روزی از بزرگی شنیدم که می گفت:کسی میتونه ماه رمضان خوبی داشته باشد که رجب و شعبان را به طور عالی قدر دانسته باشد. امروز به ۲ماه گذشته فکر میکردم که از اول رجب منتظر سیزدهم ماه بودم

که برم اعتکافو خدا همه گناهام رو میبخشه و از نو شروع میکنم٬ باکوله باری از گناه ٬روی شرمنده و دست خالی رفتم اعتکاف.

باز هم مثل هر سال خدا را در اعتکاف دیدم که به سراغ بنده گنهکارش امده بود بغض کردم چشمهایم پر از اشک شد ٬ در ان لحظه خدا مرا در اغوش گرفت و گفت:عزیزم خوش امدی ٬گریه کن سبک میشی نازنینم. بغضم ترکید شروع کردم به گریه و زاری٬گله و ناراحتی که خدایا باور کن هر بار که گناه میکردم قصد مخالفت با امر تو را نداشتم از روی غفلت و جهالت بود . با صدای لرزان و هق هق کنان گفتم خدایا بگو که هنوز دوستم داری بگو که تنهام نمیذاری بگو خدا بگو.

خدا با خنده گفت: اخه بچه جون دیگه چه جوری بهت بگم دوست دارم٬ دوست داشتن از این بالاتر که اتش عشقم رو انداختم تو قلبت طوری که هر جا میری باز بر میگردی پیش خودم. باشه اگه دوست داری بشنوی بازم میگم دوستت دارم ٬خیلی هم دوستت دارم ٬حتی اگر سال به سال هم منو یاد نکنی هم من بازم میگم دوستت دارم . من بیشتر گریه میکردم و میگفتم :خدا منو شرمنده نکن٬

خدا جونم دوستت دارم مهربونم دوستت دارم

اون شب ها فقط من و خدا به هم میگفتیم که چقدر همدیگر رو دوستت داریم .شب اخر وقتی از مسجد بیرون می اومدم مثل یه پر کاه سبک شده بودم واحساس میکردم میتونم بپرم و هر جا که میخواهم برم.با این مقدمه میخوام بگم که ۱ ماه ونیم از اون شب میگذره و رمضان امد و من با روی شرمنده و سر به زیر افکنده و قلبی پر از غم برگشتم.

ولی من باز هم صدای خدا را شنیدم که میگفت : عزیزم چرا عقب ایستادی؟ چرا خجالت میکشی؟ خوش امدی بنده ام.خدا حتی به روی من هم نیاورد که چه کرده ام.این بار من بلند فریاد زدم که تمام مردم بشنوند: الهی و ربی من لی غیرک

خدایا من جز تو کسی را ندارم خدا جونم مهربونم

دوستت دارم