نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: خاطرات خواندنی یک عاقد

  1. #1
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    خاطرات خواندنی یک عاقد

    دعوایی بر سر مهریه
    ساعت ۸ صبح بود، شنبه گذشته. داماد برای طلاق آمده بود ، پس از عقدی که روز پنج شنبه دو روز قبلش بسته شده بود.

    پنج شنبه بعد از ظهر در اتاقم بودم که سروصدایی را شنیدم.
    به بچه ها گفتم دعواشده ؟ گفتند چیزی نیست درست میشه. اما ادامه یافت.

    حکایت را جویا شدیم. داماد می گفت مهریه باید عندالاستطاعه باشد و خانواده از او پشتیبانی می کردند.
    پدرعروس و پشتیبانانش هم میگفت باید عندالمطالبه باشد. کار به دعوا و زدوخوردو حرفهای زشت رسید. دفتردار زبان بازم را با آنها راهی اتاق کردم اماکارگرنیفتاد.

    داماد بارها قهر کرد اما باز برش گرداندند. همه شاکی و عضوطرفی ازدعوا برای درگیری بودندتا بالاخره راضی شدند برسرسفره عقد بنشینند.عقدکردند با قرار عندالمطالبه و رفتند.
    اما قابل پیش بینی بود که باز می گردند.

    صبح روز شنبه داماد مصمم بود دختر را طلاق دهد. طلاقی بعد از دوروز زندگی نامشترک.
    تجربه یک عاقد: تمام قرارهارا پیش از دعوت مردم و آمدن برای عقد چک کرده و همه چیز را تمام کنید. به آبرو هم بیاندیشید.

  2. #2
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد

    هوویی برای یک زن
    اینسوی میز دفتر در قسمت پذیرش زنی داشت بادفتریار صحبت می کرد و راهنمایی میخواست که " دارم زن دوم مردی میشم. راهقانونیش چیه ؟!" و از این حرف ها.
    دربین حرف آنها زنی با عجله وارد شد و پرید وسط حرف و می خواست سوال خودرامطرح کند. دفتریار ازو خواست تا چند دقیقه صبرکند تا کار این خانمتمامشود.

    خانم منتظر داشت به حرف های آن زن با دفتریار گوش میداد. کم کم متوجه شدکه طرف میخواهد زن دوم کسی شود. رنگش کم کم سرخ شد . وبه ناگاه گفت:توغلط می کنی زن دوم بشی ؟! کار دو زن بالا گرفت و نزدیک بودبه گیس کشیبیانجامد.
    می توانید حدس بزنید قضیه چه بود ؟

    زن منتظر که با عجله آمده بود میخواست شکایت کند که شوهرش زن دوم گرفته و از نظر قانونی چه کاری می تواند انجام بدهد و...

    این دوزن هووی همدیگر نبودند اما گویا برای تمام زن های اول دنیا زن های دوم هوو هستند.
    تجربه یک عاقد: مرد دوزنه ( البته در زمان حاضر نه در گذشته ) کارش اگر به جنون نکشد زودتر از معمول به گورستان روانه اش می فرمایند.

  3. #3
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد

    زن و شوهر دیروز - خواهر و برادر امروز
    "حاجآقا خواب دیدم که در خواب کسی به من گفتتو داری با برادرت زندگی می کنی"؛این را دختری با چشمان اشکبار بیان کرد.سردفتر در فکر فرو رفت.

    فردایآن روز مادر زن و شوهری که باهم پسرعمو و دختر عمو بودند روبرویاو برصندلی دفتر نشسته بودند ، اشک ریزان. بعد از ساعتی گفتگو و تشریحلزومواگویی حقیقت این دوزن اعتراف کردند که پسر و دختر به دفعات متعدددرشیرخوارگی شیر یکدیگر را نوشیده بودند . آنها فکر کرده اند که این دوجوانحیف هستند و برای یکدیگر مناسب .پس سکوت کردند. بنا بر این آنان کهفعلازن و شوهر هستند درحقیقت برادر و خواهر شیری یا رضاعی هستند.

    چارهای نبود پس از دوسال زندگی مشترک و بدون تولد فرزند ( خوشبختانه) سرانجامبا آه و زاری و ندامت و گریه بیشمار والدین و خود این دوجوان درتلخ ترینصحنه ای که می شود از فراق دو همسر و طلاق آنان دید از هم جداشدند تا ازینپس این زن و شوهر دختر عمو و پسر عمو ،" برادر و خواهر"یکدیگر باشند.
    تجربه یک عاقد : قوانین شرعی را جدی بگیرید.

  4. #4
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد


    دست در گردن مادرشوهر



    زنچاق عرق ریزان دست از گردن عروس باز کرد.عروس مستاصل و کلافه بود و دامادلب ور می چید. پدر داماد که آن سوی پدرعروس کنار من نشسته بود گفت : حالابگذارید برای بعد .

    داستان از آنجا شروع شد که کسی گفت : عروسزیرلفظی می خواد . مادرداماد هن و هن کنان آمد و در جعبه ای را باز کرد وگردنبندی را به حضارنشان داد به افتخار . بعد شروع کرد به بستن گردنبند بهگردن عروس. .

    گردنبند را بست و رفت نشست. تازه مشغول خطبه خواندنبودم که گویاگردنبند از گردن عروس افتاد . همهمه شد و باز مادر داماد آمدو روز از نوروزی از نو تا اینکه بالاخره پدر داماد با جمله ای که گفتم بهفریاد عروسرسید و عروس هم که در تمام مدت خطبه عقدش ( یک بار در زندگی)مادر شوهرشبه گردنش آویزان بود ، نفس راحتی کشید.
    تجربه یک عاقد : زیرلفظی را بگذارید خودشان بعدا نصب می کنند . ممنون از هدیه شما .

  5. #5
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد


    سهل انگاری ساده داماد



    هاجو واج به من نگاه کرد. معنی نگاهش رانفهمیدم. پسر جوانی بود و به نظرمآشنا آمد. تعجب او زمانی بود که منمهریه و صداق را برای گرفتن وکالت میخواندم. وقتی رفتند فکر کردم وفهمیدم چندروز پیش که برای کاری به یک دفترپلیس +۱۰ رفته بودم او را دیدهبودم. متصدی کاری بود. اتفاقا چند روز بعددوباره برای ادامه کار رفتم.مارا تحویل گرفت و بعد از انجام کار برایمشورت با من به این سوی پیشخوانآمد .

    حکایت نگاه متعجبش سر سفرهعقد را آنگاه دریافتم که گفت : شما اونروزطلا رو مبلغ ۴ میلیون تومانخواندید در صورتی که توافق ما ۲ میلیون تومانبود. بعد از اون با خانوادهعروس درگیر شدیم و مشکلاتی پیش اومد . تلفنشرا گرفتم تا نتیجه را به اوبگویم. به دفتر برگشتم و مدارک و سند را نگاهکردم. درست بود . طلا ۴میلیون بود و خود او هم پای برگه پیش نویس و تمامیاوراق را امضا کرده بود.احساس بدی داشت . کلاه سرش رفته بود برای یک سهلانگاری ساده.
    تجربه یک عاقد : هرچیز را که می خواهید امضا کنید بخوانید. خیلی ساده است.

  6. #6
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد

    یک بوس کوچک!
    برایعقد به منزلی رفته بودیم. عروس و دامادسنی بیش از جوانی داشتند. فکر میکنم حدود ۳۰ تا ۳۵. داماد ملتهب به نظرمی رسید. از عروس خانم وکالت کهگرفتم داماد استرسش بیشتر شده بود. فورابا حالتی به عروس نگاه انداخت ،منتظر و آماده.
    من رو برگرداندم تا ادامه مراسم را پی بگیرم.
    سروصدای خفیف و همهمه کوچکی با خنده های ریز در گرفت. کار تمام شد و مارابدرقه کردند. داخل ماشین که برمی گشتیم صابر (اسم یکی از منشی هامصابره )گفت : فهمیدی چی شد؟
    گفتم چی رو ؟
    گفت واقعا متوجه نشدی همهمه برای چی بود؟
    گفتمنه. گفت بعد از "بله" عروس خانم داماد نگاهی به عروس انداخت و گویاقبلا باهم قرار گذاشته بودند همدیگر را بوسیدند البته باشرم .

    جالب آنکه پدر و برادرهای عروس هم بودند و فامیل دو طرف.
    تجربه یک عاقد : اینگونه چیزی سر سفره عقد هیچوقت ندیده ام. آن یک بار هم ندیدم ، منشی ام گفت.

  7. #7
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد


    "بله" در سکوت



    "بااجازه بزرگترا بله" شما پس از شنیدن اینجمله ازیک عروس پس از سه بارخواستن چه می کنید. ممکن است دست بزنید .ممکن است کل بکشید. ممکن استصلوات بفرستید . بالاخره کاری می کنید. امامن بارها و بارها دیده ام کهتمام حضار یک کار مهم می کنند. آنها سکوت میکنند. تعارف می کنند و منتظرندیک نفر اولین دست را بزند . من سکوت می کنمو منتظر می مانم. اما کسی چیزینمی گوید و من ادامه میدهم .حرصم می گیردوقتی با این صحنه مواجه می شوم.باخود می گویم کسی نیست برای خوشامد عروسمورد نظر که قرار است فقط یک باردر طول عمر بله ای بگوید دست بزنند یاسروصدا بکنند. جالب آنکه وقتی دامادبله می گوید یخشان آب می شود و دستیمی زنند.
    تجربه یک عاقد: "بله" عروس سروصدا و خوشی می خواهد دریغ نکنید.

  8. #8
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد


    حواس پرتی سر سفره عقد



    باغ بزرگی بود و ما برای مراسم عقد دعوت شده بودیم.
    عروس و داماد درجایگاه مخصوص بودند و پس از گرفت امضاهای فراوان مورد نیاز از آنان ، نوبت به خواندن خطبه توسط من رسید.

    بار اول که طلب وکالت کردم خانمی از گل چیدن گفت. سرو صدایی شنیدم. خانم درشت هیکلی خود را به بالای سر عروس و داماد رساند.
    باردوم او بود که از گل چیدن گفت. برای بار سوم پرسیدم. عروس شروع کرد "بااجازه بز.... " و آن خانم هم شروع کرد " عروس رفته گلاب...."
    خلاصهجملات آنان قاطی شد. بعد از" بله" او به عروس نگاهی انداخت و عروسهم بهاو. عروس با ناراحتی گفت: " بار سوم بود. آن خانم هم قرمز شد و منبه خودمشک کردم نکند دوبار پرسیده ام و اشتباه از من بوده. خانم مقابل آنجمعیتضایع شده و اشتباه خود را برای همیشه در فیلم عقد عروسی داماد ثبتکرد چونبه هیچ وجه قابل جداکردن نبود جمله ایشان و عروس.
    تجربه یک عاقد : کل خطبه ۵ تا ۷ دقیقه طول می کشد . لطفا حواس خود را جمع کنید کارگزاران عقد!

  9. #9
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: خاطرات خواندنی یک عاقد

    پدر عروس : با اجازه بزرگترها بله !
    ازحاشیه آمده بودند به گمانم. از دختر کهپرسیدم وکیلم گفت : چه اشکالی داره!! البته من تحقیق کردم و متوجه شدم کهاین اصطلاح معادل "چرا که نه " استو مفهومی اینچنینی در بعضی از فرهنگ هابه معنای جواب مثبت و بله است.

    یادم می آید چندسال پیش از عروسی برای وکالت سوال کردم. گفت : ها ! خوب لابد می دانید این ها هم همان جواب مثبت یا بله است.

    یامثلا از پدر عروس که میخواهم اجازه بگیرم غالبا می شنوم که : صاحباختیاری. اختیار داری . بفرمایید . اجازه ماهم دست شماست . باشه . مبارکباشه.....و بعضی دقیقا می گویند بله. البته یک بار یک پدر عروس جوگیر شدگفت بااجازه بزرگترها بله !
    تجربه یک عاقد : ما بله می خواهیم به هر زبانی باشد.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •