسان و مجمع اخترشناسان سلطنتی و بسیاری از سازمانهای علمی دیگر در آمد.

    ایدهٔ ماهوارههای مخابراتی اولین بار توسط وی مطرح شد. وی علاوه بر کتابهایی داستانی علمی-تخیلی، تعدادی آثار علمی نیز دارد.

    کلارک از سال ۱۹۵۶ در سریلانکا - که در آن زمان هنوز سیلان نامیده میشد - زندگی میکند و در حال حاضر هم شهروند سریلانکا و هم تبعهٔ انگلستان محسوب میشود. او همواره علاقهٔ زیادی به غواصی داشتهاست و در این جزیرهٔ استوایی میتوانست هر سال آن طور که دوست داشت در اعماق اقیانوس گردش کند. کلارک یک مدرسهٔ آموزش غواصی در سریلانکا تأسیس کرد که در زلزلهٔ ۲۰۰۴ میلادی در اقیانوس هند ویران شد، ولی دوباره بازسازی شد. سریلانکا همچنین الهامبخش کلارک در نوشتن کتاب چشمههای بهشت (یا فوارههای بهشت) بود که در آن ایدهٔ آسانسور فضایی را ارایه کرد به عقیدهٔ کلارک این آسانسور فضایی است که در آینده یادآور نام او خواهد بود و نه ماهوارههای مخابراتی.

    در سال ۱۹۸۶ کلارک جایزهٔ آرتور سی کلارک را بنیان نهاد و هزینهٔ آن را (که در ابتدا ۱۰۰۰ پاوند بود) تقبل کرد. این جایزه به بهترین اثر علمی-تخیلی منتشر شده در بریتانیا در سال گذشته تعلق میگیرد. از سال ۲۰۰۱ مبلغ جایزه به اندازهٔ عدد سال در تقویم میلادی پاوند انگلستان (یعنی ۲۰۰۱ پاوند در سال ۲۰۰۱ و ۲۰۰۵ پاوند در سال ۲۰۰۵) افزایش یافت.

    در سال ۱۹۸۸ مشخص شد که به سندروم بازگشت فلج اطفال مبتلاست و از آن پس مجبور است بیشتر اوقات با صندلی چرخدار حرکت کند.

    در سال ۲۰۰۰ به مقام شوالیه به کلارک اعطا شد، ولی شرایط جسمانی اجازهٔ سفر به لندن و دریافت نشان از ملکه را به او نداد. این نشان در مراسمی در کلمبو توسط قائممقام پادشاهی بریتانیا در سریلانکا به او تحویل شد. در سال ۲۰۰۵ نیز جایزهٔ لانکابیمانای که مهمترین جایزهٔ غیرنظامی سریلانکاست به دلیل کمکهای او به علوم و فناوری و وفاداریاش به کشور به او اعطا شد.

    عقاید

    کلارک میگوید: ادبیات نقش آموزشی را ایفا میکند، و هیچیک از آثار ادبی به اندازه آثار علمی نمیتواند توده وسیع مردم را با دانش نوین بشری آشنا کند .

    کلارک عقیده دارد فراتر از منظومه شمسی موجودات ذیشعوری وجود دارند. او موجوداتی را توصیف میکند که قادرند خود را به انرژی و آنگاه بار دیگر به ماده تبدیل کنند. او میگوید: این که کسانی از فضای خارج به ملاقات زمین آمده باشند اندیشهای کاملاً معقول است و در واقع اگر این رویداد طی چند میلیارد سالی که از عمر زمین میگذرد رخ نداده باشد جای شگفتی دارد.

    قالب داستانهای کلارک، بخصوص اودیسهها، قالبی اساطیری و نمادین است، دارای ابهام و ایهامی است که تنها میتواند از ذهنی پیشرس نسبت به وقایع آینده نشات گیرد. بیان نویسنده گاه به نظر میآید که برگرفته از عرفان شرقی است. ۲۰۰۱: ادیسه فضایی، ملهم از عرفان اساطیری، اساطیر یونان، عرفان بودیسم و هندو و حتی شاید اسلام است .او انسان را به ماوراء ماده میبرد. شیوهٔ کلارک منحصر به فرد است، کلارک علم را در قالب اسطوره بیان میکند، اسطوره را چنان لباس علم میپوشاند که دیگر اسطوره به نظر نمیرسد .علم و نظریههای علمی را چنان میشکافد که خواننده عامی به باغ باورها میرود و عالِم به گلزار اندیشهٔ ژرف .

    در اودیسهها شما با تخیل باور نکردنی نویسنده در قالب «تکسنگ سیاه» که با آموزش خود به آدم-میمونها، نسل در حال انقراض آنها را هدایت کرده و به پیش میراند. در فیلم راز کیهان در یک صحنه بدیع و استثنایی، کوبریک انسان میموننمای اولیه در حال پرتاب استخوان شکارش را نمایش میدهد که پس از آن صحنه قطع و به داخل سفینه دیسکاوری میرود، ۴ میلیون سال بعد، و در انتها استحاله فرمانده بومن را با شگفت آورترین بیان ممکن به تصویر میکشد .

    کلارک در نوشتن مقالات و کتابهای علمیتوانایی فوق العادهای دارد .او پس از جنگ جهانی دوم، طی مقالهای با محاسبه دقیق نشان داد که اگر سه ماهواره در ارتفاع ۳۶ هزار کیلومتری زمین قرار گیرند ،میتوانند تمام سطح کره را تحت پوشش خود قرار داده و امر مخابرات از هر نقطه زمین به نقطه دیگر را به راحتی انجام دهد .این نظریه زمانی مطرح شد که موشکها حتی قادر نبودند به ارتفاعات پایین در مدار دست یا بند و اصولا پرتاب ماهواره یک رویا به شمار میرفت. اینک این مدار به افتخار او به نام مدار کلارک نام گذاری شدهاست .

    افتخارات دیگر

    او به خاطر میعاد با راما سه جایزهٔ هوگو، نبولا و جان کمپبل را دریافت کرد. کلارک هفتمین نفری بود که جایزه استاد بزرگ را که انجمن نویسندگان علمیتخیلی آمریکا به پاس یک عمر فعالیت موفقیتآمیز در زمینه داستان نویسی علمی-تخیلی اعطا میکرد، در سال ۱۹۸۶ به دست آورد.

    آثار:
    * شنهای مریخ (۱۹۵۱)
    * پایان کودکی (۱۹۵۳)
    * نور زمین (۱۹۵۵)
    * شهر و ستارگان (۱۹۵۶)
    * ریزش غبار ماه (۱۹۶۱)
    * نُه میلیارد نام خدا (۱۹۶۷) (مجموعه داستان کوتاه)
    * ۲۰۰۱: اودیسه فضایی (۱۹۶۸)
    * میعاد با راما (۱۹۷۳)
    * امپراتوری زمین (۱۹۷۵)
    * چشمههای بهشت(۱۹۷۹)
    * ۲۰۱۰: اودیسه دو (۱۹۸۲)
    * ۲۰۶۱: اودیسه سه (۱۹۸۸)
    * راما ۲ (۱۹۸۹) (همراه با جنتری لی)
    * روحی از گرندبنکس (۱۹۹۰)
    * باغ راما (۱۹۹۱) (همراه با جنتری لی)
    * راز راما (۱۹۹۳) (همراه با جنتری لی)
    * ریشتر ۱۰ (۱۹۹۶) (همراه با مایک مککوی)
    * ۳۰۰۱: اودیسه نهایی (۱۹۹۷)

    منبع: سایت دانشجو

  4. #4
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

    جی. کی. رولینگ



    شناختن نويسنده ی يك كتاب و آگاهی از پستی و بلندیهای زندگيش برای هر خوانندهای ضروری است و میتواند شناخت عميقتری از كتاب و لايههای زيرين آن را به خواننده بدهد . آنچه در اين مقاله خواهيد خواند ، بخشهايی از زندگی جی. كی. رولينگ است كه به نظر خودش مهمتر بوده است .

    پدر و مادر من ، هر دو اهل لندن بودند . آنها در سن هجده سالگی در قطاری كه از ايستگاه كينگزكراس لندن به آبراث در اسكاتلند میرفت با هم آشنا شدند . در اين سفر ، پدر و مادرم هر دو به اسكاتلند میرفتند تا به "نيروی دريايی سلطنتی" ملحق شوند . مادر من در آن روز گفته بود كه سردش شده و پدرم كتش را به او داده بود تا گرم شود . آنها يك سال بعد از اين ماجرا در سن نوزده سالگی ازدواج كردند .

    پدر و مادرم پس از خروج از نيروی دريايی ، به حومه ی بریستول در غرب انگلستان مهاجرت كردند . مادرم بيست ساله بود كه من به دنيا آمدم . من يك نوزاد تپل مپل بودم . توصيف "شبيه به توپی بادی كه كلاههای منگوله دار رنگارنگ پوشيده باشد" كه در كتاب سنگ جادو است ، در مورد عكسهای كودكی من صدق میكند .

    خواهرم "دی" يك سال و يازده ماه بعد از من متولد شد . روز تولد دی قديمیترين خاطره ی من است يا لااقل قديمیترين خاطرهای كه میتوانم به ياد بياورم . من درآشپزخانه مشغول بازی كردن با يك تكه خمير بازی بودم و پدرم مرتب و با دستپاچگی از آشپزخانه به اتاقی میرفت كه مادرم در آن در حال وضع حمل بود و دوباره به آشپزخانه برمیگشت . من مطمئنم كه اين خاطره ساخته ی ذهنم نيست چون بعدا جزييات آن را با مادرم چك كردم . البته من يك تصوير واضح ديگر هم دارم كه ساخته ی ذهنم هست : قدم زنان دست در دست پدرم به اتاق خواب رفتيم . مادرم را ديدم كه با لباس خواب روی تخت در كنار خواهرم دراز كشيده . خواهرم لخت مادرزاد بود ، با موهای بلند ، لبخند بر لب و قيافه ی يك بچه ی پنج ساله !!! اگر چه اين تصوير عجيب و غريب ، نتيجه ی كنار هم چيدن تصورات غلط دوران كودكی بود ، اما اينقدر واضح و روشن هست كه هر گاه به ياد به دنيا آمدن خواهرم میافتم ، اين تصوير به ذهنم میآيد .

    دی ، موهايی كاملاً سياه و چشمانی به رنگ قهوهای تيره ــ همرنگ چشمان مادرم ــ داشت . (و هنوز هم دارد .) او مطمئنا از من خيلی زيباتر بود . (هنوز هم هست .) فكر می كنم برای جبران اين مشكل (زشتتر بودن من) بود كه والدينم به اين نتيجه رسيدند كه من حتما باهوشتر هستم . هر دوی ما از اين برچسبها متنفر بوديم . من واقعا میخواستم كه كمتر به شكل يك توپ بادی كك مكی باشم و دی ـ كه الان يك وكيل است ــ نيز به حق ناراحت بود كه كسی نمیفهميد او چيزی بيشتر از يك صورت خوشگل هست . اين موضوع باعث شد كه ما سه چهارم كودكیمان را به دعوا با هم بگذرانيم ، مثل دو گربه وحشی كه در يك قفس كوچك زندانی شده بودند . بالای ابروی دی جای يك زخم كوچك هنوز هم به چشم میخورد ؛ اين زخم متعلق به زمانی است كه من يك باتری به سمت او پرتاب كردم . البته من انتظار نداشتم كه باتری به او اصابت كند و فكر میكردم كه او جا خالی میدهد . (البته اين بهانه چيزی از عصبانيت مادرم كم نكرد ؛ من هرگز او را عصبانیتر از اين نديده بودم .)


    زمانی كه من چهار ساله بودم ، آن خانه ويلايی را ترك كرديم و به "وينتربورن" در حاشيه ی بريستول رفتيم . حالا ما در خانهای پلهدار زندگی میكرديم كه دارای يك ديوار مشترك [با خانه ی بغلی] بود . پلههای اين خانه باعث شد كه من و دی نمايش "پرتگاه" را بارها و بارها در بالای پلهها اجرا كنيم : در اين نمايش يكی از ما از بالاترين پله آويزان میشد و دستهای ديگری را میگرفت و با استفاده از همه روشهای تطميع و تهديد به او التماس میكرد كه او را رها نكند تا اينكه سقوط میكرد و كشته میشد . اين بازی برای ما لذتی تمامنشدنی داشت . فكر میكنم آخرين باری كه اين بازی را آنجام داديم ، كريسمس دو سال پيش بود ؛ دختر نه ساله ی من كه اصلا از اين بازی خوشش نيامد .

    مدت زمان كوتاهی كه ما با هم دعوا نمیكرديم ، دوستان خيلی خوبی بوديم . من قصههای زيادی برای او تعريف میكردم . معمولا ما اين داستانها را به شكل بازی اجرا میكرديم و هر يك نقش يكی از كاركترهای داستان را بازی میكرديم . وقتی من اين نمايشنامههای طولانی را ترتيب میدادم ، واقعا مستبد بودم ، اما دی اين موضوع را تحمل میكرد چون من معمولا نقشهای اصلی را به او میدادم .

    در اين خيابان جديد (وينتربورن) بچههای هم سن و سال ما زياد بودند . در ميان اين بچهها برادر و خواهری بودند با نام خانوادگی "پاتر" . من هميشه از نام خانوادگی آنها خوشم می آمد و البته فاميلی خودم را خيلی دوست نداشتم ؛ متاسفانه كلمه ی رولينگ به آسانی دستمايه ی عبارتهای مسخره میشد ، مانند : رولینگ پین (وردنه ؛ چوبی استوانهای برای پهن كردن خمير) و رولینگ استون (نام يك گروه خواننده ی راك ان رول انگليسی در دهه ی شصت) و ... . به هر حال ، اين برادر از زمان انتشار كتابها ، مرتبا خود را "هری پاتر" معرفی میكند و مادر او نيز به خبرنگاران گفته كه من و او عادت داشتيم مانند جادوگران لباس بپوشيم . اين دو ادعا كذب میباشند . در واقع ، همه ی آنچه من از آنها به خاطر دارم ، اين است كه اين برادر يك دوچرخه ی مدل "چاپر" داشت كه در آن زمان مدل بسيار پرطرفداری بود و همچنين يادم هست كه او يك بار سنگی به طرف دی پرتاب كرد و من هم به همين خاطر با يك شمشير پلاستيكی محكم كوبيدم توی سرش . (معلومه كه فقط من اجازه داشتم به طرف دی چيزی پرتاب كنم !!!)

    من از مدرسهام در وينتربورن واقعا لذت میبردم ، چون جای بسيار آرامی بود ؛ در آنجا به وفور كارهايی مانند سفالگری ، نقاشی و داستان سرايی انجام میداديم و اين فعاليتها كاملا مناسب حال من بود . اما والدين من هميشه آرزوی زندگی خارج از شهر را در سر داشتند و من نه ساله بودم كه برای آخرين بار اسبابكشی كرديم و به روستای كوچكی به نام "تاتشيل" در "ولز" رفتيم .

    اين نقل مكان با مرگ مادربزرگ محبوب من ــ كثلين ــ هم زمان شد . بعدها كه میخواستم قسمتی به اسمم اضافه كنم ، اسم او را انتخاب كردم . بیشك اين اولين مصيبت زندگی من تاثير منفی بر روی احساس من نسبت به مدرسه ی جديدم داشت و من از اين مدرسه اصلا خوشم نمیآمد . در تمام طول روز ما میبايست پشت ميزهای گرد ، رو به تخته سياه مینشستيم . بر روی هر ميز يك جا دواتی قديمی نصب شده بود . اما بر روی ميز من يك سوراخ ديگر هم وجود داشت ؛ ظاهرا پسری كه سال قبل پشت اين ميز مینشسته ، به دور از چشم معلم با نوك پرگار اين سوراخ را كنده بود . به نظر من اين دستاورد مهمی بود و من هم شروع به گشاد كردن اين سوراخ با نوك پرگارم كردم و هنگامی كه من آن كلاس را ترك كردم يك نفر به راحتی میتوانست انگشت شستش را در آن بچرخاند .



    من در سن يازده سالگی به دبيرستان "وايدين" رفتم . در اين مدرسه بود كه من با "شان هريس" آشنا شدم . شان هريس همان شخصی است كه كتاب تالار اسرار به او تقديم شده و فورد آنجليا ــ ماشين آقای ويزلی ــ در اصل متعلق به او بود . او اولين نفر از دوستان من بود كه رانندگی ياد گرفت و آن ماشين سفيد و فيروزهای برای من به معنی آزادی بود و اينكه ديگر مجبور نبودم مرتب از پدرم بخواهم كه با ماشين مرا برساند يا به دنبالم بيايد ، چون برای يك دختر نوجوان كه در روستا زندگی میكند ، اين موضوع ، بدترين مشكل است . تعدادی از شادترين خاطرات دوران نوجوانی من مربوط به زمانی است كه با ماشين شان با سرعت در تاريكی میرانديم . شان اولين كسی بود كه با او در مورد آرزوی نويسنده شدنم به طور جدی صحبت كردم و او هم تنها كسی بود كه فكر میكرد من حتما موفق میشوم و اين دلگرمی او برای من بسيار باارزشتر از چيزی بود كه در آن زمان به او میگفتم .

    بدترين حادثه ی دوران نوجوانی من مريض شدن مادرم بود . وقتی من پانزده ساله بودم . تشخيص دكترها مالتيپل اسكلوروسيس (ام اس) بود كه بيماری سيستم مركزی اعصاب است . اغلب اين بيماران دورههای بهبودی مقطعی دارند ، اما مادر من بدشانس بود و از زمان بيماريش به آرامی اما به طور مداوم بدتر میشد . به نظر من اكثر مردم در اعماق وجودشان احساس میكنند كه مادرانشان تباهی ناپذيرند ؛ بيماری لاعلاج مادرم برای من يك ضربه ی روحی شديد بود ، با وجود این كه آن زمان دقيقا درك نمیكردم كه معنی واقعی اين بيماری چيست .

    در سال ۱۹۸۳ من وارد دانشگاه "اگزتر" در سواحل جنوبی انگليس شدم . من با فشار والدينم به تحصيل در رشته ی فرانسه مشغول شدم و اين يك اشتباه محض بود . در نظر آنها رشته ی زبان انگليسی ــ رشته ی مورد علاقه من ــ مرا به جايی نمیرساند ، اما رشته ی فرانسه آيندهدار بود ؛ اما من میبايست مقاومت میكردم و در رشته ی انگليسی ادامه تحصيل میدادم . علاوه بر بی علاقگی به اين رشته من مجبور بودم كه به عنوان قسمتی از تحصيلم يك سال را در پاريس زندگی كنم .

    پس از فارغ التحصيلی در لندن مشغول به كار شدم . طولانیترين شغل من در تشكيلات «امنستی اينترنشنال» بود كه سازمانی بود كه با حركات ضد حقوق بشر در كل دنيا مبارزه میكرد . اما در سال ۱۹۹۰ من و دوست پسر سابقم تصميم گرفتيم به منچستر برويم . من بعد از يك هفته دنبال آپارتمان گشتن ، در قطاری شلوغ و به تنهايی به لندن برمیگشتم كه ناگهان ايده ی هری پاتر به ذهنم خطور كرد .

    من از سن شش سالگی بیوقفه مطلب مینوشتم ، اما هيچ گاه از يك ايده اينقدر هيجانزده نشده بودم . از اينكه خودكار همراهم نبود ، شديدا ناخرسند بودم و خجالت میكشيدم كه از كسی خودكار قرض كنم . حالا میدانم كه اين موضوع به نفع من بود ، چون قطار تاخير داشت و من برای چهار ساعت تمام در مورد جزييات داستان فكر كردم و ريزهكاریهای داستان در ذهن من میجوشيد و شكل میگرفتند ؛ پسری لاغر مردنی ، عينكی و مو مشكی كه نمیدانست جادوگر است برای من واقعی و واقعیتر میشد . فكر میكنم اگر در آن زمان میخواستم از سرعت فكر كردنم بكاهم و آن جزييات را بر روی كاغذ بياورم بسياری از قلم میافتاد . (اگرچه هنوز هم بعضی وقتها به فكر میافتم كه تا هنگام نوشتن داستانها چقدر از ايدههايی كه در آن سفر به ذهن من آمد را فراموش كردم .)

    همان روز عصر من شروع به نوشتن سنگ جادو كردم ، اگر چه آن نوشتهها هيچ شباهتی به نسخه ی نهايی كتاب ندارند . من به منچستر نقل مكان كردم و دستنوشتهها را نيز با خود بردم . اين نوشتهها هر روز حجيمتر میشد و داستان در هر جهت دور از ذهنی گسترش میيافت ؛ از جمله ايدههايی برای سالهای بعد هری در هاگوارتز . اما در ۳۰ دسامبر ۱۹۹۰ اتفاقی افتاد كه كه دنيای من و هری پاتر را برای هميشه تغيير داد : مرگ مادرم .

    دوران طاقت فرسايی بود . پدرم ، دی و من گيج و مبهوت بوديم . مادرم فقط چهل و پنج سال داشت و ما هرگز تصور نمیكرديم او به اين زودی و در اين سن از دنيا برود . (شايد چون جرات نمیكرديم به اين موضوع فكر كنيم .) حس میكردم سينهام فشرده میشود ، مثل اينكه يك صفحه ی سنگی را به سينهام فشار میدادند ، در قلبم يك درد واقعی بود .

    نه ماه بعد از روی ناچاری به كشور پرتغال رفتم ، زيرا در آنجا در يك موسسه ی آموزش انگليسی شغلی پيدا كرده بودم . من اين بار نيز دست نوشتههای هری پاتر كه همچنان در حال افزايش بود ، را با خودم بردم و اميدوار بودم كه ساعات كاری جديدم (بعدازظهر و عصر) اين امكان را به من بدهد كه به طور جدیتر نوشتن اين رمان را دنبال كنم . داستان رمان از زمان مرگ مادرم خيلی تغيير كرده بود . اكنون احساسات درونی هری در مورد پدر و مادر كشته شدهاش بسيار عميقتر و واقعیتر بود . در همان هفتههای اولی كه در پرتغال بودم فصل محبوب خودم را نوشتم : آيينه ی اريسد (آيینه ی نفاق انگيز) .

    من فكر میكردم وقتی از پرتغال برگردم ، يك كتاب كامل زير بغلم خواهد بود ، اما من چيزی بهتر با خود برگرداندم : دخترم جسيكا . من با يك مرد پرتغالی آشنا شدم و ازدواج كردم . گرچه اين ازدواج موفق نبود ، اما بهترين هديه ی زندگی را به من بخشيد . كريسمس ۱۹۹۴ من و جسيكا وارد شهر اندينبرا (ادينبورگ) ــ محل زندگی خواهرم ــ شديم .

    من تصميم داشتم كه همچنان تدريس كنم و میدانستم كه بايد كتاب را بزودی تمام كنم ، وگرنه هرگز نمیتوانستم آن را به پايان ببرم . تدريس تمام وقت با كارهايی مانند برنامهريزی آموزشی ، تصحيح اوراق و رسيدگی دست تنها به يك دختر كوچك ، اصلا وقت آزادی برای من باقی نمیگذاشت . بنابراين من بیامان و ديوانهوار نوشتم و مصمم بودم كه كتاب را تمام كنم تا بتوانم از كسی بخواهم آن را منتشر كند . هر گاه كه جسی در كالسكه به خواب میرفت ، به سرعت به نزديكترين كافی شاپ میرفتم و با سرعت تمام مینوشتم . تقريبا هر روز عصر مینوشتم . و بعد همه ی نوشتهها را خودم تايپ میكردم . بعضی وقتها با وجود همه ی علاقه و دلبستگی ای كه به كتاب داشتم ، از آن متنفر میشدم .

    عاقبت كتاب به پايان رسيد . سه فصل اول را در يك پوشه ی پلاستيكی شكيل گذاشتم و برای يك مشاور انتشاراتی فرستادم . او نيز پوشه را به سرعت پس فرستاد ، فكر كنم همان روزی كه به دستش رسيده بود ، آن را پس فرستاد . دومين مشاور انتشاراتی در يك نامه جواب من را داد و از من خواست تا بقيه ی داستان را ببيند . اين نامه ی دو جملهای واقعا بهترين نامهای بود كه در طول زندگيم به دستم رسيده بود .

    يك سال طول كشيد تا مشاور انتشاراتی جديد من ، كريستوفر ، شركت انتشاراتی پيدا كرد . شركتهای انتشاراتی بسياری داستان را رد كردند و چاپ نكردند . تا اينكه عاقبت در آگوست ۱۹۹۶ كريستوفر به من زنگ زد و گفت كه انتشارات "بلومزبری" پيشنهادی دارند . من نمیتوانستم چيزی را كه میشنيدم ، باور كنم . مثل احمقها از او پرسيدم : «منظورت اينه كه ميخوان كتاب رو چاپ كنن ؟» و او جواب داد : «البته كه میخوان كتاب رو چاپ كنن .» بعد از اينكه گوشی را گذاشتم ، جيغ بلندی كشيدم و به هوا پريدم . جسيكا كه در صندلی بلندش نشسته بود و با لذت چايی میخورد ، با چشمانی وحشت زده به من نگاه میكرد .

    منبع: سایت دانشجو

  5. #5
    کاربرسایت Unknown آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۴-۱۹
    نوشته ها
    4,190
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 2 در 2 پست

    پاسخ : زندگینامه و معرفی نویسندگان جهان

    پائولو كوئليو


    پائولو كوئليو در سال 1947، درخانوادهاي متوسط به دنيا آمد. پدرش پدرو،مهندس بود و مادرش، ليژيا، خانهدار. درهفت سالگي، به مدرسهيعيسويهاي سن ايگناسيو درريودوژانيرو رفت و تعليمات سخت و خشكمذهبي، تاثير بدي بر او گذاشت. اما اين دوران تاثير مثبتي هم براو داشت.در راهروهاي خشك مدرسهي مذهبي، آرزوي زندگياش رايافتميخواست نويسنده شود. درمسابقهي شعر مدرسه، اولين جايزهي ادبي خودرا به دست آورد. مدتي بعد، براي روزنامهي ديواري مدرسهي خواهرشسونيا، مقالهاي نوشت كه آن مقاله هم جايزه گرفت.اما والدين پائولو براي آيندهي پسرشان نقشههاي ديگري داشتند.ميخواستند مهندس شود. پس، سعي كردند شوق نويسندگي را در اواز بينببرند. اما فشار آنها، و بعد آشنايي پائولو باكتاب مدار راسالسرطان اثر هنريميلر، روح طغيان را در اوبرانگيخت و باعث روي آوردن او به شكستنقواعد خانوادگي شد. پدرش رفتار اورا ناشي ازبحران رواني دانست. همينشد كه پائولو تا هفده سالگي، دوبار دربيمارستان رواني بستري شد و بارهاتحت درمان الكتروشوك قرار گرفت.


    كمي بعد، پائولو با گروه تاتري آشنا شد و همزمان، به روزنامهنگاريروي آورد. ازنظر طبقهي متوسط راحتطلب آن دوران، تاتر سرچشمهيفساد اخلاقي بود. پدر و مادرش كه ترسيده بودند، قول خود را شكستند. گفتهبودند كه ديگر پائولو رابه بيمارستان رواني نميفرستند، اما براي بار سوم هماو رادر بيمارستان بستري كردند. پائولو، سرگشتهترو آشفتهتراز قبل، از

    بيمارستان مرخص شد و عميقا در دنياي دروني خود فرو رفت. خانوادهي

    نوميدش، نظر روانپزشك ديگري را خواستند. روانپزشك به آنهاگفت كهپائولو ديوانه نيست و نبايد دربيمارستان رواني بماند. فقط بايد ياد بگيرد كهچهگونه با زندگي روبهرو شود. پائولو كوئليو، سي سال پس ازاين تجربه،كتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد رانوشت.....................
    پائولو خود ميگويد : ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد،
    درسال 1998 دربرزيل منتشر شد. تا ماه سپتامبر، بيشتر 1200 نامهي الكترونيكي و پستيدريافت كردم كه تجربههاي مشابهي را بيان ميكردند. در اكتبر، بعضي ازمسايل مورد بحث دراين كتاب ــ افسردگي، حملات هراس، خودكشي ــ
    دركنفرانسي ملي مورد بحث قرار گرفت. در 22 ژانويهي سال بعد، سناتورادواردو سوپليسي، قطعاتي ازكتاب مرا دركنگره خواند و توانست قانوني رابه تصويب برساند كه ده سال تمام، دركنگره مانده بود: ممنوعيت پذيرشبيرويهي بيماران رواني در بيمارستانها.پائولو پس ازاين دوران، دوباره به تحصيل روي آورد و به نظر ميرسيدميخواهد راهي راادامه دهد كه پدر و مادرش برايش درنظر گرفتهاند. اما

    خيلي زود، دانشگاه را رها كرد و دوباره به تاتر روي آورد. اين اتفاق دردههي 1960 روي داد، درست زماني كه جنبش هيپي، درسراسر جهانگسترده بود. اين موج جديد، در برزيل نيز ريشه دواند و رژيم نظامي برزيل،آن را به شدت سركوب كرد. پائولو موهايش را بلند ميكرد و براي اعلاماعتراض، هرگز كارت شناسايي به همراه خود حمل نميكرد. شوق نوشتن، اورابه انتشار نشريهاي واداشت كه تنها دو شماره منتشر شد.

    در همين هنگام، رائول سيشاس آهنگساز، ازپائولو دعوت كرد تا شعرترانههاي او را بنويسد. اولين صفحهي موسيقي آنهابا موفقيت چشمگيريروبهرو شد و 500000 نسخه از آن به فروش رفت. اولين بار بود كه پائولوپول زيادي به دست ميآورد. اين همكاري تا سال 1976، تا مرگ رائولادامه يافت. پائولو بيش ازشصت ترانه نوشت و با هم توانستند صحنهي

    موسيقي راك برزيل را تكان بدهند.



    در سال 1973، پائولو و رائول، عضو انجمن دگرانديشي شدند كه برعليه ايدئولوژي سرمايهداري تاسيس شده بود. به دفاع ازحقوق فردي هرشخص پرداختند و حتا براي مدتي، به جادوي سياه روي آوردند. پائولوتجربهي اين دوران رادر كتاب والكيريها به روي كاغذ آورده است.در اين دوران، انتشار ((كرينگ ـ ها)) راشروع كردند. ((كرينگ ـ ها))،

    مجموعهاي از داستانهاي مصور آزاديخواهانه بود. ديكتاتوري برزيل، اينمجموعه را خرابكارانه دانست و پائولو و رائول را به زندان انداخت. رائولخيلي زود آزاد شد، اما پائولو مدت بيشتري درزندان ماند، زيرا او رامغزمتفكر اين اعمال آزاديخواهانه ميدانستند. مشكلات او به همان جا ختمنشد; دوروز پس ازآزادياش، دوباره در خيابان بازداشت شد و اورا به

    شكنجهگاه نظامي بردند. خود پائولو معتقد است كه باتظاهر به جنون واشاره به سابقهي سه بار بسترياش در بيمارستان رواني، ازمرگ نجات يافته

    است. وقتي شكنجهگران در اتاقش بودند، شروع كرد به خودش را زدن، وسرانجام از شكنجهي اودست كشيدند و آزادش كردند.اين تجربه، اثر عميقي بر او گذاشت. پائولو دربيست و شش سالگي به ايننتيجه رسيد كه به اندازهي كافي "زندگي" كرده و ديگر ميخواهد "طبيعي"باشد. شغلي دريك شركت توليد موسيقي به نام پليگرام يافت و همان جا بازني آشنا شدكه بعد بااو ازدواج كرد.در سال 1977 به لندن رفتند. پائولو ماشين تايپي خريد و شروع به نوشتن

    كرد. اما موفقيت چنداني به دست نياورد. سال بعد به برزيل برگشت و مديراجرايي شركت توليد موسيقي ديگري به نام سيبيسي شد. اما اين شغل فقطسه ماه طول كشيد. سه ماه بعد، همسرش ازاو جدا شد و از كارش هماخراجش كردند.



    بعد بادوستي قديمي به نام كريستينا اويتيسيكا آشنا شد. اين آشنايي منجربه ازدواج آنهاشد و هنوز باهم زندگي ميكنند. اين زوج براي ماه عسل بهاروپا رفتند و درهمين سفر، ازاردوگاه مرگ داخائو هم بازديد كردند. درداخائو، اشراقي به پائولو دست داد و در حالت اشراق، مردي راديد. دوماهبعد، دركافهاي در آمستردام، باهمان مرد ملاقات كرد و زمان درازي بااوصحبت كرد. اين مرد كه پائولو هرگز نامش را نفهميد، به اوگفت دوباره بهمذهب خويش برگردد و اگر هم به جادو علاقهمند است، به جادوي سفيدروي بياورد. همچنين به پائولو توصيه كرد جادهي سانتياگو (يك جادهيزيارتي دوران قرون وسطي) را طي كند.پائولو، يك سال بعد از اين سفر زيارتي، درسال 1987، اولين كتابشخاطرات يك مغ رانوشت. اين كتاب به تجربيات پائولو درطول اين سفرميپردازد و به اتفاقات خارقالعادهي زيادي اشاره ميكند كه در زندگيانسانهاي عادي رخ ميدهد. يك ناشر كوچك برزيلي اين كتاب راچاپ كردو فروش نسبتا خوبي داشت، اما با اقبال كمي ازسوي منتقدان روبهرو شد.

    پائولو درسال 1988، كتاب كاملا متفاوتي نوشت: كيمياگر. اين كتابكاملا نمادين بود و كليهي مطالعات يازده سالهي پائولو را دربارهي كيمياگري،در قالب داستاني استعاري خلاصه ميكرد. اول فقط 900 نسخه از اين كتابفروش رفت و ناشر، امتياز كتاب را به پائولو برگرداند.

    پائولو دست ازتعقيب رويايش نكشيد. فرصت دوبارهاي دست داد: باناشر بزرگتري به نام روكو آشنا شدكه از كار اوخوشش آمده بود. درسال

    1990، كتاب بريدا رامنتشر كرد كه در آن، دربارهي عطاياي هر انسانصحبت ميكرد. اين كتاب با استقبال زيادي مواجه شد و باعث شدكيمياگر وخاطرات يك مغ نيز دوباره مورد توجه قرار بگيرند. درمدت كوتاهي، هرسهكتاب در صدر فهرست كتابهاي پرفروش برزيل قرار گرفت. كيمياگر، ركوردفروش تمام كتابهاي تاريخ نشر برزيل راشكست و حتا نامش دركتابركوردهاي گينس نيز ثبت شد. در سال 2002، معتبرترين نشريهي ادبيپرتغالي به نام ژورنال د لتراس، اعلام كرد كه فروش كيمياگر، ازهر كتابديگري در تاريخ زبان پرتغالي بيشتر بوده است.

    در ماه مه 1993، انتشارات هارپر كالينز، كيمياگر رابا تيراژ اوليهي

    50000 نسخه منتشر كرد. در روز افتتاح اين كتاب، مدير اجرايي انتشارات

    هارپر كالينز گفت: ((پيدا كردن اين كتاب، مثل آن بود كه آدم صبح زود، وقتي

    همه خوابند، برخيزد و طلوع خورشيد رانگاه كند. كمي ديگر، ديگران هم

    خورشيد راخواهند ديد.))

    ده سال بعد، درسال 2002، مدير اجرايي هارپركالينز به پائولو نوشت: ((

    كيمياگر به يكي ازمهمترين كتابهاي تاريخ نشر ماتبديل شده است.))

    موفقيت كيمياگر درايالات متحده، آغاز فعاليت بينالمللي پائولو بود.

    تهيهكنندگان متعددي از هاليوود، علاقهي زيادي به خريد امتياز ساخت فيلم

    از روي اين كتاب نشان دادند و سرانجام، شركت برادران وارنر درسال

    1993، اين امتياز راخريد.

    پيش از انتشار كيمياگر درامريكا، چند ناشر كوچك دراسپانيا و پرتغال،

    آن را منتشر كرده بودند. اما اين كتاب تاسال 1995، در فهرست كتابهاي

    پرفروش اسپانيا قرار نگرفت. هفت سال بعد، درسال 2001، اتحاديهي

    ناشران اسپانيا اعلام كرد كه كيمياگر ازپرفروشترين كتابهاي اسپانياست.

    ناشر اسپانيايي پائولو (پلنتا)، در سال 2002 مجموعهي آثار كوئليو رامنتشر

    كرد. فروش آثار كوئليو درپرتغال، بيش ازيك ميليون نسخه بوده است.

    در سال 1993، مونيكا آنتونس كه از سال 1989، بعد ازخواندن اولين

    كتاب كوئليو بااو همكاري ميكرد، بنگاه ادبي سنت جوردي را در بارسلون

    تاسيس كرد تابه نشر كتابهاي پائولو نظم ببخشد. در ماه مه همان سال،

    مونيكا كيمياگر رابه چندين ناشر بينالمللي معرفي كرد. اولين كسي كه اين كتاب

    را پذيرفت، ايوين هاگن، مدير انتشارات اكس ليبرس از نروژ بود. كمي بعد، آن

    كارير، ناشر فرانسوي براي مونيكا نوشت: ((اين كتاب فوقالعاده است و تمام

    تلاشم را ميكنم تا در فرانسه موفق شود.))

    در سپتامبر سال 1993، كيمياگر درصدر كتابهاي پرفروش استراليا قرار

    گرفت. در آوريل سال 1994، كيمياگر درفرانسه منتشر شدو بااستقبال عالي

    منتقدان و خوانندگان مواجه شد و درفهرست پرفروشها قرار گرفت. كمي

    بعد، كيمياگر پرفروشترين كتاب فرانسه شد و تاپنج سال بعد، جاي خود را به

    كتاب ديگري نداد. بعد از موفقيت خارقالعاده در فرانسه، كوئليو راه موفقيت

    را درسراسر اروپا پيمود و پديدهي ادبي پايان قرن بيستم دانسته شد.

    از آن هنگام، هريك ازكتابهاي پائولو كوئليو كه در فرانسه منتشر شده،

    بيدرنگ پرفروش شده است. حتا دريك دوره، سه كتاب كوئليو همزمان در

    فهرست ده كتاب پرفروش فرانسه قرار داشت.

    انتشار كنار رود پيدرا نشستم و گريستم در سال 1994، موفقيت بينالمللي

    پائولو راتثبيت كرد. دراين كتاب، پائولو دربارهي بخش مادينهي وجودش

    صحبت كرده است. در سال 1995، كيمياگر درايتاليا منتشر شد و فروش

    بينظيري داشت. سال بعد، پائولو دوجايزهي مهم ادبي ايتاليا، جايزهي بهترين

    كتاب سوپر گرينزا كاور، و جايزهي بينالمللي فلايانو رادريافت كرد.

    در سال 1996، انتشارات ابژتيواي برزيل، حق امتياز كتاب كوه پنجم را

    خريد و يك ميليون دلار پيشپرداخت داد. اين رقم، بالاترين مبلغ

    پيشپرداختي است كه تا كنون به يك نويسندهي برزيلي پرداخت شده است.

    همان سال، پائولو نشان شواليهي هنر و ادب رااز دست فيليپ دوس بلازي،

    وزير فرهنگ فرانسه دريافت كرد. دوس بلازي دراين مراسم گفت: ((تو

    كيمياگر هزاران خوانندهاي. كتابهاي تومفيدند، زيرا توانايي ما را براي رويا

    ديدن، و شوق ما را براي جست و جو تحريك ميكنند.))

    پائولو درسال 1996، به عنوان مشاور ويژهي برنامهي ((همگرايي

    روحاني و گفت و گوي بين فرهنگها)) برگزيده شد. همان سال، انتشارات

    ديوگنس آلمان، كيمياگر رامنتشر كرد. نسخهي نفيس آن شش سال تمام در

    فهرست كتابهاي پرفروش نشريهي اشپيگل قرار داشت و در سال 2002،

    تمام ركوردهاي فروش آلمان را شكست.

    در نمايشگاه بين المللي فرانكفورت سال 1997، ناشران پائولو با

    همكاري انتشارات ديوگنس و موسسهي سنت جوردي، يك ميهماني به

    افتخار پائولو كوئليو برگزار كردند و در آن، انتشار سراسري و بينالمللي كتاب

    كوه پنجم را اعلام كردند. درماه مارس 1998، نمايشگاه بزرگي در پاريس

    برگزار شدو كوه پنجم، به زبانهاي مختلف، و توسط ناشران كشورهاي

    مختلف، منتشر شد. پائولو هفت ساعت تمام مشغول امضا كردن كتابهايش

    بود. همان شب، ميهماني بزرگي به افتخار اودر موزهي لوور برگزار شد كه

    مشاهير سراسر جهان، درآن ميهماني شركت داشتند.

    پائولو در سال 1997، كتاب مهمش كتاب راهنماي رزمآور نور را منتشر

    كرد. اين كتاب، مجموعهاي ازافكار فلسفي اوست كه به كشف رزمآور نور

    درون هر انسان كمك ميكند. اين كتاب، تاكنون كتاب مرجع ميليونها

    خواننده شده است. اول، بومپياني، ناشر ايتاليايي آن را منتشر كرد كه با

    استقبال زيادي مواجه شد.

    در سال 1998، باكتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد، به سبك روايي

    داستانسرايي بازگشت و مورد استقبال منتقدان ادبي قرار گرفت. درژانويهي

    سال 2000، اومبرتو اكو، فيلسوف، نويسنده و منتقد ايتاليايي، درمصاحبهاي

    با نشريهي فوكوس گفت: ((من از آخرين رمان كوئليو خوشم آمد. تاثير عميقي

    بر من گذاشت.)) و سينئاد اوكانر، درهفتهنامهي ساندي اينديپندنت، گفت:

    ))ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد ، شگفتانگيزترين كتابي است كه خواندهام.))

    پائولو درسال 1998، تور مسافرتي موفقي را پشت سر گذاشت. در بهار

    به ديدار كشورهاي آسيايي رفت و در پائيز، از كشورهاي اروپاي شرقي ديدن

    كرد. اين سفر از استانبول آغاز و به لاتويا ختم شد.

    در ماه مارس سال 1999، نشريهي ادبي لير، پائولو كوئليو رادومين

    نويسندهي پرفروش جهان، درسال 1998 اعلام كرد.

    در سال 1999، جايزهي معتبر كريستال را از انجمن جهاني اقتصاد

    دريافت كرد و داوران اعلام كردند: (( پائولو كوئليو، بااستفاده از كلام، پيوندي

    ميان فرهنگهاي متفاوت برقرار كرده، كه اورا سزاوار اين جايزه ميسازد.))

    در سال 1999، دولت فرانسه، نشان لژيون دونور را به اواهدا كرد. همان

    سال، پائولو كوئليو باكتاب ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد درنمايشگاه كتاب

    بوئنوس آيرس شركت كرد. رسانههاشگفتزده شدند، درميان آن همه

    نويسندگان برجستهي امريكاي لاتين، استقبالي كه از پائولو كوئليو بود،

    بينظيربود. مطبوعات نوشتند: ((مسئولاني كه از 25 سال پيش در اين

    نمايشگاه كتاب كار ميكردهاند، ادعا ميكنند كه هرگز چنين استقبالي نديدهاند،

    حتا درزمان حيات بورخس. خارق العاده بود.)) مردم ازچهار ساعت پيش

    از شروع مراسم، پشت درهاي نمايشگاه تجمع كردند و مسوولان نمايشگاه

    اجازه دادند كه آن روز، نمايشگاه به طوراستثنا چهار ساعت ديرتر تعطيل

    شود.

    در ماه مه 2000، پائولو به ايران سفر كرد. او اولين نويسندهي

    غيرمسلماني بود كه بعد از انقلاب سال 1357، به ايران سفر ميكرد. اواز

    سوي مركز بينالمللي گفت و گوي تمدنها، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي،

    و ناشر ايرانياش (كاروان) دعوت شده بود. پائولو با انتشارات كاروان قرارداد

    همكاري بست و با توجه به اين كه ايران معاهدهي بينالمللي كپيرايت را

    امضا نكرده است، اواولين نويسندهاي بود كه رسما ازايران حق التاليفدريافت ميكرد. پائولو هرگز تصورش را نميكرد كه درايران، باچنين استقبال

    گرمي روبهرو شود. فرهنگ ايران كاملا با فرهنگ غرب متفاوت بود.

    هزاران خوانندهي ايراني در كنفرانسها و مراسم امضاي كتاب اوشركت

    كردند.

    در ماه سپتامبر همان سال، رمان شيطان و دوشيزه پريم، همزمان در ايتاليا،

    پرتغال، برزيل و ايران منتشر شد. در همان زمان، پائولو اعلام كرد كه ازسال

    1996، به همراه همسرش، كريستينا اويتيسيكا، موسسهي پائولو كوئليو را بهمنظور حمايت از كودكان بيسرپرست و سالمندان بيخانمان برزيلي، تاسيس

    كرده است.



    كتاب شيطان و دوشيزه پريم در سال 2001 در بسياري از كشورهاي جهان

    منتشر شدو درسي كشور درصدر كتابهاي پرفروش قرار گرفت.

    در سال 2001، پائولو، جايزهي بامبي، يكي ازمعتبرترين و قديميترين

    جوايز ادبي آلمان رادريافت كرد. ازنظر هيات داوران، ايمان پائولو به اين كه

    سرنوشت و سرانجام هر انسان، اين است كه سرانجام در اين دنياي تاريك، به

    يك رزمآور نور تبديل شود، پيامي بسيار عميق و انساني است.

    در اوايل سال 2002، پائولو براي اولين بار به چين سفر كرد و شانگهاي،

    پكن و نانجينگ را ديد. در 25 جولاي سال 2002، پائولو به عضويت

    فرهنگستان ادب برزيل انتخاب شد. هدف اين فرهنگستان كه در

    ريودوژانيرو مستقر است، حفاظت از فرهنگ و زبان برزيل است. دو روز

    بعد ازاعلام اين انتخاب، پائولو سه هزار نامهي تبريك از سوي خوانندگانش

    دريافت كرد و مورد توجه تمام مطبوعات كشور قرار گرفت. وقتي ازخانهاش بيرون آمد، صدها نفر جلو خانهاش جمع شده بودند و اورا تشويق

    كردند. هرچند ميليونها خواننده، شيفتهي پائولو هستند، اما اوهمواره مورد

    انتقاد منتقدان ادبي بوده است. انتخاب او به عضويت فرهنگستان برزيل، در

    حقيقت نقض نظر اين منتقدان بود.

    در ماه سپتامبر سال 2002، پائولو به روسيه سفر كرد و به شدت تحت

    تاثير قرار گرفت. پنج كتاب او، همزمان در فهرست كتابهاي پرفروش قرار

    داشت. شيطان و دوشيزه پريم، كيمياگر، كتاب راهنماي رزمآور نور، و كوه پنجم. در

    مدت دو هفته، بيش از 250000 نسخه از كتابهاي او در روسيه به فروشرفت. مدير كتابفروشي ام.د.كااعلام كرد: ((ماهرگز اين همه آدم رانديده

    بوديم كه براي امضا گرفتن از يك نويسنده، جمع شده باشند. ما قبلا مراسم

    امضاي كتاب براي آقاي بوريس يلتسين و آقاي گورپاچف و حتا آقاي پوتين

    برگزار كرده بوديم، اما با اين همه استقبال مواجه نشده بود. باورنكردني

    است.))

    در اكتبر سال 2002، پائولو جايزهي هنر پلانتاري را از باشگاه بوداپست

    در فرانكفورت دريافت كرد و بيل كلينتون، پيام تبريكي براي او فرستاد.

    پائولو همواره از حمايت بيدريغ و گرم ناشرانش برخوردار بوده است. اماموفقيت او به كتابهايش محدود نميشود. او درزمينههاي فرهنگي واجتماعي ديگر نيز موفق بوده است. كيمياگر تاكنون توسط دههاگروه تاترحرفهاي در پنج قارهي جهان، به روي صحنه رفته است و ساير آثار وي

    همچون ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد، كنار رود پيدرا نشستم و گريستم، و شيطان و

    دوشيزه پريم نيز تاكنون بر صحنهي تاتر موفق بودهاند.

    پديدهي ((پائولو كوئليو)) به همين جا ختم نميشود. وي همواره مورد

    توجه مطبوعات است و از مصاحبه دريغ ندارد. همچنين، به طور هفتگي،

    ستونهايي در روزنامههاي سراسر جهان مينويسد كه بخشي از اين ستونها،

    در كتاب مكتوب گرد آمدهاند.

    در ماه مارس 1998، اوشروع به نوشتن مقالات هفتگي در روزنامهي

    برزيلي ((اوگلوبو)) كرد. موفقيت اين مقالات چنان بود كه روزنامههايكشورهاي ديگر نيز براي انتشار آنهاعلاقه نشان دادند. تاكنون مقالات او

    در نشريات ((كورير دلا سرا)) (ايتاليا)، ((تا نئا)) (يونان)، ((توهورن)) (آلمان)،))آنا)) (استوني)، ((زويركيادلو)) (لهستان)، ((ال اونيورسو)) (اكوادور)، ((ال

    ناسيونال)) (ونزوئلا)، ((ال اسپكتادور)) (كلمبيا)، ((رفرما)) (مكزيك))، ((چايناتايمز)) (تايوان)، و ((كامياب)) (ايران)، منتشر شده است.

    يكي از ترانههايي كه پائولو كوئليو سروده است:

    من ده هزار سال پيش به دنيا آمدم.

    روزي، درخيابان، درشهر،

    پيرمردي را ديدم، نشسته برزمين،

    كاسهي گدايي درپيش، ويولوني در دست،

    رهگذران باز ميماندند تا بشنوند،

    پيرمرد سكههارا ميپذيرفت، سپاس ميگفت،

    و آهنگي سرميداد،

    و داستاني ميسرود،

    كه كمابيش چنين بود:من ده هزار سال پيش به دنيا آمدمو دراين دنيا هيچ چيز نيستكه قبلا نشناخته باشم.

    منبع: سایت دانشجو

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۱۷ مرداد ۹۰, ۰۲:۲۹
  2. نویسندهای که کتابش در چاپ 16 متوقف شد
    توسط hamid192 در انجمن اخبار ويژه انتخابات ايران
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۶ خرداد ۸۸, ۲۰:۰۸
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۲۸ دی ۸۷, ۰۰:۱۰
  4. چگونه در داخل ایران با SMS وبلاگ بنویسم؟
    توسط HAMIDREZA در انجمن وبلاگ و وبلاگ نويسي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه ۲۷ خرداد ۸۷, ۱۹:۳۷
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۲ آبان ۸۶, ۱۹:۴۷

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •