صفحه 3 از 3 نخستنخست 123
نمایش نتایج: از شماره 33 تا 39 , از مجموع 39

موضوع: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

  1. #33
    ERG
    مدیران شورای نظارت ERG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    116
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 2 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    روزگاریست که شیطان فریاد میزند، آدم پیدا کنید سجـــــــده خواهم کرد!!!

  2. #34
    ERG
    مدیران شورای نظارت ERG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۷-۰۲-۲۰
    نوشته ها
    116
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 2 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    سه پاكت نامه
    آقاي اسميت به تازگي مدير عامل يك شركت بزرگ شده بود. مدير عامل قبلي يك جلسه خصوصي با او ترتيب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره هاي 1 و 2 و 3 روي آنها نوشته شده بود به او داد و گفت:
    «هر وقت با مشكلي مواجه شدي كه نمي توانستي آن را حل كني، يكي از اين پاكت ها را به ترتيب شماره باز كن.»
    چند ماه اول همه چيز خوب پيش مي رفت تا اينكه ميزان فروش شركت كاهش يافت و آقاي اسميت بد جوري به درد سر افتاده بود.
    در نااميدي كامل، آقاي اسميت به ياد پاكت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز كرد.
    كاغذي در پاكت بود كه روي آن نوشته شده بود:
    «همه تقصير را به گردن مديرعامل قبلي بينداز.»
    آقاي اسميت يك نشست خبري با حضور سهامداران برگزار كرد و همه مشكلات فعلي شركت را ناشي از سوء مديريت مديرعامل قبلي اعلام كرد. اين نشست در رسانه ها بازتاب مثبتي داشت و باعث شد كه ميزان فروش افزايش يابد و اين مشكل پشت سر گذاشته شد.
    يك سال بعد، شركت دوباره با مشكلات توليد توأم با كاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشايندي كه از پاكت اول داشت، آقاي اسميت بي درنگ سراغ پاكت دوم رفت. پيغام اين بود:
    «تغيير ساختار بده.»
    اسميت به سرعت طرحي براي تغيير ساختار اجرا كرد و باعث شد كه مشكلات فروكش كند.بعد از چند ماه شركت دوباره با مشكلات روبرو شد.
    آقاي اسميت به دفتر خود رفت و پاكت سوم را باز كرد. پيغام اين بود:
    «سه پاكت نامه آماده كن.»

  3. #35
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند . آخر کار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه ، صورت یکی شان کثیف و خاکستر است و صورت آن یکی به شکل معصومانه ای تمیز .

    سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟

    .

    .

    .

    .



    اشتباه کردید ، آن که صورتش کثیف است به آن یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همان طور است .

    اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید : حتما من هم کثیفم ، باید خودم را تمیز کنم .



    از کتاب زهیر پائولو کوئیلو





    حالا فکر کنیم چندین بار اتفاق افتاده که دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگران به شستشو و پالایش روح خودمان پرداخته باشند و یا باشیم





    وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی نیست

    یه کمی باید به خودمون شک کنیم

  4. #36
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    [size=120][/size:1zcvjw8c]
    [color=#7030a0:1zcvjw8c]پزشکان معمولا خاطرات جالبی از کار و بیمارانشان دارند.

    علت جالب بودن این خاطرات یا بخاطر برخوردهای بانمکی است

    که بیماران با پزشک یا بیماریشان می کنند

    یا کمبود اطلاعات پزشکی است یا شاید وقوع بعضی اتفاقات

    در فضایی که سایه مرگ و بیماری در آن وجود دارد خود به خود تبدیل به طنز می شود.

    اما مهم اینجاست که یک پزشک عمومی با ذوق اهل شهرکرد هر از چندگاهی

    خاطراتش را از این ماجراها در وبلاگش می نویسد که بسیار خواندنی هستند:



    گلوی بچه رو که نگاه کردم مادرش گفت:

    آقای دکتر! گلوش چرک داره؟ گفتم: چرکش تازه میخواد شروع بشه.

    گفت: این بچه همیشه همینطوره٬ همیشه عفونتش اول شروع میشه بعد زیاد میشه!



    به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ با یه صدای گرفته گفت:

    هیچی فقط چند روزه که اصلا صدام درنمیره!!



    به دختری که با استفراغ اومده بود گفتم:

    اسهال هم دارین؟ گفت: حالتشو دارم اما نمیاد!!



    یه خانم حدودا ۵۰ ساله دختر حدودا ۱۸ سالشو آورده بود.

    به دختره گفتم: مشکلتون چیه؟ گفت: دلهره دارم.

    مادرش زد زیر خنده و بعد گفت: مامان! دل پیچه ، نه دلهره!

    پرسیدم: چیز ناجوری نخوردین؟ مادرش گفت: چرا «چیسپ» خورده

    و این بار نوبت دختر بود که بزنه زیر خنده و بگه: مامان چیپس نه چیسپ!



    به آقائی که با سردرد اومده بود گفتم:

    قبلا هم سابقه داشتین؟ گفت: مثلا چه سابقه ای؟

    بعد گفتم: توی خونه داروئی نخوردین؟ گفت: مثلا چه داروئی؟

    نسخه شو که نوشتم گفتم: دیگه هیچ ناراحتی نداشتین؟ گفت: مثلا چه ناراحتی؟



    به خانمه گفتم:اشتهاتون خوبه؟ گفت: هروقت بتونم غذا بخورم میتونم بخورم!



    پیرمرده گفت: همه بدنم درد میکنه غیر از آرنج دست چپم.

    گفتم: یعنی آرنج دست چپتون درد نمیکنه؟ گفت: نه آرنج دست چپم «خیلی» درد میکنه!



    خانمه اومد و گفت: برام یه آزمایش بنویس. گفتم: چه آزمایشی؟

    گفت: نمیدونم. چندوقت بود که هر دو دستم درد میکرد.

    چند هفته پیش از این دستم آزمایش خون گرفتم بعد دردش افتاد

    حالا میخوام بگم از این دستم هم خون بگیرن ببینم دردش می افته؟!



    به خانمه گفتم: باید یه آزمایش بدین. گفت: نمیدم!

    گفتم: چرا؟ گفت: میترسم بفهمم یه مرض ناجوری دارم!



    برای آبسه دندون برای مریض کپسول نوشتم بعد گفت:

    چند روزه گلوم هم درد میکنه.

    گفتم: خوب اگه عفونت داشته باشه با همون کپسول بهتر میشه.

    گفت: اون کپسولو که برای دندونم نوشتین چکار به گلو داره؟!



    خانمه میگفت: توی آزمایشگاه درمونگاه آزمایش دادم گفتند عفونت داری

    اما بیرون آزمایش دادم گفتند سالمه! آزمایشهاشو نگاه کردم دیدم توی درمونگاه

    آزمایش ادرار داده و بیرون آزمایش خون!



    خانمه میگفت: فکر کنم باز گلوی بچه ام چرک کرده.

    گفتم: از کجا فهمیدین؟ گفت: آخه از دیروز داره دهنش بوی کپسول میده!



    خانمه میگفت: بچه ام چند روزه یبوست داره براش شیاف هم گذاشتم خوب نشد.

    گفتم: چه شیافی براش گذاشتین؟ گفت: استامینوفن!



    مریضهای درمانگاه تمام شدن و از مطب میام بیرون یه هوائی بخورم.

    مسئول پذیرش که اهل همونجاست داره با یکی از اهالی روستا صحبت میکنه

    و ازش میپرسه: داروهائی که دکتر دومی براتون نوشت با دکتر اولی فرق داشت؟

    روستائی محترم میگه: خوب معلومه٬ مگه کود حیوونهای مختلف با هم فرق نمیکنه؟

    خوب داروهای دکترها هم با هم فرق میکنه!!



    یه پسر جوون با فشار خون پائین اومده بود. گفتم: میتونین بمونین سرم بزنین؟

    گفت: نه. گفتم: آمپول میزنین؟ گفت: نه. خانم جوونی که باهاش بود گفت:

    آقای دکتر لطفا یه شربت ماستی (آلومینیم ام جی اس) براش بنویسین

    گفتم: چرا؟ گفت: آخه میگن چیزهای شیرین فشار خونو بالا میبرن!



    روز شنبه این هفته یه زن و شوهر بچه شونو آورده بودند.

    گفتم: چند روزه که مریضه؟ پدره گفت: دو روزه

    مادرش گفت: نه سه روزه پدره با عصبانیت به مادرش گفت:

    آخه جمعه که تعطیله!!



    مرده با کمردرد اومده بود، وقتی میخواستم نسخه بنویسم گفت:

    آقای دکتر! بی زحمت هرچی میخواین بنویسین فقط پماد ننویسین! گفتم: چرا؟

    گفت: آخه همه خونواده مون رفته اند مسافرت هیچکسی نیست که برام پماد بماله!



    به خانمه گفتم: کجای سرتون درد میکنه؟

    دستشو گذاشت روی سرش و گفت: همین جا درست توی لگن سرم ![/color]

  5. #37
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    اندر احوالات دانشگاه رفتن پسران
    طنز

    ترم اول (ترم جو گیریدگی):
    الو سلام مامانی. منم هوشنگ.
    وای مامانی نمی دونی چقدر اینجا خوبه. دانشگاه فضای خیلی نازیه. وای خدا خوابگاه رو بگو.
    وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و دانشمندای این مملکت توش خوابیدن -
    و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به سرشون زده – تنم مور مور میشه...
    راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
    دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
    لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
    پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!
    ترم دوم (ترم عاشق شدگی):
    آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
    می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
    می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
    همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
    بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...
    امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...
    ترم سوم (ترم افسردگی):
    الو مامان سلام.
    مریم منو ول کرد و گذاشت رفت!
    مامان جون افسرده شدم اولین عشقم بود دارم میمیرم از غصه.
    ای خدا بیا منو بکش راحتم کن.
    مامان من این زندگی رو نمی خوام.....
    ترم چهارم (ترم زرنگ شدگی):
    الو سلام مهشید جون خوبی عزیزم؟
    منم پژمان! کجایی نفس؟ نیستی؟
    دلم تنگ شده واست. گنجشک کوچولوی من. بیا ببینمت قربونت برم...
    مهشید جون من پشت خطی دارم. مامانمه. بعداً بت زنگ میزنم.......
    الو به به سلام چطوری ندا جون؟
    آره بابا داشتم با مامانم صحبت می کردم...
    پیرزن دلش تنگ شده واسم! جوجوی من حالت خوبه؟
    به خدا منم دلم یه ذره شده واست.
    باشه عزیزم فردا ساعت 11 پارک پشت دانشکده دارو....
    ترم پنجم (ترم مشروطه گی):
    الو سلام استاد!
    قربون بچه ات! دارم مشروط میشم، 2 نمره بم بده.
    به خدا دیشب بابابم سکته کرد، مرد.
    مامانم هم از غصه افتاد پاش شکست الان تو آی سی یو بستریه.
    منم ضربه روحی خوردم دچار فراموشی شدم اصلاً شما رو هم یادم نمیاد ....
    قول میدم جبران کنم....
    ترم ششم (ترم ولخرجیدگی) :
    الو مامان من خونه می خوام!
    راستی اون 50 تومنی که 3 روز پیش فرستادی تموم شد.
    دوباره بفرست.خرج پروژه ام شد!!!
    ترم هفتم (ترم پاتوقیده گی):
    خودتون دیگه میفهمین
    ترم هشتم (ترم فارغ التحصیلگی):
    الو سلام خانم.
    واسه این آگهی که توی روزنامه دادید تماس گرفتم.
    فرموده بودید آبدارچی با مدرک لیسانس و روابط عمومی بالا....

  6. #38
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همهء آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمهء اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيهء آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن…
    مرد: الو؟
    صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
    مرد: آره.
    زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم. اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره. اشكالي نداره اگه بخرمش؟
    مرد: نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره.
    زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰11 رو ديدم. يكيشون خيلي قشنگ بود. قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود.
    مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري.
    زن: عاليه. اوه… يه چيز ديگه… اون خونه اي رو كه قبلا" ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره.
    مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي.
    زن: خيلي خوبه. بعدا" مي بينمت عزيزم. خداحافظ.
    مرد: خداحافظ.
    بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه؟!
    نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين

  7. #39
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: مطالب جالب، سرگرم کننده و خندهدار

    این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یك كودك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره

    This poem was nominated poem of 2005.
    Written by an African kid, amazing thought :
    “When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black… And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray… And you call me colore???

    این شعر كاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یك كوذك آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی دارد:
    وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم، وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم، وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم… و تو، آدم سفید، وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی، وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای، وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی، و وقتی می میری، خاكستری ای… و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟




    قمپز در کردن!‏ ‬
    قمپز ( در اصل قپوز) نام توپی است که عثمانیها در سلسله جنگهایی که با ایران داشتهاند مورد استفاده قرار میدادند. این توپ اثر تخریبی نداشت چرا که در آن از گلوله استفاده نمیشد و فقط از باروت و پارچههای کهنه که با فشار درون لوله توپ جای میدادند تشکیل شده بود. هدف از استفاده آن ایجاد ترس و وحشت در بین سپاهیان و ستوران بوده است. در جنگهای اولیه بین ایران و عثمانی، این توپ نقش اساسی در تضعیف روحیه سربازان ایرانی داشت ولی بعدها که دست آنها رو شد، دیگر فاقد اثر اولیه بود و هر گاه صدای دلخراش این توپ به صدا در میآمد، سپاهیان میگفتند: نترسید، قمپز در کردند.

صفحه 3 از 3 نخستنخست 123

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •