دزدها هم گاهي به گريه ميافتند
منو او سالها پيگير كارهاي درماني بچهها شده بوديم و كمكهاي نقدي را ازمكاني به مكان ديگر حمل كرده بوديم بيآن كه حتي در تلخترين كابوسمان همببينيم از هم اين گونه جدا خواهيم شد، اما سرنوشت من دزديده شدن نبود چونآبستن عاشقانهترين امانتهاي عالم بودم![JUSTIFY]جام جم آنلاين:

شرح حادثه از زبان كيف ـ من يك كيف چرمي قهوهاي هستم. به گمانم يكي از روزهاي بهار بود. من و صاحبم از حاشيه خيابان ميگذشتيم.

شكمماز پروندههاي بچههاي محك و مقداري پول كه نيكوكاران آن را براي درمانبچهها فرستاده بودند، برآمده شده بود شايد به همين خاطر زيادي به چشمدزدها آمدم و در ثانيهاي از دست صاحبم قاپيده شدم. صاحبم فرياد كشيد،سرتاسر خيابان را دنبال موتور دويد و بعد نااميدانه ايستاد و كوچك وكوچكتر شد.

او يكي از نيكوكاران محك (موسسه حمايت از كودكان مبتلابه سرطان) است كه حتي من هم اسمش را بندرت از زبانش شنيدهام چون هميشهدلش خواسته گمنام باشد و من هم جزئي از هويت مختصر و مفيدش شدهام؛ جزئياز هويت مردي آرام و ميانسال با كيفي قهوهاي و كهنه كه هميشه انباشته ازپروندههاي بچههاي بيمو، لاغر و خندهروي محك بوده است.

من و اوسالها پيگير كارهاي درماني بچهها شده بوديم و كمكهاي نقدي را از مكانيبه مكان ديگر حمل كرده بوديم بيآن كه حتي در تلخترين كابوسمان همببينيم از هم اين گونه جدا خواهيم شد، اما سرنوشت من دزديده شدن نبود چونآبستن عاشقانهترين امانتهاي عالم بودم!

شرح حادثه از زبان اشك ـمن اشكم، مونس درد يا نشانهاي براي پشيماني يا اندوه يا حسرت يا پريشانيياشوق. هيچ چشمي در اين دنيا وجود ندارد كه صاحبش ادعا كند هرگز اشك ريختنرا تجربه نكرده است. اشكها معمولا وقتي از چشمها باريدن ميگيرند كهدردي دلي را چنگ انداخته باشد. نميتوانم منكر اين قضيه شوم كه آن دو نفر،همان دوتا كه كيف چرمي قهوهاي را آن روز از دست آن مرد گوشه خياباندزديدند، پيشتر بندرت مرا مهمان گونههايشان كرده بودند.

آنها دزدبودند و دزد دلرحم كمتر وجود دارد و اگر دلي به رحم نيايد اشكي هم از آننميبارد و به همين دليل دنياي چشمهاي تيزبين آن دو دزد برايم غريبه بوداما آن روز، وقتي آنها كيف مرد را سر فرصت بازكردند، وقتي چشمهايشان رويصفحههاي پروندههاي پزشكي چند تا از بچههاي محك دويد، وقتي آهسته معنيواژه محك را زمزمه كردند «موسسه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان»، وقتيفهميدند كسي كه كيفش را از دستش قاپيدهاند يكي از نيكوكاران محك بودهاست، من بيامان و تند، مثل يكي از رگبارهاي فروردين، از چشمهايشان،باريدن گرفتم و فهميدم دلهاي آنها، ديگر به دل سياه دزدها شباهتي ندارد.

شرح حادثه از زبان نامه ـ نوشتهشدم تا به دست مرد نيكوكار بينام و نشان برسم، دزدها مرا نوشتند، بارها وبارها، روي كاغذهاي مختلف، اما هربار دستشان لرزيد و كلمه كم آوردند تابالاخره روي يكي از كاغذها متولد شدم.

من نامهاي هستم كه همراه باكيف قهوهاي دزديده شده از يكي از نيكوكارهاي محك به آدرس محك بازگرداندهشدم تا به صاحب كيف تحويل داده شوم. وقتي ما رسيديم، مرد ميانسال و آرام،از ديدن كيف قهوهاياش جا خورد! باور نميكرد دزدها آن را بيكم و كاستپس فرستادهاند، اما وقتي مرا خواند قانع شد. من در لبهاي او زمزمهخوشايندي شدم كه تكرار ميكرد «آقاي نيكوكار عزيز، از اين كه سهم بچههايمحك را دزديديم متاسفيم، ما كيفتان را دست نخورده به آدرس محك ارسالميكنيم و اميدواريم عذرخواهيمان را بپذيريد. سلام ما را به بچههاينازنين محك برسانيد، با آرزوي سلامتي همه بيماراني كه از سرطان دردميكشند.»

شرح حادثه از زبان راوي ـ شما اين حكايت را باورنميكنيد؟ من هم باور نميكردم اما اين داستان حقيقت دارد، گاهي در دل ماعشقي عميق نهفته است كه سنگترين دلها را هم، شيشهاي و شفاف ميكند، حتياگر متعلق به كيفقاپها باشد.


[/JUSTIFY]
[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]