تصورکردن به بیانی دقیق تر فرایندی معجزه آسا می باشد که نیاز به میلیونها سالتکامل برای کامل شدن دارد. برای اشکال پیچیده و فراوانی از زندگی از ملخها گرفته تا نهنگ ها، آن ابزاری اولیه برای ادراک محسوب می شود. تصور وخیال انسانی بر سه جزء سازنده تکیه دارد چشمها، عصب بینائی و کورتکس یاقشر بینائی در مغز. چشمها نور را به علامت الکتریکی تبدیل می کنند. اینعلامت ها توسط عصب بینائی به قشر بینائی حمل شده که اتاق نمایش در مغزمحسوب می شود. عصب بینائی جریانی از الکترون ها را از چشم ها به مغزانتقال می دهد. درست به همان شیوه که یک کابل تلویزیون یک علامت را بهدستگاه تلویزیون می برد. آنگاه قشر بینائی که پشت گوش ها در قسمت پشت سرقرار دارد یک تصور را ایجاد می نماید. تمام پدیده دیدن در درون سر روی میدهد؛ اگر چه به نظر می رسد که ما جهان را در بیرون می بینیم.
چشمهادر مورد ادراک جهان نامرعی، انرژی و روح کاربرد کمی دارند. شبکیه ی چشمهای ما تنها یک نوار باریک در طیف الکترو مغناطیسی را ثبت می نماید. برایمثال آنها اشعه های مادون قرمز و مادون بنفش را که پوست بدن به راحتی بهآنها پاسخ می دهد را ثبت نمی کنند. عصب بینائی نیز دراین میان یاری دهندهنمی باشد زیرا آن یک کابل یک طرفه است که فقط چشم ها را به اتاق نمایشمتصل می کند. در هر صورت اتاق نمایش یک ساختار فوق العاده دارد. قشربینائی قادر است که انرژی را به تصویرهای زنده برگرداند. برای ادراک حوزهانرژی رخشان و سایر موضوعات کد گذاری شده ی درون آن ما فقط نیاز داریم کهمنبع علامت را تغییر داده و بگذاریم که قشر بینائی آنچه را که طبیعت بهعملکرد آن طرح داده است یعنی خلق تصاویر بپردازد. وقتی که پزشک شما قلبتانرا چک می کند ممکن است که الکتروکاردیوگرام انجام دهد.حس گرهای متصل بهقفسه ی سینه شما علامتی را از طریق سیم به یک ضبط نمودار می فرستد کهنشانگر اکوهای ضربان قلب شما می باشد. در دیدن معمولی چشم ها حسگر میباشند و عصب بینائی کابل است و قشر بینائی دستگاه ضبط می باشد. برای دیدنجهان انرژی باید حس گرها(چشم ها) و کابل(عصب بینائی) را آزاد نموده، مامیخواهیم که ضبط(قشر بینائی) را حفظ نمائیم. تنها عملکرد ضبط این است کهیک علامت را به یک تصویر برگرداند. به همین دلیل است که من آن را اتاقنمایش نام نهاده ام. در وجود ما آن حس گرهائی که برای رشد شیوه ی دیدنحقیقی نیاز داریم وجود دارند كه چاکرای ششم(چشم سوم) و چاکرایچهارم(چاكراي قلب) می باشد.با متصل کردن چشم های ذهن و دل می توانیمببینیم. هدف این است که کابلی از این چاکرا ها به اتاق نمایش در پشت سربکشیم. سنپسها یک سلول مغز را به دیگری متصل می کنند و می توان آنها را باکوره راه های یک جنگل مقایسه کرد. برخی از کوره راه ها بسیار دقیق بوده وفرد را از علف زار به رودخانه هدایت میکند. سایر راه ها پیچ در پیچ تربوده، از میان درختان سپیدار و نارون میگذرند و در نهایت به همان رودخانهمیرسند. زمانی که نقشه های خویش از واقعیت را کشیدیم نود درصد از اتصالهای سینپسی ما میمیرند ما فقط با یک راه برای رسیدن به رودخانه آشنا باقیمی مانیم.دیگر مسیرها پاک می شوند.اگر مسیر سرشار از علف را یاد بگیریمفراموش می کنیم که درختهای سپیدار و غان وجود دارند. آنگاه با نا باوری بهمسافری که برایمان از درختهای جالبی که در مسیر رسیدن به رودخانه دیده استسخن ميگويد مینگریم. در فرهنگ ما نقشه برداری از منظره جهان نامرعی دراولویت قرار ندارد این منظره معنوی حتي واقعی تلقی نمی شود رودخانه ایوجود ندارد پس چرا کوره راه ها را به خاطر آن قطع کرد؟ غربی ها مسیر هاینرونی برای حس کردن انرژی را توسعه نداده اند. از این رو ما بایستی اینمسیر ها را خارج از مغز بسازیم. می توانید به آنها به عنوان نصفالنهارهائی از نور طلائی بیاندیشید که در سراسر خارج سر مسیرهائی را تشکیلمی دهند و چشم سوم را به اتاق نمایش در پشت جمجمه متصل می کنند. اینمسیرها اطلاعات حسی چند وجهی چون تصاویر
بافت ها، صداها، مزه ها، احساسات و رایحه ها را تقویت می کنند.