صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 16 , از مجموع 106

موضوع: سلسله پادشاهان

  1. #1
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    سلسله پادشاهان

    ايران باستان(ایران قبل از اسلام)

    ۱.۱ ایلامیان
    ۱.۲ مادها
    ۱.۳ هخامنشیان (از ۵۵۰ ق.م. تا ۳۳۰ ق.م.)
    ۱.۴ اشکانیان
    ۱.۵ اشکانیان (۲۵۰ پ.م.-۲۲۴)
    ۱.۶ ساسانیان



    اسامی پادشاهان:

    ایلامیان

    * اونتاش گال
    * شوتروک ناخونته اول
    * شیلهک این شوشیناک
    * شوتروک ناخونته دوم
    * هالوشو
    * کودور ناخونته
    * هوبان ایمنا
    * خومبان ایگاش
    * اورتاکو
    * هوبان هالتاش


    مادها

    * دیاکو
    * فره ورتیش
    * هوخشتره
    * آستیاگ


    هخامنشیان (از ۵۵۰ ق.م. تا ۳۳۰ ق.م.)

    * کوروش بزرگ
    * کمبوجیه
    * بردیای دروغین (گئومات مغ)
    * داریوش بزرگ
    * خشایارشا (خشیارشا)
    * اردشیر یکم (اردشیر درازدست)
    * خشایارشای دوم
    * سغدیانوس
    * داریوش دوم
    * اردشیر دوم
    * اردشیر سوم
    * ارشک
    * داریوش سوم


    اشکانیان

    * ارشک (اشک یکم) (ح۲۵۰- ح۲۴۷ ق.م)
    * تیرداد یکم (اشک دوم) (ح۲۴۷- ح۲۱۱ ق.م)
    * اَردوان یکم (اشک سوم) (ح۲۱۱- ح۱۹۱ ق.م)
    * فریاپت (اشک چهارم) (ح۱۹۱- ح۱۷۶ ق.م)
    * فرهاد یکم (اشک پنجم) (ح۱۷۶- ح۱۷۱ ق.م)
    * مهرداد یکم (اشک ششم) (ح۱۷۱- ح۱۳۸ یا۱۳۷ ق.م)
    * فرهاد دوم (اشک هفتم) (ح۱۳۸ یا ۱۳۷- ح۱۲۸ ق.م)
    * اردوان دوم (اشک هشتم) (ح۱۲۸- ح۱۲۳ ق.م)
    * مهرداد دوم (اشک نهم) (ح۱۲۳- ۸۷ ق.م)
    * گودرز نخست (۹۱ - ۷۸؟)
    * اُرُد نخست (۷۸ - ؟)
    * سیناتروک (اشک دهم) (۷۶ یا ۷۵- ۷۰ یا ۶۹ ق.م)
    * فرهاد سوم (اشک یازدهم) (۷۰ یا ۶۹- ۵۸ یا ۵۷ ق.م)
    * مهرداد سوم (اشک دوازدهم) (۵۸ یا ۵۷- ۵۶ ق.م)
    * اُرد دوم (اشک سیزدهم) (ح۵۶- ۳۷ یا ۳۶ ق.م)
    * فرهاد چهارم (اشک چهاردهم) (ح۳۷- ۲ ق.م)
    * تیرداد دوم (۳۲ - ح۳۰ پ.م)
    * فرهاد پنجم یا (فرهادک) (اشک پانزدهم) (۲ ق.م- ۴ م)
    * ملكه موزا (۲ ق.م- ۴ م) همراه با پسرش فرهاد پنجم
    * اُرد سوم (اشک شانزدهم) (۴- ۶ یا ۷ م)
    * ونُن یکم (اشک هفدهم) (۷ یا ۸- ۱۲ م)
    * اردوان سوم (اشک هیجدهم) (۱۲- ۳۹ یا ۴۰ م)
    * تیرداد سوم (ح۳۶ م)
    * وردان (اشک نوزدهم) (۳۹ یا ۴۰- ۴۵ م)
    * گودرز دوم (اشک بیستم) (۴۱- ۴۵ م)
    * ونن دوم (اشک بیست و یکم) (۵۱ م)
    * بلاش یکم (اشک بیست و دوم) (۵۱- ۷۷ یا ۷۸ م)
    * پاکور (اشک بیست و سوم) (۷۸- ۱۰۸ یا ۱۱۰ م)
    * اردوان چهارم (۱۰۸- ۱۱۰ م)
    * خسرو (اشک بیست و چهارم) (ح۱۱۰- ۱۲۸ یا ۱۲۹ م)
    * بلاش دوم (اشک بیست و پنجم) (۱۲۸ یا ۱۲۹- ۱۴۷ م)
    * مهرداد چهارم (۱۲۸؟ یا ۱۲۹؟- ۱۴۷؟ م)
    * بلاش سوم (اشک بیست و ششم) (۱۴۷- ۱۹۱ م)
    * بلاش چهارم (اشک بیست و هفتم) (۱۹۱- ۲۰۸ م)
    * بلاش پنجم (اشک بیست و هشتم) (۲۰۸- ح۲۱۶ م)
    * اردوان پنجم (اشک بیست و نهم) (ح۲۱۶- ۲۲۶ م)
    * بلاش ششم
    * اردوازد



    ساسانیان

    * اردشیر یکم (اردشیر بابکان) (پیرامون ۲۲۴-۲۴۳)
    * شاپور یکم (پیرامون ۳/۲۴۲-۲۷۲)
    * هرمز یکم (۲۷۲-۲۷۳)
    * بهرام یکم (۲۷۳-۲۷۶)
    * بهرام دوم (۲۷۶-۲۹۳)
    * بهرام سوم (۲۹۳)
    * نرسی (۲۹۳-۳۰۲)
    * هرمز دوم (۳۰۲-۳۱۰)
    * آذرنرسی (۳۱۰)
    * شاپور دوم (ذوالاکتاف) (۳۱۰-۳۷۹)
    * اردشیر دوم (۳۷۹-۳۸۳)
    * شاپور سوم (۳۸۳-۳۸۸)
    * بهرام چهارم (۳۸۸-۳۹۹)
    * یزدگرد یکم (۳۹۹-۴۲۱)
    * بهرام پنجم (بهرام گور) (۴۲۱-۴۳۹)
    * یزدگرد دوم (۴۳۹-۴۵۷)
    * هرمز سوم (۴۵۹-۴۵۷)
    * پیروز یکم (۴۵۸-۴۸۴)
    * بلاش (۴۸۴-۴۸۸)
    * قباد یکم (۴۸۸-۴۹۷)
    * جاماسب (۴۹۷-۴۹۹)
    * قباد یکم (۴۹۹-۵۳۱) (پادشاهی دوباره)
    * خسرو یکم (خسرو انوشیروان) (۵۳۱-۵۷۹)
    * هرمز چهارم (ترکزاد) (۵۷۹-۵۹۰)
    * بهرام ششم (۵۹۰-۵۹۱)
    * خسرو دوم (خسرو پرویز) (۵۹۱-۶۲۸)
    * قباد دوم (شیرویه) (۶۲۸)
    * اردشیر سوم (۶۲۸-۶۳۰)
    * شهربراز (۶۳۰)
    * خسرو سوم (۶۳۰)
    * جوانشیر (۶۳۰)
    * پوراندخت (۶۳۰-۶۳۱)
    * گشناسب بنده (۶۳۱)
    * آزرمی دخت (۶۳۱)
    * هرمز پنجم (۶۳۱)
    * خسرو چهارم (۶۳۱)
    * پیروز دوم (۶۳۱)
    * خسرو پنجم (۶۳۱)
    * یزدگرد سوم (۶۳۲-۶۵۱)
    * تازش و پیروزی تازیان (۶۵۱)
    منبع:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید].

    توضیح:بعضی از این پادشاهان وبرخی از سلسله ها توضیح داده میشود.

  2. #2
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها
    بر وزن قابل ، شهری بوده بر کنار فرات و آن را قینان بن انوش بن شیث بن آدم بنا نهاده بودو تهمورس دیوبند آباد و معمور داشته ، چندی نیز دارالملک ضحاک شده او نیز در آنجا عمارت کرده کهن دز بهشت گنگ نام نهادند و سالها پس از او دارالملک نمارده وکلدانیون بوده باز خراب شده اسکندر رومی او را تعمیر نمود.� اکنون نیز خراب و از توابع حله است ، و آنرا بابُل نیز گفته اند و در آنجا وقتی جامه های ابریشمینه خوب میبافتند. منوچهری گفته :
    برآمد آفتاب از کوه بابل .
    و باول نیز بهمین معنی آمده است چنانکه زابل و زاول . آن نیز در محل خود نگاشته خواهد شد. (انجمن آرای ناصری ).
    و اما در قرآن مجید چنین آمده است : واتبعوا ما تتلوا الشیاطین علی ملک سلیمان و ما کفر سلیمان ولکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت و ما یعلمان من احد حتی یقولا انما نحن فتنة فلاتکفر فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه و ما هم بضارین به من احد الا باذن اﷲ و یتعلمون ما یضرهم و لاینفعهم و لقد علموا لمن اشتراه ُ ماله فی الاَّخرة من خلاق و لبئس ما شروا به انفسهم لو کانوا یعلمون ولو انهم آمنوا و اتقوا لمثوبة من عنداﷲ خیرٌ لو کانوا یعلمون . (۲ / ۱۰۲ و ۱۰۳). اهل تفسیر گفتند سبب نزول آیه آن بود که شیاطین سحر و نیرنجات بنوشتند بر زبان آصف بن برخیا و بر پشت آن بنوشتند این نوشته ها: هذا ما علم آصف بن برخیا سلیمان الملک . و پنهان سلیمان در زیر سریر او دفن کردند چون سلیمان فرمان یافت بیامدند و آن نوشته ها را از زیر سریر او بیرون آوردند و گفتند سلیمان بر مردمان جنیان و خلایق باین پادشاهی میکرد شما نیز بیاموزی تا همچنانک ملک یابی اما علما و صلحاء بنی اسرائیل گفتند معاذاﷲ که این علم سلیمان باشد و از آن حدیث تبرا کردند اما سَفَله و جهال چون آن دیدند نوشتن و آموختن گرفتند و تعاطی میکردند و حدیث سلیمان و آنکه او ساحر بود بر زبان ایشان روان شد تا عهد رسول ما صلی اﷲعلیه وآله ، حق تعالی این آیه فرستاد رد بر ایشان و دلیل بر برائت ساحت سلیمان . این قول کلبی است . سدی میگوید: سبب نزول این آیه آن بود که شیاطین در عهد پیش توانستندی که برآسمان شدندی و جایها مقام کردن که حدیث فرشتگان شنیدندی کما قال اﷲ تعالی : و انا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهاباً رصدا. (قرآن ۹/۷۲). در احداثی که در زمین افتادی و خواستی بودن آن را باضافتهای دروغ بردندی و با مردمان بگفتندی که تا مردم اعتقاد کردند که شیاطین غیب میدانند چون سلیمان را علیه السلام به پیغامبری بفرستاد خدای تعالی جل ّجلاله او را پادشاه کرد بر جن و انس و وحوش و طیور، او شیاطین را بگرفت و آن کتابها از ایشان بستد و در زیر سریر خود دفن کرد تا شیاطین بر آن راه نیابند، چون سلیمان از دنیا بشد دیوی بیامد بنی اسرائیل را گفت من شما را راه نمایم بر علم سلیمان و آنچه سلیمان به آن مسخر کرد جن و انس را. گفتند بنمای ، گفت زیر سریرش بشکافید و در آنجا صندوقی خواهید یافت پر از کتاب ، آن کتابها بردارید و کار بندید که آن علم سلیمانست ، همچنان کردند و آن کتابها که سلیمان از دیوان بستده بود سحر و جادوی و نیرنجات در آنجا نوشته بود برداشتند و بدیدند سحر بود و از آنجا بیرون آوردند و در میان مردمان خبر فاش شد که سلیمان علیه السلام پادشاه ساحر بود چون جهودان با رسول علیه السلام در حق سلیمان علیه السلام خصومت کردند و گفتند او ساحر بود رسول علیه السلام ایشان را رجز کرد خدای تعالی جل ّجلاله تصدیق را و رد بر جهودان و برائت ساحت سلیمان این آیات فرستاد. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۱ صص ۱۶۷ – ۱۶۸).
    در قاموس کتاب مقدس آمده است : بسیاری از مورخین این شهر را عظیم ترین شهرهای دنیا دانسته اند چنانکه هیرودوتس ۞ مورخ مشهور مینویسد که «شهر بابل بر همواروسیع مربعالشکلی بنا شده است که طول هریک از اطراف آن ۱۲۰ فرسخ و محیطش ۴۸۰ فرسخ میباشد و این مسافت عظیم را خلیج عمیقی که همواره از آب مملو میباشد احاطه نموده است و بعد از خلیج دیواری برای این شهر بنا شده است که ۳۳۵ قدم ارتفاع و یکصد قدم قطر و صاحب ۲۵۰ برج و یکصد دروازه ٔ برنجین میباشد. و اغلب این حصار ازآجر بنا گشته . رود فرات این شهر را بدو قسمت منقسم مینماید و بر طرفین رود نیز حصاری برای جلوگیری از دشمنان تأسیس یافته آنرا نیز درهای برنجین میباشد که به نهر پائین میرود. و ازجمله بناهای معظم این شهر قصر سلاطین است که بر محل مدوری بنا شده حصار محکمی آنرا احاطه نموده است ، و هیکل بیل نیز ازجمله عمارات عظیمه ٔ این شهر است و تماثیل و آلات طلائی بسیار نیکو وشکیل در آنجا میباشد. خلاصه در صورتی که اقوال هیرودوتس را حمل بر اغراق نمائیم امکان دارد که طول هریک از دیوارهای اطراف شهر ۱۴ میل بوده و مساحتش بدویست میل مربع میرسیده است ، با وجود آن بزرگترین شهرهای دنیا از آن کوچکتر میباشد. لکن سایر مورخین ، اقوال مختلفه درباره ٔ آن ذکر کرده اند چنانکه بعضی محیط آنرا ۴۰ میل و دیگران ۸۰ میل و ارتفاع حصار را ۷۵۰ قدم دانسته اند اما در هر صورت معلوم است که وسعت شهر ازجمله ٔ بدیهیات لکن نه اینکه کلیةً عمارات در آن برپا بوده بلکه قسمت اعظمش محل زراعت و نهال اشجار و غیره بوده است . علی الجمله شهر بابل بزرگ تر و باثروت ترین شهرهای دنیا بوده بحدی که میتوان گفت آنرا مثیل و نظیری نبوده است و مورخین آنرا از عجائب هفت گانه ٔ دنیا شمرده اند. و بابل را باغهای معلقه بود و بموافق قول هیرودوتس مربعالشکل و بواسطه ٔ طاقها تخمیناً بقدر ۷۵ قدم از سطح زمین ارتفاع یافته طول هریک از اطراف آنها ۴۰۰ قدم بوده و در سطح آن از هر نوع درختهای بزرگ و نباتات خوشنما و نیک منظر کاشته بودند و بعضی از درختان آن تناور شده قطرش بدوازده قدم میرسید. دیوارهای عظیمه ٔ شهر برحسب قول هیرودوتس ۳۳۵ قدم طول و ۸۴ قدم عرض داشت و قصرهای آن کلیةً از آجر و خشت بنا شده بود. و بدین واسطه از زینت و جلال و خوشنمائی آن بجز کومه ها و تله ها چیز دیگری باقی نیست چنانکه ارمیای نبی نیز در باب ۵۱:۵۳ و ۸۵ از صحیفه ٔ خود میفرماید: «اگرچه بابل تا بآسمان خویشتن را برافرازد و ارچه بلندی قوت خویش را حصین نماید لیکن خداوند میگوید که : غارت کنندگان از جانب من بر او خواهند آمد. یهوه صبایوت چنین میگوید: که حصارهای وسیع بابل بالکل سرنگون خواهد شد و دروازه های بلندش بآتش سوخته خواهد گردید و امتها بجهت بطالت مشقت خواهند کشید و قبایل بجهت آتش خویشتن را خسته خواهند کرد». و فی الحقیقة محل تعجب و حیرت است که عمارات و قصرها و بناهای بآن وسعت و رفعت با خاک برابر شود و بجز کومه ها و اطلال از آنها چیزی باقی نماند چنانکه ارمیای نبی در فصل ۵۱:۳۷ از صحیفه ٔ خود میفرماید: «و بابل به تلها و مسکن شغالها و محل وحشت و دهشت و سخریه مبدل شده احدی در آن ساکن نخواهد شد». لکن سه محل خراب در بابل یافت میشود که مثل سایر عمارات با خاک یکسان نشده است ، اولی آنست که فعلاً اعراب آنرا بابل میگویند و دور نیست که بقایای هیکل بیل باشد و درین اواخر در بعضی از دیوارهای آن کتیبه ای به اسم نبوکدنصر یافته اند، دوم قصر مشهور نبوکدنصر که ۷۰۰ ذرع طول و ۶۰۰ ذرع عرض و ۱۴۰ قدم ارتفاع دارد، سوم برج نمرود است و آن بقایای هیکلی میباشد که برای خدائی بنو نام تقدیس نموده بودند بنایش مربعالشکل و عظیم البنیان و طول هریک از اطراف آن ۶۰۰ قدم است و بلندترین جاهای آن ۱۴۰ قدم ارتفاع دارد و بعضی از سیاحان از روی جهالت آنرا برج بابل خوانده اند و در بعضی از آجرهای آن اسم نبوکدنصر مکتوب است لکن گردش زمان و انقلاب دوران تا بحال بر خرابی و محو این بنای عظیم دست نیافته و حال اینکه جمیع دول که بر مملکت کلدانیان حمله آوردند در پی خرابی آن بودند، منجمله اسکندر کبیر که ده هزار نفر را بر خراب کردن آن مباشر نمود که آن بنای عظیم را بپایان آورند و رسم آن را از روی زمین محو سازند لکن بهیچوجه بمقصود خود نایل نگردید. خلاصه با وجود بنای مذکور تخمیناً بیست طبقه از بنی نوع بشر مرده با خاک یکسان شده لکن خود بنا هنوز با کمال استحکام برپا میباشد و بر عظمت و قدرت طوایف بابلی دلالت مینماید. اما مملکت ثانوی بابل از طوایف مختلفه مثل سامیان و تورانیان و کوشیان و غیره مرکب شد لکن در میان ایشان در قدرت و شجاعت و تسلط مشهور بودند و در زمان نبوخدنصر جمیع ممالکی راکه فیمابین دجله و نیل واقع است بتصرف درآوردند و از ضرب شمشیر شیران جنگی دل در بر شیران دشمنان میگداخت و صیحه ٔ مَرکب های ایشان مانند رعد بود. (از ۴:۲۹). وکمتر هزیمت می یافتند، سواران ایشان بشجاعت و هیبت موصوف بودند چنانکه حبقوق نبی در فصل ۱:۸ از صحیفه ٔ خود در وصف اسبان و سواران ایشان مینویسد: و بحدی شجاع بودند که بهر طرف رو میآوردند فتح و ظفر با ایشان همعنان بود و قلوب اعادی از بیم ایشان میگداخت از اینرو جمیع طوایف از ایشان میترسیدند، خصوصاً قوم یهودکه راضی بمرگ بودند مبادا که آن لشکر جرار بی شمار را ببینند اما با وجود این شجاعت و جرأت ستمکار و بدرفتار بوده در تنبیه اسرا بحدی جور و ستم پیشه مینمودند که مافوق نداشت . اهالی بابل در صنعت حکاکی سنگهای نفیسه و نقش نمودن صور و تماثیل بر سنگها و آجرها کمال مهارت را دارا بودند. (حز ۲۳:۱۴). و در آن جا ظروف شیشه و گلی بسیار به هیئت های مختلف یافته اند که در نهایت نیکوئی و خوش منظری ساخته شده است . پارچه های ایشان نیز در کمال استحکام بافته می شد چنانکه ذکر ردای شنعاری در صحیفه ٔ یوشع (۷:۲۱) بر اثبات این مطلب دلیلی است واضح و بطوری اقمشه و البسه را در کمال خوبی و استحکام ترتیب میدادند که در نزد رومیان معروف گردیدند و رومیان بسیار بآنها تفاخر نموده بقیمت های گزاف میخریدند. گویند که در قصر نرون امپراطور پارچه ٔبابلی که بصورتهای مختلفه منقش بود آویخته بودند که ۳۲۳۰۰ لیره ٔ انگلیسی ارزش داشته است و کاتوستائر نام سرهنگ نیز قطعه ای از پارچه ٔ بابل داشت که ۶۴۰۰ لیره ٔ انگلیسی می ارزید. و این پارچه ها را علاوه بر صنعت نساجی به الوان و رنگهای گوناگون در غایت نیکوئی رنگ آمیزی مینمودند و شکل صدفها و حیوانات درنده و غیردرنده را بر آنها نقش میکردند. مختصراً قماشهای ایشان درنهایت حسن و جمال بوده معاصرین با کمال میل و رغبت آنها را میخریدند مثل قالیهای کردی و فارسی که درین روزها خرید و فروش میشود ولی محل تعجب نیست که اهالی فارس بر اثر اقدام اجداد خود یعنی بابلیان رفتار نمایند و صنعتهای نیکو از دست ایشان بظهور رسد. اما لباسهای اعیان این قوم پیراهن کتان درازی بود که تا بقدمها میرسید و روی آن لباس پشمی بسیار اعلا میپوشیدندو کفشهای ایشان موزه و نعلهای آنها از چوب بود و مویهای سر خود را بعد از تدهین بدهنیات معطره با عمامه ٔ سفیدی می پیچیدند لکن لباس عوام فقط ردائی بود که در بر میکردند، و ازجمله علومی که اهالی آن مملکت بدان مشهور بودند علم هیئت بود که اوقات خسوف و کسوف راقبل از وقوع معین مینمودند و هپرخوس نیز پنج کسوف از کسوفهای مذکوره ٔ ایشان را توصیف نموده است . ازجمله مطالبی که دلالت بر مهارت ایشان در علم هیئت مینماید این است که سیارات خمسه را معین نمودند و جدولی برای ثوابت قرار دادند و برجها را نیز تعیین کردند و طول سال شمسی را محقق ساختند و درجات آفتاب را اختراع کردند و علماء ایشان منجم و ساحر و روشندل بودند. دایره ٔ تجارتی این شهر وسیع و طلا و نقره و مروارید و عاج و قرمز را از شهرهای مجاور در آنجا می آوردند و بدینطور در دولت و مکنت ترقی مینمودند. زنانشان خود رابه جمیع زینت ها آراسته لباسهای فاخر در بر میکردند و در کمال رفاهیت و آسودگی زیست مینمودند لکن کثرت عیاشی و تنعم ایشان را بخرابی واداشته دختران ایشان ضعیف و لاغر شده خود نیز بشرب و مسکرات افتادند و بدین واسطه بیحیائی در میان ایشان رواج یافته متکبر گردیدند. خلاصه فسق و فجور در میان ساکنان و اهالی این شهر حتی دوشیزگان شیوع یافت بطوریکه دوشیزگان را در بازارها خرید و فروش مینمودند و زنان جلیله ٔ خود را بزناکاری و گشاده روئی داده انواع تزویر و حیله را برای دام آوردن مردان بکار میبردند. حکومت این شهر مطلق و دیانتش با دیانت دولت قبل تفاوت کلی داشت لکن اینان نیز همان خدایان یعنی بعل و نبو و مردوخ را پرستش نموده تماثیل متعدده برای آنها قرار داده هیکل های زیاد و بی قواره بر ایشان بنا نمودند که خدای تعالی را بغضب آورده ایشان را بدست سایر امتها تسلیم نموده شهرهای ایشان را خراب کرده عیالهای ایشان را اسیر کردند و حالت حاضره ٔ آن مطابق قول خدای تعالی میباشد که بواسطه ٔ پیغمبران خود فرمودند: «بر آبهای آن گذر خواهیم کرد که خشک خواهند شد و دشمنان در حین غفلت بر آنها داخل خواهند گردید». (ارمیا ۵۰:۳۸). و هیرودوتس میگوید که دشمن بی خبر داخل شهر گردید، جمیع متاعها و اموال اهالی را بغارت برد تا قول ارمیای نبی کامل گردد که فرمود: «شمشیر را بر خزاین بابل خواهم فرستاد و غارت کرده خواهد شد». (ارمیا ۵۰:۳۷). اما مراد از بابل عظیمه که در مکا ۱۸:۱۰ مذکور است هر جماعتی میباشد که در هر عصر تماثیل و بتهای خود را زیاد نمایندلکن باید دانست که لفظ بابل را معانی و موارد بسیاراست . اولاً قصد از شهر (اش ۱۳:۱۹-۲۱ و ۴۸:۲۰)، دوم اهل شهر تا از کلدانیان تمیز داشته باشند (حز ۲۳:۱۵ و ۱۷)، سوم ولایت و تمام مملکت بابلیان میباشد (۲ پاد ۲۴:۱ و ۲۵:۲۷، مز ۱۳۷:۱)، چهارم بعد از آنکه اهل فارس بر آنها غلبه نمودند سلاطین ایشان بسلاطین بابل مسمی گردید. (عز ۵:۱۳، نح ۱۳:۶). و در نامه ٔ اول پطرس ۵:۱۳ بابل دیگری مذکور است و احتمال میرود همان بابلی باشد که وقتی یهودیان در آن جا ساکن بودند و بعضی گویند که محلی در مصر بود که آنرا بابل میگفتند (ملاحظه در کلدیه و نبو و نبوکدنصر). در سفر پیدایش باب ۱۱ مکتوبست که چون بلیه ٔ طوفان به انجام رسید اولاد نوح شروع نمودند که برجی در دشت شنعار بنا نمایند تا واسطه ٔ اجتماع ایشان در آن قطعه شود و بر روی زمین پراکنده نشوند. لکن بعضی گویند که این برج را برای آن بنا نمودند که ایشان را از طوفان دیگر در صورت وقوع نگاه دارد اما این قول مردود است زیرا که اگر قصد ایشان از بنای برج این بود میبایست آن را بر زبر کوهی بلندبنا نمایند نه بر زمین هموار و پستی . بالجمله چون این مطلب موافق اراده ٔ خدا نبوده لهذا زبانهای ایشان را مختلف نموده بطوری که هیچ یک حرف دیگری را نمیتوانست بفهمد، ازین رو بتمام نقاط معموره پراکنده گردیده بعضی گویند به آمریکا رفتند، بدین واسطه قصد خدای تعالی بانجام رسیده زمین معمور گردید. (قاموس کتاب مقدس چ ۱۹۲۸م .). و مؤلف حدود العالم آرد: قدیم ترین شهرکیست اندر عراق و مقر ملوک کنعانیان [کلدانیان ] بودی . (حدود العالم ). حمداﷲ مستوفی آرد: از اقلیم سیم است و از مداین سبع عراق است و بر کنار فرات بجانب شرقی افتاده است . قینان ۞ بن انوش بن شیث بن آدم عمارت ساخت طهمورث دیوبند پیشدادی تجدید عمارتش کرد و شهری سخت بزرگ و دارالملک نمرود و ضحاک علوانی ۞ بوده است و ضحاک در آنجا قلعه ساخته بود آنرا کنگ دز گفتندی اکنون تلی مانده و در آن شهر جادوان بسیار بوده اند و بعد از ضحاک ملوک کنعان آنرا دارالملک داشته اند و بعد از آنکه خراب شد اسکندر رومی تجدید عمارتش کرد اکنون باز خرابست و از توابع شهر حله است و بر سر تلی که قلعه ٔآن شهر بوده است چاهی عمیق است ، و در عجایب المخلوقات گوید هاروت و ماروت در آنجا محبوس اند و در دیگر کتب آمده که در چاه گوگرد بکوه دماوند محبوس اند. (نزهةالقلوب چ لیدن ۱۳۳۱ هَ . ق . ص ۳۷). یاقوت در معجم البلدان آرد: بابل ناحیتی است که کوفه و حله از آنست و سحر و خمر را بدان منسوب کنند. اخفش این کلمه را بجهت تأنیث و علمیت و زیاده بر سه حرف بودن غیرمنصرف دانسته است و معنی آنرا در ذیل کلمه ٔ بابلیون چنین آرد:«چون قابیل هابیل را کشت از ترس بسرزمین بابل گریخت و از این پس این سرزمین را بابل گفتند بمعنی جدائی و افتراق ». مفسران در تفسیر آیه ٔ «و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت » (قرآن ۱۰۲/۲) آورده اند که مقصود بابِل ِ عراقست و برخی آنرا بابل دماوند دانند ۞ . ابوالحسن آنرا بابل کوفه دانسته و ابوالمعشر گوید: کلدانیان کسانی هستند که در قدیم در بابل سکونت داشتند و نخستین کس که ببابل نشست نوح نبی بود و هم او آنرا پس از طوفان بنا نهاد بدین ترتیب که چون با همراهان از کشتی بیرون شدند و بطلب چراگاه میرفتند بآن رسیدند و در آن سکونت گزیدند، و فرزندان آوردند و پس از نوح بسیار شدند و شهرها ساختند بمیان دجله و فرات در کنار دجله ها زیر کسکر رسیدند و در فرات تا پشت کوفه و همانست که امروز سواد نام دارد. و نشیمن پادشاهان ایشان ببابل بود. و کلدانیان سربازان ایشان بودند و چون دارا آخرین پادشاه ایشان کشته شد و خلق بیشماری از آنان بقتل آمدند ذلیل گردیدند و ملک ایشان برافتاد. یزدگردبن قهبنداراز قول ایرانیان گفته است که ضحاک پادشاهی که سه دهان و شش چشم داشت شهر بابل بساخت و هزار سال یک روز ونیم کم پادشاهی کرد و فریدون او را اسیر ساخت و در کوه دماوند زندان کرد و روز دستگیری وی را مجوسان عید مهرگان گیرند و پادشاهان قدیم یعنی پادشاهان نبط وفرعون ابراهیم همه ببابل بودند و همچنین بخت النصر که اهل سیَر او را یکی از شاهان شمرده اند پس از آنکه کرد با بنی اسرائیل آنچه کرد ببابل نشست . ابومنذر حشام بن محمد گوید شهر بابل ۱۲ فرسنگ در ۱۲ فرسنگ بود و دروازه ٔ آن پشت کوفه و فرات از میان آن میگذشت و بخت نصر آنرا بیرون گردانید بدانجا که اکنون هست از بیم رخنه بحصار شهر و نیز گفته اند بابل را بیوراسب جبار بساخت و نام آن از نام مشتری است زیرا که بابل بزبان بابلی قدیم نام ستاره ٔ مشتری باشد و چون بنای آنرا تمام کرد علمای بسیار بدانجا گرد آورد و دوازده کاخ برای آنان برآورد بشماره ٔ بروج دوازده گانه و آنان رابنام دوازده برج خواند و همچنان آباد بود تا اسکندرآنرا خراب کرد. ابوبکر احمدبن مروان مالکی دینوری در کتاب «المجالس » گوید: اسماعیل بن یونس و محمدبن مهران با دو واسطه از قنبر مولای علی (ع ) از انس بن مالک روایت کرده که چون خدا مردم را ببابل فرستاد باد شرقی و غربی و جنوبی و بحری بدیشان فرستاد. پس روزی در بابل جمع بودند ندائی شنیدند که گفت هرکس مغرب را بطرف دست راست و مشرق را بطرف دست چپ قرار دهد و بطرف خانه ٔ خدا رود زبان آسمانی از آن او خواهد بود، پس به یعرب بن قحطان گفتند همانا تو آنی ، پس او اولین کسی بود که بعربی تکلم کرد. و همچنان منادی ندا میکرد که هرکس چنان کند چنین شود تا مردم بهفتادودو زبان ازیکدیگر جدا شدند، پس گفتگو قطع شد و زبانها لکنت گرفت و به تبلبل افتادند و ازین رو زبان را بابل خواندند و زبان در آن روز بابلی بود، پس فرشتگان خیر و شر و فرشتگان زندگی و ایمان و فرشته ٔ بهداشت و شفا و ثروت و شرافت و مروت و جفا و جهل و شمشیر و زور بزمین عراق فرودآمدند و از یکدیگر جدا شدند. فرشته ٔ ایمان گفت من بمکه و مدینه روم و فرشته ٔ زندگی گفت من با تو آیم پس امت اسلام در ایمان و زندگی در مدینةالرسول گرد آمدند و فرشته ٔ شقاوت گفت من در بادیه سکنی گزینم و فرشته ٔ بهداشت گفت من ترا همراهی کنم و از اینروشقاوت و بهداشت در بیابان گردان رواج یافت ، فرشته ٔ جفا گفت من بمغرب شوم و فرشته ٔ جهل او را همراهی کرد از اینرو بربریان جاهل و جفاکار شدند و فرشته ٔ شمشیرگفت من بشام مسکن گزینم ، فرشته ٔ زور بدو پیوست و فرشته ٔ ثروت گفت من همینجا مقر گیرم و فرشته ٔ مروت و شرافت نیز با او بماندند، پس غنا و مروت و شرافت در مردم عراق جمع شد. یاقوت گوید این خبریست که یافته و آورده ام . روایت شده است که عمر خطاب رضی اﷲعنه از یکی از دهقانان فلوجه از عجایب آن بلاد پرسید، دهقان گفت بابل هفت شهر بود و در هر شهری اعجوبه ای که در دیگری نبود. در شهری که مسکن پادشاه بود کاخی بود که در آن نقشه ٔ زمین دیده میشد با تمام آبادیها و شهرها، پس چون یکی از آنها از دادن باج سرپیچی کردی نهرها بسوی ایشان جاری کردی تا ایشان و مزارعشان را آب فروگرفتی و پشیمان شدندی . پس با انگشت خویش آن نهر بر ایشان ببستی . در شهر دوم حوضی بزرگ بود که مهمانان ملک هریک شراب خویش که همراه آورده بودند در آن میریختند و چون بشراب می نشستند هریک شراب خویش برمیداشت . در شهر سوم بر دروازه طبلی آویخته بودند که چون یکی از مردم شهر گم میشد و میخواستند بدانند زنده یا مرده است بر آن طبل می کوفتند اگر صدائی از آن برمی آمد زنده وگرنه مرده بود. در شهر چهارم آینه ٔ آهنینی آویخته بودند و چون یکی از ایشان گم میشد و متفحص حال او میشدند در آن مینگریستند او را همچنانکه بود میدیدند. درشهر پنجم اردکی از مس بر ستونی از مس بر دروازه ٔ شهر نصب کرده بودند و اگر جاسوسی بشهر درمیآمد با صدای بلند که تمام مردم شهر می شنیدند ندا میداد و مردم ازورود جاسوس آگاه میگردیدند. در شهر ششم دو قاضی بر آب نشسته بودند و چون دادخواهان نزد ایشان میرفتند وبرابر ایشان می نشستند کسی که بر باطل بود بر آب فرومیشد. در شهر هفتم درختی مسین پرشاخ که شاخه های آن سایه نداشت و هرگاه کسی در زیر آن نشستی برو سایه افکندی تا هزار تن و چون از آن حد درگذشتی اگرچه هزارویک تن شدی همه را آفتاب فراگرفتی . یاقوت گوید این حکایات چنانکه می بینی خارق عادت است و از آنچه ما میدانیم بدور و اگر در کتب دانشمندان نبود آنرا نمیآوردم ، آری بیشتر اخبار گذشتگان چنین است . (از معجم البلدان ). مؤلف قاموس الاعلام ترکی آرد: شهر بسیار بزرگ و مشهوری است که مرکز کلدانی های قدیم بوده ، و بزرگترین ومعمورترین و زیباترین شهر دنیای باستان بشمار میرفته ، احتمال داده میشود که بیش از یک میلیون ونیم سکنه داشته است . این شهر در ۹۳ هزارگزی جنوب بغداد کنونی ، در جوار قصبه ٔ حله در طرفین فرات ، در سی درجه و ۱۹ دقیقه ٔ عرض شمالی و ۴۲ درجه ٔ طول شرقی واقع گشته بود، در آغاز امر نمرود این شهر را بنا کرد و در داخل آن معبد بسیار بزرگی برای بت موسوم به بعل (که مظهر آفتاب بود) ساخته بود و برجی بسیار مرتفع داشت (و یا خود معبد بشکل برج بود) که برج نمرودش میخوانند، بدین وجه مدت مدیدی مرکز کلدانیان بود، بعدها بلوس پادشاه آشوری آنرا فتح کرد و پایتخت آشوریان شد و بعد از خرابی نینوا پایتخت آشوریان بر اهمیت بابل افزوده شد. بخت النصر مشهور اشیاء و اثاثیه ٔ ذی قیمت فراوانی از بیت المقدس و دیگر معابد و کاخ های عظیم بچنگ آورد و معبدبعل را بآنها بیاراست و حسن و بهاء آنرا به اعلی درجه رسانید و کاخها و قلعه ها و خندقهای متعدد از نو بنیاد کرد، بدین منوال بابل عروس دنیا گردید. عیش و عشرت در بین اهالی رواج یافت و بهمان نسبت اخلاق مردم انحطاط یافت و اوصاف و گزارشهای ابوالمورخین هرودت یونانی و دیگر موخان قدیم که بعد از تنزل و انحطاط شهر نامبرده مشاهده کرده اند، مایه ٔ حیرت و شگفت بی اندازه میباشد، هرقدر هم به اغراق و مبالغه حمل بشود بازدر عظمت و وسعت بی اندازه ٔ بابل جای شبهه ای باقی نمیماند. محیط دائره ٔ این شهر متجاوز از ۴۰هزار گز بوده ، گرداگرد آنرا خندقی فرامیگرفته و دو حصار داشته ، ودارای ۲۵۰ برج و بارو بوده است . وسعت حصارهایش به درجه ای بود که بالای آنها دو ردیف دکان و سایر ابنیه دیده میشد و از میان آنها چهار چرخ بزرگ پهلوبه پهلو میتوانست رد شود. شهر صد دروازه داشته لنگه ٔ درهایش ازبرنج یا از تخته در برنج نشانده بود و این دروازه ها دوبدو مقابل یکدیگر واقع شده بودند و در میان آنها کوچه های بسیار طویل و وسیع دیده میشد، و بوسیله ٔ این کوچه ها شهر طولاً و عرضاً قریب ۲۷۰ قسمت مربع منقسم شده بود، باغ های معلق این شهر یکی از عجائب سبعه ٔ دنیای قدیم است که روی پشت بام خانه های شهر ترتیب داده بودند و اشجار جسیمی در این باغ ها بعمل می آوردند و کثرت عمران و آبادی تا حدی بود که این شهر را کشور ساحران میخواندند و قصه ٔ وجود سحره در این شهر شهره ٔ آفاق بود. نهر فرات یا شعبه ای از این رود عظیم از طرف شمال ببابل وارد میشد و پس از گذشتن از وسط شهر از جانب جنوب خارج میگشت . کورش (یعنی کیخسرو یا کاوس ) شهریار بزرگ ایران این شهر را محاصره کرد اما متانت قلاع واستواری حصار آن مانع بزرگی بود و بسهولت فتح آن میسر نمیشد، ناگزیر بتدبیر متوسل شدند و عاقبت شبانگاه مجرای فرات را برگردانیدند و عساکر را از راه آب وارد شهر نمودند و اهالی متکی بمتانت قلاع و حصار در خواب غافلگیر گشتند و جهانگیر ایران در ۵۳۶ ق .م . بابل را تسخیر کرد و پایتخت خویش قرار داد و بعدها این شهر بتدریج رو به انحطاط نهاد و اسکندر کبیر هم پس از فتح ایران این شهر را پایتخت قرار داد و تصمیم داشت صورتی بهتر و زیباتر از اصل بدان بدهد، اما عمرش وفانکرد، و بعدها سلوکیان شهر سلوکی و پس ساسانیان شهرکتیسفون ۞ یعنی مدائن را در جوار بابل بنا کردند و بابل تحت الشعاع آنها واقع شده رو به انحطاط گذارد، و خراب شد و اکثر آثارش را هم به دو شهر مزبور بردند تا آنجا که در زمان ظهور اسلام بابل در حال ویرانی بود و سکنه نداشت و بقیةالسیف آثارش را هم در زمان ابوجعفر منصور برای تزیین و تجدید بغداد بکار بردند، بعداً نشانی هم از بابل باقی نماند، و آثار آن هم زیر ریگها ماند و در زمان اخیر بسعی و کوشش علمای باستانشناسی در جوار قصبه ٔ حله بعض ویرانه های ابنیه ٔ عظیم بیرون آمد و کتیبه ها و سایرآثار قدیم مربوط بزمان بخت النصر و دیگر ملوک آن اعصار کشف شد. (قاموس الاعلام ترکی ج ۲). محمد حسنخان صنیعالدوله در مرآت البلدان ج ۱ آرد: ناحیه ایست که کوفه وحله از اقطاع آن است ، سحر و شراب منسوب ببابل میباشد. اخفش گوید که اسم غیرمنصرف است . درباب تفسیر در معنی بابل که در ضمن آیات بینات قرآن کریم ذکر شده گفته اند: مقصود بابل ِ عراق است و بعضی دیگر بر این اند که بابل ِ دماوند منظور است و حسن گفته که غرض بابل ِ کوفه میباشد. ابومعشر گفته اول طایفه ای که در بابل منزل کردند کلدانیون بودند و دیگران گفته اند اول کس که در بابل ساکن شد نوح علیه السلام بود که بعد از طوفان در بابل ابنیه و عمارات بساخت و تفصیل این بود که نوح علیه السلام با کسانی که همراه او بودند در زمین بجهت طلب قشلاقی سیر میکردند، ببابل رسیدند و در آن اقامت نمودند و توالد و تناسل کردند تا جمعیت کثیری جمع شدند و پادشاهان میان ایشان پیدا شد و شهرها بنا کردند و مساکن ایشان متصل بدجله و فرات شد بطوری متصل بدجله تا زیردست کسکر رسید و ابنیه ٔ متصل بفرات تا پشت کوفه آمد، و موضع و محل ایشان را سواد مینامیدندو سبب این تسمیه این بود که یکی از ملوک ایشان را سواد نام بود بعد مملکت را به اسم ملک خواندند. قشون این بلوک کلدانی بودند و مملکتشان مصون و برقرار بودتا وقتی که دارا با آخرین پادشاه ایشان کارزار کرد خلق بسیاری از ایشان را بکشت ، آن وقت ذلت ایشان را طاری و سلطنتشان منقرض شد. یزدجردبن مهذار (مهیندیار)گوید عقیده ٔ عجم اینست که ضحاکی که از سلاطین فرس و سه دهن و شش چشم داشته شهر بابل را در کمال عظمت بناکرد و پادشاهی ضحاک هزار سال یک روز و نصف کم بود واوست که فریدون او را اسیر کرده و در کوه دماوند حبس نمود و روزی که فریدون ضحاک را اسیر کرد عجم آن روز را عید کردند و جشن مهرگان همان روز است اما ملوک اول یعنی ملوک نبط و فرعون ابراهیم در بابل منزل داشتند و نیز بخت النصری که عقیده ٔ ارباب سیَر این است که یکی از پادشاهان است که تمام روی زمین مسخر او شده بعد از آنکه با بنی اسرائیل کرد آنچه کرد ببابل آمد در آنجا ساکن شد. ابومنذر هشام بن محمد گوید: شهر بابل دوازده فرسخ در دوازده فرسخ و دروازه های آن پهلوی کوفه بود و شط فرات از میان شهر میگذشته بخت النصر برای اینکه مبادا باره ٔ شهر را خراب کند مجرای آن را گردانید و درین محلی که الاَّن جاریست جریان داد و گفته است شهر بابل را بیوراسب بنا نهاد و اسم آنرا از اسم مشتری مشتق نمود زیرا که بابل اول اسم مشتری بوده وبعد از بنای شهر هرقدر توانست علما از اطراف جمع و درین شهر ساکن کرد و برای ایشان دوازده قصر بعدد بروج آسمان بنا کرد و هر قصری را به اسم برجی موسوم ساخت و این شهر معمور بود تا زمانی که اسکندر او را خراب کرد. ابوبکر احمدبن ابراهیم مالکی دینوری در کتاب مجالس که از مصنفات اوست حدیثی نقل کرده که مضمون آن این است که چون خدای تعالی خلایق را خلق کرد باد شرقی و غربی و قبلی و جنوبی فرستاده ایشان را در بابل جمع کرد، خلایق در بابل جمع شده منتظر بودند که ببینند برای چه درین محل جمع شده اند ناگاه منادی ندا کرد که هرکس مغرب را بطرف راست خود قرار دهد و مشرق را بطرف چپ و اقبال کند به بیت اللا̍ه ّلحرام زبان اهل آسمان او راست (مقصود زبان عربی است )، یعرب بن قحطان برخاست به او گفتند یا یعرب بن قحطان أیْن َ هود انت هو (یعنی ای یعرب هود کو تو اوئی )، او بعد از استماع این کلام ملهم بکلام عربی شد و اول کسی که باین لغت تکلم کرد او بود بعد از آن منادی پی درپی ندا میکرد که هرکس فلان و فلان بکند فلان و فلان او راست تا اینکه سی ودو زبان پدیدار آمد و صوت منادی منقطع و تبلبل (یعنی اختلاف لغت ) در السنه پیدا شده لهذا این زمین موسوم ببابل شد. بعد از آن ملائکه ٔ خیر و شر و ملائکه ٔ حیا و ایمان و ملائکه ٔ صحت و شفا و ملائکه ٔ غنا و شرف و مروت و جفا و جهل و شمشیر و بأس مینموده بعراق جمع آمدند، بعضی از آنها ببعضی دیگر گفتند متفرق شوید. ملک ایمان گفت من بمکه و مدینه زاداﷲ تعالی شرافتهما ساکن میشوم ، ملک حیا گفت منهم با تو همراهم ، اینست که ایمان و حیا مخصوص مدینه ٔ رسول (ص ) میباشد، ملک شفا گفت من بادیه را اختیار میکنم [ ملک صحت گفت من هم با تو همراهم ]، اینست که شفا و صحت خاص بادیه است ، ملک جفاگفت من در مغرب ساکن خواهم شد [ ملک جهل گفت من با تو همراهم ]، اینست که جفا و جهل در بربر است ، ملک شمشیر گفت من در شام مقیم میشوم ، ملک بأس و سطوت گفت من با تو همراهم ، ملک غنا گفت من در همین عراق میمانم ، ملک مروت گفت من هم با تو خواهم بود، ملک شرافت گفت من با هر دو شما هستم ، اینست که غنا و شرف و مروت مخصوص عراق است . و مرویست که خلیفه ٔ ثانی از دهقان فلوجه پرسید عجایب بلاد شما چیست (فلوجه بر وزن سَفّوده ، قریه ای است در سواد عراق )، دهقان گفت : بابل عبارت از هفت شهر بوده و در هر شهری اعجوبه ای بوده که درآن دیگری نبوده . اولاً در شهری که دارالخلافه بوده خانه ای بنا کرده بودند که در او صورت کره ٔ ارض با قری ورساتیق و انهار آن مرتسم بوده و هرگاه شخصی یا جماعتی از حال خراج سر می پیچیدند پادشاه با انگشت نهرهای ایشان را بهم میزد و آب بی قاعده در کشت و زرع ایشان میافتاد و تلف و نابود میشد، همین که دوباره اطاعت کرده ادای خراج می نمودند پادشاه نیز با انگشت آنها رااصلاح میکرد. و در شهر دویم حوض عظیمی بوده که هروقت پادشاه مردم را بسر سفره ٔ خود احضار میکرده هرکسی شراب خوبی در منزل داشته با خود میآورد و درین حوض میریخته و جمیع شرابهائی که در حوض ریخته میشد ممتاز ووقتی که صاحبان آن میخواستند بنوشند بدون اینکه با شراب دیگری ممزوج شده باشد می نوشیدند. و در شهر سیم طبلی دم دروازه ٔ آن شهر آویخته بودند که هروقت یکی از شهر مسافرت میکرد و غیبت او بطول میانجامید میخواستندکشف حال او نمایند و بدانند که زنده است یا مرده آن طبل را میزدند، اگر صدا میکرد معلوم میشد زنده است و اگر صدا نمیداد میدانستند که مرده . و در شهر چهارم آئینه ای از آهن بوده ، همین که مردی سفر میکرده و از کسان خود مدتی دور بوده و آن کسان میخواستند از صحت و حالات او آگاه شوند میآمده اند و در آن نگاه میکردندو او را در هر حالتی که بوده میدیده اند. و در شهر پنجم مرغابی [ ای ] از مس بالای عمودی از مس دم دروازه ٔشهر نصب کرده بودند، هروقت جاسوسی داخل شهر میشد آن مرغابی صفیری میزد که همه اهل شهر میشنیدند و میدانستند که جاسوسی به این شهر آمده است . و در شهر ششم دو قاضی بودند که روی آب جلوس داشتند، همین که دو نفر نزد ایشان به مرافعه میآمد هرکدام که بر باطل ادعا می نمودند در آب فرومیرفتند و آنکه حق با او بود روی آب بسلامت میزیست . و در شهر هفتم درختی بود بسیار عظیم از مس که شاخه های زیاد داشت و تا هزار نفر که زیر آن درخت می نشستند بر سر همه سایه میانداخت و یک نفر که از عدد هزار زیاد میشد دیگر سایه او را نمیگرفت . بالجمله این خارق عادت و خلاف امور معهوده ٔ عالم است و به افسانه میماند، چون در کتب بسیاری از علماء مکتوب است نقل شد والاّ اعتمادی بر صحت آن نیست و اغلب اخبار قدیمه از همین قبیل است ، واﷲ اعلم . بابل قریه ایست در کنار نهری از انهار فرات در خاک عراق در قدیم آباد بوده و الاَّن خراب و آجرهای آنرا مردم میبرند بجاهای دیگر. چاهی در آن بوده معروف بچاه دانیال ، یهود در اعیاد خود و اوقات مخصوص بزیارت آن چاه میرفته اند.بعضی بر این اند که این چاه همان چاهی است که هاروت و ماروت در آن محبوس بوده اند. عقیده ٔ جمعی اینست که بابل اسم جمیع اراضی عراق است . از اعمش روایت کرده اند که مجاهد رحمه اﷲ دوست میداشت که استماع نماید عجایب دنیا را و هرچه را میشنید دنبال رؤیت آن بلند میشد و میرفت و برأی العین میدید وقتی رفت ببابل حجاج او را ملامت نموده پرسید برای چه اینجا آمده ای ؟ گفت برأس الجالوت حاجتی دارم (رأس الجالوت مردی بوده معروف بفضل و عقل و حکمت و علوم غریبه و سحر و کهانت و غیره و در یهود ریاست مذهبی داشته )، حجاج مجاهد را نزدجالوت فرستاده حکم کرد هر مطلبی این مرد دارد برآورد و مقصودش را حاصل دارد. چون مجاهد نزد رأس الجالوت رسید رأس الجالوت او را گفت غرض تو چیست ؟ گفت میخواهم هاروت و ماروت را بمن بنمائی . رأس الجالوت بیک نفر یهودی گفت این مرد را ببر و هاروت و ماروت را به او بنما، مجاهد با یهودی رفتند تا موضعی که سنگی در آن موضع بود. یهودی سنگ را برداشت ، سوراخی سرداب مانند پیدا شد. یهودی بمجاهد گفت داخل شو و نزول کن و تماشا کن هاروت و ماروت را لکن ذکر خدا مکن که مورث خطر است . مجاهد با یهودی بسرداب پائین رفت سیر میکردندتا چشم مجاهد بهاروت و ماروت افتاد دید این دو ملک مثل دو کوه عظیم که سرنگون شده باشند معلق اند و از پاشنه های این دو، تا زانو در بند آهن و دستهاشان میخ دوز است . مجاهد وضع آنها که دید وحشت کرده خوف زیاد عارض او شده خدا را یاد کرد. ناگاه اضطراب شدیدی آن دوملک را عارض شد بطوری که نزدیک بود آهنهای آنها پاره شود. یهودی و مجاهد را غش عارض شده به رو درافتادند. بعد از افاقه یهودی گفت نگفتم نام خدا را مبر، نزدیک بود هلاک شویم . آنگاه یهودی با مجاهد از آن سرداب خارج شدند. بابل شهر بزرگیست در کنار شط فرات حضرت ابراهیم علیه السلام را درین شهر بآتش انداختند الاَّن خرابست و بجای آن قریه ایست . بابل از اقلیم سیم و یکی از مداین سبعه ٔ عراق و در کنار فرات بر جانب شرقی افتاده از بناهای قینان بن انوش بن شیث بن آدم علیهم السلام است . طهمورث پیشدادی آنرا مجدداً عمارت کرد. شهری سخت بزرگ و دارالملک نمرود و ضحاک علوانی است و در آنجا ضحاک قلعه بنا کرده و موسوم بکبک دزه [ گنگ دژ ] نموده اکنون از آن تلی مانده است و در آن شهر جادوان بسیار بوده اند بعد از ضحاک ملوک کنعان آنرا دارالملک داشته اند بعد از آنکه خراب شد اسکندر رومی بتجدید عمارتش پرداخت باز خرابست و از توابع شهر حله شده و بر سر تلی که قلعه ٔ آن شهر بوده است چاهی عمیق هست . و در عجایب المخلوقات مسطور است که هاروت و ماروت در آن چاه محبوس اند و در دیگر کتب آمده که در چاه گوگرد که در کوه دماوند است حبس میباشند. مؤلف گوید: بابل شهر بزرگی بوده است از آسیا و به اصطلاح تورات واقع در دشت شنعار، شط فرات این شهر را بدو قسمت متساوی شمالی و جنوبی منقسم میکرده عبریها که عالم به اصطلاح مردم بابل نبودند لفظ بابل را مشتق از تبلبل بمعنی اختلاطگرفته محققین این عصر بر این اند که بابل از باب بمعنی در و بل که اسم بت معروف این شهر بوده مرکب میباشد و یک بای آن در تلفظ ساقط شده است . اگرچه جمعی دیگرگویند علفی در حوالی این شهر چه در قدیم و چه در زمان حال میروید که اعراب با آن حصیر میبافند و اسم آن پابول است و یمکن که این شهر را به اسم آن علف نامیده باشند و چون از چندی قبل از میلاد تا دیری بعد از هجرت بلکه تاکنون اعراب در آن شهر و در آن اراضی ساکن اند و قادر بر تنطق بحرف پا، که از حروف مختصه ٔ بعجم است نبوده اند لابد بابل گفته اند. و در تورات ازین شهر و اخبار تاریخی متعلق به این شهر مکرر و بسیار ذکرشده و ما اینک بمناسبت مقام آنچه را در کار است ذکرمینمائیم . مطابق فصل اول کتاب عزرا در سال اول سلطنت کورش که فرنگیها آنرا سیروس و عجم آنرا کیخسرو (؟)نامند و پادشاهی فارس داشت محض ظهور اثر کلام خداوندسخنان ارمیاه مایه ٔ هیجان روح کورش شده او را برانگیزانید تا فرمانی به این مضمون صادر کرده در ممالک خود منتشر نمود که کورش ملک فارس چنین میفرماید که : خداوند خدای آسمانها تمامی ممالک روی زمین را بمن داده است و مرا امر کرده که در اورشلیم خانه ای بجهت او بنا نمایم ، از شما در میان قوم کیست که خدایش با او باشد تا بر اورشلیم که در یهوداه است برآید و برای خداوند خدای اسرائیل که در اورشلیم است خانه بنا نمایدو مردمان ساکن مکانها او را بطلا و نقره و امتعه و دواب اعانت نمایند سوای آن هدایائی که به ارادت داده میشود پس رؤسای اجداد یهوداه و بن یامین و کاهنان و لویان با تمامی کسانی که خدا روح ایشان را برانگیخته بود برخاسته که خانه ٔ خداوند که در اورشلیم است بنا نمایند کسانی که در اطراف ایشان بودند بظروف طلا و نقره و امتعه و دواب و تحفه های قیمتی کمک کردند و نیز هدایای ارادتی تقدیم نمودند و ملک کورش ظروف خانه ٔ خداوند که نبوکدنصر (بختنصر) از اورشلیم آورده و در معابد خود گذارده بیرون آورد و بدست مثرداث خزانه دار خود به شیش بصرسر و یهوداه شمر که تعداد آنها اینست : لنگری طلا. ظرف نقره هزار ظرف . کارد، بیست ونه عدد. کاسه های طلا سی ظرف . کاسه های نقره نوع دویم ، چهارصدوده عدد. سایر ظروف یک هزار پارچه . تمامی ظروف پنجهزاروپانصد. الحاصل تمام ظروف و اسرائی که ببابل برده بودند به اورشلیم آوردند – انتهی . مؤلف گوید: بختنصر دویم پادشاه اهالی اسیری (یعنی کلدانی ) و بابیلن (یعنی بابل ) که معروف به لکران میباشد در سال ۶۲۳ ق .م . بجای پدر تابوپولاشار بتخت سلطنت جلوس نموده بیشتر از قطعه ٔ آسیائی را مسخر کرد، اورشلیم (بیت المقدس ) را که درتصرف یاعاشیم پادشاه رودا بود گرفته او را که به حراست دفاین این شهر میپرداخت در سنه ٔ ۶۰۰ ق .م . به بابیلن به اسیری برد چندی بعد ممالک او را به وی مسترد و بموجب شرایط زیاد سخت او را مختار و آزاد کرد. سه سال بعد همین پادشاه بنای یاغی گری و سرکشی را گذارده در یکی از جنگها مقتول شد و یشونیاس پسر او بجای وی سلطان شد، بختنصر ثالثاً لشکر به ردوا کشیده یشونیاس را در پای تخت خود محصور و با مادر و زوجه و ده هزارنفر دیگر از اهل اورشلیم دستگیر نموده ببابیلن به اسیری آورد و جمع دفاین و خزاین معبد را غارت نمود و سدسیاسی عموی پادشاه معزول را پادشاهی رودا داد. سدسیاسی با همسایگان خود متفق و به بختنصر پادشاه بابیلن یاغی شد، بختنصر قشون کثیری جمع و رابعاً به رودا تاخت و محاصره ٔ شهر اورشلیم که معروف ترین محاصره هاست موجب ویرانی این شهر گردید. بختنصر همین که شهر را مسخر کرد اغلب یهودیها را ببابیلن به اسیری آورد. (موافق فصل ۲۴ کتاب دویمین ملوک از تورات ) و در ایام نبوکدنصر ملک بابل برآمد و یهویاقیم مدت سه سال او را خدمت نمود پس ازو برگشته عاصی شد و خداوند فوج های کلدانیان و ارمیان و موابیان و پسران عموران را بر ضد یهویاقیم بلکه بر ضد یهوداه فرستاد تا آنکه آنها را موافق کلام خداوند که پیغمبران گفته بودند هلاک سازد وبتحقیق واقع شد. این بحجت گناه منسه تا از حضور خدادور باشند و نیز بحجت خون بیگناهانی که ریخته و اورشلیم را از خون پر کرده بود و یهویاقیم با پدران خود خوابید (یعنی مرد) پسرش یهویاکین بجای او پادشاه شد و ملک مصر از ولایت خودش بیرون نیامد زیرا ملک بابل از شهر مصر تا نهر فرات آنچه متعلق بمصر بود تصرف کرده بود، یهویاکین در هجده سالگی بجای پدر نشست ، سه ماه در اورشلیم سلطنت نمود، مادرش نخشتای دختر الناثان از اورشلیم و مثل پدرانش بدی را در نظر خداوند مرتکب میشد. در این وقت لشکر بابل به اورشلیم آمد و شهر رامحصور نمود و یهویاکین ملک یهوداه با مادرش و بندگان و سرداران و خواجه سرایان نزد ملک بابل رفتند، ملک بابل آنها را در سال هشتم سلطنتش پذیرفت و تمام خزانه های خانه ٔ خداوند و خانه ٔ ملک را بیرون آورد و تمامی ظروف طلا که سلیمان در خانه ٔ خداوند ساخته بود شکست ،ساکنان اورشلیم و تمامی سرداران و شجاعان را بقدر ده هزار نفر اسیر کرده ببابل برد و نیز تمامی نجاران وآهنگران سوای ادنای قوم همه را اسیراً برد. یهویاکین و مادرش و زنانش و خواجه سرایانش و بزرگان ولایت و مردمان جنگی و هفت هزار نفر آهنگران و هزار نفر نجاران ببابل به اسیری رفتند، ملک بابل عموی یهویاکین متنیاه را بجای او نصب کرد و او را صدقیاه نامید. در آن زمان صدقیاه بیست ویکساله بود، یازده سال سلطنت کرد،اسم مادرش عموطل دختر یرمیاه بود. صدقیاه نیز چون یهویاکین اعمال بد را در نظر خداوند مرتکب شده بملک بابل عاصی شد. موافق فصل ۲۵ کتاب دویمین ملوک در دهم از دهم ماه سلطنت صدقیاه نبوکدنصر ملک بابل خودش و تمام لشکرش به اورشلیم آمده شهر را محاصره کردند تا سال یازدهم از سلطنت صدقیاه شهر در قید محاصره بود، روز نهم ماه قحطی در شهر اشتداد یافت و اهل ولایت گرسنه ماندند و شهر مفتوح شد. تمامی مردمان جنگی از راه دروازه ٔ میانه ٔ دو دیوار که پهلوی باغ ملک بود در شب فرار کردند و ملک براه بیابان . لشکر کلدانیان او راتعاقب کرده در بیابان یریحو در حالی که لشکریان از دورش پراکنده شده بودند او را دستگیر کرده در ریلاه نزد ملک بابل بردند، پسران او را در پیش نظرش کشته کورَش نمودند و در زنجیر ببابل فرستادند. در روز هفتم ماه بنوزرادان سردار سپاه بنده ٔ خاص ملک بابل به اورشلیم آمده خانه ٔ خدا و خانه ٔ ملک را سوزانید و نیز خانه های بزرگ را آتش زد و حصار شهر را از اطراف همراهان بنوزرادان منهدم نمودند، بقیه ٔ قوم که در شهر مانده و فراریهائی که نزد ملک بابل رفته بودند بنوزرادان اسیر کرده ادنای ولایت که باغبانان تاکستان و زارعان باشند رها کرد. کلدانیان ستونهای برنجی و دریاچه ٔ برنجی و دیگها و بیلها و کفگیرها و قاشقها و تمامی ظروف برنجی که با آنها خدمت میکردند برداشتند، بخوردان و لنگریها آنچه از طلا و نقره بود سردار خاص برداشت . این ظرفها به وزن درنمیآمد، بلندی یک ستون هجده ذراع بود و تاج بالایش که از برنج و از اطراف مشبک بود سه ذراع بلندی داشت و ستون دویمی نیز مشبک بود. سردار سپاه خاص کاهن بزرگ و کاهن دویمی و سه نگهبان و خواجه سرائی که سردار مردمان جنگی بود و پنج نفر اشخاصی که روی ملک را میدیدند و کاتب لشکر که سان خلق ولایت را میدید شصت نفر دیگر از خلق ولایت که در شهر یافت شدند گرفت و در ریلاه نزد ملک بابل آورد، آنها را در ریلاه در ولایت حماة کشت ، کدلیاه را بر قومی که در زمین یهوداه باقی مانده بودند والی کرد، قوم در مصیباه نزدکدلیاه آمدند، ازبرای ایشان قسم خورد که از بندگان کلدانیان نترسیده و بولایت خود ساکن شده به ملک بابل خدمت نمائید. در ماه هفتمین اسماعیل با ده نفر دیگر کدلیاه و همراهانش را کشتند و با تمامی قوم از کوچک و بزرگ و سرداران لشکر بمصر آمدند چرا که از کلدانیان میترسیدند. در سال سی وهفتم اسیری یهویاکین از ماه دوازدهم بروز بیست وهفتم که آغاز سلطنت آویل مردوک ملک بابل بود او را از حبس بیرون آورده کلمات خیرآمیز به او گفت و او را از ملوکی که در بابل همراهش بودند بالاتر نشانید و در تمامی عمرش همیشه در حضور ملک بابل نار میخورد و راتبه که از جانب ملک بابل به او داده میشد مدت العمر روزبروز مستمر بود. مطابق فصل ۳۹ کتاب یرمیاه در ماه دهم از سال نهم سلطنت صدقیاه پادشاه یهوداه نبوکدنصر پادشاه بابل به اورشلیم لشکر کشیده آنجا را محاصره نمود و در روز نهم از ماه چهارم سال یازدهم سلطنت صدقیاه اورشلیم را مفتوح ساخت ، تمامی سرداران لشکر داخل شهر شده در دروازه ٔ میانه نشستند، صدقیاه با مردان جنگی شب از راه باغ شاه و دروازه که میانه ٔ دو دیوار بود بیرون رفته فرار کردند و براه بیابان رفتند، لشکر کلدانیان ایشان را تعاقب نموده در بیابان یریحو صدقیاه بدست ایشان گرفتار شده او را در ریلاه بزمین حماة نزد ملک بابل آوردند، ملک بابل پسران صدقیاه را در پیش نظرش کشت و تمامی اشراف یهوداه را نیز بکشت و صدقیاه را کور کردند و بجهت بردنش ببابل او را زنجیر نموده کلدانیان خانه ٔ سلطان و خانه های رعیتی را سوزانیده حصار اورشلیم را خراب کردند، بنوزرادان خلقی که در شهر باقی مانده بودند و فراریان را به اسیری بشهر بابل برد مردمان فقیر که چیزی نداشتند در زمین یهوداه تاکستانها و کشت زارها بآنها داد، ملک بابل به بنوزرادان در باب یرمیاه امر کرد که او را حفظ کن و ضرری به او مرسان ، هر طور بگوید درحق او معمول دار، پس بنوزرادان مع تمامی رؤسا رفته یرمیاه را از حیاط محبس بیرون آورده بکدلیاه سپردندتا او را بخانه آورده در میان قوم ساکن شود. مؤلف گوید: از قضایا و اخبار متعلقه ببابل که در تواریخ ایران ضبط است یکی قصه ٔ هاروت و ماروت است و آن از این قرار است : بعضی از محدثین گفته اند که چون حضرت ادریس علیه السلام بمدلول کریم : و رفعناه مکاناً علیاً ۞ در ملکوت اعلی راه یافت ، ملائکه حال او را بآدم صفی قیاس نموده گفتند این خاطی میان گروهی که هرگز قدم در وادی عصیان ننهاده اند چه میکند؟ حضرت باری جل ذکره این گفته ٔ ملائکه را پسند نفرموده خطاب عزت دررسید که اگر شما هم بمنزله ٔ ایشان باشید هرآینه مصدر معصیت خواهید شد و بنا بر وضوح مضمون این خطاب عزیز از مصدر اعلی امر شد که اختیار کنید از خیار قوم خود جمعی را که بمهمی نامزد شوند، ملکوتیان سه تن را که سمت رجحان داشتند انتخاب نمودند،عزا و عزایا و عزرائیل را، آنگاه حضرت عزت فرمود که این هر سه بزمین فرودآیند و در میان بنی آدم بعدل حکومت کنند و در اکل و شرب که مایه ٔ شهوات است با ایشان مشارکت ننمایند و بعبادت مشغول و احتراز از قتل بناحق و شرب خمر و زنا داشته باشند. این سه ملک قبول اوامر و نواهی را نموده هبوط کردند و با بنی آدم مختلطشده بحکومت مشغول شدند ولی شبها بآسمان میرفتند و تا در آسمان بودند صفات بشریت از ایشان دور بود، همین که بزمین نزول میکردند آن اوصاف در ایشان ظهور مییافت ، یکی از این سه فرشته اندیشه ٔ فتنه در خود مشاهده نموده از حکومت استعفا کرد و مسئول او مقبول شده بآسمان رفت و آن دو عزیز دیگر که ملقب بهاروت و ماروت بودند همچنان بحکومت میپرداختند تا روزی جمیله که در حسن نادره ٔ زمان بود و او را بعربی زهره و بسریانی ناهید و بفارسی بیدخت میگفتند بجهت مهمی بنزد هاروت وماروت آمد و ایشان چون او را در غایت جمال دیدند هردو به او راغب شده ولی از یکدیگر پنهان میداشتند و از منزل او جویا شده گفتند تو بمنزل خود مراجعت نمای تا در مهم تو بعد از تأمل شرایط اهتمام بجای آریم ،زهره به منزل خود مراجعت کرد، هاروت و ماروت بعد ازبرخاستن از مجلس پنهان از یکدیگر به وثاق زهره شتافتند و بدر خانه ٔ زهره یکدیگر را دیده ناچار مافی الضمیر را بهم ابراز نمودند و از زهره اذن دخول طلبیده بمنزل او وارد و اظهار تعشق به او نمودند، زهره گفت شما با من هم کیش نیستید، اگر بت مرا سجده کنید مطاوع شما باشم ، گفتند چون این شرک است و شرک را خدا نمیآمرزد ما این عمل ننمائیم ، زهره گفت پس اسم اعظم را که ببرکت آن عروج بآسمان میکنید بمن بیاموزید تا شما را کام دهم ، ازین هم ابا کردند، زهره گفت کنیزک خوبروئی دارم اگر خواهید آنرا بجای خود بشما دهم ، گفتند مطلوب ما توئی بدیل تو نخواهیم ، زهره گفت مقداری شراب صافی مهیاست آنرا باری سر کشید تا خواهش شما را برآورم ، هاروت و ماروت گفتند این از همه آسان تر است ، چون چند جام کشیدند سکر غالب و مسئول زهره را از سجده ٔبت و تعلیم اسم اعظم بجای آوردند، درین حال شخصی بمنزل زهره آمده از حال ایشان واقف شد، زهره بفرشتگان گفت این شخص بفضایح اعمال شما مطلع شده ، اولی ̍ اینست که او را بقتل آرید و گرنه شما را نزد خلایق رسوا کند، هاروت و ماروت از سرمستی آن بیچاره را مقتول و سراو را از بدن جدا کرده و زهره به قوت اسم اعظم که از ایشان آموخته بود بآسمان عروج کرد و بعد از این اعمال شنیعه از هاروت و ماروت خطاب عزت بملائکه دررسید که ملاحظه کنید اطوار مختاران خود را، ملائکه عرض کردند: ربنا انت اعلم بعبادک و چون هاروت و ماروت از خواب مستی بیدار و هوشیار شدند بهلاکت یقین کرده گریه آغاز نمودند، درین حالت جبرئیل از جانب پروردگار دررسیدو با ایشان در گریه موافقت کرده گفت باری سبحانه و تعالی شما را میان عذاب دنیا و آخرت مخیر نموده ، ایشان عذاب دنیوی را که غیرمؤبد است اختیار نمودند، لاجرم در غار جبل بابل سرنگون درآویختند و در صبح و شام به امر الهی معذب اند تا قیامت و اصعب عذاب ایشان اینست که گاهی چنان شهوت بر ایشان غلبه میکند که مزیدی بر آن متصور نیست . منقولست که جبرئیل کلمه ای به ایشان آموخته که در هیجان شهوت آن کلمه را گویند فی المجلس تسکینی می یابند. و در کلام مجید و قرآن حمید ذکر هاروت و ماروت و بابل در این آیه ٔ شریفه که در سوره ٔ بقره شده میباشد: «واتبعوا ما تتلوا الشیاطین علی ملک سلیمان و ما کفر سلیمان ولکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر و ما انزل علی الملکین ببابل هاروت و ماروت و ما یعلمان من احد حتی یقولا انما نحن فتنة فلاتکفر فیتعلمون منهما ما یفرقون به بین المرء و زوجه و ما هم بضارین به من احد الا باذن اﷲ و یتعلمون ما یضرهم و لاینفعهم و لقد علموا لمن اشتریه ما له فی الاَّخرة من خلاق ». (قرآن ۱۰۲/۲). بالجمله یهود را عقیده این بود که بنای بابل را نمرود که دعوی الوهیت میکرده ،نموده و نمرود پسر کوش و نوه حام و سیاه و از زنگیان محسوب میشده چرا که اولاد حام سیاه پوستان بوده اند، بعد اعراب در آن صفحات تسلطی به هم رسانیده سیاه پوستان را خارج کرده خود متصرف شدند اما برج بابل به زعم یهود پیش از نمرود بوده است . مورخین و سیاحان قدیم ازجمله هرودت و اکتریاس یونانی که طبیب خاصه ٔ اردشیرنام کیانی پادشاه ایران و در سنه ٔ ۴۰۰ ق .م . بوده و «بروز» مورخ کلدانی که تقریباً سیصدوپنجاه سال قبل از میلاد بوده و تاریخ بابل را مشروحاً نوشته ولی تماماًالاَّن در دست نیست بلکه چند جزوی باقیست اختلاف در بانی شهر بابل نموده اند، اکتریاس طبیب میگوید سمیرامیس اگرچه تمام بابل را بنا نکرد، اما حصار شهر و عمارات سلطنتی از بناهای اوست و نیز پلی در روی شط فرات کشید و داخل شهر را از دو طرف دیواری از سنگ و آهک کشید که از طغیان آب خرابی بخانه ها وارد نیاید و بعد از اتمام پل در دو انتهای آن ، دو قلعه ٔ محکم در وسط شهر بنا نموده که همان نشستنگاه سلطنتی بود و برای آنکه از عمارات جنوبی بشمالی رود و کسی او را نبیند آب فرات را بدریاچه برگردانده در زیر مجرای فرات دالانی ساخت و بعد از اتمام ، مجدداً فرات را بمجرای خود انداخت . برج بابل که معبد بلوس بوده او بنا کرد. «بروز» مینویسد: یکی از بخت نصرها بعد از سمیرامیس نهری عریض حفر کرد و فرات و دجله را بهم وصل کرد و مقصود اواز این کار علاوه بر اتصال نهرین این بود که در طغیان آب ، چون شط فرات بالنسبه مرتفعتر از دجله است ، آب آن ببابل خرابی نرساند و وارد بدجله شود، باری آنچه محقق است در شهر بابل پنجاه کوچه ٔ بزرگ بوده که اغلب آنها بکنار شط منتهی میشده شهر فیلادلفی ینگی دنیا رادرین عصر از روی همان نقشه ٔ قدیم بابل بنا کرده اند،خانه های بابل اغلب سه مرتبه و چهارمرتبه بوده ، علاوه بر محلات دایر، اراضی بایر زیاد داخل شهر بوده و این اراضی بایره میدانها و زراعت گاهها بوده که ازدحام مردم و اتصال خانه ها بیکدیگر مورث احداث امراض مزمنه نگردد یا اینکه در وقتی که دشمنی شهر را محصور نماید ایلات و احشام اطراف بتوانند از خارج داخل شوند و در شهر مأمنی داشته باشند. از مأخذ خانه ها و عظمت شهر باید جمعیت شهر در وقت کمال آبادی تخمیناً از ششصدهزار الی هفتصدهزار بوده باشد. یکی از ابنیه ٔ عالیه ٔ این شهر معبد بل بوده که در سمت شمال شط فرات واقع بوده و شکل آن مربع و هر ضلعی دویست ذرع و برجی در وسط داشته که صد ذرع ارتفاع او بوده و هشت مرتبه بشکل مخروطی ساخته بودند، پله ای که ببالای این برج میرفته از خارج بوده است شبیه بمناره ٔ سرمن رأی ̍. مرتبه ٔ فوقانی این برج رصدخانه ٔ اهالی بابل بوده در مراتب تحتانی در جدار که از سنگ بوده تواریخ ایام و قانون هر ملل بخط میخی که خط متداول آن عصر بوده منقور شده بود، علاوه بر این ، حیوانات و نباتات که قبل از طوفان بوده اندو در آن عصر وجود نداشتند و اهالی بابل آنها را از زیر زمین پیدا کرده بودند عبرةللناظرین حکمای بابل گذاشته بودند. بالجمله اینست وضع شهر بابلی که بختنصر با کمال غرور میگفت سلطنت بااقتدار مرا پای تخت چون بابل بایستی ، غافل بود از اینکه هر ابتدائی را لابد انتهائی و هر بلندئی را پستئی در پی خواهد بود چنانکه بعد از درگذشتن بختنصر کیخسرو پادشاه ایران بسمت ممالک نمارده که بابل باشد قشون کشید. «بالت هازار» پسر بختنصر که آن وقت پادشاه بابل بود بعیش و نشاط مشغول بود و بکار مملکت نمیپرداخت ، زوجه او «نی توک ریس » که اختیار سلطنت او را بود قشونی بجهت دفاع حاضر کرد، کیخسرو دو سال تمام شهر بابل را در بند محاصره داشت ولی عاقبت از فتح بابل مأیوس گردید و درصدد این بود که ازین خیال منصرف شده بفارس معاودت نماید. در آن حال یکی از اعیاد بزرگ بابلیها شد، تمام عساکر بابل واهالی شهر بعیش و سرور مشغول گردیدند. کیخسرو فرصت را غنیمت شمرده مجرای فرات را تغییر داده قشون خود را از مدخل جریان آب بشهر داخل نموده و این واقعه در ۵۳۸ ق .م . واقع شد و شهر بابل مفتوح قشون کیخسرو گردید و آنجا پای تخت سلاطین ایران شد تا در زمان سلطنت داریوش که چون اهالی شورش کردند وی ترک این شهر آباد نموده تا وقتی که شهر سلوسی که تفصیل او را در ایوان کسری بیان نمودیم بنا شد و این شهر خراب گردید، سکنه ٔ آن بسلوسی رفته بلکه از مصالح آنجا حمل بسلوسی نمودند، مدت آبادی این شهر به این عظمت چندان نبوده ، دویست سال بعد از میلاد سیاح یونانی که آنجا سفر کرده مینویسد که : ازین شهر عظیم جز همان معبد بل و حصار شهر دیگر آبادی برپا نیست . سلاطین اشکانی وسط شهر بابل را شکارگاه خود کرده انواع وحوش و سباع آنجا انداخته بودند، هروقت میل بشکار میکردند داخل حصار شده صید میکردند. ادریس منجم معروف که بابل را سیاحت کرده بودمینویسد: چند خانوار یهودی در آنجا مسکن دارند و بس . جناب حکیم طولوزان فرانسوی حکیم باشی خاصه ٔ اعلیحضرت اقدس شاهنشاه جمجاه خلد اﷲ ملکه و سلطانه که در سنه ٔ هزار و دویست و هشتاد و هفت (هَ . ق .) در رکاب همایون شرف التزام داشت و بعراق عرب سفر کرده بودند بحله و از آنجا ببابل رفته آنچه از آثار این شهر دیده بودند نوشته و ما بدون کم و زیاد آنرا مینگاریم .
    منبع:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  3. #3
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-بابلی ها-بخش دوم
    شرحسیاحت جناب دکتر طولوزان در بابل : بابل از شهرهای بزرگ روی زمین بوده است، قلعه ٔ این شهر قبل از خراب شدن هفتاد و هشت قدم عرض و سیصد و پنجاه قدمارتفاع داشته است و گرداگرد آن ده فرسنگ بوده است . «هرودوتس » که در سیصدسال قبل از تولد عیسی علیه السلام یکی ازمورخین نامی یونان است ، نوشتهاست که این بنای عمده را دو ملکه ٔ، بزرگوار بنا نهاده اند، یکی سمیرامیسو دیگری نیکتریس . شط فرات از وسط این شهر میگذشت و مردم بواسطه ٔ قایق ازجانبی بجانب دیگر عبور مینمودند تا اینکه سمیرامیس در روی فرات پلی بنانمود از سنگهای بسیار بزرگ که هریک از آنها را با آهن و سرب با دیگریمسدود نموده بودند، دریاچه ٔ بزرگی هم در طرف مغرب شط فرات ساخته بودند وچنان بنظر آید که مقام آن در همین جائی که الاَّن باتلاق هندیه است بودهاست ، سطح دریاچه هشتادهزار ذرع مربع و عمق آن سی وپنج قدم بوده است و اورا دری بوده است که در فصل کمی ِ آب فرات که آب آن ببعضی مواضع سوارنمیشده است از آب دریاچه آن اراضی را مشروب میکردند، عجب تر از تمام بنائیکه سلاطین سلف درین شهر نموده بودند آن بود که از بالای بابل دو نهر بزرگکنده بودند که در هنگام بهار آب فرات را از آن دو نهر داخل دجله مینمودندو بجهت احتیاط و اهتمام علاوه بر این سدّی بسیار بلند از دو طرف رودخانهباآجر و قیر بسته بودند که شهر از آسیب سیل محفوظ ماند، بزرگی و عظمت اینشهر بیرون از تصور انسانی است ، سلاطین ایران درین مملکت فرمانفرمائیمیکردند. زمین این مملکت بسیار حاصل خیز است خاصه ازبرای برنج و گندم و جوکه بهتر از جمیع زمینهای دنیا بود چنانکه میگویند از هر دانه تخمی کهمیافشاندند چهارصد تخم حاصل برمیداشتند و در آن وقت غیر نخیل درخت دیگرنداشت چنانچه الاَّن در بین بعضی از دیوارهائی که درین شهر مخروبه باقیمانده است نخل خرما دیده شود. بالجمله شهر به این عظمت و اعتبار چنانویران و خرابه گردیده است که الاَّن چیزی از آن مشاهده نشود جز چند موضعکه مختصر اثری از آن باقی است مانند بَرَس نمرود و تپه ٔ عمران و مجلبه وقصر که از هریک چند کلمه بیان مینمائیم ودرین شهر در قسمت شرقی فرات سهخرابه ٔ مرتفع مشاهده شود که الاَّن هریک از آنها تپه بنظر آید و فاصله ٔهریک هزار ذرع است و دوری هرکدام از شط دویست قدم است .تپه ٔ اول را منباب تسمیه ٔ محل به اسم حال ، عمران نامند، بقعه ٔ عمران بن علی درین مقاماست و صحنی کوچک دارد و در اطراف صحن چند طاق نماست ، در وسط صحن سردابیستکه شش ذرع پائین تر از سطح صحن است ، در روی این سرداب دو گنبد است ، دروسط سرداب مابین دو گنبد صندوق و ضریحی از چوب دو سه ذرع طول و دو ذرع عرضدارد و از عمران بن علی است . جمجمه که قریه ٔ کوچکی است در جنب این تپهواقع است . تپه ٔ دویم را مجلبه نامند که درلسان اعراب عراق مخفف ازمنقلبه است . درین خرابه چند دیوار از بنای شهر بابل باقیست که مایه ٔحیرت و شگفت بنی نوع انسانست و تا کسی او را نبیند استحکام و بزرگی آنراکماهوحقه تصور ننماید چنانچه الاَّن که قریب دوهزاروپانصد سال است که اینشهر مخروبه و ویران افتاده است از بس که آنرا خوب ساخته اند گویا هنوززمانی از آن نگذشته است و مسیو ریش انگلیسی که در شصت سال قبل ازین آنجارفته بود در تصنیفات خود مینویسد که گویا دیوار او را دیروز ساخته اند،آجر این دیوار مربع است ، دو گره قطر، شش گره پهنا دارد، در بین آجرهابجای گل گچ بسیار نازکی بسان لعاب ریخته اند و چنان آجرها پاکیزه بر رویهم نهاده که فواصل و دروز مابین اکثر آنها مرئی نشود و آنقدر محکم است کههرگاه بخواهند آجری را از دیگری جدا کنند خرد شود و جدا نگردد، لهذا مشهوداست که با سفیده ٔ تخم مرغ و آهک او را ساخته اند، آنقدر این مقامات ومبناها را زیر و زبر کرده اند که غیر از خاک و خورده آجر در اکثر جای آنچیزی دیگر باقی نمانده است و تمام این مواضع تپه و دره گردیده است ، دریکی ازین گودیها شکل شیر بسیار ظریف از سنگ کبود افتاده است که یک ذرع قطرو یک ذرع و نیم ارتفاع و دو ذرع طول دارد و متصل است بسنگی پهن که درزیرپای آنست بطرزی که گویا شیر در روی این سنگ خوابیده است ، و نیز درینمخروبه درخت اتلی است سبز که میگویند امیر مؤمنان علی علیه السلام اسب خودرا به او بسته است ، لهذا اعراب اعتقادی بآن درخت دارند و در وقت مرض خاصهدرد دل قدری از پوست آن را جوشانیده یا در چپق شرب نمایند. تپه ٔ سیم راقصر نامند که آن نیز بسیار شگفت انگیز و مایه ٔ تحیر است ، کاوش بسیار درآن نموده و اغلب جاهای آنرا کنده اند ولی نه بطرز کامل و درستی که از آنمعلوم شود وضع بنا بچه نحو و چگونه بوده است . ارتفاع این مخروبه از سطحزمین بیست وپنج ذرع است و چنان بنظر آید که پس از خرابی بنای قدیم در رویآن مجدداً بعضی از خانه های رعیتی ساخته شده است که پس از مدتی آن هم خرابگردیده است ، طول و عرض آن از هرطرفی سیصد قدم است بالجمله شهر حله کهالاَّن قرب چهار پنج هزار عمارات و چندین بازار بزرگ و طویل دارد با قلعهٔ آن و سایر مقامات و لوازم از آجرهای این دو سه موضع است چنانچه آجر جدیددرین شهر بهیچوجه بکار برده نشده است ، از قصر تا کاروان سرائی که در راهمحول است دو فرسنگ مسافت دارد، دربین راه دوازده نهر مخروبه ٔ بزرگ و کوچکاز قدیم محسوس است ، قریب بکاروانسرا هم سه تپه ٔ دیگر از بناهای قدیم استو هکذا بعد ازکاروانسرا رو بمسیب چندین خرابه است ولی در آنها حفر و کاوشیننموده اند، در جنب کاروانسرا نهر بزرگی است که از فرات جدا شده و بجانبمحوّل میرود و الاَّن درجمیع فصول آب از آن جاری است که بمحول میرود و درپهلوی این کاروانسرا بیست خانوار از عرب است با نخلستان قلیلی ، اینکاروانسرا از بناهای جدید است و تا مسیب سه فرسنگ مسافت دارد از بیراهه ،اما راهها که از کاروانسرا جدا شود و رو به بغداد رود قریب به خان میرزاهادی که در راه بغداد و مسیب است این دو راه با راه مسیب متصل شوند. مؤلفگوید: اهالی بابل بشعبات عدیده منشعب بوده اند و هر شعبه رسوم و عاداتنیکو داشته اند. اول طبقه ٔ علما بوده اند که مثل علمای مصر و هندوستان جزبه احکام مذهبی بهیچ چیز نمیپرداختند و به این جهت از صادرات دیوانی ودادن سرشمار معاف بودند و علاوه بر فقه در علم نجوم هم نهایت ماهر بودندودرین فن کاملاً تحصیل میکردند و در زمان غلبه ٔ اسکندر ببابل بواسطه ٔحساب خسوف و کسوفی که از نیرین نگاه داشته بودند امتداد زمان بقای عالم رابچندین هزار سال معلوم مینمودند و نیز بجهت اظهار شأن خود و جلب نفع ازعوام چنین وانمود میکردند که از حرکات کواکب وآگاهی بر تأثیرات آنها واطلاع از اوضاع عالم علوی در عالم سفلی از احوال آینده خبر میدهند و بهانبیائی که قبل از طوفان نوح (ع ) بودند و در کتاب تورات ثبت است معتقدبوده اند.کواکب را میان خالق و مخلوق واسطه میدانسته اند، مثلاً همین بلرا که بابل به اسم او موسوم است مظهر آفتاب میدانسته اند و همچنین زهره رانیز پرستش مینمودند و قصه ٔ هاروت و ماروت را که در اغلب کتب سماوی مسطوراست و بعضی مفسرین و مورخین چنین نوشته اند که این دو ملک بزنی زهره نامعشق بهم رسانیده شیفته ٔ او گردیدند غضب الهی ایشان را بعذاب دنیوی مبتلاکرد و زهره که فاحشه ٔ شهر بود بآسمان صعود نمود و ما نیز ذکر کردیم نبایدچنین باشد بلکه به تقریبات چند بنظر میآید که این دو ملک ستایش بتی کهبصورت زهره بود نموده و معذب شده والاّ رفتن فاحشه ٔ بابلی بآسمان و درعداد یکی از سیارات متبوعه درآمدن خلاف عقل است و بجهات عدیده درست نیست وزهره از کواکب و اجرامیست که خداوند متعال قبل از ایجاد بابل و بابلیان دربدو خلقت او را آفریده است . نیز از رسوم دیگر اهالی بابل این بود که پدرحق شوهر دادن دخترهای خود را نداشت ، همین که دخترها به رشد و بلوغمیرسیدند ایشان را در معبد زهره با زینت و لباس فاخر حاضر میکردند، جوانانبآن معبد آمده و دخترها را مثل کنیز بیع وشرا میکردند و هرکدام از اینهاکه وجیه تر بوده و پدر و مادرشان مکنتی داشت آنرا گرانتر میخریدند و شخصمخصوصی از جانب دیوان آنجا حضور داشت پولی که ببهای دختر متمول داده میشدجمع کرده بجهاز دخترهای فقیر صرف میکرد. نسوان شهر بابل خواه عفیفه وصالحه خواه زانیه و طالحه باید یک مرتبه بمعبد زهره رفته مجاناً و بلاعوضخود را تسلیم بمرد بیگانه نمایند و اگر کسی وجهی میداد آن وجه را بخزانهدار معبد سپرده که بمصارف خیر برساند و رسم اینطور بود که نسوان آرایشکرده صف بسته پهلوی هم میایستادند هرکه طالب بود وارد معبد میشده تمام صفرا پیموده یکی را منتخب کرده بخلوتخانه میبرد، زنهای نجیب و دولتمند کهعلوّ شأن و اصالت ایشان مانع بود که با نسوان فقرا همصف شوند در مخملهایبسته و پوشیده مینشستند و خادمان ایشان محملهارا بدوش حمل و نقل کردهنزدیک معبد میآوردند و خود دور میرفتند، آن وقت هرکه طالب بود وارد محملشده کار خود را انجام داده بعد خدمه نزدیک شده محمل را بخانه ٔ آن زنمراجعت میدادند. طبیب در بابل نبوده یا علم طب نداشته اند یا رسم آن وقتچنین بود که هرکه ناخوش میشد او را در معابر عامه میآوردند و شخصی درپهلوی مریض ایستاده بعابرین میگفت این مریض فلان شخص است و فلان مرض عارضاو شده ، هرکس دوائی میگفت معمول میداشتند هرکدام که مفید میافتاد و مریضاز آن رو به بهبود مینهاد بیماردار مجبور بود که تفصیل آنرا با وضع مرض ومعالجه در صفحه ای نوشته بمعبد بل برساند که درآنجا ضبط شود. لباس اهلبابل عبارت بود از یک قبای پشمینه ٔ الوانی که بلندی آن تا ساق پای ایشانبود و عبای سفیدی از پشم بالای آن میپوشیدند. گیسوان بلند داشته اند، فقراسربرهنه راه میرفته و نجبا و متمولین کلاه بر سر داشتند. سیاحان و مورخینقدیم خاصه هردوت و اکتریاس طبیب بهمن نوشته اند در بابل باغ معلق بوده .مدتها اهل تحقیق غور نموده ندانستند که باغ معلق چه معنی دارد. مؤلف درشرح ابنیه ٔ بابل که ورلنی نویسنده ٔ معروف فرانسوی داده تفصیل را ملاحظهکرده تحقیق را مینگارد: اولاً نسبت بنای باغی را که به سمیرامیس میدهندخبط است ، این باغ قبل از سمیرامیس بنا شده بود و مجمل از آن مفصل اینکه :یکی از سلاطین بابل را کنیزی بود از اهل آذربایجان یا همدان که به اوعلاقه داشت ، این کنیزک وقتی بسرای پادشاه آمد از دوری وطن خود دلتنگ بود،پادشاه خواست در عمارت سلطنتی خانه و باغی شبیه بباغات مملکت او بنا نمایدکه منظر آن مایه ٔ تسلی او باشد لهذا تپّه ای مصنوعی دریک قسمت باغ سلطنتیساخته و مراتب عدیده برای آن قرار داد و هر مرتبه را به انواع اشجار مشجرکرد، چون مردم بابل جز زمین مسطح ندیده بودند وقتی که مراتب را دیدند گمانکردند اشجار معلق است لهذا آن باغ را باغ معلق نامیدند. مؤلف گوید: بنایشهر بابل را بعضی دوهزار سال قبل از میلاد و بعضی کمتر نوشته اند و ازجملهکسانی که دوهزار سال قبل از میلاد بنای این شهر را میداند مورخ معروف«اتین دو بیزانس » است و گوید بانی بلوسی پادشاه بود اگرچه «بروز» مورخکلدانی را عقیده این بوده که معبد بل را دوهزار سال قبل از سلطنت سمیرامیسبنا کرده اند و سلطنت سمیرامیس هزاروصدونودوپنج سال قبل از میلاد بود وچون «بروز» نوشته که این معبد بلافاصله بعد از طوفان نوح بنا شده بنابراینوقوع طوفان سه هزاروصدونودوپنج سال قبل از میلاد بوده و با تواریخ یهود کهبرای سنوح طوفان ثبت نموده اند چون مطابقه کنیم بیش از نه سال اختلاف نیستچه بعقیده ٔ یهود طوفان در سه هزار و صد و هشتاد و شش قبل از میلاد بوده .حضرت موسی علیه السلام در سفر تکوین در فصل یازدهم میفرماید: بعد از طوفاننوح زبان و تکلم یکی بود، همین که جمعی از اولاد سام بن نوح از مشرقکوچیده بسمتی میرفتند وادئی در زمین شنعار یافته در آنجا ساکن شدند و شهریو برجی برای خود بنا نمودند و مقصود از ساختن برج این بود که برجی باشد کهسرش بآسمان بساید و غرض کلی از بنای شهر و برج این بود که بنائی در دنیاشده باشد و آنهامتفرق نشوند و مسکن خود را بدانند و از ارتفاع برج از دورشهر خود را بشناسند، چون تقدیر سماوی غالباً با تدبیر انسانی موافق نیستبرج ایشان خراب و خودشان متفرق شدند و زبانشان مختلف شد، مقصود حضرت موسیبابل و برج آنست . معروف است وقتی که بنای معبد بل یا برج بابل رامینمودند چهار کرور عمله لیلاً و نهاراً مواظب کار بودند و از اینجا یهودرا عقیده این شده که اختلاف السنه و تبلبل در بابل در آن وقت شده ، اربابسیَر نگاشته اند که چون آتش نمرود بر ابراهیم علیه السلام بود و سلامت ومبدل به ریاحین شد نمرود خواست بآسمان صعود کند و قدرت الهی را که شمه ایاز او درباب خلیل (ع ) دیده بود کاملاً مشاهده نماید حکم نمود مناره اینهایت بلند ساختند و در بالای مناره رفت باز آسمان راچنان دید که از سطحزمین میدید، تعجب کرد، فرودآمد.روز دیگر آن مناره افتاده صدای مهیبی اهلبابل شنیده از وحشت بیهوش و بعدها لغات خود را فراموش کردند وتبلبل السنهافتاده لهذا آن شهر را بابل گفتند. مؤلف گوید: در این که چهار کرور عملهیا کمتر و از یک طایفه و یک شعبه نبوده اند حرفی نیست و بطور یقین میتوانگفت برای بنای باین عظمت که اگر مثل هِرَمان از سنگ ساخته میشد هرآینهسالهای دراز باقی میماند از بلاد دیگر که در تصرف پادشاه بابل بود عمله ازطوایف مختلفه آورده بودند و هر طایفه را زبانی جداگانه بوده است . ازاخبار و حوادث معظمه ٔ متعلقه ببابل یکی محاصره نمودن داریوش پادشاه ایراناین شهر راست و تفصیل این قضیه از قرار ذیل است : پانزده ماه بابل راداریوش در قید محاصره داشت و قشون او بقدری مستأصل شده بودند که بآوازبلند شکایت از طول محاصره مینمودند و هرچه باستیان و سنگر میساختند واسباب یورش و حمله را تهیه میدیدند فتح بابل میسر نمیشد، قشون بابلی ازضعف و فتور و استیصال قشون داریوش باخبر شده این معنی را فوز عظیم دانستههر چند روز یک بار از شهر بیرون آمده بر ایشان حمله نموده جمعیت زیادی ازآنها بقتل میرسانیدند، آحاد و افراد قشون داریوش افسرده و کم جرئت شدههروقت شکایتی نزد سرداران خود میبردند بضرب تازیانه ایشان را تعذیبمینمودند، باران زمستان و آفتاب تابستان نیز سبب حدوث بعضی امراض مزمنه دراردوی داریوش شده بود، آنهائی که از صدمه ٔ قشون بابلی یا از خستگی ساختنسنگر و باستیان تلف نشده بودند از امراض حادثه راه پیمای وادی عدم میشدندو بازماندگان ایشان از هرگونه راحتی محروم بودند، از آن طرف قشون دشمنبرای سرزنش عساکر داریوش شبها بالای شیراجه و بروج بابل مجلس عیش و نشاطترتیب میدادند، اغذیه ٔ خوب میخوردند و مشروبات مشمومه مینوشیدند و بآوازدف و بربط میرقصیدند و هروقت از قشون داریوش کسی را نزدیک دیوار قلعهمیدیدند او را زیر برج طلبیده از مأکولات و مشروبات خود تصدقاً قسمتی بهوی میدادند و بواسطه ٔ عظمتی که شهر بابل را بود قشون داریوش کافی نبود کهاز هر جانب شهر را محاصره کند، از یک طرف که محاصره میکردند از طرف دیگردشمنهای داریوش آذوقه ٔ زیادی وارد شهر میکردند و چون شط فرات که از وسطشهر میگذشت سرچشمه ٔ او از کوههای ارمن بود و اهل ارمن بالفطره باایرانیها عداوت داشتند بواسطه ٔ کشتیهای مدور که مخصوص این طایفه بودمأکول و مشروب وارد شهر مینمودند، لهذا اهالی بابل از هر جهتی مرفه بودندو بقشون داریوش میگفتند فتح شهر وقتی شما را میسر خواهد شد که قاطربچهبزاید و آن قدر دور شهر باید بمانید که ریشه بزمین بیفکنید و مثل اشجارمیوه بدهید، بقدری که بابلیها مرفه بودند قشون داریوش بسختی میگذراندند،مشروب قشون داریوش آب گل آلود فرات بود و غذای آنها ریشه ٔ نباتات صحرا یاگوشت حیوانات آبی بود، یک وزنه جو که تقریباً یک چاریک حالیه بوده دو درمقیمت داشت و با وجود گرانی کمتر بدست میآمد، چون پریشانی ایشان بحد کمالرسید نوبت فرج شد و مقدمه ٔ آن اینکه چون مردم بابل از حالت قشون داریوشباخبر بودند محض سخریه ٔ بزرگان بعضی کسبه ٔ شهر را با اشیاء غیرمفیدهبحال قشون داریوش به اردوی داریوش میفرستادند. مثلاً عطریات و اشیائی کهنسوان بجهت آرایش بکار میبردند و لباس حریر و دیبا که در شهر بابلمیبافتند همراه کسبه بود. دفعه ٔ اول که کسبه وارد شهر شدند اهالی اردوخواستند امتعه ٔ آنها را غارت کرده و خودشان را بقتل برسانند زنان بزرگانو سرداران سپاه که در اردو بودند مانع شده امتعه ٔ ایشان را بقیمت گرانخریده ایشان را سالم و سود کرده بشهر بابل معاودت دادند، این عمل مایه ٔجرئت سایر کسبه ٔ بابلی شده فردای آن بیشتر از روز پیش آمدند، بعد کهاهالی اردوی داریوش یقین کردند که مقصود کسبه ٔ بابل جز فروش امتعه و جلبمنفعت چیزی نیست اصلاً متعرض آنها نشده هروقت روز یا شب وارد اردو شدهآسوده بودند و سالماً عود میکردند، چند روزی از این مقدمه گذشت ، بعضیبزرگان بابل لباس تجارتی پوشیده باتجار به اردوی داریوش آمده با افرادقشون داریوش صحبت نموده میگفتند فتح این شهر شما را محال است و آذوقه وجمعیتی که در این شهر است و دایماً از خارج نیزکمک میرسد این مطلب را درحیز امتناع دارد، زحمت عبث بخود راه ندهید و اگر شما از دور داریوش متفرقشوید و بشهر آئید علاوه بر اینکه خوب شما را پذیرفته مهمانی میکنیم زنهایخوشگل شهر را مجاناً بشما میدهیم واز زنها وصف میکردند و میگفتند نسوانمعجری زیبا برسر دارند و لباس بسیار کوتاهی پوشیده که موضع مخصوص ایشانپیدا و چشمهای ایشان مکحول و کونهایشان مدور و گلوبندها در گردن دارند وبازوهاشان ببازوبند مزین و در جلو غُرَبا ایستاده ایشان را بخود میخوانند،سربازها ازین سخنان شهوتشان بجوش آمده از روی حسرت میگفتند چه میشد که ماباین تمتع نایل میشدیم ، بابلیهامیگفتند چه چیز شما را از دخول بشهر و درکاین لذایذ مانع است و حال آنکه عنقریب قشونی بکمک شهر خواهد رسید و از عقبشما حمله آورده و راه فرار را نیز بر شما مسدود خواهند نمود. جهال قشونداریوش بعد از استماع این سخنان بی تأمل با تجار بابلی وارد شهرشدند،اهالی شهر آنها را پذیرفته اغذیه و مشروبات بآنها چشانیده و نسوانشهر مجاناً با ایشان صحبت کردند، بعداز آن سختی این راحت برای قشون داریوشلذتی مفرط و نعمتی موفور بود بالجمله اهالی اردو چنان مایل به ورود شهرشدند که یک روز چند فوج سواره که بجهت پیش قراولی نزدیک شهر رفته بودند شبیک نفر از ایشان به اردوبرنگشت و تا سه روز از آنها خبری نبود، سردارانسپاه ابتدا جرئت عرض این فقره را بداریوش نکردند لکن چون هر روز دسته دستهوارد شهر میشدند لابد تفصیل را بعرض داریوش رسانیدند، پادشاه غدغن کردلشکر ایران را از اردو بهیچ اسم و رسم نگذارند خارج شوند و تجار بابلی رانیز نگذارند داخل اردو گردند، در این اوقات شورای نظامی مرکب از سردارانسپاه در حضور پادشاه تشکیل یافت و آرا متفق شد که همانطور که کیخسرو بزرگفتح بابل را نمود و سابقاً ذکر شد داریوش نیز بهمان تدبیر بشهر ورود نمودهبابل را مسخر نماید و ازبرای تشویق سپاهیان که بحفر زمین مأمور بودند کهشط فرات رااز مجرای خود برگردانند هرروزه از خزانه ٔ خاص روزی یک درهم طلاکه معادل نوزده قران این عصر است بهر نفری میدادند (مخفی نماناد که سلاطینقدیم ایران را دو خزانه بود یکی عام که مالیات ایالات بآنجا وارد شدهبمصارف معینه ٔ دولتی میرسید دیگری خزانه ٔ خاص و آن وجوهی بود که ذخیره ٔدولت بود و در شداید بخرج میرفت و رسم بود که پنج هزار تالان طلا که معادلشش کرور و سیصدودوازده هزار تومان پول حالیه میشود بالای سر پادشاه درانبانهای چرمی میگذاشتند و موسوم ببالش بود و سه هزار تالان نقره که معادلیکصدوبیست وچهارهزار تومان پول حال بوده زیر پا میگذاشتند و آنرا پلهرختخواب میگفتند). خلاصه قرار دادند بعد از اتمام عمل و غلبه بر خصم هرفوجی که زیادتر کار کرده باشند محض امتیاز ایشان در بالای بیرق آن فوج ،خروسی از طلا نصب خواهد شد و برای کمال ترغیب و تحریص لشکریان پادشاهایران و تمام سرداران ، خود کلنگ بدست گرفته حفر زمین میکردند، چند ماهنیز به این عمل مشغول بودند، سربازان با وجودانعام گزافی که میگرفتند ازشدت زحمت و مشقت مثل اطفال و نسوان گریه میکردند و از درد غربت مینالیدند.داریوش مجبور شد که برای تسکین آنها شخصی به ایران فرستد که از زنان بدعملبرای سپاهیان بیاورد شخص رافعرفته و جمعی نسوان را با خود به اردوی داریوشآورد و این عمل نیز فایده نکرد، مجدداً شورای نظامی کردندو سرداران متفقشدند که باید از فتح بابل چشم پوشیده به ایران مراجعت کرد مگر یک نفر ازسرداران که زوپیر پسر مکاتیز بود، این سردار بداریوش عرض کرد که مردن باعزم جزم بهتر از زیستن با تلون است ، اولاً شروع بکاری نباید کرد بعد کهشروع شد باید به انتها رسانید، داریوش بعد از شنیدن این سخن ثانیاً تصمیمعزم داده بنا را بر ماندن و انجام مقصود داد و اعتبار زوپیر بعد از آنبقدری شد که داریوش اناری را بجهت تناول شکافته نگاه بدانه های انار کردهآهی کشید و گفت اگر بقدر دانه های این یک انار مثل زوپیر صدیق و دولتخواهیداشتم چه کارهای بزرگ در دنیا میکردم ، روز دیگر که داریوش خواب بود همهمهدر حوالی سراپرده شنید، ازرختخواب بیرون جسته پرسید چه غوغاست ؟ عرض کردندکه زوپیر که از شاهزادگان بزرگ است دماغ و گوشش بریده شده ، بدنش بلطمه ٔتازیانه خون آلود، اجازه ٔ بار میخواهد، داریوش پابرهنه خود را بزوپیررسانیده او را در آغوش کشید و سؤال نمود که این چه حالت است ؟ زوپیر گفتحق نعمت تو بر من بیش ازین است که ازبرای فتح شهری مثل بابل که بقای سلطنتتو بآن بسته است خود را باین حالت بیندازم و اگر من باین وضع وارد شهر شومو ازتو شکایت نزد پادشاه بابل نمایم یقین قول مرا مقرون بصدق دانسته مرابخوبی خواهد پذیرفت و من در فلان روز یکی از دروازه های شهر بابل را تسلیمتو خواهم کرد،داریوش او را بوسیده روانه ٔ شهر ساخت ، زوپیر وارد شهر شد،نزد «نی دن تابل » پادشاه رفت و اظهار داشت که داریوش پس از چندین سالخدمت مرا باین حال انداخته و شکایت زیاد کرد. زوپیر چون از اعاظم ایران ومعروف بود پادشاه بابل قول او را صدق فرض کرده اعزاز و اکرامش نمود. بیستروز بعد از ورود، ارمیستون که محبوبه ترین زنهای نی دن تابل و ملکه ٔ بابلبود نزد شوهر آمده گفت از وقتی که این غریب وارد این شهر شده جبنی بر منغالب شده اگرچه در دو سه حمله با داریوش قشونی که به او سپرده بودی فتحکرد ولی ازو مطمئن مباش و از من بشنو و به او چندان اعتماد مکن ، پادشاهگفت جبن توبیخردان و دیوانگان را سزاست ، شخصی که او را داریوش به این حالافکنده و او را از دربار خود مأیوس نموده و رانده و ما او را با کمالاعزاز پذیرفته ایم چگونه بما خیانت خواهد کرد؟ ملکه گفت ممکن است من خبطکرده باشم ، علی ای حال تو خود بنفسه بجنگ و مبارزت مبادرت منما، میترسمرشادت و مردانگی جبلّی تو مورث هلاکت تو شود، از حصار شهر خارج مشو، طفل وزوجه ٔ خود را یتیم و بیوه مساز، اگر تو نباشی ما چه خواهیم کرد و کار مابکجا خواهد رسید، نمیدانم بعد از ورود این ایرانی بشهر ما چه وحشت عارض منگشته و به چه دهشت مبتلاشده ام ، با آنکه فصل بهار و زمان خرمی صحرا ومرغزاراست مجمره ٔ شقایق بخورسوز و مروحه ٔ صبا گرمی مجلس را شعله افروزاست ، هامون و جویبار از نفحات ریاحین و سواقی و اشجار غیرت جنات تجری منتحتهاالانهار و این جمله مایه ٔ اهتزاز طبع و انبساط قلب و تفریح خاطر وبث هموم است ولی ازین همه مرا هیچ نشاط و طوبی و سرور و شعفی نیست ، باطنمافسرده و ظاهرم پژمرده ، بجای بوی گلی استشمام رایحه ٔ بدبختی میکنم وآثار ظهور محنت و سختی میبینم . از سخنان من ای شاه در هم مشو که این جملهبی اختیار از من میتراود و اضطراراً از من سرمیزند، پادشاه بابل در جوابگفت آنچه بیان کردی راست است اما چگونه راضی شوم و نگران نباشم که مملکتمرا دیگران تصاحب کنند، ایرانیها بشهر حمله آورند و من چون زنان در خانه ٔخود بنشینم و از منظره ٔ قصر خود نگاه کنم و ببینم که لشکر مرا در مقابلعمارت من بقتل میرسانند، اگر اجل من رسیده چه در حصن حصین و چه در بروجمشیده مرا بچنگ خواهد آورد و اگر موعد اجل نیست حذر از چیست ، اگر هلاکبدست ایرانیان مقدر نیست ، اگر در قلب سپاه ایشان بروم بمن آسیبی نمیرسد واگر مقدر است در هر جا باشم گرفتار ایشان خواهم شد، مرگ همه را از روزولادت همراه و در ساعت معین دست همه کس را از دامن زندگی کوتاه میکند.
    چون برکه های دشت عرب دان تو حال خلق
    وقتی ز آب پر شود و نوبتی تهی
    این برکه ٔ حیات مسلم تهی شود
    از آب زندگانی و از فرّ فرّهی
    دیر است و زود مرگ و نباشد از آن گزیر
    فرخنده نیکنامی و خوشوقت آگهی .

  4. #4
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها-بخش سوم
    پادشاهبابل بعد ازین نطق طفل خود را در آغوش گرفته بوسید و رو بآسمان کرد و گفت: اگر لطف تو شامل حال این طفل است از بزرگترین سلاطین روی زمین خواهد شدوالاّ فلا، درین اثنا همهمه و غوغائی ازدور شنیده شد، پادشاه بمرتبه ٔفوقانی قصر رفته تا ملاحظه کند از چه سمت هیاهو بلند است ، گویند حالت اینپادشاه درین وقت شبیه بچوپانی بود که آواز رعدی از دور شنیده باشد و بالایتپه رفته که ملاحظه نماید این رعد و برق از چه سمت است که گوسفندان خود رابرداشته از جانب دیگر به سرپناه و مأمنی برد، همهمه زیادتر و نزدیک تر شد،شخص گردآلود غرق خونی از سرداران بی محابا وارد قصر شده فریاد زد،ایرانیها داخل حصار شده و بر احدی ابقا نمیکنند، حتی در معابد مردم رابقتل میرسانند، پادشاه بعد از استماع این سخن سلاح جنگ پوشیده هرچهارمیستون او را منع کرد نپذیرفت و با معدودی از قراولان خاصه از قصر بیرونرفت ، مدتی نگذشت پادشاه بابل را غرقه بخون در حالتی که پیکان تیری بهپهلوی او فرورفته بود بقصر سلطنتی آوردند، همین که نزد زوجه ٔ خود رسید ازهوش رفت ، چون بهوش آمد از پنجره ٔ قصر نگاه بشهر کرده ، شهر بابل را ازآسمان جلالت و شوکت بقعر زمین ذلت فرورفته دید به ارمیستون گفت : حق باتوبود، نصیحت تو را نشنیدم ، از این ایرانی حذر نکردم ، ایرانیها شهر ما رابمردی نگرفتند و بحیله و تزویر تسخیر نمودند، این ننگ در ستون تواریخ وحواشی اوراق روزگار ثبت و پایدار خواهد بود. آنگاه پادشاه بابل خواهش کرداو را ببام قصر بردند که وضع خرابی و قتل و غارت شهر را ملاحظه نماید و تاآخرین نفس بحال رعایای خود سوگواری کند. وقتی که او را ببام قصر بردند،شهر را از دود غلیظی مستور دید و جز آواز وحشیانه ٔفاتحین و ناله ٔمجروحین از میان آن دود صدائی استماع نمی نمود. گفت : افسوس که ایرانیهابه نامردی اولین شهر دنیا را تصرف کردند، روزی خواهد آمد که مردی از خارجبیاید و از اولاد این داریوش انتقام این عمل را بکشد (اگر این تفصیل راستباشد، پادشاه از غلبه ٔ اسکندر یونانی بداریوش سیم که اولاد همین داریوشبود و ذکر آن در ذیل بیاید خبر داده است ). بعد از این کلام ، پادشاه بابلچشم را بر هم گذاشت و بدرود زندگانی نمود. چون پادشاه درگذشت ملکه جمیعالبسه و جواهر گرانبهای خود را جمع نموده ، جسد پادشاه بابل را روی آنهاگذارده طفل خود را در بغل گرفت و پهلوی جنازه ٔ شوهر نشست و بدست خویش آتشبعمارت سلطنتی زد. وقتی که داریوش و سپاه او بحوالی عمارت رسیدند جزعمارتی سوخته و بنائی ویرانه چیزی ندیدند. خلاصه بعد از مدتی مدید و مشقتبسیار شهر بابل بدست لشکر داریوش مفتوح شد و داریوش بعد از ورود به شهر سههزار نفر از عظماء رجال سلطان بابل را مقتول نمود و حکومت شهر و ایالت رابه زوپیر که این همه خدمت به او نموده بود واگذار کرد، اما همیشه میگفت :راضی بودم ، صد شهر مثل بابل از تحت سلطنت من خارج شود و زوپیر خود راناقص نکند، مادامی که زوپیر زنده بود جز در وقت لزوم پنجاه هزار نفر قشونمالیات و عوارضی دیگر نداشت . هرودت مورخ و سیاح یونانی که ملقب بهابوالمورخین بوده و تقریباً چهارصدوپنجاه سال قبل از میلاد مسیح (ع )ببابل سفر کرده ، مینگارد: مملکت اسیری عبارت از چندین شهر است و محکمترومعتبرتر از همه شهر بابل است . سلاطین اسیری که ابتدا به نینوا، دارالملکداشتند، بعد از خرابی آن شهر،بابل را مقر سلطنت خود نمودند. مؤلف گوید:وقتی که هرودت ببابل سفر کرده بود بابل جزو مملکت اسیری که به اصطلاح بعضیکلدانی باشد محسوب میشد، اما قبل از آن تاریخ و بعد غالباً مجزی و سلاطیندو مملکت علیحده بوده اند. بالجمله هرودت گوید: این شهر واقع در جلگه ومربعشکل و هر ضلعی یکصدوبیست اِستاد، به اصطلاح یونانیان از حیثیت طولبوده و آن معادل با بیست ویکهزاروششصد ذرع این عصر است (عقیده ٔ بعضی ازمورخین و سیاحان این بوده که تمام دوره ٔ شهر تقریباً سه فرسخ می شده است).
    بابل از شهرهائی است که ظاهراً در تمام دنیا نظیر آن نیست و در شهرخندقی است عریض و عمیق و همیشه مملو از آب و دیواری که بلافاصله وصل بخندقاست ، پنجاه ارج عرض و دویست ارج ارتفاع دارد و طرز زیبائی دیوار بدینمنوال بوده که هرچه خاک از خندق هنگام حفر بیرون میآورند فی الفور عملهجات زیاد که حاضر بودند آن را خشت زده بعد در کوره های آجری پخته و بناهابکار دیوارمیبرده اند و در عوض ِ گچ و آهک که در سایر بناها رسم است بکارمیبرند، درین دیوار قیر گرم کرده بکار رفته و بعد از کار کردن سی آجر ازحصیر و جگن بر روی آجرفرشی کرده ، باز آجر کار میکرده اند، یکصد دروازه ٔفولاد بدیوار باره ٔ این شهر نصب کرده بودند، شط فرات تماماً از وسط شهرمیگذشته ، در داخله ٔ شهر در اطراف شط دیوارهای محکم مربع بنا شده که اگراز راه شط از مدخل رودخانه دشمن خارجی بخواهد بواسطه ٔ کشتی داخل شهر شودو شهر را مفتوح سازد، دیوارها حایل باشد و نتواند، و در مقابل هر کوچه کهمنتهی بشط میشده دری از فولاد نصب شده که هروقت آنها را باز کنند، میتوانبساحل شط رفت ، کوچه های بابل همه راست و وسیع و خانه ها سه چهار مرتبهمیباشد، در هریک ازین دو قسمت شهر بنای عالی برپاست ، در طرف چپ عماراتسلطنتی است که دورش دیوار دارد و در سمت راست معبد مشتری است – انتهی .سیاح دیگر گوید: درین عصر، اعراب خرابه ٔ این معبد را ییرس نمرودمیخوانند. مقصود برجیس نمرود باشد زیرا که برجیس ِ فارسی مشتری است نهاینکه مقصود از ییرس نمرود، برج نمرود باشد، چنانکه بعضی گفته اند. دیواراین معبد که شکلاً مربع است هر ضلعی هشتادودو ذرع طول دارد و یک در، ازفولاد بر آن نصب است ، در وسط برجی است مربع که بنیان او یکصدوشصت ودو ذرعدوره دارد، این برج هشت مرتبه و راه صعود آن از خارج از یک سمت است که باپله های آجری بالا میروند و از سمت خارج داخل مراتب این برج میشوند. دروسط راه پله اطاقی ساخته شده ، یک میز و چند صندلی آنجا گذاشته اند کهاشخاصی که صعود می نمایند اگر خسته شوند، آنجا رفع خستگی بنمایند، درمرتبهای که از همه بالاتر است معبد بزرگی است که در آن تخت خوابی از طلا و یکمیزی از طلا آنجا گذاشته اند اما مجسمه ای که بشکل مشتری ساخته شده آنجانگذاشته اند. هیچکس شب در آنجا بسر نمیبرد مگر نجیب تر و وجیه ترین نسوانشهر که رب النوع ها آن زنها را برای خود انتخاب نموده باشند. هرودت گوید:این رسم تنها در معبد بابل معمول نیست بلکه در اغلب معابد مصر و جاهایدیگر از مشرق زمین این قاعده جاری است . مجسمه ٔ مشتری که ازیک پارچه زرنابست در مرتبه ٔ تحتانی است . تختی که مجسمه بر روی اوست و پله های تخت ومیزی که در مقابل اوقرار داده اند نیز از همین فلزات و بر روی هم هشتصدتالان که معادل پانزده کرور و دویست و نودو پنجهزارو چهارصدوچهل تومان اینعصر باشد، ارزش دارد. در خارج این معبد محرابی از طلا تعبیه شده است وحیواناتی که به جهت قربانی در این معبد می آورند درین محراب ذبح می نمایندو باید شیرخواره باشند و حیوانات علفخوار در محراب دیگر که از طلا نیستذبح می کنند، علاوه بر آنچه مسطور شد و الحال در معبد موجود است ، سابقاًبتی که دوازده ارج قدّ او بود از طلای ناب درین معبد گذارده بودند، داریوشپسر هشتاسب که لهراسب بن گشتاسب پادشاه ایران باشد بعد از فتح بابل خواستاین بت را از آنجابردارد اما بواسطه ٔ عقاید سخیفه ٔ شایعه در آن زمان کهبرداشتن بت را از این معبد گناه عظیم دانسته و بفال میمون نمی گرفتند،ازین صرافت افتاد لیکن پسرش اگزسس یونانیان ، که اسفندیار ایرانیان میباشدو بعد از پدر پادشاه شد سفری ببابل کرده خُدّام بتکده را بکشت و بت رابرداشت . باری این قسم تجملات درین معبد زیادبوده و هست ، شهر بابل سلاطینبخود زیاد دیده و از اینست که در آرایش شهر و بنای معابد و تزئین آنهافروگذار نکرده اند، در میان این طبقه سلاطین که در بابل سلطنت کردند دوملکه ٔ یکی موسوم به سمیرامیس و دیگری نیتکریس بود ملکه ٔ آخری به احتیاطاینکه مبادا طغیان آب فرات سبب خرابی شهر بابل شود، در نزدیکی شهر حفره ٔعظیمی دریاچه مانند ساخت . همین که آب فرات زیاد می شد، مجرائی از فراتبدریاچه باز میکردند و قسمتی از آب بدریاچه میرفت و شهر محفوظ بود، دوردریاچه بعقیده ٔهرودت چهارصدوبیست اِستاد و عمقش بقدری بود که بآب طبیعیزمین رسیده بود قبل از نیتکریس ، مراوده ٔ محلات در سمت چپ فرات با محلاتدست راست بواسطه ٔ قایق بوده ، نیتکریس بعد از اتمام دریاچه حُکم کرد تمامآب شط رابدریاچه بستند و باین واسطه مجرای طبیعی فرات چند روزی که آندریاچه پر میشد از آب فرات خشک شد، آن وقت از وسط شط پایه های سنگی که پیشاز وقت حاضر کرده بودبوسط مجرای شط حمل و نصب نمود و پارچه های سنگ کهبواسطه ٔ آهن آنها را بهم وصل و استوار کرده بودند، بر روی پایه ها قرارداده پلی احداث کرد، بعد از اتمام این کار آب شط را بمجرای اصلیبرگردانید، شبها چند پارچه از این پل را که از چوب بود برمیداشتند کهاهالی دو طرف شط با هم مراوده نداشته باشند. از کارهای نی تکریس یکی اینبود که مقبره ای ازبرای خود، در بیرون یکی از دروازه های بابل بنا نمود وبر روی سنگی که میبایستی بروی قبر نصب کرد این عبارت را رسم نموده بود:هریک از سلاطین بابل که بعد از من سلطنت میکنند وقتی که بی پول و مستأصلشدند قبر مرا بشکافند، آنچه که لازم داشته باشند در قبر مییابند ولی درصورتی که کمال احتیاج و استیصال را داشته باشند این کار را بکنندوالاّمورث شومی و بدبختی ایشان خواهد شد. سالها ازین مقدمه گذشت تا سلطنتایران بداریوش رسید، روزی ازین دروازه ٔ بابل عبور میکرد مقبره ای بنظرشآمد، سؤال کرد از کیست ؟ یکی از اهالی بلد تفصیل را عرض کرده او نبش قبرنموده استخوان پوسیده ٔ نی تکریس را دید و در پهلوی استخوان لوحی یافت کهدر آن لوح این کلمات مرتسم بود: اگر تو حریص بمال دنیا نبودی و مایل بیکدخل خسیسی نمیشدی یقیناً نبش قبر اموات نمی نمودی . داریوش خجل شده ازکرده ٔ خود پشیمان شد. بالجمله عظمت بابل در زمان آبادی او بحدی بود که باوجود اینکه علاوه بر مالیات معمول ، رسم سلاطین عجم این بود که مبالغی بهاسم فروعات و مصارف کارخانه ٔ پادشاه و غذای پخته که ازمطبخ سلطان بهافراد قشون میدادند، میگرفتند، تمام مملکت آسیا و قسمتی از اروپ که آنسلاطین متصرف بودندهشت ماه از سال متحمل مخارج گزاف ایشان میشد و چهار ماهرا بابل و بلوک او به تنهائی تحمل آن مخارج رامی نمود و حکومت بابل راسلاطین عجم نمیدادند مگر بسرداری از سردارهای خود که خیلی عظیم الشأنباشد، در حقیقت حاکم بابل پادشاه علیحده داشت و کسی که حکمرانی بابل میکرددر اصطبل خاصه ٔ او علاوه بر اسب سواران جنگی ، شانزده هزار اسب باید بستهشود، چهار بلوک معتبر بابل مخصوص طعمه ٔ سگهای شکاری حاکم بابل بود. و چوناسمی از سمیرامیس ذکر شد مناسب است که مجملی از تاریخ او درین محل ذکرنمائیم . مؤلف گوید: سمیرامیس یا شمیران بعقیده ٔ بسیاری از مورخین در۱۹۳۶ ق .م . متولد شد و در ۱۸۷۴ ق .م . درگذشت اما هرودت زمان سلطنت او رادر ۷۱۳ ق .م . نوشته است . معروفست که پدر او یکی از علمای مذهبی بوده کهدر آن وقت اهالی دمشق پیروی آن مذهب میکرده اند. بعد از تولد، پدر و مادراو از بی بضاعتی ترک او گفته وی را بصحرا انداختند، کبوتران باوترحم کردهباو غذا رسانیدند و تربیتش کردند تا بسن رشد رسید، سرداری از قشون نینوسپادشاه بابل منویس نام که از طرف پادشاه مزبور مأمور فتح شامات بود،سمیرامیس را به اسیری ببابل آورد و چون نهایت جمیله بودعاشق او شده وی رابحباله ٔ نکاح درآورد، چیزی نگذشت که نینوس عزم تسخیرترکستان که آن وقتمقر سلطنت پیشدادیان بود نموده لشکر بدان حدود کشید و در محاصره ٔ بلخدرمانده و متحیر شده مدتی مدید فتح شهر در حیّز امتناع و تعویق بود،سمیرامیس تدبیری بشوهر خود تعلیم کرده که بدان تدبیر بلخ را فتح کرد،نینوس که این درایت و ذکاوت را از زوجه ٔ سردار خود مشاهده نمود فریفته ٔاو شد، در اینجا مورخین اختلاف کرده بعضی گویندشوهر سمیرامیس را نینوسبکشت و زن را تصاحب نمود، جمعی دیگر بر اینند که طلاق را او تمنا کرد وسردار خواهش پادشاه را قبول کرده ، او را طلاق داد. بهر حال سمیرامیسمعقوده ٔ نینوس شد، ملکه جماس مظفر و منصور بدارالملک معاودت کرد، بعد ازورود ببابل سمیرامیس از شوهر دویمی خود مستدعی شد که چندی اختیار سلطنت وزمام مهام کلیه ٔ امور مملکت را بکف کفایت او گذارد که مشارالیها به رایرزین و عقل باحصافت توسعه در مملکت او داده بر مکنت او بیفزاید. نینوس کهاعتمادی بر دانش او داشت مسئول او را قبول کرده سلطنت مستقله ٔ خود راموقتاً بزوجه ٔ خود واگذار کرد و خود را خاکسار ساخت . سمیرامیس پس ازچندی سپاه خاصه را با خود همدست کرده نینوس را مقتول و سلطنت را مستقلاًمتصرف شد. روایت دیگر آنکه نینوس از بیوفائی زوجه ٔ خود که با دیگران سریو سودائی داشت دلتنگ شده ترک دنیا گفته و بجزیره ٔ کرت و یونان زمین رفت ،در هر صورت سمیرامیس ملکه ٔ بابل گردید و از سلاطین کثیرالاقتدار دنیابمزیت وسعت مملکت و ازدیاد شأن و بزرگی و برتری دولت او اختصاص یافت و بعداز تملک عنان جهانداری ، عاشق جمال و واله کمال «آرا» پادشاه ارمن زمینگردیده او را بشوهری خود دعوت نمود، آرا که از سبک حرکات و اعمال سمیرامیسباخبر بود و بیوفائی او را به نینوس شنیده ، سراز اطاعت او پیچیدهسمیرامیس را بر او خشم آمده قشونی بدفع او نامزد کرد و خود نیز چندی دراول این قشون حرکت کرد اما افسوس که بمراد خود نایل نگردید و درکارزار اولآرا مقتول گردید. سمیرامیس زیاده از حد متأسف شده بیادگاری آرا، «کارلوس »پسر آرا را بجای پدر پادشاه کرد و شهر «آرته میا» که الحال به وان معروفاست بنا کرد. بعد از ارمن زمین ، تمام عربستان و حجاز را بلکه مصر و حبشهرا مسخر ساخت و پس از آن بممالک ایران تاخت و همه جا فتح و نصرت او را یاربود و میراند تا به پنجاب رسید، در پنجاب شکست فاحش بقشون او رو داده بهبابل مراجعت کرد، بعد از ورود ببابل ، یک روز صبح در یکی از محلات بابلشورش روی داد، سمیرامیس لباس نپوشیده و آرایش نکرده پیاده و تنها در میانشورشیان رفته ، آنها را ساکت نموده بالجمله پس از چندین سال سلطنتسمیرامیس به لهو و لعب مشغول شده و عنان اختیار سلطنت را بدست زردشت نامیکه حاکم بابل بوده ، داده و بعیش پرداخت ، اولاد او که از نینوس بودند چوناعمال قبیحه ٔ مادر را ندامت میکردند و او را توبیخ می نمودند همه را بقتلرسانیده مگر نی نیاس را که نایب السلطنه ٔ ارمن کرده بود هرچه خواست او رابدام آردو هلاک کند کارلوس پادشاه ارمن او را مانع میشد، آخرالامر لشکریبقصد تنبیه کارلوس و قتل پسر خود نی نیاس بارمن کشید و درین مقاتله مقتولگردید، این ملکه در مدت سلطنت خود تجارت را رواج و صناعت را قوت داد،مجسمه ٔ او را بابلیها بشکل و هیأت کبوتری از طلا ساخته پرستش میکردند،بعضی گویند: سمیرامیس بلغت شامیان بمعنی کبوتر است .
    دیودور دو سیسیلدر کتاب تاریخ خود نوشته که : اسکندر دو مرتبه وارد بابل شد، اول درسنه ٔ۳۳۰ ق .م . بعد از آنکه در میدان اربل قشون دارارا شکست داده و آن پادشاهاز مقابل قشون او منهزم وتا همدان فراراً روان شد و آنی نیاسود، با تجمل وشوکت تمام وارد بابل شد، اهالی که فتوحات او را دیده بودند بدون مقاتلهدروازه را باز و با نهایت احترام او را وارد کردند، اسکندر بواسطه ٔ خستگیقشون و راحت نمودن اسبان سواره سی روز تمام آنجا توقف کرد، ارگ وعماراتسلطنتی را به قاطهون نام که سرداری مجرب بوده سپرده که با هفتصد نفر سربازمقدونیه محارست کنند، مابقی عساکر او در خارج شهر اردو زده بودند، بعد ازانقضای سی روز اسکندر از راه بصره بشوش رفت و بوالی بابل آپولودور، وقترفتن سه کرور وجه نقد داد که بمخارج علوفه ٔ قشون برساند، دفعه ٔ دویم کهاسکندر ببابل آمد در ۳۲۴ هَ . ق . بود، تفصیل آنکه بعد از فتح ایران ،ترکستان و قسمتی از هندوستان ببابل مراجعت نمود وآن وقت چون این شهر مرکزمملکت او بود خواست آن را دارالملک کند ولی چون به نه فرسخی بابل رسیدمنجمین کلدانی که در علم نجوم و کهانت و رمل کمال مهارت را داشتند خدمت اوآمده عرض کردند: موافق سیر کواکب و قاعده ای که از تأثیر نجوم در دستداریم چنین مشاهده کرده ایم که اگر پادشاه قدم در شهر گذارد فوت او رسیدهدر همین شهر در خواهد گذشت . اسکندر ازین سخنان زیاددر هم شده قرار داد کهعمده ٔ قشون خود را ببابل روانه کند و خود با معدودی از خواص در چندفرسخیبابل اردو زده آنجا را مقر سلطنت سازد، سرداران سپاه که از طول سفر منزجرو از چادرنشینی کسل شده بودند، آناگزارک فیلسوف را دیده از او خواهشنمودند که خدمت اسکندررفته با دلایل حکمتی رد قول کلدانیان نماید و پادشاهرا ترغیب به ورود شهر نماید، اسکندر که خود شاگرد ارسطو و تربیت شده ٔ آنفیلسوف بود سخن این حکیم دانشمند را قبول کرده با جلال زیاد وارد شهر بابلگردید، اهالی شهر مقدم او را پذیرفته او را پذیرائی شایان نمودند، بعد ازورود بشهر سفرای دولی که مفتخر بدوستی شده بودند وارد بابل گشتند، اسکندرآنها را پذیرفت و روز اول سفرائی که بجهت قرارداد مذهبی آمده بودند و روزدوم ایلچی هائی که هدایا آورده بودند، روز سیم مأمورینی که بدربار او ازجانب دول آمده بودند و ملتمس ایشان این بود که میان ایشان و دول همسایهاسکندر حَکَم و ثالث باشد و تعیین حدود نماید و روز چهارم فرستادگان مللیکه بجهت تعیین خراج و مالیات آمده بودند و روز پنجم اقوام و عشیره ٔ کسانیکه بحکم اسکندر آنها را جلای وطن داده بودند و بتضرع و التماس آمده بحضوراسکندر نایل شدند بعد از جواب و مرخصی این جمله اسکندرمشغول عیش شد و درآن وقت شوکت او بسرحد کمال رسیده بود و اغلب از اهالی ربع مسکون در ربقه ٔاطاعت او بودند، لهذا وقت رسیدن آفت عین الکمال دررسیده علامات بدبختی کهمقدمه ٔ فنای او بود بنای ظاهر شدن را نهاد، ازجمله روزی اسکندر بحمام رفتو لباس سلطنت که از بردور کرده بود سر حمام گذاشت ، ناگاه محبوسی اززنجیرخانه ٔ پادشاهی بند و کند را شکسته و پاره کرد بدون اینکه مستحفظینمطلع شوند خود را بحمام رسانیده لباس سلطنت را پوشیده تاج را بر سر گذاشتو بجای اسکندر نشست . اسکندر که از حمام بیرون آمد، دیگری را بجای خوددیدبدون تغییر از او سؤال کرد که مقصود از این عمل چیست ؟ محبوس جواب داد کهخود نیز متحیرم که چگونه مستخلص و با این لباس در اینجا نشسته ام ، اسکندرنهایت مشوش شده و منجمین کلدانی را احضار کرده تفصیل را بایشان اظهار کرد،ایشان صلاح در این دیدند که اسکندراین شخص را بقتل رساند تا اگر صدمه ایدر آن اوان بنا بوده که بپادشاه برسد، ازو صرف و باین بدبخت راجع گردد وتمام این لباس و تاج را بفقرا و مساکین بخشد.اسکندر باین گفته عمل نمودولی در نفس خود، اضطراب و تشویش غریبی داشت و حرف اول منجمین کلدانی او رابخاطر آمده ، منتظر صدمه ٔ بزرگی بود، خواص برای آنکه او را از خیال وتشویش دور دارند، اقسام اسباب عیش و نشاط را برای او فراهم میآوردند،ازجمله روزی به جهت تفرج ، قایقها و کشتی کوچک زیادی در روی شط حاضرساختند، اسکندر با جمعی از حکما و ندما و سرداران بکشتی ها نشسته ، سه روزو سه شب کشتی اسکندر از سایر سفاین دور افتاده مفقود شده بود و اسکندر راواهمه ٔ هلاکت گرفته تن بمرگ داده بود، روز سیم بدهنه ٔ نهری رسیده که ازشط آن را جدا کرده ، ببابل میبردند، نهر بقدری تنگ بود که کشتی اسکندربزحمت میگذشت ، شاخه ٔ درختی که اطراف نهر کاشته شده بود، تاج اسکندر رااز سرش بآب افکند، یکی از پاروزنها خود را در آب افکنده ، تاج را بدرآوردو برای آنکه بسهولت شنا کند، تاج را بر سر گذاشت ، اسکندر از وقوع اینقضیه نیز اضطراب و ملالتش زیادتر شد، بعد از ورود ببابل منجمین معهود راطلبیده ، سانحه ٔ تازه را برای ایشان گفت ، ایشان عرض کردند که : اولاًباید اسکندر صدقات زیاد دهد و نذورات بمعابدارباب انواع ، زیاد بفرستد،بعدها جشن سلطنتی فراهم آورده ، خاطر خود را مشغول نماید، سدیوس که یکی ازسرداران بزرگ بود، اسکندر را بخانه ٔ خود دعوت کرد، اسکندر آن شب را شرابزیادی خورده در انتهای مجلس رطلی که موسوم بجام هرقل و ظرف بزرگی بود،یکمرتبه بسر کشید و فی الفور صیحه زده و بزمین افتاد، حضار مجلس ، اسکندررا بلند کرده بعمارت سلطنتی برده ، در بستر خوابانیدند، اطبا و حکما حاضرشده هرچه مداوا کردند، مفید نیفتاد، وقتی که مأیوس از زندگانی شد، خاتمسلطنت را از انگشت بیرون آورده به پردیکاس که از خواص بارگاه بود، سپرد.سران سپاه بحضور او آمده پرسیدند، بعداز تو سلطنت کراست ؟ جواب داد: آنراست که قوی تر است . اسکندر بعد از دوازده سال و هفت ماه جهانگیری وسلطنت در بابل درگذشت ، بعضی را عقیده اینست که اسکندر را مسموم کردند ونسبت این عمل را به تی پاتر سردار اسکندر که حکمران یونان و فرنگستان بودداده اند، زیراکه این شخص با مادر اسکندر که در یونان بود کمال خصومت رااظهار و بسبک بی احترامی حرکت میکرد و چندین بار مادر اسکندر ازین سرداربه اسکندر شکایت نوشت ، اوایل اسکندر اعتنا نمیکرد ولی در اواخر در عالممستی چندین بار اظهار دلتنگی ازین سردار کرد، پسر این سردار که ساقیاسکندر بود از شدت وحشت اسکندر را مسموم ساخت . بعد از فوت اسکندر آنسردار پادشاه مقدونیه شد، خبر فوت اسکندر که بمادر دارا رسید بواسطه ٔوصلتی که با اسکندر کرده بود و دختر دارا را باو داده بود پنج روز غذانخورده تا هلاک شد. (مرآت البلدان ج ۱ صص ۱۲۵ – ۱۵۰). مشیرالدوله در تاریخخود آرد: سومریها و اکدیها از زمان بسیار قدیم که معلوم نیست از کی شروعشده در مملکتی که بعدها موسوم بکلده شد سکنی داشته ، بطور قطع نمیتوانحدود مملکت سومر و اکد را معین کردهمینقدر معلوم است که اور ۞، اوروک یااِرخ ۞ ، نیپ پور ۞ از شهرهای نامی سومر بودند و سیپ پار ۞ ، کیش ۞ بابل ،از شهرهای مهم اکد. اخیراًاین عقیده قوت یافته که سومریها و اکدیها ملتواحدی بودند و اکدیها بمناسبت یکی از شهرهای سومر به این اسم موسوم شدند.این نکته را باید در نظر داشت که نام کلده را ببابل آسوریها دادند(بمناسبت کلدانیهائی که از بنی سام بودند) و این اسم در کتیبه های آنها ازقرن نهم ق . م . دیده میشود. بنابراین چون تاریخ سومر و اکد تا چندهزارسال قبل از میلاد صعود میکند نمیتوان تاریخ آنها را تاریخ کلده نامید بلکهباید تاریخ سومر و اکد گفت . بین علما و محققین اختلاف بود که کدام یک ازمردمان مزبور در اشغال این مملکت سبقت داشتند،اگرچه این مسئله بطور قطع حلنشده ولیکن اکنون بیشتر باین عقیده اند که قبل از آنکه مردمان بنی سامباینجاها آمده باشند سومریها سواحل خلیج پارس را اشغال کرده بودند. امااینکه اکدیها و سومریها از کجا آمده اند چون در نزدیکی عشق آباد، استرآبادو دره گز اشیاء سفالین ، ظروف سنگی ، اسلحه ٔ مسین و اشیاء دیگر بدست آمدهکه شیوه ٔ ساخت آنها عیلامی است و روی گلدانی از طلا صورتهای سومر منقوراست بعضی گمان میکنند که بین تمدن عیلامی و تمدن ماوراء دریای خزر ارتباطیبوده و شاید سومریها هم از طرف شمال برأس خلیج پارس و جلگه ٔ بابل آمدهباشند. بهرحال از حفریات آمریکائیها در نیپ پورکه یکی از شهرهای سومری استو کشف فهرست سلسله های زیاد از پادشاهان این قوم علاوه بر آنچه معلوم بودمحقق شده است که پیش از سه هزار سال قبل از میلاد سومریها گذشته های مفصلیداشتند و بابل مرکز تمدن آنها بوده .

  5. #5
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها-بخش چهارم


    بزرگ شدن بابل :بعقیده ٔ محققین مردمان سامی نژاد غالباً از شبه جزیره ٔ عربستان بیرونآمده بطرف ممالکی متوجه شده اند، که در کناررودخانه های بزرگ یا دریاچه هاواقعاند و از حیث آب وهوا و زمین های حاصل خیز بر عربستان کویر مزیتدارند.در این مورد هم مردم تازه نفس سامی ، از جهت نیروی عظیم و توانائیتحمل سختی ها، که در مردمان صحراگرد مشاهده میشود، در مملکت سومر و اکد ونیز در صفحات مجاور آن غلبه یافته ، چنانکه بالاتر ذکر شد، سلسله هائیازپادشاهان در اینجا پدید آوردند. پس از آن سلسله های دیگر در بابل تشکیلشد و این شهر را که بنای آن از زمان سومریها بود، بزرگ کرده دولتی ساختندکه ابهت و نفوذ آن را در دوره های بعد تمام عالم قدیم حس کرد. مذهب بابلیها در این عهد مانند مذهب سومریها بر شرک وبت پرستی بنا شده بود وعقایدشان همان بود که درباب سومریها ذکر شد، ولی برای مردوک ، پسر خدایآسمان و قائم مقام او، پرستش مخصوصی داشتند و نبو را پسر او میدانستند. دراواخر تمدن بابلی سایر خدایان فراموش شدند و بابلیهای متنور فقط دو ربالنوع را میپرستیدند: مردوک با مشتری تطبیق میشد، و ایستار که دختر خدایآسمان بود، با زهره .
    سلسله ٔ اولی : پادشاهان این سلسله پانزده نفربودند: ۞ بزرگترین پادشاه سلسله ٔ مذکور حموربی ششمین پادشاه سلسله بود کهاز ۲۱۲۳ الی ۲۰۸۰ ق . م . سلطنت کرد. ستلی ۞ در حفریات شوش بدست آمده ، کهحالا در موزه ٔ لوور ۞ پاریس است ، بر ستل مزبور قوانین حموربی کنده شده واین قدیمترین قوانین است که تاریخ بشر یاد دارد. راست است که پایه ٔقوانین حموربی بر قوانین قدیمتری است ، که از زمان سومریها وجود داشت ،ولی از این قوانین ، عجالتاً مدونی بدست نیامده . اهمیت قوانین حموربی فقطاز قدمت آن نیست بلکه بیشتر از این حیث است که حاکی از تمدن عالی بابل درچهارهزار سال قبل میباشد، چون مندرجات ستل مزبور بهتر از صد صفحهوقایعنویسی درجه ٔ تمدن بابلیها را در آن زمان میرساند وبابل ، چنانکهگذشت یکی از دو مرکز تمدن مشرق قدیم بود، خلاصه ای از قوانین مزبور پائینتر درج میشود، حموربی علاوه بر مدون مذکور کارهای دیگر نیز انجام داد،مانند آنکه ریم سین پادشاه عیلام را از شهر لارسا بیرون کرد (۲۰۹۳ ق . م.) و از این جا معلوم است ، که بابل درصدد جمعآوری شهرها و بزرگ کردنمملکت خود بوده . اوضاع عیلام ، که همسایه ٔ بابل بود در دوره ٔ سلسله ٔاول بابلی درست معلوم نیست و همینقدر روشن است ، که هرچند ششوایونا پسرحموربی ، پادشاه عیلام را موسوم به کودورمابوک شکست داد، ولی باز عیلاماستقلال داشت و سلسله ٔ انزانی در آن مملکت سلطنت میکرد. سرسلسله «خون باننومی نا» نامی بود که اساس دولت عیلام را بر پایه ٔ محکمی نهاد. باریسلسله ٔ اول بابلی مورد حملات مردم شمالی موسوم به هیت ها گردیده منقرض شد.
    ستلحمورابی : این ستل در ابتداء در شهر سیپ پار بود و یکی از فاتحین عیلام آنرا مانند غنیمت جنگی ، با علامت فتح بشوش برد. در شوش نیز چنین ستلی وجودداشت ولی فقط پارچه هائی از آن بدست آمده . مدون مزبور عبارت است از ۲۸۲فرمول (یا به اصطلاح کنونی ماده ) و تمام این مواد چنین انشاء شده : «اگرکسی چنین کند چنان باید بشود». در این مدون اصل یا قاعده ٔ کلی نیست ومواد موافق دعاوی مدنی و جزائی ، که در محاکم بابل اقامه میشده ، تنظیمگشته . مواد مزبوره به این نوع امور راجع است : افتراء، قسم دروغی ، دادنرشوه بقاضی ، خریدن شهود، بیعدالتی قضات ، جنایات بر ضدّ مالکیت ، روابطارباب و رعیت ، حقوق تجارتی ، حقوق خانواده ، تعدی بر شخص ، حق الزحمه ٔطبیب ، حق الزحمه ٔ معمار، کشتی سازی ، اجاره ٔ سفاین ، کرایه ٔ حیوانات وخساراتی که از این بابت وارد میآید، حقوق و تکالیف ارباب نسبت بغلام وکنیز و بعکس . در قوانین حموربی تمام آزادها درمقابل قانون مساویند ومزایای ملی وجود ندارد، یعنی فرقی بین بابلی و غیربابلی نیست . مردم از سهزمره اند: آزاد، آزادشده ، برده . طبقات چهار است : روحانیون ، مستخدمیندولت ، سربازها، تجار و کسبه . قشون دائمی است و خدمت نظامی از پیش برقرارشده ، غلام و کنیز میتوانند مالک باشند و در تحت حمایت قوانین اند. کشتنبنده ای بی محاکمه ممنوع است ، آنرا میتوان فروخت . ارباب خودش زمین راشخم میزند یا غلام و کنیز را به این کار مأمور می کند. تجارت و حمل و نقلآزاد است . داد و ستد بمعاوضه است و بپول . حلقه های نقره ، که وزن معیندارد، مقیاس نرخهاست . قانون حموربی اصلاحاتی در قوانین سابق داخل و وضعاولاد و زن را بهتر کرده ، زن یکی است ، ولی اگر زن نازا باشد میتوان زنغیرعقدی داشت . ازدواج بی قرارداد قانونی نیست . اگر آزاد کنیزی را ازدواجکند، آن کنیز مقام آزاد را می یابد. جهیز مال زن یا خانواده ٔ پدر اوست ،ولی شوهر میتواند از آن بهره بردارد. زن و شوهر مسئول قروض یکدیگر که قبلاز ازدواج حاصل شده نمیباشند. اگر شوهر زنش را طلاق دهد، بایدجهیز او رارد کند و یک سهم پسری از مال خود به او ببخشد، ولی اگر زن نازاست فقطجهیزش به او برمیگردد.در مورد خیانت زن شوهرش او را اخراج یا بردهمیکند.اگر مرد اسیر شده زن میتواند شوهر کند ولی اگر شوهراولی برگشت ،باید بخانه ٔ او برگردد. در موارد بیوفائی زن یا شوهر نسبت بیکدیگر،مجازات زن بمراتب شدیدتر است . در مورد زدن تهمت بزن محاکمه ٔ خدائیمیشود، یعنی زن خود را به رود میاندازد و اگر آب او را فرونگرفت ، بیتقصیری خود را ثابت کرده . مرد از زنش ارث نمیبرد، زیرا مال زن متعلق بهاولاد اوست ، ولی زن بعلاوه ٔجهیز خود سهمی از مال شوهر متوفی بعنوان هدیهدریافت میکند. زن میتواند اموالش را خودش اداره کند، اجاره دهد، جهیز خودرا پس بگیرد، مال خود را ببخشد، تجارت کند، کسبی پیش گیرد، در زمره ٔروحانیین درآید. زنان بیوه و دختران را مستقلاً محاکمه میکنند، زنهایشوهردار بتوسط شوهرانشان . از آنچه گفته شد قوانین حموربی نسبت بزن ازقوانین رومی خیلی مساعدتر و حقوق زنها موافق آن بیشتر بوده . زن پس از مرگشوهر خود میتواند بدیگری شوهر کند و اگر اولاد او مانع شوند، محکمه دخالتکرده اجازه میدهد. هرگاه اولاد زن از شوهر اولی صغیر باشند، محکمه قیممعین کرده و صورتی از ترکه ترتیب داده بشوهر دوم میسپارد، بی اینکه او حقفروش داشته باشد. اولاد از هر مادری که باشند در بردن ارث مساوی اند، ولیپدر میتواند وصیت کند که مال غیرمنقول رابپسر محبوب او بدهند. اولاد جهیزمادرشان را بالسویه تقسیم میکنند، ولی مادر میتواند هدیه ای را، که ازشوهر خود دریافت کرده بیکی از اولاد خود بدهد. دخترانی که جهیز گرفته انداز ارث محرومند ولی آنهائی که جهیز ندارند، در بردن ارث با پسران مساویند.برادران وراث خواهرانند ولی پدر میتواند در حیات خود قسمتی را از مال خودبدختران بدهد، با این شرط که آنها بهر کس که خواهند بموجب وصیت واگذارند،در این موارد برادران بمال خواهران حقی ندارند. پسرانی که از زنان غیرعقدیمتولد شده اند و بعد پدرشان آنها را باولادی شناخته ، با اولادی که اززنان عقدی تولد یافته اند مساوی ارث میبرند، ولی اینها مزایائی دارند.پسرانی که به اولادی شناخته نشده اند فقط آزاد میشوند. دختری که از زنغیرعقدی است از برادران خود جهیز میگیرد. از حقوق تملک دیده میشود کهبابلیها بخوبی تفاوت مالکیت را ازتصرف می فهمیدند و معاملات گوناگون حتیمعاملات بیع شرطی رواج داشته . از اینجا محققین استنباط میکنند که پایه ٔقوانین حموربی بر قوانینی بوده که در مدت هزاران سال نشو و نما میکرده ،طلبکار میتواند حبس بدهکار را در صورت عدم تأدیه ٔ قرض بخواهد ولی ، اگربدهکار از بدرفتاری طلبکار بمیرد دائن مسئول است (برخلاف قوانین الواحدوازده گانه ٔ روم ، که طلبکار میتوانست بدهکار را در صورت عدم تأدیه ٔقرض شقه کند). تأدیه ممکن است با پول یا با گندم و جو بعمل آید. لفظسرمایه دار در قانون استعمال شده ، چنانکه دیده میشود، تجارتخانه وبانکهای بزرگ بوده ، که نمایندگانی به اطراف میفرستادند و سرمایه هائی دراین نوع بانکها گذارده میشد (مانند بانک راجی بی که در ذیل بیاید). دادنتمسک حواله ، برات و نیز گرفتن ربح معمول است . میزان ربح صدی ۲۰ است و درمواردی صدی ۳۳ یا ۴۰. از استقراض چند نفر مشترکاً، از نسیه فروشی و ازمعاملات بیع شرطی ذکری شده . محاکمات چنانکه مشاهده میشود، سابقاً در دستکاهنان معابد بوده ، ولی در قانون حموربی قضات پادشاهی رسیدگی میکنند.محکمه ٔ بابل دیوان عالی است و محاکمه ٔ نهائی از حقوق پادشاه ، کارکاهنان همین است ، که در مقابل هیکل خدایان شهادتی را بقید قسم قبول کنند.کلانتران شهرها نیز حق محاکمه دارند، ولی با حضور معروفین و ریش سفیدانشهر. این نکته مخصوصاً جالب توجه محققین گشته که قوانین حموربی با مذهب وقواعد اخلاقی مربوط نیست و از این حیث با قوانین سایر ملل مشرق زمین تفاوتدارد. مقصرین را از این نظر مجازات میکنند که باعث خسارات افراد و ضررجامعه میباشند. پایه ٔ مجازاتها اساساً بر قصاص است : «چشم در ازای چشم ،دندان در ازای دندان »، این قاعده چنان مسلسل اجراء میشود که مثلاً بنده ٔنافرمان را گوش میبرند، اولاد جسور را زبان ، دایه ٔ مقصر را پستان و جراحغیرماهر را دست . ولی مجازات دزد اعدام است . از خصائص قوانین حموربی ایناست که انتقام کشیدن ممنوع است ، مجنی علیه یا کسان او باید دادخواهیکنند. این ماده نشان میدهد که دولت بابل بدرجه ٔ بلند تمدن رسیده و احقاقحق را بعهده گرفته بود. پادشاه حق عفو دارد. اختیارات پادشاه نسبت ببعضشهرها مانند بابل ، سیپ پار و نیپ پور بواسطه ٔ یک نوع امتیازاتی که بآنهاداده شده محدود است . علماء فن ّ از غور و مداقّه در قوانین حموربی بایننتیجه میرسند: قوانین مزبوره نتیجه ٔ زندگانی ملتی است که در مدت قرونعدیده در ترقی و تکامل بوده و حتی بعضی جاهای آن موافق افکار ملل کنونیمیباشد (یعنی کهنه نشده ).شایان توجه است که حقوق زن نسبت به اموالش موافققوانین حموربی بقدری است که حتی بعض ملل کنونی اروپا هم آن حقوق را بزننداده اند، مثلاً موافق قوانین مدنی فرانسه ، زن شوهردار صغیره است و بیاجازه ٔ شوهر نمیتواند معاملاتی نسبت به اموال خود کند.
    سلسله ٔ دوم(۲۰۶۸ – ۱۷۱۰ ق . م .): پادشاهان اخیر سلسله ٔ اول دچار جنگهای پی درپی باپادشاهان سلسله ٔ دوم شدند. اسامی یازده نفر از این سلسله محققاً معلومشده و اول شخصی ، که از این سلسله در زمان پسر حموربی مستقل شد،ایلوماایلو ۞ نام داشت . سلطنت او و جانشینانش بر قسمت جنوبی یعنی برسواحل خلیج پارس بود و بدین سبب این سلسله معروف بسلسله ٔ صفحات دریائیاست . در فوق گفته شد که سلسله ٔ اول بواسطه ٔ فشار هیت ها منقرض گردید،ولیکن تسلط هیت ها در بابل دوامی نداشت ، زیرا مردمی دیگر موسوم به کاسیهاکه در طرف غربی فلات ایران میزیستند ببابل هجوم آورده هیت ها را اخراج وسلسله ای تأسیس کردند که موسوم بسلسله ٔ سوم است .
    سلسله ٔ سوم :کاسوها یا کاسی ها مردمی بودند، که در کوههای کردستان (زاگرس ) نزدیککرمانشاه کنونی یا در طرف شمال عیلام میزیستند. چنانکه بالاتر گفته شدبعضی تصور کرده اند که اینها قومی از ملل آریائی بوده اند، چه رب النوعبزرگ آنها، یا خدای آفتاب ، سوریاش نام داشت و این لفظ آریائی است ، ولیاین عقیده حائز اکثریت نشده . این قوم مملکت بابل را تسخیر و سلسله ایتأسیس کرد که از ۱۷۶۰ تا ۱۱۸۵ ق . م . سلطنت داشت . معلوم است که اگر هماین سلسله آریائی بوده ، بعدها بابلی شده . در زمان این سلسله دولت آسوررو بترقی رفت و دو دفعه آسوری ها بابل را گرفتند (در ۱۲۷۵ و ۱۱۰۰ ق . م.)،ولیکن تسلط آنها موقتی بود و بالاخره این جنگها بشکست آسور خاتمه یافت. در زمان این سلسله روابط حسنه ٔ بابل با مصر حفظ و تشیید میشد، چنانکهنوشته جاتی برین معنی دلالت دارد، و نیز در زمان کاسی ها اسب را برایکشیدن عرابه بکار بردند. در دوره ٔ این سلسله سوتروک ناخون تا، پادشاهنامی عیلام ، بابل را تسخیر کرده تمام اشیاء نفیسه ٔ این شهر را به شوشبرد. ازجمله ٔ ستل نرم سین است ، که در حفریات شوش بدست آمده و دیگر مجسمهٔخدای بزرگ بابلیها بل مردوک بود که سی سال در شوش بماند و بعد به بابل ردشد. تاخت و تاز عیلامیها بالاخره سلسله ٔ کاسوها را از پای درآورده منقرضکرد.
    سلسله ٔ چهارم : در ۱۱۸۴ ق .م . سلسله ٔ جدیدی موسوم به سلسله ٔپاش ها که اسم یکی از محلات بابل بود، برقرار شد. جنگی به عیلام به پیشرفتبابلیها روی داد و بر اثر آن مجسمه ٔ مردوک را که عیلامیها در جزو غنایمبرده بودندرد کردند. یکی از معروفترین پادشاهان این سلسله بخت النصر(نبوکدنصر) اول بود، که حدود بابل را تا دریای مغرب رسانید و سلطنت او تا۱۰۵۳ ق . م . امتداد یافت .
    سلسله ٔ پنجم : این سلسله ، که موسوم به«بازی » میباشد، از حدود ۱۰۵۲ تا ۱۰۳۲ ق .م . در صفحات دریائی سلطنت کرد،لذا این سلسله ٔ دوم ِ دریائی است . در دوره ٔ این سلسله عیلام باز بابلرا گرفت و یکی از پادشاهان عیلام بر تخت بابل نشست ، ولیکن بیش از شش سالدوام نکرد. بابل در زمان این سلسله به سبب تاخت و تاز مردمان صحراگردیموسوم به گوثیان ۞ از طرف شمال ، و فشار عیلامیها از طرف مشرق ضعیف وناتوان گشت ، بخصوص که مردم گوثیان مزارع بابلی هارا خراب ، شهرهای مملکترا غارت و معابد را زیر و زبر کردند. در این احوال پادشاه بابلادادآپلوودین که تخت بابل را غصب کرده بود، از پادشاه آسور کمک طلبیدهدختر خود را باو داد. عیلامیها هم از موقع استفاده کرده در بابل تسلطیافتند و یکی از پادشاهان عیلام در بابل به تخت نشسته اسم بابلی اختیارکرد. مقارن این احوال مردم تازه نفس دیگری موسوم به کلدانی ها از طرف شمالشرقی عربستان سر برآورده به بابل حمله کردند و یک مدعی بر دو مدعی دیگریعنی آسور و عیلام ، افزودند.این دوره ، که از ۹۷۰ تا ۷۳۲ ق . م . امتدادیافت ، پر بوده از منازعات ، جنگها، اغتشاشات و هرج و مرج . خلاصه اوضاعچنین بوده که کلدانیها به تقویت عیلامیها میخواستند تخت بابل را اشغالکنند و آسوریها مانع بودند،بالاخره جنگها در سلطنت نبونصیر پادشاه آسور بهپیشرفت او خاتمه یافت و بابل جزو دولت آسور جدید گردید (۷۳۲ ق . م .). پساز انقراض آسور در بابل سلسله ای برقرار شد، که موسوم است به «بابل وکلدانی ». پس از سقوطنینوا، در نقشه ٔ آسیای غربی تغییر کلی روی داد.
    توضیحآنکه در موقعتقسیم ترکه ٔ آسور، ولایات واقع در کنار دجله ٔ علیاوکاپادوکیه نصیب دولت ماد گردید، سائر مستملکات آن ، یعنی بین النهرینسفلی ، سوریه ، فلسطین ، ببابل رسید و در اینجا دولت کلدانی و بابلی تشکیلشد. این دولت پس از سقوط آسور یگانه حافظ تمدن قدیم بابل بود. پس ازاین دودولت درجه ٔ اول دولتهای دیگری نیز در مشرق قدیم وجود داشتند، مانند مصر،که تازه زندگانی سیاسی خود را از سر گرفته بود، لیدیه و مملکت کیلیکیه درآسیای صغیر. غیر از این دولتها در فلسطین امارتهای کوچکی بودند، مانندامارتهای یهود، ادومیان و غیره ، که سابقاً در تحت حکومت آسور میزیستند وحالا هم بهمان حال ، منتهی در تحت سلطه ٔ دولت بابل ، میبایست بحیات خودادامه دهند. در فینیقیه شهر صور از حیث ثروت و ترقی درجه ٔ اول را حائزبود چه این شهر عجالةً رقیبی نداشت و کسی هم درصدد تسخیر آن برنیامده بود.درجه ٔ آبادی ، ثروت و درخشندگی آن از بیاناتی که حزقیال ، تقریباً مقارناین زمان کرده ، بخوبی مشاهده میشود (کتاب حزقیال باب ۲۷ و ۲۸). دولت مادپس از سقوط نینوا به تسخیر ممالکی که سهم او شده بود پرداخته ولایاتی راکه در کنار دجله ٔ علیا واقع بود تسخیر و با مملکت وان ستیزه کرد، سپس درکاپادوکیه و آسیای صغیر چندان پیش رفت تا به رود هالیس (قزل ایرماق حالیه) رسید و چنانکه بیاید، با دولت قوی لیدی درافتاد. برای فهم این وقایع ووقایع بعد باید کلمه ای چند از بابل و لیدیه بگوئیم . بعد از سقوط نینوانبوپولاس سار بین النهرین سفلی را تصرف کرد، بعد میخواست بطرف سوریه حرکتکند، که ناخوش شد و بخت النصر پسر خود را، که معروف به بخت النصر دوم است، با قشونی بجنگ مصریها فرستاد ۞ ، چه پادشاه مصر، نخائو ۞ ، از ناتوانیآسور و اشتغال بابل بمحاصره ٔ نینوا استفاده کرده داخل شامات شده بود.پادشاه مزبور به این بهره مندی اکتفا نکرده بطرف مشرق راند و فاتحانه تاکارکمیش واقع در ساحل فرات پیش رفت و چنانکه در توریة نوشته اند، باپادشاه یهود، یوشیا، که طرفدار آسور بود، جنگید و یوشیا کشته شد (کتاب دوم، تواریخ ایام ، باب ۳۵)، با قشون کلده مصاف داده شکست خورد (۶۰۵ ق . م.). از بیانات ارمیا معلوم است که مصریها در نتیجه ٔ این جنگ شکست فاحشیخورده در کمال بی نظمی فرار کرده اند. (کتاب ارمیا، باب ۴۶). بخت النصرمیخواست مصریها را تعقیب کند، ولی در این حین خبر رسید، که پدرش درگذشته واو با عجله بطرف بابل شتافت تا خطری در غیاب او برای سلسله ٔ جدید رویندهد. پس از آن سوریه در تحت سلطه ٔ بابل درآمد، ولی مصر بزودی از اینمملکت صرف نظر نکرد و فلسطین هم ، چون دید بین دو دولت نزاع است ، راحتننشست . چنانکه از توریة دیده میشود، ارمیا مردم را نصیحت میکرد، که بر ضدبابل اقدامی نکنند و عواقب وخیم آنرا می نمود، ولی اشخاصی هم بودند کهمردم را برعلیه بابل برمی انگیختند خصومت بین بابل و فلسطین بطول انجامید.در ابتدا بخت النصر تصور میکرد که اگر مردمانی را بر ضد یهودی هابرانگیزد، کافی خواهد بود و با این مقصود آرامیها را با کلدانیهای خویشبجنگ آنها فرستاد، ولی بعد، چون دید که این اقدامات کافی نیست ، خود بهفلسطین رفته و یهویاقیم پادشاه یهود را گرفته در زنجیر کرد تا به بابلبفرستد، ولی او بلافاصله مرد و پسرش «یهویاکین » بعد از سه ماه در ۵۹۷ ق .م . تسلیم شد. پس از آن بخت النصر او رابا ده هزار نفر از یهودیان متنفذبه بابل فرستاد و از ظروف معابد بزرگ بعضی را شکسته برخی را بشهر مزبورحملکرد. در ابتدا بخت النصر میخواست دولت یهود را، ولو اسم باشد، حفظ کند وبا این مقصود پسر سوم یوشیارا، که صدقیا نام داشت ، پادشاه آن مملکت کرد،ولی او هم بر ضد بابل برخاست . بعد همسایگان یهود و صور بااو همدست شدند ومصر هم که چشم خود را بسوریه دوخته بود، باز بنای تعرض را گذاشت .کلدانیها بیت المقدس رامحاصره کردند و آپ ریس ، فرعون مصر، بکمک یهودیهاآمد، کلدانیها در ابتداء عقب نشستند. سرور و وجد یهودیها را حدی نبود، ولیبعد فرعون در ۵۸۶ ق . م . شکست خورد و بیت المقدس پس از مقاومت و مدافعه ٔسخت بدست کلدانیها افتاد. این دفعه بخت النصر با یهود کاری کرد، کهانعکاسش تا زمان ما ممتد است . توریة گوید (کتاب دوم ، تواریخ ایام ، باب۳۶): «پس پادشاه کلدانیان جوانان ایشان را در خانه ٔ قدس ایشان بشمشیر کشتو بر جوانان ، دوشیزگان ، پسران و ریش سفیدان ترحم نکرد، او سایر ظروفخانه ٔ خدا را از بزرگ و کوچک ، خزانه های خانه ٔ خداوند، گنج های پادشاهو سرورانش تماماً ببابل برد و خانه ٔ خدا را سوزانید، حصار اورشلیم رامنهدم ساخت ، همه قصرهایش را بآتش سوزانیدند، جمیع آلات نفیسه ٔ آنها راضایع کردند و بقیةالسیف را ببابل به اسیری برد،که ایشان تا زمان سلطنتپادشاه پارس او و پسرانش رابنده بودند…». از کارهای معروف بخت النصر، کهدر تاریخ ضبط شده ، اینهاست : اولاً باغهای معلقی در بابل برای زنش آمیتیس ، دختر هووخشتر، ساخت و بعدها برخلاف واقع، نسبت بنای آن را بسمیرامیسملکه ٔ داستانی آسور دادند، این باغها بر صفحه ٔ بلندی ساخته شده بود وچنین بنظر میآمد که اشجار آن معلق است . باغهای مزبور رایونانیهای قدیمیکی از عجائب هفتگانه ٔ عالم دانسته اند ۞ . بعد برای ایستار، که بعقیده ٔبابلیها ربةالنوع جنگ و عشق بود، دروازه ٔ باشکوهی ساخت . یکی از کارهایمهم او سدی است ، که از طرف شمال و جنوب بابل برای حفاظت این شهر از لشکرمهاجم خارجی ساخته شد. سد شمالی ، که موسوم بسدّ مادی بود، از دجله تافرات امتداد داشت ، بواسطه ٔ این سدّ ممکن بود در موقع خطر تمام جلگه ٔمجاور بابل را از طرف شمال مبدل بدریاچه کنند. چنین سدی هم بحکم این شاهاز طرف جنوب ساخته بودند. از اینجا معلوم میشود که با وجود اینکه دولت ماددوست بابل بشمار میرفت و بین دوخانواده ٔ سلطنت وصلتی شده بود، باز شاهماد نظری بثروت بابل ، عروس شهرهای آسیا، داشته و بابلیها هم از دولت قویماد نگران بوده اند. علاوه بر این کارها بخت النصر خرابی های بابل را مرمتکرد و قصور و معابد زیاد بساخت ، بنابراین ، او را یکی از پادشاهان بزرگبابل میدانند.

  6. #6
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها-بخش پنجم

    اوضاع بابل: در این زمان چیزی که موجب نگرانی بابلیها شده بود همانا بیمی بود کهکلدانیها، پس از انقراض آسور، از قوی شدن آریانهای ایرانی داشتند. در دورهٔ مادیها بواسطه ٔ وصلتی ، که بین دربار بابل و ماد شد، احتمال خطر شمالیتا اندازه ای ضعیف گردید، ولی بکلی مرتفع نشد چه ساختن سدی بین دجله وفرات جهتی دیگر نداشت ، ارتفاع این دیوار صد پا، قطر آن بیست و طول آنهفتادوپنج میل بود (میل رومی را معادل پنجهزار پا، یا دوهزار قدممیدانند). علاوه بر این سدّ در جوار رودهای مذکور خندق های عمیقی کندهبودند، تا سواره نظام دشمن در موقع جنگ به اشکالاتی بربخورد و حرکت آن کندگردد هرودت گوید: این استحکامات و خندق ها را نی توکریس ۞ ، مادر نبونید،پادشاه بابل از ترس حملات احتمالی کوروش ساخت ، ولی حالا محقق است که مورخمذکور اشتباه کرده و سدهای مزبور در زمان بخت النصر دوم پسر نبوپالاس سار،از بیم قوی شدن مادیها ساخته شده بود.غیر از این استحکامات و پیش بینی هایدیگر سه دولت بزرگ آن زمان یعنی لیدیه ، بابل و مصر، چنانکه گذشت ، اتحادیبرعلیه کوروش منعقد کردند و دولت لیدی علاوه بر این اتحاد امیدواری زیادبه یونانیها داشت . اینها اگرچه در این زمان هنوز معروف عالم قدیم نشدهبودند ولی صفات جنگی آنها در آسیای غربی شهرت یافته بود. با وجود این تهیهها و با وجود وسائل مادی بیحد، یعنی خزانه ٔ معمور، ثروت ، صنایع و غیرهکه در اختیار دول سه گانه ٔ مذکور بود، دولت لیدی معدوم گردید، و چنانکهبیاید دو دولت دیگر هم مضمحل شدند.
    اوضاع بابل : بابل شهری بود، که درآن زمان نظیر نداشت بخصوص که پس از سقوط نینوا و سارد بروسعت و ثروت آنافزوده بود. موقع آن در میان جلگه هائی ، که از حیث حاصلخیزی کمتر نظیردارد، وضع جغرافیائی آن در کنار رود فرات و در سر راههائی که سه قاره ٔآسیا و اروپا و افریقا را بهم اتصال میداد، نزدیکی این شهر بدریای مغرب ،دریای احمر و خلیج پارس ، ارتباطآن بواسطه ٔ این خلیج با دریای عمان وهند، مقام بسیار ممتازی برای بابل ذخیره کرده بود. از اطراف و اکناف عالممال التجاره ، امتعه و اشیاء نفیسه ، مانند سیل ،بطرف این شهر جاری بود ومردمان گوناگون از نژادها،ملل و مردمان مختلف در این شهر جمع میشدند تااستفاده از این ثروت کنند. گذشته از این محسنات بابل یک چیز هم داشت ، کهکمتر در اراضی حاصلخیز دیگر دیده میشود، بابل بیمی از خشکسالی و قحطینداشت چه رود فرات و دجله آب های فراوان بجلگه های آن میرساند وبابلیها،برای اینکه خود را از قید تحولات جوّی آزاد کرده باشند، ترعه ها وجویهای زیاد ساخته از آب های رودخانه های فرعی ، که بفرات و دجله میریزد ونیز از رودهائی که از کوههای کردستان جاری است استفاده های بیحد و حصرکرده محصولات مملکت را ترقی داده بودند. این ترعه ها و جویها را با دومقصود میساختند، در موقع صلح زمین های وسیع بابل را آبیاری میکرد. در وقتجنگ برای سواره نظام دشمن تقریباً در هر قدم عایق و مانعی بود. چون ممالکیکه محصول فلاحتی شان زیاد است ، قهراً تجارتشان ترقی میکند، بابل هم مرکزتجارت عالم آن روزی شده بود. فینیقیها، مصریها، حبشی ها، کرسی ها، اهالیساردین و اسپانیا، اعراب ، هندیها و سایر ملل از اطراف عالم به اینجا آمدهامتعه ٔ خود را فروخته و امتعه ای که لازم داشتند در اینجا خریده باکنافعالم حمل میکردند. این مردمان با قیافه ها، لباسها، اخلاق و عادات گوناگوندر میان مردم بابل در کوچه های آن میدویدند، در بازارهای بابل جمع میشدند،بزبانها و لهجه های مختلف حرف میزدند و همه ٔ آنها یک مقصود داشتند: متاعخود را گران تر بفروشند و مایحتاج خود را ارزان بخرند. مقام بلند بابلمنحصراً از رونق زراعت و تجارتش نبود، بابل دارای چیزهای دیگری هم بود کهدر آسیای آن روز باو اختصاص داشت ، این چیزها علوم و فنون و صنایع بود.هنگامی که در بازارهای بابل جمعیت ها برای خرید و فروش ازدحام میکردند،وقتی که کشتی ها و کاروانها ثروت تمام عالم را ببابل و بنادر آن ، یا ازبابل باکناف عالم میبردند، در مدارس آن نجوم ، طب ، طبیعیات ، فلسفه ٔماوراءالطبیعه و غیره موضوع دروس و مباحثات بود. علماء یونانی ،مانندطالِس و فیثاغورث ، از بابلیها چیزهای زیاد آموختند، یهودیها برای تشییدمبانی قومیت و برای تأیید گفته های آموزگاران خود، استفاده های زیاد ازعلوم بابل کردند. بنابراین جای تعجب نیست ، وقتی که می بینیم ،پیروانمذاهب مختلف و عقاید فلسفی گوناگون در بابل جمع شده در کوچه و بازار ومیدانهای این شهر هریک برای گروهی نطق و هرکدام عقیده ٔ خود را تبلیغ یابرای جمعی موعظه میکنند. اما در میان این جِدّ و جهد این عظمت و قدرت ،این علوم و صنایع یک چیز حکمفرماست ، این یک چیز ورشکستگی عقیدتی و اخلاقیاست : خرافات بابلی ماوراءالطبیعه آنها را لکه دار کرده و بل ماهیتآنراتغییر داده ، ساحری و جادوگری بر عقاید آنها پرده ٔ ظلمت کشیده ، شرکو بت پرستی نفرت انگیز با خدایانی که مانند انسان حوائج مادی دارند و کینهتوز و کینه جویند،مقام الوهیت را پست کرده ، اخلاق بابلی فحشاء را مقدسدانسته و بدرجه ٔ حق الهی ارتقاء داده سبعیت و زورگوئی ، میل مفرط بعیش وعشرت و هرگونه تعیشاتی که بتوان تصور کرد، در تمام طبقات حکمفرماست . اینبود اوضاع مادی و معنوی بابل در این زمان . حالا باید دید، که وسائل دفاعیاین شهر بزرگ و نامی عالم آن روز در موقعی که شاه پارسی ها، یعنی قائدقومی تازه نفس که بزندگانی ساده و بی آلایش عادت کرده بود، عزم تسخیر آنرا کرد،چه بود. هرودت اوضاع این شهر را چنین توصیف کرده (کتاب اول ، بند۱۷۸ – ۱۸۸): دیواری که ۳۰۰ پا ارتفاع آن و ۷۵ پا قطر آن است (یعنی کوهی )،این شهر را از هرطرف احاطه دارد و مربعی تشکیل کرده که هر یک از اضلاع آنبمسافت ۱۲۰ اِستاد یا چهار فرسخ امتداد یافته . خندقی که خاک آن را برایساختن دیوار بکار برده اند، این دیوار را از بیرون احاطه دارد. از خاکمذکور آجرهائی ساخته اند، که اندازه ٔ آنها یک پا و نیم در یک پا و نیم وقطر آنها سه بند انگشت است . بیشتر آجر، دارای مهری میباشد که طلسم است وباید این طلسم ها دیوار کوه پیکر بابل را الی الابد حفظ کند. دیوار مذکورصد دروازه دارد و درهای آن از مفرغ ساخته شده . دروازه ها با کاشی هایالوان از سفید و سیاه و زرد و آبی و غیره تزئین گشته و دارای طلسم هائی ازخطوط میخی است . پس از این دیوار در درون شهر باز دیواری است ، که قدری ازدیوار بیرونی ضعیف تر است ، بعد از عبور از دیوار درونی به نفس شهر واردمیشوند، این جا کوچه های عریض بهم رسیده و زاویه های قائم تشکیل کرده دروسط شهر رود فرات جاری است ، مجرای رود را از دو طرف با آجر ساخته اند. درانتهای هر کوچه ای ، که بساحل ختم میشود، دروازه ای بنا شده تا در موقعلزوم بسته شود و بابل بدو قلعه ٔ محکم مبدل گردد زیرا سواحل رود، ماننداستحکاماتی این دو قسمت شهر، با دو قلعه را حفظ میکند. پلی این دو قسمتبابل را بهم اتصال میدهد. در یکی از دو قسمت مذکور قصر سلطنتی با ابنیه وعمارات حیرت آور و باغهای معلق واقع است ، در قسمت دیگر معبد، بل ۞ ، ربالنوع بزرگ بابلی ها. معبد بنائی است مربع، که اندازه ٔ هریک از اضلاع آندو اِستاد (تقریباً ۳۶۰ ذرع ) است ۞ . دروسط معبد برجی ساخته اند، که عرضو طول آن یک اِستاداست . روی این برج ، برج دیگری است و روی آن یکی بازبرجی ، تا هشت مرتبه . پله کان این برجها از خارج است وبطور مارپیچ دوربرجها میگردد. شخصی که ببرجها صعودمیکند، در وسط این بلندی بجائی میرسد کهبرای استراحت ساخته شده است و دارای صفه هاست . در برج آخری محرابی واقعاست و در آن یک تختخواب مزین و یک میز زرین گذارده اند، در اینجا بتهائینیست و شب ، کسی نمیتواند در این محراب داخل شود، جز یک زن بابلی که خدایبزرگ از میان زنان این شهر انتخاب کرده . هرودت گوید (کتاب ۱، بند ۱۸۲):«اگرچه من باور نمیکنم ، ولی کاهنان بابلی گویند که آلهه ، شب را با اینزن بسر میبرد. مصریها هم همین عقیده را نسبت به زوس تب دارند، در لیکیهنیز اگر زن غیب گوئی باشد، شب را در معبد بسر میبرد». معبد دیگری نیز دریکی از برجهای پائین واقع و دارای هیکل خدای بزرگ است که از زر ساخته اند.در پیش اویک تخت ، یک میز و یک کرسی گذارده اند و تمامی این اشیاء که ازطلا ساخته شده ۸۰۰ تالان ۞ وزن دارد. غیر از این اشیاء، در این معبد مجسمهای است از خدای بزرگ که از طلا ساخته اند و دوازده اَرَش طول آن است ۞ .در بابل چنانکه بالاتر گفته شد، بعد از فوت بخت النصر (۵۶۱ ق .م .) در مدتشش سال سه نفر سلطنت کردند. در حدود ۵۵۵ق . م . روحانیون بابل شخصینبونیدنام را، که پسر کاهنه ٔ سین ۞ اول رب النوع بابلی ها در حران بود بهتخت نشاندند. کسی نبود که بتواندبابل را در چنین موقع مهم از حریفی پرزور،مانند کوروش نگاه دارد. نبونید میل مفرطی بآثار عتیقه داشت وکارش این بودکه استوانه های معابد قدیمه را بوسیله ٔحفریات بیرون آورده ، بداند فلانمعبد را کی و در چه زمان ساخته بعد معابد را تعمیر و مخارج آن را بر اهالیبابل تحمیل کند. با این حال او نمیتوانست بامور مملکتی بپردازد و از اینجهت زمام امور بدست پسرش بالتزر، یا چنانکه بعضی نوشته اند بالشزر ۞ بود(در توریة اسم او را بلتشصر نوشته اند). مقارن این زمان نبونید کاری کرد،که قسمت بزرگ کهنه ٔ بابل از او روگردان شد، توضیح آنکه مجسمه های اربابانواع اور، ارخ و اری دو را ببابل آورده پیروان رب النوع بزرگ بابل ، بلمردوک را از خود رنجاند و این قضیه بر دو تیرگی اهل بابل و نفاقی که بینآنها بود افزود. اسرای بنی اسرائیل که از زمان بخت النصر در بابلمیزیستند، موافق پیشگوئی های پیغمبران خود همواره منتظر سقوط بابل وانقراض این دولت بودند و بخود نویدها داده میگفتند دیگر چیزی نمانده کهاین دولت ظالم سرنگون گردد. مردمانی که از جاهای دیگر به اسارت باینجاآمده بودند و عده ٔ آنها بهزاران میرسید، با بنی اسرائیل در این آرزوهاشریک بوده در انتظار واقعه ٔ مذکور روز میشمردند. این بود اوضاع بابل و ازشرح مذکور بخوبی معلوم است که تمام اسباب انقراض موجود بود: ۱-بزرگی ،آبادی و ثروت شهر، که نظر همسایه ٔ قوی را بخود جلب میکرد و بفاتح نویدمیداد که ذخایر آن جبران هرگونه فداکاری و خسارت را خواهد کرد. ۲-ورشکستگی اخلاقی و نفاق درونی . ۳- دشمنان داخلی ، یعنی اسرای ملل ناراضی. ۴- پادشاهی مانند نبونید.

  7. #7
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها-بخش ششم


    تسخیر بابل: معلوم است ، که شاهی مانند کوروش نمیتوانست در همسایگی خود دولت مستقلیرا مانند بابل تحمل کند و اگر زودتر حمله ای به این شهر نکرد از این جهتبود که موقع را مناسب نمیدید، اگرچه از اسناد بابلی صریحاً استنباط میشودکه در سال دهم سلطنت نبونید، یعنی یک سال بعد ازتسخیر لیدیه بدست کوروش ،بر اثر حمله ای به اکد، حاکمی از طرف او در ارخ حکومت کرده و محققین تصورمیکنند که این نخستین امتحان کوروش راجع به تسخیر مملکت بابل و کلده بوده. با وجود این واضح است ، که تا دولت بابل بپا ایستاده بود، چنین دستاندازیهای جزئی ممکن نبود دوامی داشته باشد. اوضاع چنین بود تا بالاخرهواقعه ای که در دنیای آن روز پیش بینی میشد، در ۵۳۹ ق . م .وقوع یافت وکوروش در بهار این سال پس از اتمام تدارکات خود قصد بابل را کرده از روددجله گذشت . راجع به تسخیر بابل نوشته های متعدد در دست است ، بعضی ازمنابع یونانی و توریة، برخی از حفریاتی که در بابل بعمل آمده . قبل ازاینکه بذکر روایات بپردازیم لازمست این مطلب را تذکر دهیم ، اگرچه بینمنابعی ، که شرحش پائین تر بیاید، اختلافاتی دیده میشود، لیکن در یک چیزاختلاف نیست و آن این است که ، این شهر نامی ، با وجود آنهمه وسایل مادی ،خطوط متعدد دفاعی ، استحکامات متین ومحکم ، مساعد بودن زمین و اراضیهمجوار بابل برای معطل کردن دشمن خیلی زود سقوط یافته . شکی نیست کهمردمان تازه نفس آریانی دیر یا زود این رشته های دفاعی را پاره کرده ببابلمیرسیدند، ولی نه باین زودی ، که از تاریخ دیده می شود و بعد، وقتی که بهبابل میرسیدند چون انبارهای این شهر پر از آذوقه بود و اراضی وسیع دردرونشهر کشت و زرع میشد، بابل میتوانست مدتها قشون محاصر را معطل کند، تا مددیبه او برسد، جهت این سقوط سریع را نمیتوان از چیز دیگر جز نفاق درونی بابلو احوال روحی خود بابلیها دانست و این نکته هم نتیجه ٔ منطقی اوضاع است کهبالاتر ذکر شده و پائین تر روشن تر خواهدبود.
    مدارک بابلی : موافقمدارکی که از حفریات بابل بدست آمده و استنباطهائی که از آن میتوان کردشرح تسخیر بابل چنین بوده : کوروش دید اگر از جائی از سرحد ایران و بابلکه در بیرون سد بخت النصر یا سد مادی واقع است داخل خاک بابل گردد، لابدباید مدتهادر زیر آن سد معطل شود و کوششها لازم است تا از آن سد گذشتهوارد محوطه ای گردد که بین دیوار مزبور و بابل واقع است ، این بود کهتصمیم گرفت یکسره بخود محوطه درآید و چون دجله مانع بود، امر کرد آب دجلهو نیز دیاله را، که بدجله میریزد، برگردانند این کار در موقعی شد که آباین دو رود بالنسبه کمتر بود. بعد همین که لشکر ایران از دجله گذشته واردمحوطه ٔ مزبور شد، کوروش بطرف شمال حرکت کرده به لشکر بابل ، که در نزدیکیشهر اُپیس ۞ بود حمله برد و ارتباط آن را با بابل برید. محققین گویند: اینقضیه بواسطه ٔ بی کفایتی سردار بابلی یا از جهت خیانت او روی داد، چهسردار مزبور در آن احوال نمیبایست در آن محل بماند. پس از آن کوروش بآسانیاین لشکر را شکست داد. از طرف دیگر سردارِ کوروش ، گئوبروو (گُبریاسیونانیها)، بمحل های جنوبی حمله برده ، نبونید را که با لشکر خود در سیپپار بود، از آنجا براند و بی مانعوارد بابل شد پس از آن سپاهیان ایرانیوارد شهر شدند و پادشاه بابل تسلیم گردید، قشون ایران در بابل چنان رفتارکرد، که یکی از مورخین جدید گوید برای قشون های اروپائی سرمشق است ۞ :معابد مأمون ماند، کسی بغارت مبادرت نکرد و احدی کشته نشد. پس از آنکهکوروش به بابل درآمد برای حفظ نظم و ترتیب فوراً گئوبروو را با اختیاراتزیاد والی کرد و بعد از یک هفته بلتشصر بدست گئوبروو کشته شد. جهت این بودکه او در بابل قدیم جنگ را با ایرانیها ادامه داد و در حین جنگ بخاک افتاد.
    کوروشبعد از تسخیر بابل درباره ٔ اهالی ملاطفت کرد و چنانکه بابلی ها نوشته اند«بشهر آرامش داد»، نسبت به نبونید نیز مهربانی کرد. در موقع بودن کوروش دربابل دو اعلامیه صادر شده ، که از حفریات این شهر بدست آمده ، یکی از طرفکَهَنه و روحانیون بابل است و دیگری از طرف خود کوروش . مضمون هر دو راذکر میکنیم ،زیرا از اسناد تاریخی مهم است و بخوبی میرساند، که جهت سقوطشهر بآن زودی چه بوده . در بیانیه ٔ کاهنان چند سطر اولی خراب شده ، ولیباز معلوم است که مبنی برمذمت و بدگوئی از نبونید و شمردن تقصیرات او بوده، بعد گفته شده : «نبونید پادشاهی بود ضعیف النفس ، در ارخ و سایر شهرهااحکام بد داد، همه روزه خیالهای بد کرد و قربانی های روزانه را موقوف داشت… در پرستش مردوک ، شاه خدایان باهمال و مسامحه قائل شد، هرچه میکردبضررشهرتش بود، آنقدر بر اهالی تحمیل کرد، که آنهارا رو بفنا برد. پادشاهخدایان از آه و ناله ٔ اهالی سخت در غضب شد و از ایالت آنها خارج گردید.خدایان دیگر از این جهت ، که آنها را ببابل مردوک آورده بودند، خشمناک ازمنازلشان بیرون رفتند. مردم استغاثه کرده گفتند، نظری کن . او بمنازلی ،که خرابه هائی شده و باهالی سومر و اکد، که مانند مرده هائی هستند، نظرکرده بر آنها رحم آورد. او بتمام ممالک نظر انداخت و در جستجوی پادشاهیعادل شد، که بقلب او نزدیک باشد، تا دست او را بگیرد. در این وقت کوروشپادشاه اَنشان را اسم برد و برای سلطنت عالم طلبید. گوتیها و اومانماندهارا زیر پاهای او افکند… (با گوتیها در تاریخ عیلام آشنا شدیم اما راجع بهاومانماند باید بخاطر آورد، که موافق بعضی لوحه ها، مادیها را بابلی هاچنین مینامیدند. مترجم ) مردوک ، آقای بزرگ ، مدافع و حامی تمام امتش ، بامسرت به او (یعنی به کوروش . مترجم ) نگریست ، بکارهای او و قلب عدالتخواه او برکات خود را نازل کرد و باو فرمود بطرف شهرش (یعنی شهر مردوک .مترجم ) عزیمت کند. مانند رفیق و دوستی رهبر او گردید. لشکر او که مانندآب رود به شمار درنمیآید، با او (یعنی با کوروش . مترجم ) مسلح حرکتمیکرد. بی جنگ و جدال او را داخل بابل کرد و شهر خود را از تعدی خلاصیبخشید. شاه نبونید را، که نسبت بمردوک بی احترامی کرده بود، بدست او(کوروش ) سپرد. تمام اهالی بابل ، تمام سومر و اکد و بزرگان و ولایات اورا (یعنی کوروش را) تعظیم کردند و پاهای او را بوسیدند. همگی از پادشاهیاوخوشنود شدند و شادی و شعف از صورتشان هویدا بود. همه در تقدیس و تسبیحآقائی بودند (مقصود مردوک است . مترجم ) که مرده ها را زنده کرد. و مردمرا از فنا و فلاکت نجات داد».
    پس از این اعلامیه ، بیانیه ٔ کوروش راذکر میکنیم و مضمونش اینست ۞ : «منم کوروش ، شاه عالم ، شاه بزرگ ، شاهقوی شوکت ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد، شاه چهار مملکت ، پسر کبوجیه شاهبزرگ ، شاه شهر اَنشان ، نوه ٔ کوروش شاه بزرگ ، شاه شهر اَنشان ، ازاعقاب چیش پش شاه بزرگ ، شاه شهر اَنشان ، شاخه ٔ سلطنت ابدی ، که سلسلهاش مورد محبت بِل و نبو است و حکمرانیش بقلب آنها نزدیک ، وقتی که من بیجنگ و جدال وارد تین تیر ۞ شدم . با مسرت و شادمانی مردم و در قصرپادشاهان بر سریر سلطنت نشستم . مردوک ،آقای بزرگ ، قلوب نجیب اهالی بابلرا بطرف من متوجه کرد، زیرا من همه روزه در فکر پرستش او بودم . لشکر بزرگمن بآرامی وارد بابل شد، من نگذاشتم دشمنی به سومر و اکد قدم بگذارد.اوضاع داخلی بابل و امکنه ٔ مقدسه ٔ آن قلب مرا تکان داد و اهالی بابل بهاجرای مرام خود موفق شده از قید اشخاص بیدین رستند. من از خرابی خانه هایآنها مانع شدم ، من نگذاشتم اهالی از هستی ساقط شوند. مردوک ، آقای بزرگ ،از کارهای من مشعوف شد و وقتی که ، از ته قلب و با مسرت ، الوهیتبلندمرتبه ٔ او را تجلیل میکردیم ، بمن ، که کوروش هستم ، و او را تعظیممیکنم ، به پسرم کبوجیه و تمام لشکر من از راه عنایت برکات خود را نازلکرد. پادشاهانی که در تمام مملکت عالم در قصور خود نشسته اند از دریایبالا تا دریای پائین … و پادشاهان غرب که در خیمه ها زندگانی میکنند،تماماً باج سنگین خود را آورده اند و در بابل پاهای مرا بوسیدند از… تاآسور و شوش ، آگاده اش نوناک ، زامبان ، م ِتورنو، دری ، با ولایت گوتیهاو شهرهائی که در آن طرف دجله واقع و از ایام قدیم بنا شده ، خدایانی را کهدر اینجاها زندگانی میکردند بجاهای مزبور برگرداندم ، تا در همانجاها الیالابد مقیم باشند. اهالی این محلها را جمع کردم ، منازل آنها را از نوساختم و خدایان سومر و اکد را که نبونید به بابل آورده و باعث خشم آقایخدایان شده بود بامر مردوک ، آقای بزرگ ،بی آسیب بقصرهای آنها موسوم به«شادی دل » برگردانیدم ، از خدایانی که بشهرهای خودشان بواسطه ٔ من برگشتهاند، خواستارم ، که همه روزه در پیشگاه بل و نبو طول عمر مرا بخواهند ونظر عنایت بمن دارند و به مردوک ، آقای من بگویند: کوروش شاه ، که تو راتعظیم میکند و پسراو کبوجیه …». از اینجا ده سطر بیانیه خراب شده و از بعضکلمات ، که باقی مانده همین قدر معلوم است که راجع به بنای معبدی است واین سند را هم در خرابه های آن معبد یافته اند. مضامین این اعلامیه هاخیلی جالب توجّه است زیرا معلوم میدارد که نبونید هیکل خدای سومر و اکد رابه بابل آورده و مردم این صفحات از او سخت رنجیده بودند، چه موافق معتقداتاهالی سومر و اکد،وقتی که خدای شهری را از شهرش بیرون میبردند، مانند آنبود که او را به اسارت برده باشند. روحانیون بابل هم که کاهنان مردوکبودند از او متنفر شده بودند، زیرا از نفوذ آنها کاسته بود، بعد، اینروحانیون کوروش را به تسخیر بابل تشویق کرده اند و شاه پارس بواسطه ٔ نفاقدرونی بآسانی بر بابل دست یافته . این نظری است که از اعلامیه ها حاصل میشود ولی اسنادی میرساند که کوروش در مدت هفت سال در خیال تسخیر بابل بودهو فقط در سال هفتم بجنگ قطعی مبادرت کرده ، زیرا در سالنامه های رسمیبابلی در سال دهم سلطنت نبونید، یعنی یک سال بعد از تسخیر لیدیه اشاره بهپیدا شدن عیلامی ها در اکد و تعیین یک نفر والی در آنجا شده و تصور میکنندکه این والی از طرف کوروش معین شده بود. سالنامه های بین سال ۱۲ و ۱۶سلطنت نبونید بدست نیامده ، ولی در سال ۱۷ چنین نوشته اند: «در تموز کوروشدر اُپیس ، در ساحل ترعه ٔ زلزلات ، با قشون اکد جنگید و این مردم را شکستداد. هرقدر آنها جمع میشدند، باز شکست میخوردند. در چهاردهم ، سیپ پار، بیجنگ تسخیر شد و نبونید فرار کرد. در ۱۶ (تصور میکنند که ۱۶ تشرین بوده .مترجم ) اوگ بارو ۞ (یعنی گئوبروو) والی گوتیها با قشونش وارد بابل شد،نبونید از جهت کندیش در بابل اسیر گشت . تا آخر ماه ، سپرهای گوتیهادروازه ٔ معبد اساهیل ۞ را محاصره کرده بود، نیزه ای داخل این مکان مقدسنشد، بیرقی رابآنجا نبردند. در سوم مرهش وان خود کوروش وارد بابل شد وبشهر مصونیت داد. کوروش احوال صلح را بتمامی شهر اعطا کرد. اوگ بارو راوالی قرار داد. از ماه کیس لوتا آذر خدایانی را که نبونید ببابل آوردهبود، بشهرهایشان برگردانیدند. در شب یازدهم مرهش وان اوگ بارو بجنگ رفت وپسر پادشاه را کشت ، از ۲۷ آذر تا سوم نیسان اکد عزادار بود» ۞ . اینستمضمون اسناد بابلی که متأسفانه بعض جاهایش خراب شده . اما اینکه کوروش دراین مدت چه میکرده درست معلوم نیست ، بعضی گویند، که بکارهای مشرق ایراناشتغال داشت (پراشک ). برخی عقیده دارند، که سد بخت النصر او را معطل کردهبود (وین کلر). بهرحال قبل از اینکه از اسناد بابلی گذشته بسایر مدارک اینواقعه ٔ مهم ، یعنی انقراض دولت کلدانی و بابلی بپردازیم ، مقتضی است کلمهای چند راجع به اعلامیه ٔ کوروش بگوئیم : ۱- شاه مذکور خود را شاه بابلخوانده و اسمی از پارس و ماد نبرده ، زیرا بابل با آن قدمت تاریخی و تمدنیو وسعت ممالک تابعه اش ، که در مدخل این تألیف و کتاب اول گفته شده ،مقامی خیلی مهم و ارجمند در عالم قدیم داشت و دیگر اینکه کوروش خواستهحسیات ملی بابلیها را مجروح نکند،یعنی بگوید که بابل مانند ایالتی جزودولت پارس و ماد نشده ، بلکه کماکان دولت بزرگی است ، منتها سلطنت آن بهاراده ٔ مردوک به او انتقال یافته یعنی دولت پارس و ماد و بابل یک پادشاهدارند (اتحاد شخصی ) ۞ . بعد کوروش مخصوصاً اسم سومر و اکد را ذکر میکند واین نکته باز بواسطه ٔ قدمت تاریخی این دو صفحه است . پس از آن میگوید:«شاه چهار مملکت ». در اینجا بواسطه ٔ گنگی اعلامیه نمیشود تأویل محققیکرد، ولی از قراین باید مقصود از چهار مملکت پارس با اَنشان ، ماد، لیدیهو بابل باشد. ۲- کوروش ، پدر،جد و پدرجد خود را پادشاهان اَنشان میخواند،اَنشان همان انزان است که هخامنشی ها آنرا بتصرف درآورده بودند، اما اینکهچرا بجای پارس اَنشان گفته ، جهت معلوم است : عیلام با آن سوابق تاریخی برپارس ، که تا زمان کوروش در گمنامی میزیست مزیت داشت و فاتح خواسته بگوید:من شاه همان مملکتی هستم ، که مکرر بر بابل دست یافت و با مقتدرترین دولزمان خود سرپنجه نرم کرد. یکی از جهات اینکه کوروش در ذکر شجره ٔ نسب خوددر شخص چیش پش دوم میایستد همین است ، زیرا از او ببعد هخامنشیها بواسطه ٔداشتن انزان خودشان را شاه بزرگ میخوانده اند.
    نلدکه گوید: کوروش ازچیش پش دوم بالاتر نرفته ، زیرا در زمان او اسامی پادشاهان قبل از چیش پشرا فراموش کرده بودند، این حدس بنظر صائب نمی آید، زیرا باورکردنی نیست ،که هرودت یکصد سال بعد از این اعلامیه ، اسامی اجداد کوروش را از قولایرانیهای مقیم خارجه یا از گفته های بابلیها بداند و کوروش اسامی آنها رافراموش کرده باشد، بخصوص که از کتیبه های اردشیر دوم و سوم دیده میشودکهآنها اسامی اجداد خودشان را تا هشت یا نه پشت مسلسل میشمارند، جهت هماناست که گفته شد: شاهان پارس ،قبل از چیش پش دوم پادشاهان دست نشانده بودندو اَنزان را هم نداشتند، لذا کوروش نخواسته از آنها ذکری کند، داریوش اولهمچنانکه پائین تر بیاید از چیش پش دوم بالاتر نرفته عدم فراموشی مخصوصاًاز اینجا تأیید میشود که در ایران قدیم ، چنانکه بیاید، بقدمت و از سلسلهٔ طویل شاهانی بودن اهمیت زیاد میدادند و شاهان اشکانی و ساسانی جِدداشتند که نسب خودشان را به هخامنشیها برسانند، یعنی قدمت خانواده ٔ خودرا ثابت کنند.۳- کوروش گوید: «من بی جنگ و جدال وارد بابل شدم و باشادمانی مردم بر سریر سلطنت نشستم ». این عبارت صریحاً میرساند که بابلیها به پیشقدمی روحانیون خود کوروش را دعوت کرده و با مسرت پذیرفته اند. ۴-بعد شاه پارس گوید: «از دریای بالا تا دریای پائین …» این عبارت گنگ است ،ولی باید مقصود «از دریای مغرب تا خلیج پارس » باشد، زیرا در همین زمان یاقبل از آن بعقیده ٔ بعضی ، سوریه ، فلسطین و مردمان تابع بابل نیز مطیعگشتند، بعضی تصور کرده اند که مقصود از عبارت مزبور قسمتهای غربی و شرقیدریای مغرب است زیرا بواسطه ٔ تابع شدن فینیقیه مستملکات آن نیز تابع شد وسابقاً این مستملکات از صفحات تابعه ٔ بابل بشمار میرفت ، چنانکه بختالنصر اول سیاحتی بدریای مغرب برای دیدن این مستملکات کرده بود. ممکن استاین نظر صحیح باشد، زیرا موافق اخباری که در جای خود بیاید (کتاب ۲، باب۲، فصل ۱) مستملکات فینیقی ها در دریای مغرب تمکین از شاهان هخامنشیداشتند، ولی بواسطه ٔ گنگی عبارت ، تأویل اولی طبیعی تر بنظر میآید. ۵-مقصود کوروش از «پادشاهانی که در خیمه ها زندگانی میکنند» باید قبایلبادیه نشین عرب در حوالی سوریه و کلده بوده باشد. ۶- جاهائی را، که کوروششمرده و میگوید که خدایان این صفحات را بجاهای خودشان برگردانیده ، بعضاًمفهوم است ولی بعضی هم مانند زامبان و م ِتورنو معلوم نیست کجاها بوده .مقصود از آگاده همان اکد است . در خاتمه زاید نیست گفته شود که این بیانیهاکنون معروف باستوانه ٔ کوروش است ، زیرا بر استوانه ای نوشته شده کهدارای چهل سطر است و بعض سطور آن خراب شده . شکی نیست ، که در انشاء اینبیانیه کاهنان بلندمرتبه ٔ مردوک شرکت داشته اند، زیرا دیده میشود کهموافق آداب و مراسم مذهبی بابلی ها تنظیم گشته . از الواح و کتیبه هایبابلی دیده میشود که کوروش نه فقط الهه ٔ بابل و غیره را محترم میداشته،بلکه معابد بابل را موسوم به اساهیل و اسیدا ۞ تزئین کرده . از منابعبابلی اطلاعات دیگر نیز بدست آمده : چند ماه پس از تسخیر بابل وچند روزباول سال بابلیها مانده ، کوروش حکم کرده که همه از جهت فوت بلتشر، پسرنبونید عزادار شوند، بعدتاجگذاری پادشاه جدید بابل موافق مراسم مذهبی ودولتی بابل بعمل آید و کوروش پسر خود کبوجیه را پادشاه بابل کرده و تاریخاین واقعه چهارم نیسان (آوریل ) است ، سپس مشاهده میشود که تاریخ اسنادمعاملات بابلیها تاریخ سلطنت کوروش و کبوجیه است ولی این ترتیب فقط هشتماه دوام یافته ، چه از کانون اول (دسامبر) در اسناد تنها اسم کوروش دیدهمیشود، جهت اینکه کوروش پسر خود کبوجیه را شاه بابل کرده باید از اینجاباشد که میخواسته از بابل برای کارهای دیگر غیبت کند. در سندی که تاریخشاز تشرین اول (اکتبر) و سال چهارم سلطنت کوروش در بابل است کمبوجیه راشاهزاده خوانده و پولی را که او در بانک (اجی بی ) گذاشته بود مال اودانسته اند. این بانک از قرار اسنادی که بدست آمده ، خیلی معتبر بوده و درتاریخ ببانک «جی بی و پسران » معروف است . تاریخ تسخیر بابل را غالباً ۵۳۸ق .م . مینویسند، ولی نلدکه موافق حسابی که کرده ، عقیده دارد که تسخیرپایتخت مزبور در سوم مرهش وان ماه بابلی یا نوامبر ۵۳۹ق .م . روی داده .آنچه تا اینجا ذکر شد موافق اسناد رسمی است که از حفریات بابل بدست آمده ،اکنون باید دید که مورخین یونانی در این باب چه نوشته اند.
    نوشته هایهرودت : مورخ مذکور پس ازتوصیف سد مادی و شهر بابل ، چنانکه بالاتر گذشت وتعریف زیاد از «نی توکریس » ملکه ٔ بابل چنین گوید (کتاب اول ، بند۱۸۸-۱۹۱): «کوروش درصدد جنگ با «لابی نت » پسر این ملکه برآمد (معلوم استکه لابی نت مصحف نبونید است )، شاه بزرگ ۞ در موقع جنگ از خانه اش آذوقه وحشم برمیگیرد و مقداری آب از رود خوآسپ ۞ ، که از نزدیکی شوش جاری استبرای او برمیدارند چه شاه فقط آب این رود را میآشامد. آب رود را میجوشانندبعد پیت های نقره را از آن پر کرده در عرابه های چهارچرخه میگذارند و بهرطرف شاه حرکت کند، در عقب او قاطرهائی این عرابه ها را میکشند، وقتی کهشاه به رود گیندس ۞ رسید و میخواست از آن عبور کند، یکی از اسبهای مقدس اوخود را بآب انداخت که به شناو از آن بگذرد، ولی آب اسب را برد.این قضیهباعث خشم شاه گردید و او قسم یاد کرد، از آب این رود چندان بکاهد که زنیهم بتواند از آن بگذرد، بی اینکه زانو تر کند، با این مقصود به امر او۳۶۰نهر کنده ، آب رود را باین نهرها انداختند و در مجرای اصلی سطح آب زیادپائین آمد. تمام تابستان آن سال صرف این کار شد و کوروش در بهار سال دیگربطرف بابل حرکت کرده وارد جلگه ها گردید. وقتی که کوروش بشهر نزدیک شد،بابلی ها با او جنگ کرده شکست خوردند و به بابل پناه بردند. چون بابلیهامیدانستند که کوروش آرام نمی نشیند و بهر مردمی حمله میکند، آذوقه ٔ وافربرای چند سال تهیه کرده بودند و به محاصره ٔ بابل اهمیتی نمیدادند، اماکوروش دچار اشکال بزرگی شد، چه وقت میگذشت و کاری از پیش نمیرفت ، کسی بهاو یاد داد یا خود باین صرافت افتاد، معلوم نیست ، ولی همینقدر محقق استکه کوروش چنین کرد، قسمتی از قشون خود را در جائی گذارد که فرات داخل شهرمی شود و قسمت دیگر را در جائی که رود از شهر بیرون میرود. بعد بقشون خودفرمان داد، که هر زمان بتوانند از رود مزبور عبور کنند داخل شهر گردند، پساز آن کوروش با سپاهیانی که نمیتوانستند جنگ کنند بطرف دریاچه ای ، که «نیتوکریس » ملکه ٔ بابلی ساخته بود رفت کانالهائی کنده آب فرات را به ایندریاچه که اکنون باتلاقی بود، انداخت و سطح آب در فرات بقدری پائین آمد کهقشون کوروش توانست داخل شهر شود. اگر بابلی ها از حمله ٔ پارسیها قبلاًمطلع بودند میگذاشتند آنها داخل شهر شوند و بعد تمامی آنها را میکشتندزیرا برای اجرای این کار کافی بود که دروازه های شهر را رو بسواحل فراتببندند و قشون بابل در سواحل طویل این رود پارسی ها را مانند ماهیهائی کهبدام افتاده باشند معدوم کند ولی در این مورد بابلیها در غفلت افتادندزیرا بواسطه ٔ عیدی مشغول عیش و طرب بودند وچون بابل بزرگ بود اهالی وسطشهر اطلاع از احوال کنارهای شهر نداشتند. چنین بود تسخیر بابل در دفعه ٔاولی ۞ . راجع به نبونید هرودت چیزی نمیگوید ولی برس مورخ کلدانی چنانکهبیاید نوشته بود که کوروش او را سالماً بکرمان تبعید کرد. از آنچه گفته شدمعلوم است که بنا بنوشته ٔ هرودت هم در شهر جنگی نشده یعنی بابل بی خونریزی بتصرف پارسیها درآمده و غارتی هم روی نداده . از مقایسه ٔ روایتهرودت با اسناد بابلی معلوم است که چه تفاوت های بیّن موجود و قضیه ٔبرگردانیدن رود فرات از بیخ و بن دروغ است . قضیه ٔ اسب مقدس و گذشتن ازدجله همان برگردانیدن آب دجله است که در نوشته ٔ هرودت به این صورتداستانی درآمده . مسئله ٔ عید بابلی ها و غفلت آنان هم بکلی دروغ است زیرانمیتوان گفت که اسناد و سالنامه های بابلی دروغ است و نوشته های هرودت کهتقریباً صد سال بعد از این وقایع تنظیم گشته صحیح . جهت این روایت هرودتباید از اینجا باشد: بابلی ها از راه دادن کوروش ببابل بعدها پشیمان شدهاند و چون تقصیر با خودشان بوده در ازمنه ٔ بعد این افسانه را اختراع کردهاند و هرودت هم از قول بابلیها آن را ضبط کرده بخصوص که با حسیات مورخمزبور نسبت بپارس و پارسیها موافقت داشته ، اگر هم برگردانیدن رود فراتحقیقت داشته برای تسخیر بابل نبوده چنانکه پولی بیوس گوید (کتاب ۴ بند۳۰): «بعضی گویند که فرات را گبریاس (گئوبروو) والی برگردانید تامملکتبابل را آب آن غفلتاً فرونگیرد». نوشته های برس مورخ کلدانی شرح این واقعهرا خیلی مختصر نوشته و مضمون روایت او چنین بوده : در سلطنت نبونیددیوارهای بابل را که در ساحل فرات است خوب ساخته بودند و از آجر و قیربود. در سال ۱۷ سلطنت او کورش شاه پارس که سایر قسمت های آسیا را تسخیرکرده بود با قشون زیاد به مملکت بابل درآمد. نبونید همین که از واقعه آگاهشد با قشونی باستقبال او رفت و جنگید ولی چون شکست خوردبا عده ٔ قلیلیفرار کرد و بشهر برسیپ ۞ پناهنده شد. کوروش بابل را گرفت و امر کرددیوارهای بیرونی شهر را خراب کردند زیرا گمان میکرد که شهر بیاغی گری مایلاست و گرفتن شهر مشکل ، بعداو بطرف برسیپ راند و نبونید را محاصره کرد.چون اونتوانست در مقابل محاصرین پا فشارد، تسلیم شد. کوروش با او با رأفترفتار کرده بکرمان تبعیدش کرد تا در آن جا سکنی گزیند، نبونید در آن جا تاآخر عمرش بزیست و در همان جا درگذشت . زاید نیست گفته شود که جنگ کوروش بانبونید در برسیپ موافق سالنامه های بابلی نیست ، زیرا موافق سالنامه هایمزبور، بابل بی جنگ به گئوبروو، سردار کوروش و والی گرتیها، تسلیم شد.

  8. #8
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت اول-بابلی ها-بخش هفتم

    نوشته های توریة:در کتاب دانیال باب پنجم شرحی نوشته شده که بتسخیر بابل راجع است ۞ :«بلتشصر» پادشاه ضیافت عظیمی برای هزار نفر از اسرای خود برپا داشت و وقتیکه از کیف شراب سرخوش بود، فرمود ظروف طلا و نقره را که جدش نبوکدنصر ازاورشلیم ببابل آورده بود، بیاورند تا پادشاه و همسرانش و زوجه ها و متعههایش از آنها شراب بنوشند. امر شاه را اجرا کردند و همه شراب نوشیدند وخدایانی را که ازطلا، نقره ، برنج ، آهن ، چوب و سنگ بود همه تسبیحخواندند. در همان ساعت انگشت های دست انسانی بیرون آمد دربرابر شمعدان برگچ دیوار قصر پادشاه خطوطی نوشت و پادشاه کف دست را که مینوشت ، دید،آنگاه پادشاه متغیر شد، فکرهایش او را مضطرب ساخت و بندهای کمرش سست گشتهلرزه بر زانوهایش افتاد، بعد پادشاه بصدای بلند صدا زد که جادوگران ،کلدانیان و منجمان را احضار کنند، پس پادشاه حکیمان بابل را خطاب کرده گفت: «هرکه این نوشته را بخواند و تفسیرش را برای من بیان کند، به لباسارغوانی ملبس خواهد شد، طوق زرین بر گردنش خواهم نهاد و حاکم سوم در مملکتگردد». آنگاه جمیع حکمای پادشاه داخل شدند، ولی نتوانستند نوشته رابخوانند یا تفسیرش را بیان کنند. پس بلتشصر پادشاه مضطرب شد، اما ملکهبسبب سخنان پادشاه و امرایش به میهمانخانه درآمد و متکلم شده گفت : « ایپادشاه تا ابد زنده باشی فکرهایت تو را مضطرب نسازد شخصی در مملکت تو هستکه روح خدایان قدوس دارد و در ایام پدرت روشنائی وحکمت ، مانند حکمتخدایان در او پیدا شد و پدرت نبوکدنصر پادشاه او را رئیس مجوسیان ،جادوگران ، کلدانیان و منجمان ساخت زیرا روح فاضل و معرفت و تعبیر خوابها،حل معماها و گشودن عقده ها در این دانیال که پادشاه او را بلتشصر مینامیدجمع شده . پس در حال دانیال را بطلب تا تفسیر را بیان کند». آنگاه دانیالرا بحضور پادشاه آوردند و او دانیال را خطاب کرده فرمود : «آیا تو هماندانیال ، از اسیران یهود هستی ، که پدرم پادشاه از یهودا آورد؟ درباره ٔتو شنیده ام که روح خدایان در تو است ، روشنائی و فطانت و حکمت فاضل در توپیدا شده . الاَّن حکیمان و منجمان را بحضور من آوردند، تا این نوشته رابخوانند و تفسیرش را بیان کنند، امانتوانستند، پس اگر بتوانی الاَّن نوشتهرا بخوانی و تفسیرش را برای من بیان کنی به ارغوان ملبس خواهی شد،طوق زرینبر گردنت خواهم نهاد و در مملکت حاکم سوم خواهی بود». پس دانیال جواب دادو گفت : «عطایای تو از آن تو باشد و انعام خود را بدیگری ده ، لکن نوشتهرا برای شاه خواهم خواند و تفسیر آنرا بیان خواهم کرد. اما تو ای پادشاه ،خدای تعالی بپدرت نبوکدنصر سلطنت و عظمت ، جلال و حشمت عطا فرمود و بسببعظمتی که باو داده شده بود، جمیع قومها و زبانها از او لرزان و ترسانبودند، و هرکه را میخواست میکشت و هرکه را میخواست زنده میگذارد، آنکه رامیخواست بلند میساخت و آنکه را میخواست پست میساخت ، لکن چون دلش مغرور وروحش سخت گردید، تکبر کرد، از سلطنت خویش بزیر آمد و حشمتش را از ویگرفتند… و تو ای پسرش بلتشصر، اگرچه این همه را دانستی ، لکن دل خود رامتواضع نکردی ، بلکه خویشتن را بر ضد خداوند ساختی ظروف را بحضورت آوردندو تو و امرایت ، زوجه ها و متعه هایت از آنها شراب نوشیدید و خدایان نقرهو طلا، برنج و آهن و چوب و سنگ را که نمی بینند و نمی شنوند و هیچنمیدانند، تسبیح خواندی ، اما آن خدائی را که روانت در دست اوست و تمامراه هایت از او، تمجید نکردی ، پس این کف دست از جانب او فرستاده شد و ایننوشته مکتوب گردید. مضمون نوشته اینست : «منامناثقیل و فرسین » و تفسیرکلام این : منا- خدا سلطنت تو را شمرده و آن را به انتها رسانیده . ثقیل –در میزان سنجیده شده و ناقص درآمده . فَرس – سلطنت تو تقسیم گشته و بهمادیها و پارسیان رسیده ». آنگاه بلتشصر فرمود، دانیال را به ارغوان ملبسساختند، طوق زرین برگردنش نهادند و درباره اش ندا کردند که در مملکت حاکمسوم میباشد. در همان شب بلتشصر، پادشاه کلدانیان کشته شد (یعنی کوروش شهررا گرفت و پادشاه بقتل رسید). مضامین توریة با اسناد بابلی مخالفت ندارد،زیرا با صرف نظر از حکایت دانیال ، بلتشصر پسر نبونید زمام امور بابل رابدست داشت و در واقع امر پادشاه بود. از اسناد بابلی ، با وجود اینکه گُنگاست ، چنین برمیآید که بواسطه ٔ ضعف و سستی نبونید پسر او را حکمران واقعیکرده بودند، و چنانکه بالاتر گفته شد، او درجنگی با سردارِ کوروش کشته شد.بمناسبت ذکری ، که ازمضامین توریة راجع به تسخیر بابل شد، بعضی جاهای دیگرآنرا نیز ذکر کرده ، بعد بروایت کزنفون میپردازیم ،زیرا این جاها همارتباطی با تسخیر بابل دارد.
    توجه کوروش بملت یهود: اگرچه کوروش ،چنانکه از اسناد بابلی و بیانیه ٔ او برمیآید، نسبت بتمام ملل رئوف بود،ولی از توریة دیده میشود، که او توجه خاصی نسبت بیهودیها داشته ، این نکتهدقت محققین را بخود جلب کرده و هرکدام جهتی برای آن پنداشته اند. بعضیگفته اند که چون این قوم درموقع تسخیر بابل خدماتی کردند، کوروش خواستقدردانی خود را نشان دهد. برخی عقیده دارند که چون ملت یهودبحدود مصرنزدیک بود، کوروش از نظر سیاسی خواست ملت سپاسگزاری در قرب آن حدود داشتهباشد. عده ای دارای این عقیده اند که ملاطفت کوروش را از نزدیک بودن مذهببنی اسرائیل بمذهب ایرانیهای قدیم باید دانست چه مذهب هر دو در عالم قدیمبر سایر ادیان برتری داشت و یکی بدیگری از حیث پرستش خدای یگانه ، که مجردو لامکان است ، جاویدان بودن روح و اعتقاد به رستاخیز بی شباهت نبود. ممکناست که تمامی این نکات منظورِ کوروش بوده باشد، ولی از آنچه در بیانیه ٔبابلی او دیده میشود، کوروش درباره ٔ بنی اسرائیل همان کرده که نسبت بهاسرای ملل دیگر نیز مجری داشته یعنی معتقدات مذهبی آنان رامحترم شمردهآنچه را که از آنها ببابل آورده بودند، رد کرد، و آسایش خیال آنها رافراهم ساخته . تفاوت فقط در اینست که حس سپاسگزاری و قدردانی غالب مللمزبوره ، به استثنای بابلیها، چون ضبط نشده بما نرسیده ، ولی رضایت ملتیهود و شعف آن در توریة منعکس شده و تازمان ما باقی است . اما راجع به ملتیهود باید در نظر داشت ، از زمانی که دولت آسور قوی گردیده بر شامات وفلسطین دست یافت ، مردم یهود در فشار واقع شدند. کیفیات فشارهائی که بآنهاوارد آمد، خارج از موضوع این مبحث است . همینقدر باید بخاطر آورد که بختالنصر پادشاه بابل در ۵۸۶ ق . م . بیت المقدس را گرفته معبد سلیمان راخراب کرد و مظالم زیاد درباره ٔ پادشاه یهود و خانواده اش روا داشت . پساز آن هزاران نفر مرد و زن یهود را از وطنشان حرکت داده به بابل آورد واسرای مزبور تا زمان تسخیر بابل بدست کوروش در بابل ماندند. اینها در بابلآنچه توانستند از علوم بابلی برای حفظمذهب و معتقدات خود اخذ کردند. کمالمطلوب ایشان برگشتن بوطن خود و بنای دولت یهود جدید بود، ولی دولتی کهمانند دولت سابق آنها، دچار فساد اخلاق نگردد و منقرض نشود. اینها اعتمادبه پیغمبران خود داشتند، زیرا میدیدند که پیش گوئیهای آنها صائب است .پیغمبران آنها چه گفته بودند؟ اشعیاء و ارمیا گفته بودند، از طرف خدامأموریم بگوئیم که دولت یهود منهدم خواهد شد. اشعیاء دورتر رفته ، گفتهبود که خدا این ملت را از سناخریب پادشاه آسور نجات داد، ولی بعد کهگناهان آنرادید میخواهد یهود را عقوبت کند. یهودا بدست آسوریهاخراب خواهدشد و بعد آسور هم از جهت کبر و نخوت پادشاهانش انقراض خواهد یافت بهتر استبگذاریم خود پیغمبران حرف بزنند. اشعیاء گوید (کتاب اشعیاء، باب دهم ):«وای بر اَشور، که عصای غضب من است و عصائی که در دستشان است خشم منمیباشد. او را بر امت منافق میفرستم و نزد قوم مغضوب خود مأمور میدارم ،تا غنیمتی بربایند و غارتی ببرند، ایشان را مثل گل کوچه ها پایمال بسازنداما او (یعنی پادشاه آسوره . مترجم ) چنین گمان نمیکند و قضایا رابدینگونه نمی سنجد، بلکه مراد دلش اینست که امتهای بسیار را هلاک و منقطعبسازد، زیرامیگوید آیا سرداران من جمیعاً پادشاه نیستند… و واقع خواهد شد،بعد از آنکه خداوند تمامی کار خود را با کوه صیهون و اورشلیم بانجامرسانیده باشد، که من از ثمر دل مغرور پادشاه اَسور و از فخر چشمان متکبروی انتقام خواهم کشید، زیرا میگوید بقوت دست خود و بحکمت خویش ، چونکهفهیم هستم این را کرده ام … آیا تبربر کسی که با آن میشکند، فخر خواهدکرد، یا اره بر کسی که آنرا میکشد خواهد بالید؟… بنابراین خداوند یَهُوَهصبابوت چنین میگوید: «ای قوم من که در صیهون ساکنید از اَشور مترسید،اگرچه شما را بچوب بزند و عصای خود را، مثل مصریان ، بر شما بلند کند،زیرا بعد از زمان بسیار کمی غضب من تمام خواهد شد و خشم من برای هلاکتایشان (یعنی آسوریها. مترجم ) خواهد بود…».
    وقتی که یهودیها در بابلبودند، پیغمبران آنها پیش گوئیهای دیگر کرده مژده میدادند که بزودی خداوندشخصی را برانگیزد که ملت یهود را از اسارت بیرون آرد و دیری نگذرد که عظمتملت یهود بازگردد.زمانی که دولت ماد برپا بود اشعیا پیش گوئیهائی کرد کهمضمونش این است : «خداوند قشون خود را سان می بیند،این لشکر از مملکت دورمیآید و آلت خشم خدا است . هرکه در راه این لشکر باشد، محو خواهد شد وهرکه دستگیر شود از دم شمشیر خواهد گذشت …
    من مادیها را بر آنهامیانگیزم ، مادیهائی که قدر نقره ندانند و طلا را دوست ندارند و بابل ، عروسممالک ، مفخر کلدانیها دیگر آباد نشود و الی الابد تهی از سکنه بماند.دیگر اعراب خیمه های خود را در آنجا نزنند، شغالها در قصور خراب و خالی آنبگردند و مارها در عمارات آن بخزند، زیرا خداوند نظر عفو نسبت به یعقوببدارد، باز بنی اسرائیل را برگزیند و او را در اراضی اش برقرار کند. اینهااسیر خواهند کرد کسانی را که دیگران را اسیر کردند و دست خواهند یافت برآنهائی ، که جور و ستم روا داشتند».(باب ۱۳). بعد از تسخیر لیدیه بدستکوروش و تهدیدی که از طرف او نسبت بجزایر یونانی میشود، اشعیا از طرف خداگوید (کتاب اشعیا، باب ۴۱): «تسلی دهید بمردم من ، بقلب بیت المقدس بگوئیدو مژده دهید، زیرا زمان مجازات بسر آمد و از گناهان آن درگذشتم . ای جزایرخاموش باشید و سخنان مرا بشنوید. کی از مشرق برانگیخت کسی را که همه او را(یعنی کوروش را) مرد خدا میدانند؟کجاست که او قدم ننهد؟ او (یعنی خدا) مللرا به اطاعت وی درآورد و شاهان را بپای او افکند. او شمشیرهای آنان را درمقابل او خاک و کمان های آنان را کاه کرد، او آنها را تعقیب کند و راههائی بپیماید که کسی نرفته است . کی باعث این کارهاست ؟ کی این کارها راانجام داد؟ من از ابتداء تا انتها. جزایر دیدند و در وحشت شدند، کسی را،که از شمال برانگیختم آمد. از طلوع آفتاب او اسم مرا میستاید، او پادشاهانرا لگدمال میکند چنانکه خاک را برای ساختن آجر لگد میزنند و چنانکه کوزهگر گل کوزه را در هم میفشارد. اینست بنده ٔ من که دست او را گرفته ام ،برگزیده ٔ من که روح من نسبت به او باعنایت است . من نفس خود را باو دادمو او راستی را برای مردمان آورد. او داد آنها را براستی بستاند. خسته نشودو نرود، تا آنکه عدالت را در روی زمین برقرار کند…».
    بعد اشعیاءگوید:«خداوند که ولی تو است و تو را از رحم سرشته چنین می گوید: منیَهُوَه هستم و همه چیز را آفریده ام . درباره ٔ اورشلیم میگوید، معمورخواهد شد. درباره ٔ شهرهای یهودا، که بنا خواهند شد و درباره ٔ کوروشمیگوید که او شبان من است و تمام مسرت مرا به اتمام خواهد رسانید». (کتاباشعیاء، باب ۴۴).
    «خداوند بمسیح خویش ، یعنی به کوروش میگوید: من دستراست او را گرفتم تا بحضور وی امت ها را مغلوب سازم ، کمرهای پادشاهان رابگشایم تادرها را به روی وی باز کنم و دروازه ها به روی وی دیگر بستهنشود. چنین میگوید (یعنی به کوروش ) که من پیش روی تو خواهم خرامید،جایهای ناهموار را هموار خواهم ساخت . درهای برنجین را شکسته پشت بندهایآهنین را خواهم برید و گنجهای ظلمت و خزائن مخفی را بتو خواهم بخشید تابدانی که من یَهُوَه خدای اسرائیل میباشم و تو را به اسمت خوانده ام …هنگامی که مرا نشناختی ، به اسمت خواندم و ملقب ساختم . منم یَهُوَه ودیگری نیست و غیر از من خدائی نی . من کمر تو را بستم ، هنگامی که مرانشناختی ، تا از مشرق آفتاب و مغرب آن بدانند، که سوای من احدی نیست .(کتاب اشعیاء، باب ۴۵). ارمیا و ناحوم نیز سخنانی در این زمینه گفته اندکه در کتاب های آنان مندرج است . کوروش پس از فتح بابل فرمانی داد کهمضمونش این است : «کوروش ، پادشاه پارس ، میفرماید: یَهُوَه ، خدایآسمانها، جمیع ممالک زمین را بمن داده و مرا امر فرموده است که خانه ایبرای او در اورشلیم که در یهوداست بنا کنم . پس کیست از شما از تمامی قوماو که خدایش با وی باشد، او به اورشلیم که در یهوداست ، برود و خانه ٔیَهُوَه که خدای اسرائیل و خدای حقیقی است در اورشلیم بنا کند و هرکه باقیمانده باشد، در هر مکان از مکانهائی که در آنها غریب میباشد، اهل آن مکاناو را بنقره و طلا و اموال و چهارپایان ، علاوه بر هدایای تبرعی ، برایخانه ٔ خدا که در اورشلیم است ، اعانت کنند». (کتاب عزرا، باب اول ).اسرای یهود در بابل پس از صدور این فرمان غرق شعف و شادی شدند چه کوروش درفرمان خود تصدیق میکرد، که خدا به اوامر کرده خانه ای برای او در بیتالمقدس بسازد. یک جای دیگر فرمان کوروش نیز جالب توجه است : در بیانیه ٔبابلی هم کوروش «مردوک » خدای بزرگ بابلی ها را ستایش میکند، ولی در اینفرمان عبارتی استعمال کرده که در بیانیه ٔ بابلی نیست ، و حال آنکه بیانیهٔ مزبور برای جذب قلوب بابلی ها صادر شده بود. توضیح آنکه کوروش میگوید:«خانه ٔ یَهُوَه ، خدای بنی اسرائیل و خدای حقیقی »،از اینجا باید استنباطکرد که در آن زمان هم کوروش و پارسی ها بین مذهب بنی اسرائیل و کلدانیانتفاوت میگذاشتند و بهمین جهت خدای اسرائیل را کوروش خدای حقیقی گفته . پساز فرمان مذکور فرمانی دیگر بدین مضمون صادر شد: معبدی را که بخت النصرخراب کرده ، تعمیر کنندو وجهی که لازم است از خزانه ٔ دولت داده شود، ظروفطلاو نقره را که بخت النصر از بیت المقدس ببابل آورده است بملت یهودبرگردانند. بر اثر فرمانهای مذکور هزاران مرد و زن و آقا و برده از ملتیهود بطرف اورشلیم روانه شدند. در این جا لازم است توضیح شود که بیشتراینها مردمان فقیر بودند زیرا اغنیای آنها که در بابل کسب و شغلی یافتهبودند نخواستند دست از کار خود کشیده به بیت المقدس برگردند ولی موافقفرمان ، کمک هائی بآنهائی که عازم شدند، کردند. بعد از ورود به بیت المقدسیهودیها به تجدید معابد پرداختند، ولیکن بزودی نفاقی شدید بین مردمی که درفلسطین مانده و آنهائی که ببابل آمده بودند پدید آمد و مخصوصاً در سرساختن معبد جدید اختلاف بدرجه ای رسید که باعث نگرانی کوروش شده او درابتدا بمطالب آنها رسیدگی میکرد ولی عرض حال های زیاد و متضاد که هموارهاز طرفین میرسید بالاخره او را مجبور کرد فرمان را بعد از سه سال معلقبدارد تا تقاضاهای طرفین برای او روشن شود. از قرار معلوم بعد این مسئلهدر زمان او دیگر مطرح نشده ولی در زمان اردشیر اول ، داریوش دوم و سایرشاهان هخامنشی باز احکامی صادر شد که در جای خود بیاید. خلاصه آن که اینفرمان در زمان اردشیر دوم کاملاً مجری گشت . راجع بظروفی که به امر کوروشبملت یهود پس دادند در کتاب عزرا (باب اول ) چنین نوشته شده : «و کوروشپادشاه ظروف خانه ٔ خداوند را که نبوکدنصر آن ها را از اورشلیم آورده درخانه ٔ خدایان گذاشته بود بیرون آورد و کوروش پادشاه آنها را از دستمیتردات (حالا مهرداد گویند) خزانه دارخود بیرون آورد به شش بصر رئیسیهودیان شمرد؟ عده ٔ آنها این است : سی طاس طلا، هزار طاس نقره ، بیست ونهکارد، سی جام طلا، چهارصد جام نقره از قسم دوم ، هزار ظرف دیگر. تمامیظروف طلا و نقره پنجهزاروچهارصد بود و شش بصر همه ٔ آنها را با اسرائی کهاز بابل به اورشلیم میرفتند برد». شش بصر حاکم فلسطین بود و او را یهودیهابه اجازه ٔ کوروش برای حکومت انتخاب کرده بودند. این شخص نسبش به اعقابسلسله ٔ داود میرسید، او لقب پادشاهی نداشت و چنانکه در توریة گفته شدهتابع والی ایران در ماوراءالنهر بود. باید مقصود از نهر، رود اردن باشد کهبه بحرالمیت میریزد و بنابراین والی ماوراءالنهر یعنی والی ایران در سوریه.
    نوشته های کزنفون ، محاصره ٔ بابل (کتاب ۷ فصل ۵): کوروش چون ببابلرسید، قشون خود را در اطراف آن گذاشته خودش باتفاق دوستان و رؤساء عمدهبمعاینه ٔ استحکامات شهر پرداخت ، پس از آن در حینی که میخواست سپاه خودرا عقب بکشد یک نفر فراری از شهر خود را باو رسانیده گفت اهالی میخواهنددر موقع عقب نشینی حمله بسپاه تو کنند زیرا پیاده نظام تو بنظر بابلی هاضعیف آمده . از عقیده ٔ بابلی ها نمیشد اظهار حیرت کرد، زیرا چون پیادهنظام را کوروش در اطراف شهر جا داده بودو شهر خیلی وسعت داشت عمق سپاه(یعنی عده ٔ صفوف ) کم بود. بر اثر این خبر کوروش با همراهانش در وسط قشونجا گرفته امر کرد سپاهیان سنگین اسلحه از طرف راست وچپ پس رفته در عقبقسمتی صف بندند که بی حرکت خواهد ماند و این کار را چنان کنند که هر دوقسمت در مرکز یعنی در آنجا که او قرار گرفته جمع شوند، از مزایای این حرکتقوت قلبی بود که برای همه در آن واحد حاصل میشد: اولاً برای کسانی که درجائی ایستاده حرکت نمیکردند از این جهت که صفوف آنها مضاعف میشد، ثانیاًبرای آنهائی که عقب مینشستند ازین حیث که در مقابل دشمن واقع میشدند. چونقشونی که مأمور بود از چپ و راست حرکت کند بهم پیوست حرارتی جدید در آنپیدا شد زیراصفهای اول تکیه بصفوف آخر داد و صفوف آخر صف های اول راپوشید. بدین نهج صفوف اول و آخر از بهترین سربازان ترکیب یافتند وسربازانی که بخوبی آنها نبودند دروسط ماندند. این ترتیب خواه برای جنگ وخواه برای اینکه ترسوها فرار نکنند بهترین وضع بود، پس از آنکه سپاهیانجمع شدند، عقب نشینی آنها بقهقری ̍ (پس پسکی ) شروع شد تا از تیررس دشمنخارج گشتند، چون از این وضعبیرون رفتند، نیم دوری از طرف چپ زده صورت خودرا متناوباً بطرف شهر برمیگردانیدند، هرقدر از شهر دورترمیرفتند، این کارکمتر میکردند. بعد که خود را خارج از مخاطره دیدند، حرکت را امتداد دادندتا بچادرها رسیدند پس از آن کوروش سرداران را جمع کرده بآنها چنین گفت :«متحدین ، ما دور شهر گردیدیم و من در سهم خود از ارتفاع دیوارها و سختیاستحکامات فهمیدم که گرفتن شهر با حمله محال است ، ولی هرقدر عده ٔسربازان دشمن بیشتر باشد، در صورتی که نخواهند بیرون آیند، زودتر مامیتوانیم شهر را دچار گرسنگی کنیم پس اگر کسی پیشنهاد بهتری ندارد منتکلیف میکنم که شهر را محاصره کنیم ». کری سان تاس گفت : رودی که از وسطشهر میگذرد،از دو اِستاد (۳۷۰ ذرع تقریباً) عریض تر است . گُبریاس : عمقآن بقدری است که اگر دو نفر روی یکدیگر بایستند، آب از سر آنها میگذردبنابراین رود مزبور برای بابل سنگری است به از دیوارها. کوروش جواب داد:«کری سان تاس ، چیزی را که فوق قوه ٔ ماست ، باید کنار گذاشت ، پس ازگرفتن اندازه خندقی بسیار عریض و عمیق بکنیم ، برای این کار هر دسته راباید متناوباً بکار انداخت بدین ترتیب عده ای کمتر برای پاسبانی و قراولیلازم خواهد شد». پس از آن دور دیوارها خطوطی برای کندن خندقها کشیدند و درجائی که این خطوط به رود میرسد فضائی برای ساختن برجها گذاشتند. بعدسربازان بکندن خندق بزرگ مشغول شدند، در این احوال کوروش بساختن قلاعیدرکنار رود پرداخت و قلاع را بر ستونهائی که از درخت خرما بود و یک پلطر(تقریباً سی ذرع ) ارتفاع داشت بناکرد، درختان خرما که بلندتر هم باشد، دراین مملکت یافت میشود. بوسیله ٔ ساختن این استحکامات کوروش توانست بهبابلیها بفهماند که مصمم شده بابل را در محاصره نگاه دارد و از ریختن خاکدر خندق ها، در موقعی که آب فرات را در آنها خواهند انداخت ، جلوگیری کند.بعداو چند قلعه بفاصله هائی از یکدیگر بر خاک ریزهای خندقها بساخت ، تابتواند عده ٔ پاسبانان را زیاد کند. چنین بود کارهای کوروش ، ولی محصورینچون آذوقه ٔ بیش ازبیست سال را داشتند این تدارکات را استهزاء میکردند.وقتی که خبر آن به کوروش رسید، او قشون خود را بدوازده بخش تقسیم کرد، بااین مقصود که هر یک از قسمت هایک ماه پاسبانی کند. چون بابلیها از ایناقدام کوروش آگاه شدند بیشتر خندیدند، زیرا گمان میکردند، که پاسبانی نصیبفریگیها، لیکی ها، اعراب و کاپادوکی ها خواهد شد و علاقه مندی این مردمانبه بابلیها بیش از تمایل آنها به پارسیهاست .
    تسخیر بابل (کتاب ۷ فصل۵): خندقها حاضر شد و کوروش اطلاع یافت که عید بابلیها نزدیک است و در اینعید اهالی بابل تمام شب را بخوردن شراب و بعیش و نوش مشغولند. در آن روزهمین که آفتاب غروب کرد به امر کوروش بوسیله ٔ کارگرهای زیاد رود را باخندق ها مربوط داشتند. در مدت شب آب رود در خندق ها جاری شد و سطح آب درشهر بقدری پائین آمد که رود قابل عبور گردید. چون رودبرگشت کوروشبفرماندهان قسمت های هزارنفری و پیاده وسواره نظام فرمود به او ملحق شوندو هرکدام از فرماندهان سربازان خود را بدو صف دارد. بمتحدین دستور دادکهموافق ترتیب عادی در عقب اینها بیایند. پس از آن کوروش امر کرد که پیاده وسواره داخل مجرای خشک رودشوند تا معلوم شود، که ته رود محکم است یا سست وچون جواب رسید که خطری نیست کوروش ، فرماندهان پیاده و سواره نظام را جمعکرده بآنها چنین گفت : «دوستان من ، رود راهی است که ما را بشهر هدایتخواهد کرد، با قوت قلب داخل مجری شویم و فراموش نکنیم که دشمنان ما همانکسانی هستند که وقتی که متحدین زیاد داشتند، بیدارکار خود، ناشتا و مسلح وحاضرجنگ بودند، مغلوب ما گشتند، ولی حالا که میخواهیم بآنها حمله کنیم ،مست و غرق خوابند. الاَّن آنها در حال اختلالند و وقتی که ما رادر شهر خودببیند، بواسطه ٔ ترس بر بی نظمی آنها خواهد افزود. اگر کسی از شماهامیترسد از این جهت که میگویند باید از داخل شدن بشهری واهمه داشت والاّممکن است که اهالی شهر از بالاخانه ها حمله کنندگان را خرد کنند، تشویشیبخود راه ندهید. اگر آنها ببام صعود کنند، ما خدای «هفایس تس » ۞ را داریم(این رب النوع بعقیده ٔ یونانیها خدای آتش زیر زمین بود، اینجا هم کزنفوناز نظر یونانیها حرف زده )، چهارطاقیهای آنها از چیزهای سوختنی است ، درهااز چوب درخت خرما ساخته شده و با قیری که قابل احتراق است ، اندود کردهاند. ما مشعل های زیاد برای آتش زدن این قسمت ها داریم . ما قطران و فتیلهداریم و این چیزها بقدری زود آتش میگیرد که دشمن باید خانه ها را تخلیهکرده فرار کند، یا در آتش بسوزد، بروید و اسلحه برگیرید، بیاری خداوند منشما را رهبرم ، ای گاداتاس و گبریاس ، شما راه را بما نشان دهید. چون شماراه را میدانید، وقتی که ما وارد شدیم ما را یک سر بقصر ببرید». گبریاسگفت : «جای حیرت نیست اگر دروازه های قصر باز باشدزیرا امشب همه مشغول عیشو نوش اند با وجود این مستحفظین دم دروازه ها خواهند بود، زیرا همیشهقراولانی کشیک میکشند». کوروش : «این مطلب را نباید حقیر شمرد، ولی بایدرفت و بر تمامی این مردم ناگهان تاخت ». پس از آن ، همه حرکت کردند. هرکهرا از دشمنان که میدیدندمیکشتند، بعضی بخانه های خودشان فرار و برخی فریادمیکردند. سربازان گبریاس ، مثل اینکه در جشنی با آنان باشند، بفریادهایآنان جواب میدادند و مستقیماً بطرف قصر میرفتند، قشونی که در تحت امرگاداتاس و گبریاس بود، در قصر را بسته یافت . سپاهیانی که مأمور بودندبقراولان حمله کنند، در موقعی که آنها در حوالی آتشی مشغول باده نوشیبودند بر آنان تاختند. بر اثر این حمله فریادها بلند شد و قراولانی که دردرون قصر بودند، همهمه و غوغا را شنیدند. پادشاه امر کرد ببینند چه خبراست و کسی در را باز کرد. گاداتاس و سپاهیانش به اشخاصی که بیرون آمدهبودند و میخواستند برگردند و نیز بکسانی که میخواستند بیرون روند حملهکرده آنهارا میکشتند، تا بپادشاه رسیدند، او ایستاده بود و قمه ای در دستداشت ، سربازان گاداتاس هجوم آورده او و همراهانش را کشتند. در این وقتبعضی دفاع و برخی فرار میکردند، کوروش بتمام کوچه ها سواره نظام فرستادهامر کرد، اشخاصی را که بیرون مانده اند بکشند و بوسیله ٔجارچی هائی کهزبان سریانی را میدانستند، جار زنند که باید همه در خانه های خودشانبمانند و اگر کسی بیرون آید، کشته خواهد شد. گاداتاس و گبریاس قبل از هرچیز، از اینکه از پادشاهی بی دین انتقام کشیده اند شکر خدا را بجا آوردند.بعد نزد کوروش رفته و دست و پای او را بوسیده ، از شدت خوش حالی اشکریختند. پس از اینکه روز دررسید، ساخلو بابل آگاه شد که شهر تسخیر وپادشاه کشته شده ، بر اثر این خبر قلاع را تسلیم کرد و کوروش درحال ساخلویدر آنجاها گذاشت . بعد امر کرد، اقربای کشتگان اجساد آنها را دفن کنند وبابلیها اسلحه شان را بدهند و اگر کسی در خانه ٔ خود اسلحه داشته باشد،خون آن کس و اقربایش هدر است . بابلیها اسلحه راآوردند و کوروش امر کرد،تمامی اسلحه را در قلاع جمعکنند تا هر زمان لازم شود، حاضر باشد بعد مُغهارا خواست و چون شهر بقهر و غلبه تسخیر شده بود امر کرد نوبر غنائم و نیزاز اراضی ، آنچه که بخدایان وقف شده برای آنها ذخیره شود. خانه های بزرگانو قصور را به اشخاصی داد که بیش از همه برای تسخیر شهر مجاهدت کرده بودندو بهترین اسهام را بکسانی که دلیرتر بودند. کسانی که گمان میکردند کمتر ازسهمشان دریافت کرده اند اجازه یافتند که باقی سهمشان را مطالبه کنند،بالاخره او فرمود، بابلیها بزراعت پرداخته باج بدهند و به آقایان خود خدمتکنند. بپارسیها و نیز بکسانی که امتیازات آنها را داشتند و به متحدینی کهمیخواستند نزد اوبمانند اجازه داد که نسبت به اسرای خود آقا باشند. اینستمفاد نوشته های کزنفون و از مقایسه ٔ آن با روایات دیگر بخوبی دیده میشودکه او از هرودت پیروی کرده ، مگر در یک جا که راجع بکشته شدن پادشاه بابلاست . در اینجا او خبر توریة را درج کرده ، بی اینکه اسم پادشاه را بردهباشد. چون بالاتر گفته شد که روایت هرودت مخالف مدارک بابلی است همین نظرشامل روایت کزنفون نیز هست .

  9. #9
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    [b]قسمت اول-بابلی ها-بخش هشتم


    بابل و بابلیها از نظر هرودت: قبل از ختم این مبحث که راجع به تسخیربابل بدست کوروش بزرگ است ، مقتضیاست توصیفی که هرودت از این شهر و اخلاق مردم آن کرده شمه ای ذکر کنیم چهمورخ مذکور تقریباً یکصد سال بعد از وقایعی که ذکرشد، بقول خودش ، این شهررا دیده و در آن زمان مملکت بابل یکی از ایالات ایران بود. مورخ مذکور پساز شرح تسخیر بابل بدست کوروش ، چنین گوید (کتاب اول ، بند ۱۹۲ – ۲۰۰):«اما اینکه ثروت بابل به چه اندازه بود، من میتوانم با مثل های ذیل اینمطلب را بنمایانم . تمام ممالکی که در تحت تسلط شاه بزرگ است (مقصود شاهپارس است . مترجم ) از حیث نگاهداری دربار و قشون او بقسمتهائی تقسیم شدهو علاوه بر آن مالیاتهائی هم دریافت میشود. از دوازده ماه سال ، مخارجچهار ماه را تنها بابل میدهد و هشت ماه دیگر را تمام آسیا. بنابراین مملکتآسور (هرودت مملکت بابل را آسور می نامد. مترجم )از حیث ثروت معادل یک ثلثتمام آسیاست . اداره ٔ این مملکت ، که بگفته ٔ پارسیها ساتراپ ۞ نشین است، از حیث عایدات بر سایر ایالات پارس برتری دارد، چنانکه تری تان تای خِمسپسر آرته باذ والی این ایالت ، روزی یک ارتبه ۞ نقره عایدی داشت ، اینوالی سوای اسبهای قشون ، دارای هشتصد اسب و شانزده هزار مادیان بود وهرکدام از اسبها را به بیست مادیان میکشیدند. سگ های هندی این والی بقدریبود که چهار قریه ٔ جلگه در عوض مالیات مکلف بودند خوراک این سگها رابرسانند، چنان بود عایدات والی بابل ». تردیدی نیست که هرودت درباب عایدیوالی بابل مبالغه کرده (ارقام او غالباً اغراق آمیز است ) زیرا یک ارتبهنقره بوزن امروز پانصدوپنجاه هزار گرم یا تقریباً صدوده هزار مثقال نقرهمیشود و اگر قیمت نقره را به نرخی ، که قبل از تنزل اخیر داشت ، حساب کنیم(حال آنکه در آن زمان ، چنانکه در باب دوم کتاب تاریخ مشیرالدوله در مبحثمسکوکات آمده ، بیشتر بوده ) باز تقریباً به یازده هزار تومان بالغ است .بنابراین عایدات سالیانه ٔ والی میبایست متجاوز از چهارمیلیون تومان باشد.خود هرودت در جای دیگر تألیفش (کتاب ۳ بند ۹۲) گوید که : مالیات بابل وسایر قسمت های آسور، یعنی مملکت بابل ، هزار تالان یا بپول امروزی تقریباًیک میلیون ودویست هزار تومان بود، پس والی برای مخارج خود تقریباً سهبرابر و نیم مالیات از ایالت خود وجه دریافت میداشته و چنین چیزی معقولنیست ، زیرا اگر بابل میتوانست چنین وجه گزافی را بپردازد لااقل نصف آن رابراصل مالیات اضافه میکردند. بعد مورخ مذکور گوید: «زمین های آسور (مقصودبابل است ) با باران کمتر آبیاری میشود چه آب باران فقط بقدری است که ریشهٔ حاصل تر شود و نمو و رسیدن حاصل بسته بآب رود است ، ولی این رود مانندنیل طغیان نمیکند، آب را بوسیله ٔ تلمبه ها و با دست بزراعت میرسانند، دربابل مانند مصر جویهای زیاد کنده اند. بزرگترین آنها، که کشتی رو است ازفرات تا دجله امتداد مییابد، نینوا در ساحل این رود است .
    این مملکت ازتمام ممالکی که ما میشناسیم از حیث غله حاصلخیزتر و از جهات دیگر در عسرتزیاد است . میوه ،مثلاً انجیر و انگور و زیتون کم دارد ولی در عوضثمردمترا ۞ در اینجا بقدری زیاد است که زمین تخمی دویست سیصد تخم میدهد وپهنای برگهای گندم و جو بچهار انگشت میرسد. از اینکه ارزن وکنجد ببزرگیدرختی میشود ذکری نخواهیم کرد اگرچه میدانم که چنین است زیرا اشخاصی که دربابل نبوده اند گمان خواهند کرد مبالغه کرده ام . بابلیها روغن زیتوناستعمال نمیکنند و بجای آن از کنجد روغن میگیرند. درخت خرما در تمام جلگهها زیاد است و بابلیها از خرما نان ، شراب و عسل درست میکنند. درخت خرمارا مانند درخت انجیر بار میآورند یعنی میوه ٔ درختی را که یونانیها نروکگویند بدرخت هائی که میوه میدهد می بندند. چنین میکنند تا زنبور داخل میوهگردیده کمکی برای رسیدن آن گردد و میوه از درخت نیفتد چه در میوه های درختنروک هم مانند درخت انجیر وحشی زنبورهائی لانه کرده اند». بعد هرودت شرحیاز لباس و اخلاق بابلیها ذکر کرده چنین گوید: «اما از عادات بابلی آنچهعاقلانه بنظر میآید اینست : در بابل معمول بود که سالی یک مرتبه در هردهیدخترانی را که بحد بلوغ رسیده بودند در یک جا جمع میکردند و جمعی از مرداندور آنها می ایستادند. بعد جارچی دختری را پس از دیگری صدا کرده میفروخت .این کار از زیباترین دختر شروع میشد و همین که او را بقیمت گزافی میفروختدیگری را که از حیث زیبائی بعد از اولی میآمد می طلبیده ، بدین ترتیببابلی های غنی که بحد بلوغ رسیده بودند، دختران زیبا را می خریدند وبابلیهای ساده یعنی عوام که در جستجوی دختران زیبا نبودند حاضر میشدندبقیمت کم دختران بدگل را بردارند، چون فروش این دختران تمام میشد جارچیزشت ترین دختر یا دختر ناقص الخلقه ای را طلبیده بآواز بلند میگفت : کیمیخواهد بنازلترین پاداش این دختر را بزنی اختیار کند؟و آن دختر را بکسیمیداد که به گرفتن نازل ترین وجه راضی میشد. پولی که برای شوهر دادن ایننوع دختران بسیار زشت و ناقص الخلقه لازم میشد بحساب دختران زیبامیگذاشتند و بالنتیجه دختران زیبا دختران زشت و ناقص الخلقه را شوهرمیدادند. پدر نمیتوانست بمیل خود دخترخود را شوهر دهد و نیز ممنوع بود کهکسی دختری را بی ضمانت ضامن ها بخانه ٔ خود برد. ضامن ها میبایست در نزددختر ضمانت کنند که مشتری دختر را ازدواج خواهد کرد. اگر زن و شوهر با همسازگار نبودند زن میبایست پولی را که شوهر داده بود رد کند، این عادت خوبیبود و حالا متروک شده ، بابلیها برای اینکه دختران خود را مجبور نکنندبشهر اجنبی بروند بعدها ترتیب دیگری پیش گرفتند. توضیح آنکه از مردم عوامآنهائی که از جهت جنگ دچار فقر و پریشانی شده اند با تن دختران خود کسبمیکنند. و بابلیها عادات حکیمانه ٔ دیگری نیز دارند ۞ ، مرضائی را کهدستشان بطبیب نمیرسد بمیدان میبرند و رهگذر نزد مریض آمده با او صحبتمیکند. ممکن است که یکی از رهگذرها مبتلا بهمین مرض بوده یا کسی را مبتلاباین مرض دیده باشد، در اینصورت چنین کس دوائی را که استعمال کرده یا دیدهاست که استعمال کرده و چاق شده اند به مریض میگوید. برحسب عادت ممنوع استکه کسی مریض را دیده بگذرد و از اواحوال پرسی نکند. مرده ها را در مس دفنمیکنند و سرودهای بابلیها در این موارد شبیه سرودهای مصری است . مرد و زنپس از اینکه با هم ارتباط یافتند باید کندر بسوزانند و هر دو همین که صبحدررسید، شست وشو کنند. قبل از این کار دست به ظرفی نمیزنند. عادت اعراب همچنین است . بابلیها عادتی دارند که بسیار زشت است : هر زن بومی باید یکدفعه در مدت عمر خود با شخص خارجی درمعبد آفرودیت ۞ ارتباط یابد. بعض زنانبابلی که دولت مندند چون نمیخواهند با زنان بی چیز مخلوط شوند بمعبد مزبوررفته در گردونه هائی جا میگیرند و ملتزمین زیاد پشت سر آنها می ایستند.مرد سکه ای روی زانوی زن انداخته میگوید «تو را بنام می لت تا (آفرودیت )دعوت میکنم »، سکه ای را که خارجی میدهد، هرقدر کم باشد باید زن قبول کند،زیرا برای خدا داده میشود و پس از اینکه زنی از معبد خارج شد دیگر بهیچقیمتی با مردی ارتباط نمی یابد و زنان وجیهه زوداز معبد خارج میشوند و حالآنکه زنان زشت گاهی مجبور میشوند سه چهار سال در معبد بمانند تا یک شخصخارجی بطرف آنها بیاید». (تاریخ مشیرالدوله ص ۱۱۳، ۱۱۴، ۱۱۹ – ۱۲۵، ۳۷۷ –۴۰۸، ۴۳۸ – ۴۴۲):

  10. #10
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش اول


    ایلامیانشاخه ای از آن دسته از اقوام خویشاوند و همزبانی بودند که در حدود ۵۰۰۰سال قبل از میلاد از اسیای میانه به ایران کوچ کردند. ایلامیان در جنوبغرب ایران امروزی ساکن شدند. و بعد از چندین قرن موفق به ایجاد تمدن بزرگیبه نام ایلام شدند و دولت عیلام نزدیک به سه هزار سال دوام یافت.
    ایلامیانتقریبا همزمان با سومری ها دولتشان را که شامل خوزستان, اطراف کوههایبختیاری,لرستان,پشتکوه و انشان یا انزان(فارس) بود تشکیل دادند.پایتختشانشوش بود و اهواز و خایدالو(خرم اباد) از شهرهای مهم شان بود(حقوق تاریخ,صفحه ٨۳, علی پاشا). ولی بعدا سرزمین تحت سلطه شان را تا نواحی مرکزی وشرقی ایران گسترش دادندַ
    خود اهالی ایلام کشورشان را Haltamtu هلتمتوبه معنی سرزمین خدا(ئی) می نامیدند. سومری های دشت نشین ناحیه بینالنهرین, ان کشور را ایلام(Elam) یعنی کشور کوهستانی و اهالی ان را ایلامییعنی ساکنین مناطق کوهستانی خطاب میکردند. این نامگذاری را اکدی ها ازسومری ها اخذ و از طریق تمدن بابل به تورات رسید که با املای “عیلام” بهاعراب و دیگر مسلمین منتقل شد.هخامنشیان مهاجر انان را Huwaja مینامیدند.( دکتر ضַ صدر,پیرامون نام تاریخی کشور”ایلام”)
    دولت مقتدرایلام از ۳۵۰۰ سال قبل از میلاد تا ۶۴۵ ق م یعنی به مدت ۳۰۰۰سال تداومداشت و بیشترین تاثیر را بر فرهنگ اقوام ساکن در ایران گذاشته است.
    ازایلامیان کتیبه و لوحه های زیادی به جای مانده و بیش از ده هزار لوحهایلامی در دانشگاه شیکاگو نگهداری میشود و اثاری که تا حال ترجمه شدهاطلاعات زیادی راجع به سلسله های شاهی ایلام میدهند ولی اطلاعات راجع بهزمان قبل از سارگون اول (۲۳۳۴ق م) شاه اکد کم است.
    اولین سلسله سراسری ایلام “آوان” نام داشت (۲۵۵۰-۲۶۰۰ق م) و شوشتر کنونی مرکزشان بود.
    سلسله“سیماش” ۱۲ شاه داشتند و مرکز حکومتشان در شمال خوزستان و جنوب لرستانبود. اوایل حکومتشان همزمان با حاکمیت قوتتی های اذربایجان در بابل بود وتابع انها بودند و اخرین شاه این سلسله “Eparli” بود و این سلسله در سال۱٨۶۰ق م سرنگون شدַاز حوادث مهم این دوران جنگهای طولانی با سومر-اکد کهمنجر به انقراض انان و تسلط درازمدت ایلامیان بر بین النهرین شدַ
    سلسله“سوککال ماخ” (۱٨۰۰-۱۵۵۰ق م) : از شاهان معروف این سلسله” shirukduk”میباشد که بابل را مطیع ایلام کردַ در سال ۱٩۵٧ در شمال عراق کتیبه ای ازاو پیدا شد که اشاره میکند به حمله او به قوتتی هایی که بین دریاچه اورمیهو ایلک باتان(همدان) ساکن بودند ,در ان حمله shirukduk شکست خورده و بهشوش برگشته و بعد از مدتی میمیردַ بعد از او برادرش” شیموت-وارتاش” شاهایلام شدַ
    دوره میانه پادشاهی ایلام( ۱۴۵۰-۱۱۰۰ ق م) دوران زرین ایلامبود. ولی در قرن های ۱۱-٩ ق م به علت کشمکشهای داخلی ایلام فاقد دولتمرکزی بود و همه ایالتها کاملا مستقل بودندַ
    دوران جدید دولت ایلام(٧۴۵-۶۴۵ق م ) از حساسترین دوران در تاریخ دولت ایلام بود,در این دورهکیاکسار شاه ماد همراه با بابل بر علیه آشور میجنگیدند و ایلامیان از اینفرصت استفاده کرده دولت خود را تقویت کردند
    در این دوران “تیگلاتپیلسر” شاه آشور توانست لولوبی ها و هوری ها را مطیع خود ساخته و مستقیمابا ایلام همسایه شودַ سارگون دوم در سال ٧۲۲ق م به ایلام حمله کرد ولیشکست خوردַ آشور بنی پال در سال ۶۴۵ به ایلام حمله کرده و ” خوم بانکالداش” اخرین شاه ایلام را دستگیر کرد و دولت مرکزی ایلام را منقرض کردندولی دولت های محلی به عمر خود ادامه دادند و شکست نهایی ایلام با حملههخامنشیان در سال ۵۴۵ق م انجام گرفتַ
    ایلامیان بعد از این شکست دیگرفرصت باز سازی دولت مرکزی خود را نیافتند و بعد از انقراض ماد توسطهخامشیان٬ پارس ها بتدریج اراضی ایلام را ضمیمه امپراطوری تازه تشکیل شدهخود کردند و دولت های محلی ایلام تابع انها شدندַ
    ایلامیان برای تشکیلدولت مستقل خود حتی در زمان هخامنشیان بارها قیام کردند ولی دیگر موفقنشدنددولت پایداری را ایجاد کنند . داریوش در سال اول حکوتش سه بار برایجنگ با سه نفر از استقلال طلبان ایلام به انجا لشکر کشی کرد و هر سه قیامرا با خشونت زیاد سرکوب کرد.داریوش شهرشوش را گرفته و به پایتختی تبدیلکرد و بدین ترتیب حکومت ایلام توسط هخامنشیان از بین رفت ولی ایلامیان مثلیک ملت تا قرن ها به حیات خود ادامه داد. در زمان اشکانیان ٬ ایلامیان حقضرب سکه خود را داشتند و بارها در زمان اشکانیان برای استقلال خود قیامکردند.

    از آنجا که به هیچ وجه حمله آشوریها و حتی حمله هخامنشیانرا پایان کار ایلام نمیدانیم٬ بخش مهمی از کتاب را به بررسی تاریخ ایلامدر دوره سلوکی ٬ اشکانی و ساسانی اختصاص داده ایم و امیدواریم خوانندهمجاب شود که حمله آشور بنی پال و ظهور هخامنشیان پایان کار ایلام نیست کهحتی در دوره اشکانی برای استقلال خود می جنگیده اند.( د.ت.پوتس٬ باستانشناسی ایلام٬ مقدمه٬ص۲ ٬ از انتشارات دانشگاه کمبریج٬سال ۱۹۹۹)
    ایلامیانبر عکس سومریان بعد از انقراض حاکمیتشان در طول عصر های زیادی به زندگی دروطن خود ادامه داده و زبان و تمدن خود را زنده نگه داشتندַزبان ایلامی کهبه علت شباهت اش با زبان دیگر اقوام (قوتتی ه,کاسسی ها,ַַַ) از زمان Puzurinshushinak پوزور این شوشیناک (۲۲۰۰ ق.م.)زبان مشترک و اداری سراسر ایرانبود توانست موقعیت ممتاز خود را تا اوایل ساسانیان حفظ کندַبا ترجمهتعدادی از لوحه های ایلامی نگهداری شده در شیکاگو بطور قطعی ثابت شده استکه زبان ایلامی یک زبان التصاقی میباشد و لغات زیادی در ان با ترکی آذریامروزی شبیه یا عین هم هستندַ آکادئمک “مار” ثابت کرد که زبان ماد و ماننانیز همان زبان ایلامی بودַ
    زبان ایلامی تا قرن ها بعد از سقوط ایلاماهمیت خود را حفظ کرد , داریوش هخامنشی آن را زبان رسمی و اداری امپراطوریکرد و همه ۳۰ هزار لوحه پیدا شده در تخت جمشید به زبان ایلامی هستند(هنوزهم ترجمه نشده اند)ַ اکادمئک”مار” ثابت کرده است که زبان رسمی و اداری مادهم ایلامی بود(تاریخ و تمدن ایلام, ص۵), این موضوع بعدا در بخش مربوط بهماد ها شرح داده خواهد شدַ
    ایلامیان در زمان هخامنشیان, سلوکیان,اشکانیان و ساسانیان زبان خود را نگه داشتند و حتی در دوره بعد از اسلامنیز زبان ایلامی به حیات خود ادامه داد واز طرف تاریخنویسان اسلامی “خوزی”نامیده شد ,برای مثال اصطخری در کتاب”مسالک الممالک” به ان اشاره میکند وتاریخدانان امروزی مثلا دکتر سید محمدعلی سجادی وַַزبان خوزی را همان زبان ایلامی میدانندַ این زبان حالا هم در شوش و مناطق عراقی نزدیک به شوش ,از جمله شهر “مندلی” و هم چنین در شهر “سنقر” لرستان و اطراف ان و بعضیجاهای دیگر زنده است و زبان عادی و روزمره اهالی میباشد و خودش هم به زبانترکی اذری امروزی خیلی نزدیک است, انان خودشان را اشکانی مینامند(تاریخدیرین ترکان ایران,جلد۱, پروفسور ذهتابی)

  11. #11
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش دوم


    ” دمورگان”که سالها در خرابه های شوش کاوشگری کرده بود مینویسد که ایالت فارس حتیبعد از به قدرت رسیدن هخامنشیان شدیدا تحت نفوذ فرهنگ و زبان ایلامی بود وپارس ها دولت و فرهنگ خود را بر آنچه که از ایلامیان یاد گرفته بودند بنانهادندַ
    “مַ دیاکونوف” محقق روسیمینویسد: در ایالت فارس چندین کتیبهایلامی از اوایل حکومت هخامنشیان وجود دارد که حضور بالای ایلامیان درآنجا را حتی در زمان داریوش دوم نشان میدهدַ و این مسئله از انجا دیدهمیشود که” مارتیا ” که خود را پادشاه ایلام مینامد در ایالت فارس زندگیمیکرد و در دفترخانه “استخر” حاکمیت کامل زبان ایلامی نشانه بیسوادیمامورین و دولتمردان پارس میباشد و نه اینکه تصور کنیم که ان زبان فقطرایج در بین اهالی بودַ (تاریخ ماد صفحه ۵٨۰-۵٨۱)
    چونکه هخامنشیان کوچنشین از خود تمدنی نداشتند و حاکمیت را با زور شمشیر و خشونت و بیرحمی خاصخودشان بدست آورده بودند امپراتوری خود را بر پایه تمدن ایلام بنا کردند وبه وسیله آنان تمدن ایلامی در دنیا توسعه یافتַ در آن زمان دعوای تمدن وفرهنگ قومی در ایران وجود نداشت و این عارضه از زمان ساسانیان توسط اردشیربابکان شروع شد( از بین بردن آثار ترکان ماد و اشکانی توسط ساسانیان) وبعدا این کار زشت توسط رژیم پهلوی که خود را وارث انها معرفی میکرد ادامهیافت( خیلی از آثار باستانی اذربایجان را در این دوره از بین بردند)ַ
    تمدنواحد سنتی ایران تا زمان انقلاب مشروطیت تقریبا همان تمدن ایلامی بود کهبرای اولین بار با ورود اسلام تغییراتی در ان ایجادشده بود و بار دومقازان خان سلطان معروف و کاردان ایلخانی با اصلاحات اجتماعی عظیم خودتغیراتی را در سیستم اجتماعی ایران داد و بعد ها هم در زمان مشروطیت و همبا انقلاب سفید تغیراتی در آن شد ولی رویهمرفته ساختار اجتماعی امروزیایران همان ساختار ایلامی و تمدن ایرانی مساوی است با تمدن ایلامی و تمدنیبه اسم تمدن آریایی وجود خارجی نداشته و نظریه پوچ و بی اساسی است که ازطرف استمارگران غربی برای رسیدن به اهداف استمارگرانه شان در اواخر قرننوزدهم به میان کشیده شد و حالا خود انها خیلی وقت پیش به دغل بازی خوداعتراف کرده و موهومی بودن ان نظریه را تایید نموده و حالا حتی نظریه زبانهندو اروپایی در محافل علمی طرد شده و احتمال خویشاوندی بین زبانهایاروپایی و هندوایرانی را کلا رد میکنندַ
    دین ایلامیان بت پرستی بود وعقیده به ارواح مختلف, شامان ها, در بین انان رایج بودַاسم خدای بزرگایلام “شوشیناک“بود و هر شهری خدای خود را داشت و مجسمه خدایان درعبادتگاه های شهرها گذاشته شده بود ַ مراسم دینی ایلام شبیه مراسم دینیسومر و بابل بود (تاریخ ماد, م دیاکونوف ص ۵٨٩).
    در سیستم اجتماعیایلام نیز مثل سومریان و دیگر خلق های التصاقی زبان زن از حقوق اجتماعیخیلی بالایی برخوردار بود و در کارهای دولتی و سرپرستی اماکن مذهبی زنانحضور گسترده ای داشتند و ستم جنسی بر علیه زنان از خصوصیات اجتماعی قبایلتات( قبایلی از اواخر قرن ۱۹ به غلط با اسم اریایی خطاب میشوند) بود وآنها زن را یک انسان حساب نمیکردند و او را مثل یک جنس خرید و فروشمیکردند( هنوز هم در بین کردها, تاجیکها و بعضی دیگر از قبایل تات دختر رادر مقابل پولی به مرد خواستگار میفروشند) با به حاکمیت رسیدن هخامنشیان بهتدریج زنان از فعالیت های اجتماعی کنار زده شدند و تمام حقوق اجتماعی خودرا از دست دادند. وضع اسفناکی را که هخامنشیان به زنان تحمیل کرده بودند٬در زمان ساسانیان بدتر شد ولی با آمدن دین مبین اسلام وضعیت زنان کمی بهترشد٬ اما هیچوقت به زمان قبل از آمدن تات ها بر نگشتַ(زن در سیستم حقوقیساسانیان,k.Bartlemen , ترجمه دکتر نַ صاحب الزمان) .
    مجسمه سنگی”ناپیراسو” ملکه ایلام از ۱۵۲۰ ق م قدیمیترین مجسمه زن پیدا شده در دنیاست, اینمجسمه که سرش کنده شده ۱٨۰۰کیلو وزن دارد و نمونه هنر و ظریف کاری آنهااست ومجسمه های یونانی و رومی که صدها سال بعد از آن درست کرده شده اند ازلحاظ هنری در سطح خیلی پایین تری قرار دارندַلباس های تن این ملکه شبیهلباس های زنان اذری میباشدַ
    هر کسی که با زبان ترکی اشنایی دارد بانگاهی به اسامی شاهان ایلام تشابهات آنها را با اسامی ترکی امروزیمیبیندַمثال:اسامی تعدادی از شاهان ایلام: شیموت-وارتاش shimut-vartash ,تن دن- اولی tan dan-uli, اونتاش قال untash-gal,لیلا-ایرتاشlila-ir-tash, هومبان هال تاشhumban-haltashو غیرهַ در آخراکثر اسامی ایلامی پسوند های”تاش“,”آش” و”لی” وجود دارد که در زبان همهاقوام التصاقی زبان ساکن اطراف کوههایزاگرس(قوتتی,لولوبی,هوری,گیلز ان,ماننا,ماد,ַַַ) نیز صرف میشد و هنوز هم دربین اکثر اهالی همین سرزمین ها رایج است و برای مثال پسوند “ تاش” بصورت“داش” در ترکی آذری استفاده میشود:یولداش, قارداش,تیمورتاش و غیره.
    ایلامیاننیز همچون سومریان موفق به افریدن یکی از تمدنهای عالی بشری شدند و در طولتمام دوره تقریبا ۳۰۰۰ ساله حکومتشان “دمکراسی ابتدایی و سنتی” خاص اقوامترک را حفظ کردند که بعدا مادها, اشکانیان,سلجوقیان و دیگر سلسله های ترکآن روش را ادامه دادند(ایالات و ولایات نوعی استقلال داخلی داشتن و بهفرهنگ و دین دیگران احترام میگذاشتند), این خصوصیت از اخلاق طبیعی ترکانقدیم به حساب می آید و در نتیجه همین روحیه آزاد ملی ایلامیان توانستندنزدیک به سه هزار سال حکومت کنند و در مقابل اقوام سامی و غیره ایستاده واغلب غالب ایندַسیتم حکومتی فدرالی اولین بار در تاریخ در ایلام شکل گرفتַ
    بهمرور زمان تمدن درخشان ایلام هر چه بیشتر اشکارتر میشود و شوینیست هایفارس و حامیان اریاپرست شان( استمارگران غربی که تاریخ ایران را به نفعقوم موهوم آریا شدیدا تحریف کرده اند) که تا دیروز ٬یا وجود آنها را کلاانکار میکردند و یا آنها را وحشی و غیر ایرانی مینامیدند٬ حالا با بیشرمیمیخواهند به آنها لباس اریایی ( بخوان لباس وحشیت) بپوشانند , برای مثال“یوسف مجید زاده” در کتاب “تاریخ و تمدن ایلام” مینویسد:منطقی ترین فرضیهاین است که ایلامیان به عنوان پروتولر زبانشان با ورود به دوران ماد بهزبان ایرانی مبدل شد.( این پان فارس همان به اصطلاح تاریخ دانی هست کهاخیرا در مصاحبه ای با روزنامه همشهری ادعا های دروغین پان فارس ها را درمورد کتابسوزی مسلمین در ایران را پس گرفته و اعتراف کرد که آریایی ها تاقرن ۹ میلادی هیچوقت هیچ نوشتاری از خود نداشتند و اولین بار در اواخر قرن۹ میلادی با کمک گیری از زبان عربی زبان فارسی قدرت نوشتاری پیدا کرد) (همشهری، ۶ مهر ۱۳۸۲)., اینها ٨۰ ساله که مشغول تحریف تاریخ ایران به نفعقوم موهوم آریا هستند و هنوز هم با سماجت به این کار غیر انسانی وضدفرهنگی شان ادامه میدهندַ
    منبع: azerbaijan43.persianblog.ir
    نویسنده : انی کاظمی
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  12. #12
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش سوم


    تمدن شوش- چرخ کوزهگری- چرخ ارابه

    چونخواننده به نقشة جغرافیای مراجعه کند و انگشت خود را از مصب رود دجله برخلیج فارس تا شهر عراقیالعمارة حرکت دهد و، هنگامی که به این شهر رسیدانگشت خود را، در امتداد مشرق، از مرز عراق بگذراند و به شهر شوش کنونیبرساند، به این ترتیب حدود کشور شهر شوش قدیم را یافته است؛ این شهر مرکزناحیهای است که یهودیان آن را عیلام، یعنی زمین بلند، مینامیدهاند. دراین سرزمین کم وسعت، که از طرف باختر با مردابها و از طرف خاور با کوههایکنار فلات بزرگ ایران محدود و حفاظت میشده، ملتی میزیسته است که نژاد ومنشأ آن را نمیدانیم، و یکی از مدنیتهای تاریخی به دست همین مردم ایجادشده است. در همین ناحیه، به اندازة زمان یک نسل پیش از این، باستانشناسانفرانسوی به آثاری انسانی دست یافتهاند که تاریخ آنها به ۰۰۰،۲۰ سال قبلمیرسد؛ نیز شواهد و اسنادی از فرهنگ و تمدن پیشرفتهای پیدا کردهاند کهقدمت آن تا ۴۵۰۰ سال قبل از میلاد بالا میرود.

    ظاهراً چنان به نظرمیرسد که، در آن زمان، مردم عیلام تازه از زندگی بیابانگردی و شکار وماهیگیری بیرون آمده بودند؛ ولی در همان زمان سلاح و افزارهای مسی داشتند،زمین را میکاشتند، حیوانات را اهلی میکردند، با خطنویسی دینی و اسنادبازرگانی آشنا بودند، آینه و جواهرات را میشناختند، و بازرگانی آنان ازمصر تا هند امتداد داشت. در کنار افزارهای سنگ چخماقی صاف شده، که ما رابه عصر سنگ جدید میرساند، گلدانهای خوش ساخت گردی میبینیم که بر آنهانقشهای هندسی با تصاویر زیبای حیوانات و گیاهان رسم شده، و پارهای ازآنها چنان است که در شمار بهترین آثار هنری ساخت دست بشر به شمار میرود.در همین جاست که نه تنها نخستین چرخ کوزهگری آشکار میشود، بلکه نخستینچرخ ارابه نیز به نظر میرسد. این افزار ظاهراً ساده و کم اهمیت، که درحقیقت برای انسان بسیار حیاتی و سودمند است، بعدها در بابل، و بسیار دیرتراز آن در مصر، روی کارآمده است. مردم عیلام از آن زندگی مقدماتی پیچ درپیچ خود، به زندگی جنگ و کشورگشایی پردردسر پرداختند و سومر و بابل راگرفتند؛ پس از آن، وضع دگرگون شد و این هر دو دولت، یکی پس از دیگری،عیلام را در تصرف خود گرفت. کشور شهر شوش شش هزار سال بزیست، و در اینمدت، شاهد اوج عظمت سومر، بابل، مصر، آشور، پارس، ( پروفسور برستد چنانمعتقد است که در قدمت این فرهنگ، و نیز در قدمت فرهنگ آنائو به وسیلةدمورگان و پمپلی و دیگر دانشمندان مبالغه شده است.) و یونان و روم بود و،به نام شوش، با کمال جلال، تا قرن چهاردهم میلادی پابرجای ماند. در طولاین تاریخ دراز دورههای مختلف بر شوش گذشت و ثروت آن گاهی بیاندازه زیادبود؛ در آن هنگام که آسور بانیپال بر شوش مسلط شد و آن را غارت کرد (۶۴۶ق م)، وقایعنگاران شاه فهرستی از طلا و نقره و سنگهای گرانبها و زینتآلاتسلطنتی و جامههای فاخر و اثاثه عالی و ارابههایی که فاتحان با خود بهنینوا بردهاند، ثبت کردهاند. تاریخ دورة تناوب غمانگیز خود، میانپیشرفت هنر و جنگ، را به این ترتیب آغاز کرده است.

    منبع:# · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
    اثر مشهور ویل دورانت

  13. #13
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش چهارم

    پیامهای چُغازنبیل – عظمت ایلام

    تااین اواخر از دیانت و مذهب ایلامیها آگاهیهای چندانی به دست نبود.امّا با کشف چوغازنبیل «تلچونسبد» از سالهای ۱۹۴۰ میلادی به بعدکه در جنوب غربی ایران در صحرایی خشک قرار دارد تا اندازهیی دراین مورد آگاهی به دست آمده است. در آغاز کتیبهیی منقوش بر آجردر اطراف تل به دست آمد که به خط و زبان ایلامی بود و حاکی ازبنای شهری مذهبی بود که به فرمان اونیتاشگال Unitashgal بنا شدهبود و این پادشاه در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد زندگی میکرده است.

    اینتل چنان که از نامش پیداست همچون سبدی است که واژگونه بر زمیننهاده باشند. تاکنون باستان شناسان توانستهاند تنها مکان مقدّساین شهر بزرگ را از دل خاک بیرون آورند. آن چنان که پیش از ایندر ظاهر بر میآمد ایلامیان به ساختن زیگورات Ziggurat علاقه وتوجّهی نداشته و این امر میانشان متداول نبوده است. امّا کشف اینشهر کهن و مکان مذهبی بلند، بازیگورات آن این توهّم را از میانبرد. صحن این مکانِ عبادت یکصد و بیست و یک متر مربع میباشد وچهارگوش است. اطراف این چهار گوشه به وسیلهی دیواری محصور شدهاست که دارای غرفهها و اطاقکهایی است که ویژهی عبادت و نیایشبوده است، امّا مراسم عمومی مذهبی چنان که شواهدی ارائه میدهد،در صحن حیاط انجام میشده است. امّا بنای زیگورات را درست وسطاین مربع یا صحن حیاط بنا کردهاند که سیزده و نیم متر مربع مکانرا زیر خود دارد. این زیگورات دارای پنج طبقه بوده و بلندیاش درحدود پنجاه متر بوده است. در طبقهی پنجم فوقانی، پرستشگاه خدایبزرگ و خدای خدایان ایلامی به نام اینشوشیناک Inshushinak قرارداشته است. امّا جای تأسّف است که در حدود دو متر نیم از قسمتفوقانی این زیگورات در اثر حوادث طبیعی خراب شده و فرو ریخته استو این ریزش و خرابی به قسمتهای دیگر نیز صدماتی وارد کرده.

    قسمتهاییاز این بنا که پس از گذشت سه هزار سال هنوز سالم ماندهاند، عظمتایلام را نشان میدهد. از جانبی دیگر تکامل فن آجرسازی در ایلامموجب شگفتی است. آجرهایی که به دست آمده و دیوارههای بیرونیزیگورات را با آنها میپوشانیدهاند از لعابی نقرهیی به همواریپوشیده شده است که در جهات مختلف تابش نور نمایانیهایی چون طلا ونقرهی درخشان دارد. آنچه که مهمتر است، درهایی است که بهوسیلهی چوب ساخته و با شیشه ریزهنگاریهایی بسیار جالب بر آنهاکردهاند. شیشهها به رنگهای مختلف میباشند و این امر نشان میدهدکه شیشهگری در ایلام تا چه اندازه تکامل یافته بوده است،تکاملی که در هیچ منطقهیی نظیرش دیده نشده و ماورای گمانمحقّقان و کاوندگان قرار دارد.
    شاید مجسمهی خدای بزرگاینشوشیناک Inshushinak در طبقهی پنجم، یعنی بلندترین نقطهیزیگورات قرار داشته است. امّا آنچه که مسلّم است مراسم عبادتعمومی در محوطهی زیگورات انجام میشده و به نظر میرسد که درمواقعی که شاه به عبادت میآمده، پیکرهی خدای خدایان را ازطبقهی فوقانی به پایین میآوردهاند. در دیوارههای بعضی از طبقاتزیگورات، اطاقهایی کشف شده که مورد استفاده و کاربرد آنها هنوز بهدرستی روشن نشده است. در یکی از این اطاقها مصالحی ساختمانی بهرنگ سرخ یافت شده که گویا جهت آرایش طبقات فوقانی به کارمیرفته است، امّا ما بقی اطاقهای طیقهی دوم خالی است.

    قراینو طرز ساختمان نشان میدهد که قربانی در این مذهب اهمیّتی فراوانداشته است. مراسم مذهبی ایلامی در حیاط داخلی انجام میشده است.در این حیاط دو ردیف سکوی کوتاه بنا شده که هر ردیفی هفت سکّواست و جمعاً چهارده سکّو میشود که جوی کوچکی میان آن حفرکردهاند. این سکّوها قربانگاه بوده است که در مواقعی معیّن کهمراسم قربانی در حضور شاه و ملکه انجام میشده، جانواران قربانیرا روی این سکّوها قرار داده و به وسیله کاهنان ضمن انجام مراسمو تشریفاتی، قربانی میشدهاند، و خون آنها نیز از جوی وسط دو ردیفسکّو میگذشته است.
    در قسمت فوقانی دو ردیف سکّوهای قربانگاه،دو نشیمن متمایز وجود دارد که بدون شک متعلّق به شاه و شهبانوبوده است. چنان که از روی مدارک و قراین بر میآید، پس از انجاممراسم قربانی از برای خدایان، شاه و شهبانو از جلو حرکت کرده وکاهنان نیز در التزام بودهاند تا به طبقهی تحتانی معبدمیرسیدهاند. در این مراسم شاید شهزادگان و امیران و سرداران وسپه سالاران نیز حضور داشته و شاید بر آنکه جملهی مردم وعوامالنّاس نیز شرکت کرده و آزاد بودهاند تا به طبقهی تحتانیمعبد از برای پرستش خدای بزرگ بروند.

    جای و مکان عمومی دراین زیگوراتها تنها حیاط آجرفرش معبد بوده است، امّا حلقهها وبرجهای پنجگانهی زیگورات، ویژهی کاهنان بوده است که از لحاظرتبه و مرتبت در طبقات و اطاقهای مختلف آن رفت و آمد و یا سکونتداشتهاند. دیواری که قسمت حیاط را دور زده، شامل هفت در وازهاست که به طرز مجلّلی ساخته شدهاند و طبقات عامّهی مردم شاید ازیکی یا چند دروازهی به خصوص حق رفت وآمد داشته بودند.

    زیگوراتها که بودند؟
    ۳-۲-اصولاً دربارهی زیگوراتها این پرسش پیش میآید که آیا اینساختمانها چه نوع بناهایی هستند، آیا همچون هرمهای مصری، اهرامیمیباشند که عنوان مقبره را دارند و یا معابدی هستند؟ هرودوتHerodotos مورّخ یونانی در پنج قرن پیش از میلاد، یعنی صد سال پیشاز آنکه آخرین پادشاه بابل سقوط کند، به این شهر سفر کرده است وگزارش میهد که برج بابل مقبرهی زِئوس Zeus] ژوپیتر [Jupiter خدایخدایان یا ربالنّوع ستارهی مشتری است،- و از همین رهگذر و مواردیدیگر است که پرسش و شک فوق مطرح میشود.
    با در نظر گرفتن اینموضوع، پژوهشها و گفتگوها و کاوشهایی بسیار در مدّت نزدیک به یکقرن رخ داده است و بسیار گفتهاند و بسیار نوشتهاند. با جمع وتلفیق این نظرات و گفتهها بایستی طبعاً این عقیده پیش آید کهزیگورات هم معبد و پرستشگاه بوده است و هم مقبره و گور.
    اغلباقوام و ملل ساکن این قسمت از مشرق زمین، رسمی مشترک و عقیدهییعمومی داشتهاند دربارهی مردگان و زندگی پس از مرگ. البته ایناشارهیی که به لفظ مشترک و عمومی میشود، جنبهی تأکیدی حرفیندارد، چه هر چه که باشد اختلافها و تفاوتهایی در جزئیات امر میاناقوام و ملل مذکور مشهود است، امّا از لحاظ اصولی و آنچه کهزیربنای موضوع را میسازد در عقاید و روشها اشتراک دارند. به هرانجام، اقوام و مللی چون: سومریان ، بابلیان، آشوریان و ایلامیانمردگان خود را در منازل خود و کف اطاقهایشان دفن میکردهاند و برآن عقیده بودهاند که روح پس از مرگ همچنان به زندگی ادامهمیدهد و احتیاجات و نیازمندیهای زمان حیات را دارد، و میپنداشتندکه مردگان در زندگی آنها همچون دوران زندگی شرکت میکنند. امّا درلوحههایی که متعلّق به قسمتهایی فوقانی زیگورات «چوغازنبیل» استبه این امر تأکید شده است که در آخرین طبقهی بالایی، محرابِمقدّسِ خدای بزرگ و سرورْ خدایِ اینشوشیناک Inshushinak قرار داشتهاست. همچنان ملاحظه شد که عادت مردم و روش کاهنان مبتنی بر آنبود که در طبقهی زیرین به عبادت و نیایش میپرداختهاند؛ پسمیتوان نتبجه گرفت که محراب در بالا و گور یا مقبره در پایین قرارداشته است.
    اینک با موضوعی که در فوق مطرح شد، این نقطهیابهام برای کسانی پیش میآید، چه میاندیشند مگر خدایان راناجاوادنگی و مرگی هست؟! در این باره لازم به یادآوری است کهآری، و این موضوعی است در تاریخ ادیان که مبحثی شیرین و جالبتوجّه میباشد. خدایانی که ربالنّوعهای حاصلخیزی، نعمت، و فصلهامیباشند دچار چنین سرنوشتهایی میشوند. اغلب در کشورهایی که فصولتمام و متمایز هستند، این گونه اعتقادات به وجود میآید، چون: مصر،یونان و مناطق بسیاری از آسیای کوچک و آسیای غربی. در مصر اوزیریسOsiris ، در یونان دیونیسوس Dionisos در آسیای کوچک آتیس Attis و دربسیاری از نقاط دیگر این گونه خدایان وجود دارند. هنگامی که پس ازبهار و رویش نباتات و گیاهان و شکفتگی طبیعت، پاییز و زمستان فرامیآید و دشت خاموش شده و نباتات پژمرده و رخت زندگی از اندامدرختان بیرون میشود، این خدایان نیز به خوابی مرگ گونه فرومیروند، و در واقع این قیاسی است که انسان از طبیعت برای خدایانو خود مینماید و در اینجا نیز خدایان را به طبیعت قیاس کرده و برایآنان مرگها و زندگیهایی دورانی قائل میشود، و بنابراین به هنگامیکه بهار فرا میرسد، طبیعت از خفتهگی به درآمده و زندگی از سرمیگیرد، خدایان نیز از خوابِ موقتِ مرگ بیدار شده و دگرباره زندگیآغاز مینمایند.

    باستانشناسان اینک به این فکر شدهاند که درفرصتی مناسب نقبی به مرکز زیگورات بزنند تا شاید از این راهگذر ومشاهدات و ملاحظاتی که خواهند کرد، آگاهی حاصل نمایند که درمرحلهی اوّل یا طبقهی زیرین پرستشگاه چه مراسم و عباداتی انجاممیگرفته است، و این برنامهی باستانشناسان هر گاه عملی شود،بیشک کمکی شایسته و بسیار مینماید به تاریخ ادیان که در پرتو آنمجهولاتی چند که دیرگاهی است در این زمینه باقی مانده، بر طرفمیشود.

    پس از شک و یقینهایی دربارهی اینکه زیگورات موردنظرو یا به طور اَعَمّ این گونه بناها یا زیگوراتها معابد و ستایشگاهها ویا مقابری بودهاند، مسئلهیی دیگر قابل طرح و اندیشه است کهجنبهی نمادین و کنایهیی این بناها را بیان میکند. در این موردشکّی نیست که این بناهای بلند و مرتفع، انگیزه و محرّکی داشتهاندو این انگیزه نیز جز خواست و تمایل درونی انسان چیزی نبوده است،تمایل و آرزویی که به این شکل در قالب هستی ریخته شده و موجبتشفّی و ارضای خاطر و تمایلاتی شده است. خواست درونی انسان جزراه یافتن از عالم پایین و جهان سفلا به جهان و دنیای علیا چیزینیست. آدمی همواره در این آرزو بوده است، منتها این آرزو و تمایلدر هر دوره و زمانی به شکلی تجلّی نمود.� است و در آن دوران اینبناها که در حد خود آسمانسای بودهاند، رمزی بوده از این آرزویطلایی و کهن بشری.
    از دیدگاه کلمه و واژه نیز زیگورات چنینمفهومی را میرساند و پرده از کنایه واپس میزند. اصل کلمه، سومریاست که در «آشوری – بابلی» Ziqquratu تلفّظ میشده و معنی آن «صعود به آسمان » بوده است. این پندار یا توهّم میان آن مردمعتیق وجود داشته است که خدایی که از فرازینگاه آسمان پایینمیآید و نزول میکند، پیش از آنکه موهبت دیدار و مجالست خود را بربندگان به روی زمین ارزانی دارد، در بلندترین نقطهی زیگورات فرودمیآمده. روش این مردم کهن زیاد نبایستی به نظر ما اعجابآور وشگفتیزا نمایان شود، چون میان فکر آن مردمان و بنا کنندگانکلیساهای مرتفع قرون میانه و معابد بلند دیگر نیز هیچ تفاوتی موجودنیست، این فکری بوده که همواره آدمیان را به خود مشغول میکردهاست، و نردبان یعقوب که پایهیی بر زمین و سری به آسمان داشته،نه داستان دیروز است و نه افسانهی امروز، بلکه همواره این پنداروجود داشته و قدمتی دارد همپای عمر آدمی.
    گِرد اینشوشیناکInshushinak سرورْ خدایِ ایلامی را یک عدّه کهتر خدایان فرا گرفتهبودند که جای و مکانشان گرداگرد زیگورات در غرفههای ویژهیی بودهاست. این غرفهها نیایشگاههای خدایانی بوده است که همچون نزدیکانرئیس و بزرگی، خانههایی اطراف کاخ او داشتهاند. تاکنون «سال۱۹۶۱» تعداد یازده نیایشگاه از زیر خاک، از اطراف زیگورات بیرونآمده است که هر یک ویژهی خدایی بوده است و به احتمالی بسیارنیایشگاههایی دیگر نیز در آینده از زیرِدستِ کاوندگان بیرون خواهد آمدکه کمک بسیاری مینماید به شناخت سلسله مراتب خدایان و وظایفآنان و شیوهی پرستششان. در ایلام در گوشهیی از معبد مربع،نیایشگاهی کشف شده است که دارای چهار غرفه میباشد که هر یک بهشکل مستقلی یک نیایشگاه است. قراین نشان میدهند که ایننیایشگاه متعلّق بوده است به دو – مِهتر خدای و دو – ایزدبانو، چوندر این نیایشگاه دو سکّوی قربانی وجود دارد که هم قربانگاه است وهم جای تقدیم هدایا میباشد و معابدی که مختص یک خدا بوده است،بیش از یک سکّو نداشته و معمولاً نام و عنوان هر خدایی روی آجرهاینیایشگاههایشان نوشته شده است.

    مذهب ستایش طبیعت، با خدایانی طبیعی
    ۳-۳-از روی هدایایی که به خدایان داده میشده، و روش ستایش ونیایششان آشکار شده است که مذهب ایلامیان براساس ستایش طبیعت وعناصر طبیعی استوار بوده و خدایانِ آنان، خدایان و ربّالنواهایحاصلخیزیِ زمین و وفور نعمت و مردم کرهی زمین بوده است. هدایااغلب از سفال، طلا، نقره و مفرغ میباشد که به شکل ظروف وتندیسههایی ساخته میشده است و قربانیها از گوسفند، بز و احشامیدیگر بوده. اغلب حاجتمندان برای برآورد نیازمندیها و حاجات خویش،به عنوان رشوه و باج از برای جلب رضای خاطر خدایا خدایان اینقربانیها و هدایا را در معبد، مقابل محراب خدای خود میگذاردهاند و ازسویی دیگر این هدایا به کیسهی فراخ کاهنانی که خزانهی معابد ودرآمدهای خاصله از آن را متعلّق به خود میدانستند، گردآوری و ضبطمیشد و از برای آنان زندگانی در کمال فراخی معیشت و رنگینسفرهیی فراهم میکرده است. هرگاه درست بیندیشیم، بعد از گذشتحدود سه هزار سال از زمان، در عقاید مردم متمدّن این زمان هنوزتغییر و تحوّلی ایجاد نشده است و تودهیی عظیم از مردمان عصر ماهنوز به همانسان فکر میکنند که نیاکانشان در سه هزار، چهار هزار وپنج تا شش هزار سال پیش از این میاندیشیدهاند. هنوز همان مردمانوجود دارند، و همان معابد و همان کاهنان به کار خود سرگرماند. علاوهبر جوامع متمدّن، الگو و ساخت چنان روش و باور و اندیشههایی بهصورت زنده و گویا، هنوز میان اقوام ابتدایی در بسیاری از نقاطجهان قابل مطالعه و کاوش است. مردم شناسان در بسیاری از فرهنگهایاقوام بدوی که در آمریکا «سرخپوستان» زندگی میکردند، نیز میاناقوامی که در استرالیا، اوقیانوسیه، آفریقا، آسیا – نیز میان اسکیموهاچنین باورها و عاداتی را که هزاران سال بر آنها میگذرد، تحقیقکردهاند.
    من باب مثال بایستی از ایزدبانویی نام برد به نامپینی کِر Piniker که مظهر آفرینش بوده است. نام این زن خدا درلوحهیی ذکر شده که کتیبهیی حاکی از پیمانی که میان شاهانایلام و بابل منعقد شده است، متن آن لوحه بوده. تندیسهیی ازاین الاهه در کاوشهای انجام شده به دست آمده است، در حالی کهکودکی شیرخواره را به آغوش دارد و این تندیسه در نیایشگاهی یافتشده که ویژهی عبادت همین الاهه بوده است. در این نیایشگاههدایایی بسیار یافت شده که در تأیید سمت و عنوان این زن خدامیباشد که مظهر آفرینش بوده.
    در اطراف معابد بازارها، فروشگاهها وکارگاهها و صنعتکاران و دورهگردانی بودهاند که نیازهای نذور رامیساختهاند و از این راه امرار معاش میکردهاند. بدون شکصنعتکاران و هنرمندانی چیرهدست و توانا در حوالی معبد یا معابد سکناداشتهاند که کارشان و درآمدشان وابستگی داشته به قدرت هنری وصنعتیشان. این مردمان، مجسمهها و ظروف سفالین، تندیسهها و ظروفنقرهیی و طلایی ساخته و این اجناس اغلب به وسیلهی کاهنان بهزیارت کنندگان فروخته میشده است، چنان که امروزه نیز در بسیاریاز جاها معمول است گرد زیارتگاهها را صنعتکاران و پیشهورانی فراگرفتهاند که کالاهایشان تنها ویژهی برآورد نذور میباشد.

    سرانجامپایان عظمت این شهر با زیگورات عظیماش هم زمان با انهدام ایلامفرا رسید. به سال ۴۶۰ پیش از میلاد آشوربانیپال Ashur Bani pal باسپاهیان فراوانش به ایلام حمله کرد، شوش را تسخیر و ویران نمود.شهرهای سر راهش جملگی به ویرانی افتادند. شاه ایلام فرار کرد و تادوردستها تعقیباش کردند. از جمله شهرهایی که به وسیلهی آشوریانمنهدم شد، شهر مورد گفتگو، یعنی شهر « دوراون تاشی Dur untashi » بودکه به خرابی سپرده شد. در یکی از اطاقهای معبد، آشوریان بیش ازدویست تکه از وسایل رزمی خود را بجا نهادهاند که اغلب آنها عبارتاست از نشانهای افتخار که از مفرغ، آهن و مرمر میباشد. در اطاقیدیگر اشیایی دیگر که قیمتی و زینتی بوده به دست آمده که متعلّقبه معبد است. شاید عدّهیی از سربازان آشوری در اینجا به استراحتپرداخته بودهاند که بر اثر حادثهیی با شتاب خارج شدهاند، پیش ازآنکه فرصتی پیدا کنند تا لوازم خود را ببرند.
    به هر انجام پس ازقرونی بسیار و گذشتِ زمانی بعید، به وسیلهی کشف این شهر تاریخی،از روی یکی از گرههای فروبستهی تاریخ ادیان پرده بر کنار زدهشده و در زمینهیی که آگاهیهای قابل ملاحظهیی نداشتهایم،اطلاعاتی به دست آمده که با اتمام کاوشهای در این منطقه، اینآگاهیها به نسبت بسیاری افزونی خواهد یافت.

    منبع:[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  14. #14
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش پنجم



    چُغازَنبیل نیایشگاهی است باستانی که در زمان ایلامیها ساخته شده است. چغازنبیل بخش باقی مانده از شهر دوراونتاش است.
    ایننیایشگاه توسط اونتاش گال (پیرامون ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام، و برایستایش ایزد اینشوشیناک، نگهبان شهر شوش، ساخته شده است.

    مکانجغرافیایی چغازنبیل در ۴۵ کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانیهفت تپه می باشد . ( در محور اصلی شوش به اهواز ) بلندی آغازین آن ۵۲ مترو ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آنباقی مانده است. چغازنبیل واژهای محلی به معنای زنبیل واژگون است و نامباستانی این بنا بشمار نمیآید. همچنین زیگورات در زبان عیلامی به معناینیایشگاه است. این مکان نزد باستانشناسان به دور اونتاش معروف است که بهمعنای شهر اونتاش است. اونتاش گال پادشاه عیلامی است که دستور ساخت اینشهر مذهبی را داده است. بنای چغازنبیل در میانه این شهر واقع شده است ومرتفعترین بخش آن است. بلندی آغازین این بنا ۵۲ متر در قالب ۵ طبقه بودهاست. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است.مسیر دستیابی به چغازنبیل از طریق جاده اهواز به شوش است اما مکان آندقیقاً بین شوشتر و شوش در کناره رود دز قرار دارد و این خود حکایت از ایندارد که در زمان ایجاد زیگورات شهرهای شوش و شوشتر هر دو وجود داشته اند.این نیایشگاه توسط اونتاش ناپیریش (حدود ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ عیلام، وبرای ستایش ایزد اینشوشیناک، الهه نگهبان شهر شوش، ساخته شده است. و درحمله سپاه خونریز آشور بانیپال به همراه تمدن عیلامی ویران گردید. قرنهایمتمادی این بنا در زیر خاک به شکل زنبیلی واژگون مدفون بود تا اینکه بهدست رومن گیرشمن فرانسوی در زمان پهلوی دوم از آن خاکبرداری گردید. گرچهخاکبرداری از این بنای محدب متقارن واقع شده در دل دشت صاف موجب تکمیلدانش دنیا نسبت به پیشینه باستانی ایرانیان گردید اما پس از گذشت حدود ۵۰سال از این کشف، دست عوامل فرساینده طبیعی و بی دفاع گذاشتن این بما دربرابر آنها آسیبهای فراوانی را به این بنای خشتی – گلی وارد کرده و خصوصاباقیمانده طبقات بالایی را نیز دچار فرسایش شدید کرده است. چغازنبیل جزوهمعدود بناهای ایرانی است که در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو ثبت شدهاست.ضمنا در بعضی از کتب تاریخی نام قدیمی شوش (چغازنبیل)نامیده شده است.

  15. #15
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت دوم-ایلام-بخش ششم

    [B]تمدن ایلام

    ایلام، نیرومندترین و دیرپاترین تمدن فلات ایران پیش از ورود آریاییها بوده وتاریخ پیچیده ای دارد. بیشتر مطالب تاریخی درباره ایلام توسط دشمنان آنهایعنی بابلیان و آشوریان و پس از آنها پارسها ثبت شده است که انگیزه ای قویبرای نابودی پادشاهی ایلام جدید داشته اند. به همین دلیل ، چهره نمایشداده شده از تمدن ایلام چندان منصفانه یا دقیق نیست و تنها با توجه بهتحقیقات جدید و بازخوانی کتیبه های ایلامی میتوان آگاهی خوبی درباره آنهابدست آورد.
    درباره خاستگاه ایلامیها نیز ، مانند کاسیتها ، آگاهی دقیقینداریم. آثاری که از سکونت ایلامیها در جلگه های خوز (شمال خلیج فارس)وجود دارد به هزاره چهارم پیش از میلاد بر میگردد. پژوهشهای انجام شده رویاسکلتهای ایلامی نشاندهنده نزدیکی نژاد ایلامی به سومریان و تمدندراویدیان در دره سند(در پاکستان کنونی) بوده در حالیکه زبان ایلامیها(حداقل شکل نهایی آن) ارتباط چندانی با تمدنهای یاد شده ندارد. ظروفسفالین و کشتیهای ایلامی به شدت از ساخته های سومریان و تمدنهای دره سندوBactria-Margiana (ترکمنستان کنونی) تاثیر گرفته اند. گمان میرود کهایلامیها احتمالآ از ناحیه جنوبی دره سند و از راه دریا در حدود ۳۵۰۰ سالپیش از میلاد به سرزمین ایلام آمده اند. پیش از آمدن ایلامیها ، جلگه هایشمال خلیج فارس از جمله قدیمیترین نواحی متمدن تاریخ جهان بوده و ناحیهشوش از حدود ۴۲۰۰ سال پیش از میلاد محل سکونت گشته و زیر فرمان پادشاهانآکد (Akkad) (تمدنی در شمال بابل) قرار داشت. هنگامی که نخستین ایلامیهابه این ناحیه وارد شدند ضمن سکونت، زیر فرمان پادشاهی سومری اور (Ur) قرارگرفتند. ایلامیان بدوی ، بسیاری از ویژگیهای تمدن سومر را فراگرفتند مانندخط میخی که آنرا جایگزین خط تصویری خود کردند. البته ایلامیها برخی ازویژگیهای تمدن خود مانند سیستم مادرشاهی (انتقال نسب پادشاه از طریق مادر)و مذهبشان را حفظ کردند. به نظر میرسد که در جامعه ایلام زنان از موقعیتبسیار مهمی برخوردار بوده اند. به آنها ارث میرسیده و صاحب اختیار داراییخود بوده اند ، اداره و راهبری تجارت با آنان بوده و همانطور که گفته شدحکومت از طریق آنها انتقال میافته است. سیستم مادرشاهی تا دوران ایلامجدید (حدود ۷۵۰ سال پیش از میلاد) پابرجا بود و در آن زمان سیستم پدرشاهیبابلی – سامی همسایگان به ایلام وارد شد .

    عکس هوایی از زیگورات (معبد دارای پلکان) چقازنبیل که در جنوب شوش باستان قرار دارد.


    شرقشناسان اولیه براساس سیستم مصری ، تاریخ ایلام را به دوره های تمدن قدیم ،میانه و جدید تقسیم کرده اند. دوره پیشرفت پادشاهی ایلام قدیم در ابتدایهزاره دوم پیش از میلاد بوده است. آنها نخستین پایه های تمدن خود را درناحیه خوز و در شوش بنا کردند . شاه ایلام Puzur-Inshushinak برایبزرگداشت خود ، نخستین تندیسهای ایلامی را در شوش بنا نهاد. ایلامیان نخستبه اور حمله کرده و آنرا نابود کردند. سپس حدود سال ۲۰۰۰ پیش از میلاد بهامپراطوری بابل هجوم برده و دودمان لارسا (Larsa) را پایه گذاری نمودند.تا این تاریخ ، ایلامیها شهرهای اروک (Uruk) در سومر ، Isin و بابل را زیرفرمان داشتند. بعدها همورابی پادشاه بابل از گسترش ایلام جلوگیری کرد امابابلیان نتوانستد از تجدید قدرت ایلام با پادشاهی مانند Kutir-Nakhunte کهصد سال بعد (۱۷۰۰ پیش از میلاد) رخ داد ، جلوگیری کنند.

    در حدودسال ۱۶۰۰ پیش از میلاد ، کاسیتها به ایلام هجوم آورده و آنرا ضمیمهامپراطوری خویش کردند. بدین ترتیب دوران پادشاهی ایلام قدیم به سر آمد وسرزمین ایلام برای ۴۰۰ سال به ترتیب زیر سلطه کاسیتها ، بابلیها ، هیتیهاو دوباره کاسیتها قرار گرفت. در سال ۱۱۶۰ پیش از میلاد ، فرمانروای محلیشوش بنام Shutruk-Nakhunte کاسیتها را از ایلام بیرون رانده و یک دودمانپادشاهی جدید و امپراطوری ایلام را بنا نهاد (تمدن ایلام میانه). در ایندوران شهرهای بزرگی مانند اوان (Awan) ، انشان (Anshan) ، سیمش (Simash) وبویژه شهر شوش که پایتخت ایلام بود ، ساخته شد. ایلامیان، همچنین زیگوراتبزرگ چقازنبیل که معبد مشهور ایلام میباشد و اکنون قدیمیترین بنای باستانیدر ایران است که سرپا مانده است ، را بنا نهادند.

    عکسی از شوش پایتخت تمدن ایلام

    عمرامپراطوری ایلام بسیار کوتاه بود و خیلی زود در سال ۱۱۲۰ پیش از میلادمورد هجوم بابلیان ، که نبوکدنصر (بخت النصر) پادشاهشان بود، قرار گرفت.پس از آن تا ۳۰۰ سال ایلام و مرکز آن شوش زیر سلطه امپراطوری بابل بود. دراین مدت مرکز قدرت ایلامیان به شرقخاک این کشور منتقل شد و پایتختشان درشهر انشان در کوههای زاگرس قرار گرفت. در سال ۷۵۰ پیش از میلاد ، ایلامیانباردیگر قدرت یافته و شوش پایتخت قدیمی خود را پس گرفتند. این پادشاهی(ایلام جدید) به سرعت به کشوری نیرومند تبدیل شد و آنان شروع به لشکرکشیعلیه بابل و امپراطوری نوپای آشور نمودند. اما با همه نیرومندی نتوانستنددربرابر گسترش خرد کننده آشوریان مقاومت کنند. آشوریان در سال ۶۴۵ ، زمانآشور بانیپال ، آخرین امپراطور نیرومند خود، به ایلام هجوم آورده و شوش رابا خاک یکسان کردند. این پایان کار تمدن ایلام بود و از این پس ایلام بهکشورهای کوچکتر تقسیم شده وبزودی توسط نیروههای نوپای مادها و پارسهانابود شد.
    ایلامیان با وجود تاریخ دردآورشان ، نقش بزرگی در تاریخ تمدنبویژه از دیدگاه ایرانی ، دارند. آنان به ایستایی تمدن و نبود نوآوری متهمشده اند که چندان درست نیست. با اینکه بسیاری از ویژگیهای تمدن ایلام ازجمله سیستم نگارش آنها برگرفته از تمدنهای میانرودان بود ، اما بیگمانآنان صاحب فرهنگ منحصربفرد ایلامی بوده اند. ایلامیان مذهب خود را حفظکرده و پرستشگاههای بزرگی برای خدایان خود ساخته بودند. از خدایان آنهامیتوان به Inshushinak خدای محافظ شوش ، و یک الهه که احتمالآ بعدها درمذهب هخامنشیان به آناهیتا(Ardauui Sura Anahita) تبدیل شد ، اشاره نمود.سیستم حکومتی آنها ، بویژه برای تعیین جانشین پادشاه ، در آن زمان یگانهبود. اقتصاد تمدن ایلام برخلاف اقتصاد کشاورزی تمدنهای میانرودان ، بیشتربر اساس تجارت بود. همچنین استخراج معادن و صادرات مواد خام مانند قلع کهماده ای حیاتی برای امپراطوریهای بابل و آشور بود ، بخشی از فعالیتهایاقتصادی ایلام را تشکیل میداد.

    ایلامیان برای زمانی طولانی بهعنوان ناحیه میانی بین تمدنهای میانرودان و اقوام چادر نشین داخل ایرانعمل میکردند و بنابراین تمدنی با ویزگیهای چندگانه ایلامی ، بابلی و سومریبوجود آورده بودند .

    عکس هوایی از تل مالیان (Tal-e Malyan) که اکنون بعنوان محل شهر انشان ، پایتخت کوهستانی ایلام شناخته شده است.

  16. #16
    HRG
    کاربر ویژه HRG آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۸-۰۸-۲۴
    نوشته ها
    5,783
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 8 در 7 پست

    Re: سلسله پادشاهان

    قسمت سوم-آشوریان-بخش اول

    آغاز تاریخ آن – شهرها – نژاد – کشورگشایان – سناخریب و اسرحدون – سارداناپالوس

    درگیر و دار حوادث تاریخی که ذکر آن گذشت، تمدن جدیدی در شمال بابل و درحدود پانصد کیلومتری آن پا به عرصة وجود گذاشته بود. چون قبایل کوهستانیمجاور سرزمینهای این تمدن جدید پیوسته آن را تهدید میکردند، مردم آنجاناچار از آن بودند که برای جلوگیری از این حملهها زندگی سربازی سختی برایخود اختیار کنند! در نتیجه، بر آن مهاجمان چیره شدند و بتدریج شهرهایعیلام و سومر و اکد و بابل را نیز مسخر خود ساختند، و بر فنیقیه و مصر دستیافتند و مدت دویست سال با نیرومندی خشونت آمیزی بر خاورمیانه فرمانرواشدند. وضع سومر نسبت به بابل، و پس از آن وضع بابل نسبت به آشور، شبیه بهوضعی بود که جزیرة کرت نسبت به یونان، و پس از آن یونان نسبت به روم پیداکرد؛ به این معنی که، در هر یک از این دو دسته، عامل نخستین مدنیتی راایجاد کرده، دومی آن را به سر حد کمال رسانیده، سومی آن را به میراث بردهو از خود کمی بر آن افزوده و به نگاهداری آن برخاسته و آن تمدن را به حالتاحتضار، همچون هدیهای، به وحشیان پیروزمندی که آن را احاطه میکردهاندتقدیم داشته است. بربریت و توحش پیوسته در اطراف تمدن قرار دارد و در میانآن، و در زیر آن، رخنه میکند و مترصد آن است که این تمدن را با نیرویسلاح یا مهاجرت دسته جمعی یا توالد یا تناسل نامحدود خفه کند. بربریتهمچون جنگلی است که هرگز شکست به آن راه ندارد، و قرنها صبر میکند تاسرزمینی را که از دست داده بود دوباره تصاحب کند.

    دولت جدید آشوردر اطراف چهار شهر واقع بر دجله یا نهرهایی که به آن میریزد توسعه پیداکرد؛ این شهرها عبارت است از آشور، که محل فعلی آن قلعة شرقاط است، وآربلا که اربیل کنونی است، و کالح که اکنون در محل آن نمرود واقع است، ونینوا که قویونجیک کنونی درست مقابل شهر موصل، مرکز نفت در آن طرف دجله،بر جای آن قرار دارد. در حفاریهای آشور، تیغهها و چاقوهای ساخته شده ازسنگ شیشهای، و تکهپارههایی از سفالهای سیاهرنگ دارای نقشهای هندسی کهنمایدة اصل آسیایی مرکزی آنهاست به دست آمده؛ همة این بازماندهها مربوطبه دورة ماقبل تاریخ است؛ در تپة گورا، نزدیک محل شهر قدیمی نینوا، ضمنکاوشهای تازه، شهری از زیر خاک بیرون آمده؛ با وجود آنکه در آن، معابد وگورهای فراوان، مهرهای استوانهای حکاکی شدة ظریف، شانهها و جواهر آلات،و قدیمیترین نرد شناختة در تاریخ به دست آمده، مکتشفان این شهر، که به کارخود مینازند، تاریخ آن را ۳۷۰۰ قم میدانند؛ این خود میتواند مایةعبرتی برای مصلحان و نوطلبان زمان حاضر باشد. خدایی بنام آشور در ابتدانام خود را به شهری داد (و پس از آن تمام مملکت به این نام خوانده شد).نخستین شاهان کشور در همین شهر به سر میبردند؛ بعدها، برای آنکه خود رااز گرمای بیابان و همچنین از هجوم همسایگان بابلی خود در پناه نگاه دارند،به ساختن پایتختی پرداختند که محل آن در جای خنکتری واقع شده باشد – و اینهمان شهر نینوا بود که نام آن از نام الاهة نینا، که معادل عشتر بابلیاناست، گرفته شده. در این شهر، در زمان جوانی آسوربانیپال، ۰۰۰،۳۰۰ نفرسکونت داشته، و همة آسیای باختری به آن «شاه جهان» جزیه میداده است.

    ساکنانآشور مخلوطی از سامیان بلاد متمدن جنوبی (بابل و اکد) و قبایل غیرسامیباختری (که شاید ارتباطی با حتیها و میتانیها داشتند) و کوهنشینان کردقفقاز بودند. این مردم زبان مشترک و هنرهای خود را از سومر گرفتند و آن راچنان تغییرشکل دادند که تقریباً مشابه با زبان و هنر بابلی شد. چیزی کههست اوضاع و احوال برای مردم آشور چنان نبود که به تن آسانی زنانة بابلیاندچار شوند؛ به همین جهت، از آغاز تا به انجام کار خود، قومی جنگجو و قوی وشجاع باقی ماندند؛ اندام درشت و ریش فراوان داشتند و گیسوان بلند برای خودمیگذاشتند و، با پاهای ستبر خود تمام جهان واقع بر خاور دریای مدیترانهرا لگدکوب میکردند. تاریخ آنان تاریخ شاهان و بندگان و جنگها و پیروزیهاو فتوحات خونین وشکستهای ناگهانی است. شاهان اول آشور، که شاهان کاهنفرمانبردار جنوب بودند، چیرگی کاسیها را بر بابل غنیمت دانستند و استقلالخود را اعلام کردند، و چندی نگذشت که یکی از آن شاهان برای خود لقب «شاهفرمانروای جهان» اختیار کرد، و پس از وی همة شاهان آشور به چنین لقبیمباهات میکردند. از میان سلسلههای گمنام سلاطینی که بر آشور فرمانرواییمیکردند بعضی شخصیتها برخاسته است که کارهای آنان نشان میدهد که چگونهاین کشور راه ترقی و کمال را پیموده است. در آن هنگام که بابل هنوز درتاریکی حکومت کاسیها به سر میبرد، شلمنصر اول کشورهای بتازگی ازخرابههای کتابخانة سارگن دوم لوحهای به دست آمده که، بدون بریدگی، نامشاهان آشور از بیست و سه قرن قبل از میلاد تا زمان آشور نیراری (۷۵۳-۴۶قم) برآن ثبت شده است.

    کوچک شمالی را به زیر فرمان خود درآورد وشهر کالح را پایتخت خویش قرار داد؛ ولی باید دانست که نخستین نام بزرگ درتاریخ آشور نام تیگلت- پیلسر اول است. وی شکارچی ماهری بوده و، اگرپذیرفتن گفتههای ملوک دور از حکمت نباشد، باید گفت که صدو بیست شیر را،پیاده، و هشتصد شیر را، سوار بر ارابة خویش، از پای درآورده است. درنوشتهای که در بارة وی برجای مانده، منشی شاهپرستتر از شاه چنین آوردهاست که وی ملتها را نیز مانند جانوران شکار میکرده است: «من باشکوه و بأسشدید خویش بر سر قوم کوموه تاختم و شهرهای آن مردم را گشودم و غنایمبیشماری از خواسته و دارایی ایشان به چنگ آوردم و همه جا را سوزاندم وویران کردم… مردم ادنش از نهانگاههای کوهستانی خود بیرون آمدند و پای مرابوسیدند، و من خراجی برایشان معین کردم.» این پادشاه لشکریان خود را به هرسو گسیل میداشت؛ حتیان و مردم ارمنستان و چهل ملت دیگر را به فرمان خویشدرآورد؛ بر بابل استیلا یافت، و مصریان از او ترسناک شدند و برایفرونشاندن خشم وی هدایایی برای او فرستادند (وی میگوید که دیدن نهنگ درنرم کردن وی مؤثر افتاد.) از خراجهایی که به خزانة او میرسید معبدهاییبرای خدایان و الاهگان آشور ساخت- هرگز آن خدایان از وی نپرسیدند کهسرچشمة این ثروت از کجاست. گفتی آن خدایان جز این نمیخواستند کهپرستشگاههایی برایشان ساخته شود و مردم در آنها قربانیهایی تقدیم کنند. پساز آن، بابل بر آشور خروج کرد و قشون آشور را شکست داد؛ همة معابد تاراجشد و خدایان آشور را به اسارت به بابل بردند، و تیگلت- پیلسر از غصه و شرمجان داد.

    سلطنت وی نماینده و خلاصة تاریخ آشور است، که در آغاز بهصورت مرگ و جزیه بود که بر همسایگان آشور تحمیل میشد؛ پس از آن، این مرگو جزیه را همسایگان بر خود آشور تحمیل کردند. آسور نصیرپال دوم بر دوازدهدولت کوچک استیلا یافت و با غنیمت فراوان از جنگهای خود بازگشت و با دستخود فرمانروایان اسیر شده را کور کرد؛ از زنان حرم خود کام گرفت، و بااحترام و آبرو به جهان دیگر شتافت. شلمنصر سوم دنبالة این فتوحات را بهدمشق رسانید؛ در جنگها زحمت فراوان دید، و در یک نبرد شانزده هزار نفر ازمردم سوریه را کشت؛ معابد متعدد برپا کرد و خراج فراوان از مردم گرفت. درآخر کار، پسرش بر وی سخت بشورید و او را از سلطنت خلع کرد. سامورامات، بهعنوان ملکة مادر، مدت سه سال سلطنت کرد؛ همین ملکه است که بنیان تاریخیافسانة یونانی سمیرامیس را تشکیل میدهد. بنا بر افسانة یونانی، سمیرامیسنیمی خدا و نیمی ملکه، فرماندهی شجاع، مهندسی زبردست، و حاکمی بسیار مدبرو هوشیار بوده است. جز این افسانهها، که دیودوروس سیسیلی آن را با تفصیلو به صورت جذابی درآورده، دیگر اطلاعی از این ملکه در دست نیست. تیگلت-پیلسر سوم دوباره به گرد آوردن قشون پرداخت و ارمنستان را از نو مسخر کردو بر سوریه و بابل تاخت و شهرهای دمشق و سامره و بابل را تحت فرمان خویشدرآورد و کشور آشور را از کوههای قفقاز تا مصر وسعت داد؛ پس از آن جنگ وخونریزی، انصراف خاطر حاصل کرد و به امور کشورداری پرداخت و ثابت کرد کهدر ادارة مملکت توانایی فراوان دارد. معابد و کاخهای بسیار ساخت و باتدبیر و سیاست نیرومندی امپراطوری پهناور خویش را نگاهداری کرد و، در بسترراحت، جان به جان آفرین سپرد. پس از وی سارگن دوم، که افسری در قشون بود،پس از یک کودتای ناپلئونی، بر تخت نشست؛ فرماندهی لشکر را وی خود برعهدهداشت و پیوسته در خطرناکترین نقطههای میدان جنگ دیده میشد. عیلام و مصررا شکست داد و بابل را باز گرفت، و یهودیان و مردم فلسطین و حتی یونانیانساکن قبرس به فرمان او گردن نهادند. کشور خویش را به نیکی اداره میکرد ودر ترویج هنر و ادبیات و صناعت و بازرگانی کوشا بود. در جنگی با کیمریاندرگیر شد و، گرچه از حملة آنان جلوگرفت و پیروزی به دست آورد، به قتل رسید.

    پسرشسناخریب فتنههایی را که در نواحی مجاور خلیج فارس برخاسته بود فرو نشاند؛بر اورشلیم و مصر حمله برد و از این حمله نتیجهای به دست نیاورد؛ ۸۹ شهرو ۸۲۰ دهکده را غارت کرد، و ۷۲۰۰ اسب، ۱۱۰۰۰ خر، ۰۰۰،۸۰ گاو، ۰۰۰،۸۰۰گوسفند و ۲۰۸۰۰۰ اسیر به غنیمت گرفت. این ارقام، که مورخ زندگینامهنویسآن پادشاه نقل کرده، چنان نیست که از حقیقت واقع کمتر باشد. پس از آن نسبتبه مردم بابل، که خواستار آزادی بودند، خشمناک شد و آن شهر را محاصره کردو گشود و آتش در آن افکند و آن را ویران ساخت و تقریباً همة مردم را، اززن و مرد و کوچک و بزرگ، قتلعام کرد؛ چنان شد که جسد کشتگان راه آمد و شدرا در کوچهها بست؛ هرچه در معابد بود غارت کرد و یک مثقال در آنها برجاینگذاشت؛ خدایانی را که بیاندازه در نظر بابلیان عزیز بودند تکه تکه کردیا، به اسارت، با خود به شهر نینوا برد. مردوک، خدای بزرگ بابلی، به صورتخادم فرومایة خدای آشور درآمد. بابلیانی که از تیغ بیداد آشوریان گریختهبودند، هرگز به این اندیشه نیفتادند که پیش از آن در نیرومندی و عظمت خدایخود مردوک مبالغه کردهاند، بلکه اوضاع و احوال را همانگونه توجیهمیکردند که اسیران یهودی، یکصدسال پس از آن زمان، چنان توجیه کردند؛ یعنیمیگفتند که خدای ایشان از روی تواضع بر خود روا داشت که شکسته و مغلوبشود تا به این ترتیب ملت خود را کیفر دهد. سناخریب همة غنایمی را که ازکشورگشاییهای خویش به دست آورده بود درکار تجدید بنای شهر نینوا صرف کرد ومجرای نهرها را تغییر داد تا شهر از تجاوز دشمنان در امان بماند. درست بانشاط و حرارت کشورهایی که از مازاد محصولات کشاورزی شکایت دارند به آبادکردن زمینهای بایر پرداخت؛ در آخر کار، پسرانش، در حینی که مشغول نمازبود، او را کشتند.

    یکی از پسران وی به نام اسرحدون، که در قتل پدردست نداشت، برضد برادران پدرکش خود قیام کرد و تاج و تخت سلطنت را به تصرفدرآورد، و چون مصر به شورشیان سوریه کمک کرده بود، به آنجا لشکر کشید و برآن مستولی شد و این کشور را به صورت ایالتی از مملکت آشور درآورد و، باغنایم فراوانی که همراه خود از ممفیس به نینوا برد، همة آسیای باختری رادر برابر فتوحات خویش به حیرت و شفگتی انداخت. آشور را عروس همة روایتمصری نجات مصر را نتیجة کار دستهای از موشهای صحرایی میداند که تیردانهاو زههای کمان و بندهای زره قشون آشوری را، که در برابر پلوزیوم اردو زدهبودند، خوردند و به این ترتیب مصریان در روز دوم، بدون جنگ و سختی زیاد،پیروز شدند.

    شهرهای خاور نزدیک قرار داد، چنان فراوانی و آسایشی درآن فراهم آورد که پیش از آن نظیر نداشت. با رها کردن خدایان اسیر بابل واحترام گذاشتن به آنها، و تجدید ساختمان شهر خرابشدة بابل، مردم آنجا رااز خود خشنود ساخت؛ برای مردم عیلام، که دچار قحطی و گرسنگی بودند، از راهخیرخواهی بینالمللی آذوقه فرستاد و مایة خرسندی آنان شد- و این کاری استکه در تاریخ قدیم تقریباً نظیری نداشته است. وی، در تمام دورة امپراطوریخویش، عادلترین و مهربانترین پادشاهی بود که بر آن سرزمین حکومت کرد؛ درپایان کار، هنگامی که برای فرونشاندن فتنهای عازم مصر بود، در میان راهدرگذشت.

    جانشین وی آسوربانی پال (همان سارداناپالوس یونانیان) ازمیوة کارهای نیک او برخوردار شد؛ در زمان سلطنت دراز این پادشاه، آشور بهاوج شکوه و ثروت خود رسید. پس از مرگ آسوربانیپال، در نتیجة جنگهایی کهمدت چهل سال طول کشید، شوکت و عظمت آشور ازمیان رفت و در طریق انحطاط وانقراض افتاد؛ درواقع، ده سال پس از مرگ آن پادشاه، تاریخ آشور پایانیافت. یکی از منشیهای آن زمان سالنامة کارهای وی را نوشته و برای ما برجایگذاشته است؛ در این گزارش، به شکل یکنواخت و خستهکنندهای، پیوسته از شرحجنگ خونینی به جنگ خونین دیگر میپردازد، و ازمحاصرة شهرهای دچار قحطی شدهو اسیرانی که پوست آنها را زنده زنده میکنند سخن میگوید. آن منشی ویرانکردن عیلام را به دست آسوربانیپال، از زبان خود او، چنین نقل میکند:

    مناز شهرهای عیلام آن اندازه ویران کردم که برای گذشتن از آنها یک ماه وبیستوپنج روز وقت لازم است. همه جا (برای بایر کردن زمین) نمک و خارافشاندم؛ شاهزادگان و خواهران شاهان واعضای خاندان سلطنتی را، از پیر وجوان، با رؤسا و حکام و اشراف و صنعتگران، همه را با خود به اسیری به آشورآوردم؛ مردم آن سرزمین، از زن و مرد، را با اسب و قاطر و الاغ و گلههایچهارپایان کوچک و بزرگ، که شمار آنها از دستههای ملخ فزونتر بود، بهغنیمت گرفتم؛ خاک شوش و مدکتو و هلتماش و شهرهای دیگر را به آشور کشیدم.در ظرف مدت یک ماه، تمام عیلام را به تصرف درآوردم و بانگ آدمیزاد و اثرپای گلهها و چهارپایان و نغمة شادی را از مزارع برانداختم. و همه جا راچراگاه خران وآهوان و جانوران وحشی گوناگون ساختم.

    سربریدة پادشاهشکستخوردة عیلام را، در جشنی که با ملکة خود در باغ کاخ سلطنتی برپاساخته بود، در برابر وی آوردند؛ او فرمان داد تا آن سر را بر بالای ستونیدر برابر چشم حاضران قرار دهند و همه به شادی و خوشی پردازند؛ پس از آن،سر را از دروازههای نینوا آویختند و آن اندازه ماند تا بتدریج پوسید و ازمیان رفت. دنانو، سردار عیلامی را زندهزنده پوست کندند و پس از آن مانندگوسفند او را سربریدند؛ گردن برادر او را زدند و بدنش را پارهپاره کردندو هر پاره را، به عنوان یادگار آن پیروزی بزرگ، به گوشهای از کشورفرستادند. هرگز بر خاطر آسوربانیپال و کسان او نمیگذشت که آن کارها کهمیکند کار آدمی نیست و سراسر توحش است؛ کشتن و شکنجه کردن مردم در نظروی همچون یک عمل جراحی مینمود که برای جلوگیری از شورش، و استوار ساختنپایههای نظم و امنیت در میان ملل غیرمتجانس پراکنده میان حبشه و ارمنستانو میان سوریه و سرزمین ماد- که پدرانش آنها را در زیر حکم آشور درآوردهبودند- کمال ضرورت را دارد؛ وظیفة خود میدانست که میراثی را که به ویرسیده درست نگاه دارد. آن پادشاه، از امنیتی که بر سراسر امپراطوری ویسایه افکنده و نظمی که در شهرها برقرار شده بود، بر خود میبالید؛ حق آناست که این تفاخر بیاساس هم نبوده است. در عین حال، وی نشان داده کهصرفاً پادشاهی نیست که از بوی خونهایی که ریخته مست شده باشد؛ دلیل اینمطلب بناهای فراوانی است که ساخته، و تشویقی است که برای پیشرفت هنر وادبیات نشان داده است. از همة نقاط کشور، مجسمهسازان و مهندسان را فراخواند تا نقشة معابد و کاخهای او را بریزند و آنها را بیارایند؛ این درستهمان کاری است که فرمانروایان رومی پس از وی کردند و از هنرمندی یونانیانبهره گرفتند. به منشیان بیشمار فرمان داد که آنچه را از ادبیات بابلی وسومری برجای مانده گرد آورند و از آن نسخه بردارند، و همة این نسخهها رادر کتابخانة بزرگ خود در نینوا فراهم کرد؛ همین کتابخانه است که، پس ازگذشتن بیست و پنج قرن، تقریباً سالم و دست نخورده به دست ما رسیده است. وینیز، برسان فردریک، همانگونه که به پیروزیهای خود در جنگ و شکارمیبالید، به استعداد و ذوق ادبی خویش نیز مباهات میکرد. دیودوروسسیسیلی، در تاریخ خود، از وی همچون مرد فاسق و مخنثی برسان نرون ناممیبرد، ولی در میان همة اسنادی که به دست ما رسیده است هیچ یک چنینگفتهای را تأیید نمیکند. آسوربانیپال چون از تألیف الواح ادبی خودفراغت مییافت، با اعتمادی شاهانه و همراه برداشتن کارد و نیزهای، بهشکار میرفت و با شیرانی روبهرو میشد؛ اگر گزارشهای معاصران وی را معتبربدانیم، باید گفت که وی هرگز از اینکه پیشرو لشکر باشد دامن فرا نمیچیده،و چه بسیار اتفاق افتاده که ضربةکاری را به دست خویش بر دشمن وارد ساختهاست. چون حال چنین است دیگر عجیب نیست که شاعری چون بایرون فریفتة وی شودو نمایشنامهای نیم تاریخی و نیم افسانهای بهنام او بسازد، و در آن ثروتو جلال آشور را، که در زمان این پادشاه به منتها درجه رسیده، وصف کند ونمایشنامة خود را با ویرانی سراسر کشور، و نومیدی فراوانی که به شاه آندست داده بود، به پایان رساند.

    منابع سخن

    * · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
    اثر مشهور ویل دورانت
    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]کاظمی

صفحه 1 از 7 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •