دیگر تا کی ؟

تا کی به این و آن دروغ؟!

جاده به آخر رسیده

دیگر باید پیاده شوی!

گناه تا کی؟

فرصت هایت مانند دفتری شده

که در هیچ کدام از ورق هایش

نمره ی بالای 10 نداری؟!

به آینه نگاه کردی؟

جورتت پر شده از چین و چروک

دیگر تا کی؟

روزی به پایان خواهی رسید

به دست هایت نگاه کردی؟

دیگر توان ندارند.

مغزت چه؟!

کار می کند؟

آسمان دلت همیشه تاریک و مه آلود بوده

همیشه می گفتی (( شاید روزی....))

هنوز آن روز نرسیده؟

به اطرافت نگاه کردی؟

هیچ کس کنارت نیست.

آن خیابان تنهایی که دنبال می کردی

به بن بست رسیده

آن دریاچه گناه که در آن شنا می کردی

اکنون تبدیل به لجنزاری شده که تو را در خود

به آغوش گرفته!

دیگر تا کی!

قلبت همیشه سنگ بوده

تاریکی ، ذهنت را در خود فرو برده!

همه ی آنهایی که دروغ را همچون

شیرینی ای به دهانشان گذاشتی

تا سم کشنده اش نابودشان کنند

رفتند...

همه ی شان رفته اند.

باز می خواهی نابود کنی؟

دیگر چه کسی را؟

نمی گفتی روزی نابود خواهی شد؟

روزت جایش را به شب خواهد سپرد؟

به هیچ کس رحم نکردی

پس چرا به من التماس می کنی؟

بهتر بود گاهی پشت سرت را ،

دید می زدی!

من همیشه به دنبال تو بودم.

چند قدمی با تو فاصله داشتم!

اما تو حتی وقت نمی کردی صدای پای مرا بشنوی.

فقط با سرعتی سرسام آور، بقیه را له می کردی.

عزرائیل جان بقیه شدی، اما فکر عزرائیل جان خودت را نمی کردی!

پیر مرد دیگر به پایان رسیدی!

دفترت دیگر تمام شده

حالا چشمانت را ببند تا هدیه ی قهرمانی ات را

از دستان من بگیری !

اما هدیه ی من برای تو، چیزی جز مرگ نیست!