روزی بود و روزگاری شاهزاده ای بود عاشق اژدها
اژدها که از شرایط سخت روزگار و ناملایمات به دهانه آتشفشان پناه برده بود با شنیدن عشق شاهزاده به خود به سوی شهر به پرواز درآمد.
دم اژدها روی یک دیوار و سر اژدها روی دیوار دیگر شهر بود. اژدها با مهر سر به سوی کاخ شاهزاده گرداند و از دریچه به شاهزاده نگریست.
شاهزاده که از بزرگی و هیبت اژدها به وحشت افتاده بود کمان خود را برداشت و تیری در کمان گذاشت و زه را کشید.
تیر از چله رها شد و بر چشم اژدها نشست. اژدها به خود پیچید و پرواز کرد... با دلی پر درد به سوی آتشفشان پرواز کرد و در زیر خاکسترهای آن خود را مدفون کرد و این داستان پیوسته تکرار می شود.