دلم میخواست قبل از آنکه آخرین زنگ دنیا به صدا در آید، قبل از آنکه امتحان نهایی قیامت شروع شود، سر کلاسی می نشستم که خدا معلمش بود ، خدا درسش بود و خدا امتحانش بود . آن وقت آن هزار و یک سوالی را که در چهار گوشه ذهنم جا مانده است. با آن همه اشکالی که از ثلث اول عمرم کنارشان علامت سوال گذاشتم از اولین و آخرین معلم دنیا ، یعنی از خدا می پرسیدم. همان خدایی که در عرصه هستی هر ذره را بهر عنایتی آفرید و ادم را که سرامد خلقت بود به گوهر آراست تا مختار باشد که از چهار پایان فروتر رود یا از فرشتگان فراترگردد، میپرسیدم.

از اول کتاب شروع میکردم. از داستان افرینش ادم و امانت الهی و انقدر درباره ان سوال میکردم که خوب خوب یادش بگیرم.چون حتم دارم سخت ترین سوال امتحان از همین جا ست . و اگر این فصل را خوب بفهمم درسهای بعدی ( درد و عشق) را هم راحتتر فرا میگیرم و میتوانم آن موقع بفهمم که عشق چیست و عاشق واقعی کیست؟

دلم میخواست از خدا درباره دل بپرسم ، درخصوص خاصیت اشک و اه و دعای توسل . از خدا بپرسم چرا بعضی از حاجاتمون براورده نمیشود؟دلم میخواست از خدا بپرسم راههای اسمانی را چگونه میتوان کشف کرد؟ نردبانی که به هفتمین اسمان میرسد چند پله دارد؟ دلم میخواست از خدا بپرسم پرده های غیبت چه رنگی است و حقیقت انها چه شکلی دارد؟کاش میشد بپرسم وقتی عشق ضرب در قلب میشود، وقتی خدا به اضافه انسان میشود، وقتی شهید به توان ابدیت میرسد حاصلش چقدر میشود؟
کاش جرات داشتم و می پرسیدم خدایا عشق چند بخش است ، چون مطمئنم که یک بخش نیست . دلم میخواست از خدا بپرسم چه کسی اولین بی وفایی را در دنیا آغاز نمود؟دلم میخواست بپرسم تاریخ اولین دوستی کی بود؟اولین لبخند کی بر لب جاری شد؟ مهربانی از کجا شروع شد؟ اسمان کی آبی شد؟ چه کسی نخستین گریه را سر دادو چرا؟ و گل سرخ چرا زیباست؟ کاش میشد بپرسم اولین عاشق کی شد و اولین انسان کی و چگونه دلش شکست و اولین معلم .... کاش میشد همه این اولین ها را از همان اولین پرسید . کاش میشد سر کلاسی مینشستم که خدا معلمش بود، خدا درسش بود و خدا امتحانش بود.