وقتی که درباره یک روشن بین،یک سالک طریقت نوشته اي می خوانید به نظرتان همه چیز خوب و درست است زیرا او فقط یک نوشته است که در اختیار شماست. اما زمانی که یک روشن بین زنده در مقابلتان قرار می گیرد، دیگر مثل یک نوشته در اختیارتان نیست بالعکس این شما هستید که در دسترس او قرار می گیرید و از اینجاست که ترس و مقاومت شروع میشود، شخص دلش می خواهد فرار کند. و بهترین راه فرار، آن است که خودتان را قانع کنید در راه و روش او اشکالاتی وجود دارد. این تنها راه فرار است. باید بتوانید خود را قانع کنید و به خودتان ثابت کنید که او اشتباه می کند و البته همیشه می توانید هزارو یک مورد اتهام پیدا کنید. همه زندگی افراد وقف یک مطلب می شود و آن اینکه چه کار کنند تا مجبور به تغییر کردن نباشند. آنها مرتب تکرار می کنند من نمی خواهم بدبخت باشم و باز به انجام کارهایی که موجب تکرار بدبختی شان است ادامه می دهند. آری آن قله یگانه است و از راه های متفاوتی می توان به آن قله رفیع رسید. آدمهای سیاسی، آدمهای بی تفاوت، آدمهای خوب، آدمهای بد و سالکان طریقت عشق همه و همه در امپراطوری بزرگ او در جنگ و جدلند و هر کس از ظن خود او را تفسیر می کند و دیگری را تکفیر. سیاست بیهودگی است، بی تفاوتی هدر دادن زندگی است، خوبی و بدی تعبیر غیر واقعی از وضعیت قرار گرفتن در نهر زمان است. سلوک طریقت انسان خود را قانع می کند که تافته جدا بافته است فقط از طریق رها کردن مجموعه دانش است که می توان بی ادعا حقیقت آن قله رفیع را درک کرد و به آرامش رسید باید از دانش اضداد گذشت زیرا او ضدی ندارد و در آن صورت است که می توان دیدن را تجربه کرد و بی کلام عشق ورزید و بی ادعا پی انداخت...