در این مقاله به بررسی رساله هایدگر با عنوان ”مفهوم زمان“ می پردازم.هایدگر در این رساله به بحث درباره زمان پرداخته است. برای درک کتاب ”وجود و زمان“ بهتر است قبل از مطالعه آن به مطالعه رساله ”مفهوم زمان“پرداخت.
از نظر هایدگر مفهوم زمان را می توان در ابدیت یافت و پیش شرطآن اشراف و درک کامل ابدیت است. برای این منظور باید به ابدیت ایمان یافتاما فیلسوفان به ایمان و یقین در این باره هرگز نمی رسند چرا که شک اساسفلسفه است و فلسفه هرگز نمی تواند حیرت را ازمیان بردارد. الهیات از نظرهایدگر با دازاین انسانی یعنی هستی نزد خدا و هستی زمان مند در انسانسروکار دارد اما خدا نیازی به الهیات ندارد و ایمان به او وجودش را سببنمی شود. ایمان مسیحی با آنچه در زمان روی داده مرتبط است. چون فیلسوفایمان نمی آورد می خواهد زمان را از خود زمان درک کند.
هایدگر زمان رابه سه نوع زمان روزمره و زمان طبیعی و زمان جهانی تقسیم می کند. در بحثزمان روزمره می گوید که زمان آن چیزی ست که اتفاقات در آن رخ می دهند.زمان در موجود تغییر پذیر اتفاق می افتد. پس تغییر در زمان است. تکراردوره ای ست. هر دوره تداوم زمانی یکسانی دارد. ما می توانیم مسیر زمانی رابه دلخواه خود تقسیم کنیم. هر نقطه اکنونی زمانی بر دیگری امتیاز ندارد واکنونی پیش تر و پس تر (بعدتر) از خود دارد. زمان یکسان و همگن است. ساعتچه مدت و چه مقدار را نشان نمی دهد بلکه عدد ثبت شده اکنون است. هایدگر میپرسد که این اکنون چیست و آیا من انسان بر آن چیرگی و احاطه دارم یا نه؟آیا این اکنون من هستم یا فرد دیگری ست؟ اگر این طور باشد پس زمان خود منهستم و هر فرد دیگر نیز زمان است و ما همگی در با هم بودنمان زمان هستیم وهیچ کس و هر کس خواهیم شد.
آیا من همین اکنون هستم؟ یا تنها آن کسی کهاین را می گوید؟ هایدگر زمان طبیعی را همان ساعت طبیعی تبادل روز و شب میداند که دازاین انسانی ان را مشخص کرده است. آیا من بر هستی زمان احاطهدارم و چیره ام؟ آیا خود را در اکنون دخیل می دانم؟ آیا من خود اکنونم ودازاین من زمان است؟ آیا این زمان است که ساعت را در ما به وجود می آورد؟
آگوستینجان انسان را زمان می داند و در اعترافات خود به طرح این پرسش پرداختهاست. آگوستین می گوید: ای جان در تو زمان را جستجو می کنم و اندازه میگیرم. آن دم که دیگران ناپدید و محو می شوند اشیاء حادث و فانی تو را بهموجودیتی می آورند که بر جا می ماند. دازاین اکنونی همان هستی حاضر است ومن این هستی را در دازاین اکنونی اندازه می گیرم نه اشیاء فانی را که درمی گذرند. آن دم که زمان را اندازه می گیرم هستی خود را و حال خود رااندازه می گیرم.

پرسش درباره چیستی زمان ما را به تامل دربارهدازاین می کشاند و منظور از دازاین امر هستنده در هستی خودش است. دازاینهمان حیات انسانی ست و هر کدام از ما این هستنده هستیم. یعنی دازاین منهستم است.بیان اصیل هستی اظهار من هستم است. پس دازاین در حکم هستی مناست.
اگر لازم است هستی انسان در زمان باشد پس ناچار باید این دازایندر فرمان های بنیادین هستی اش مشخص شود. هایدگر ساختارهای بنیادین دازاینرا شامل این ویژگی ها می داند:
١. دازاین هستنده ای ست که با در جهانبودن مشخص می شود. یعنی حیات انسانی با جهان سر کردن و با آن درگیر شدناست. هستی انسان با درگیر شدن ذهنی با جهان و در آن درنگ کردن و مورد پرسشقرار دادن است. در جهان بودن به معنای مراقبت کردن از جهان است.
٢. درپی حکم در جهان بودن دازاین می توان نتیجه گرفت که دازاین با همدیگر بودنو با دیگران بودن است. همین جهان را با دیگران داشتن به معنای برای دیگرانبودن است.
٣. با هم داشتن جهان فرمان ممتاز هستی ست. روش بنیادیندازاین جهان یعنی با هم داشتن آن است که همانا سخن گفتن است. سخن گفتنکامل همان سخن گفتن گویا و واضح درباره چیزی ست. در سخن گفتن آدمی ست کهدر جهان بودن او نقش دارد. سخن گفتن در واقع تفسیر نفس دازاین نیز هست.این نکته نشان می دهد که هر آن دازاین چه درکی از خود دارد و خود را چهفرض می کند. در با همدیگر سخن گفتن انسان نه تنها از موضوع مورد صحبت حرفمی زند بلکه تفسیر او از اکنونی که در این گفتگو می باشد نیز وجود دارد.
٤.دازاین هستنده ای ست که خود را در حکم من هستم مشخص می کند. دازاین همانطور که در جهان بودن است دازاین من هم هست. دازاین در هر آنی از آن خودشاست.
٥. چون دازاین هستنده ای ست که من هستم و با یکدیگر بودن را مشخصمی کند می توان نتیجه گرفت که من تا حدودی دازاین خودم نیستم بلکه دیگرانهستم. من با دیگران هستم و دیگران هم همین طور با دیگرانند.هیچ کس خود اونیست. او هیچ کس و توامان همه کس است. همین هیچ کس همان هرکس است. پسدازاین هستنده ای ست که من هستم است و هستنده ای ست که هر کس است.
٦.دازاین در در جهان بودن هر آنی هر روزه اش به هستی خودش برمی گردد. اگر درهمه سخن گفتن ها از جهان سخن گفتن دازاین درباره خودش وجود دارد همهمراقبت ها مراقبت هستی از دازاین هم هست. یعنی انسان در حین سخن گفتن ازجهان از خودش هم دارد حرف می زند و در عین حال مراقبت هستی از اونهفتهاست. من تا حدی خودم هستم و دازاین من در آنچه با آن در ارتباط هستم وآنجه مرا با شغلم پیوند می دهد و به آن مشغولم نقش دارد. مراقبت از دازاینمراقبت از هستی را به دنبال دارد و این همان تفسیر دازاین است و به کمکاین تفسیر دازاین را درک می کنند.
٧. در حد متوسط دازاین روزمرهبازتابی از من و نفس (خودم) نهفته نیست اما دازاین خود را در خود دارد. اودر نزد خویشتن خویش وجود دارد. دازاین با آنچه با آن ارتباط دارد ظاهر میشود.
٨. به دازاین نمی توان به اندازه هستنده استناد کرد. با اشارت بهدازاین نمی توان از هستنده حرف زد. پیوند ابتدایی معطوف به دازاین تاملنیست بلکه خود تجربه کردن آن در سخن گفتن از آن است و تنها به شیوه سخنگفتن از دازاین است که دازاین هر آنیت اش را داراست ولی باید در نظر داشتکه در تفسیر دازاین روزمرگی حاکم است. این تفسیر از طرف هر کس طبق سنتهاست. دازاین در خودش در دسترس است و تفسیر آن با توجه به هستی آن است.این یک پیش شرط است.
حیرت ما در پی درک دازاین در محدودیت در ناایمنی ونقصان توان شناختی ما نیست بلکه در خود هستنده ای ست که باید بشناسیم یعنیاین حیرت در امکان اساسی هستی خودش است. دازاین در هر آنیت وجود دارد. تاوقتی آنی وجود دارد همان آن دازاین من است. تعیین آن تعیینی دقیق برای اینهستی ست. هر کسی که آن را انکار کند سخن گفتن از آن را از دست می دهد.دازاین به انتها نمی رسد و در انتها دازاین وجود ندارد.پس فرجام دازایندیگران عدم است و دیگر وجود ندارد و به همین دلیل است که دازاین دیگراننمی تواند جایگزین دازاین به معنای اصیل آن شود. پس من هرگز دیگری نیستم.فرجام دازاین من یعنی مرگ من به این معنی نیست که پیوند یکمرنبه گسستهشود. دازاین می تواند خود را با مرگش یکی کند و این منحصرترین امکانخویشتن دازاین است.
این منحصرترین امکان هستی در شرف واقع شدن در یقیناست و این یقین از رهگذر ابهام حاصل می شود. تفسیر خود دازاین که از یقینو اصالت جلوتر می رود تفسیر بر مرگ خودش است که همراه با یقین است.
هایدگرمی پرسد زمان چبست؟ و دازاین در زمان چیست؟ دازاین در هر آن بر مرگ خودآگاهی دارد. دازاین به معنی حیات انسانی همان امکان داشتن است. یعنی گذشتنمطمئن و در عین حال مبهم از خود ممکن است. هستی امکان بر مرگ واقف است ومعلوم است که آن را می دانم اما به آن فکر نمی کنم. دانایی من از مرگتفسیری از دازاین است. دازاین این امکان را دارد که مرگ خود را دور کند.

گذرزمانی که من به سوی آن می روم عبور از من است. زمانی می رسد که من در هیچکدام از اینها نخواهم بود نه در انسانی نه در بیهودگی ها نه در طفره رفتنها و نه در یاوه گویی ها. این عبور همه چیز را به سوی مرگ و عدم می برد.این عبور هیچ حادثه ای در دازاین من نیست چون با هر رویداد دازاین تغییرمی کند ولی از رفتن به عدم دازاین تغییر نمی کند. این عبور چیستی نیستبلکه چونی ست یعنی علت اصیل دازاین من را در بر دارد.
دازاین در نهاییترین امکان هستی اش خود زمان است نه در زمان که زمان خودش در آن و از آنوجود دارد. وقت نداشتن یعنی زمان را به اکنون بد و ناجور هرروزگی انداختن.پدیدار بنیادین زمان آینده است. زمان هیچ گاه به درازا نمی کشد چون دراساس هیچ درازایی ندارد.
دازاین خود باید نفس زمان باشد. آن را با ساعتاندازه می گیریم. آنگاه دازاین همراه با ساعت است. این دازاین محاسبه میکند و از چندی زمان می پرسد. پس با زمان در اصالت و حقیقت یکی نیست. درپرسش از کی و چه مدت دازاین زمان خودش را گم می کند. دازاین محاسبه شوندهبا زمان زمان است. زمان را در چه مدت آوردن پنداشتن آن در حکم حالای اکنوناست. دازاین از چونی می گذرد و به چیستی هر آنی درمی آویزد. دازاین اکنونخودش می شود. همه اتفاقاتی که در جهان رخ می دهند برای دازاین محدود بهاکنون می شود. این امر همان امر ”هنوز نه“ است. دازاین از آینده خلاص نمیشود. آینده نفس اکنون را به اندازه اکنون خودش شکل می دهد و می سازد. گذربه سوی آینده نمی تواند اکنونی شود وگرنه عدم خواهد بود.
دازاین درچیستی دلزده و ملول می شود. دلزده از پر کردن روز می شود. برای این دازاینبه اندازه اکنون بودنی که هرگز زمان ندارد زمان دراز می شود. زمان تهی میشود زیرا دازاین با پرسش از چندی (چه مقداری) زمان آن را طولانی ودرازآهنگ کرده است. درحالی که در اثنای بازگشت به گذشته هیچگاه خسته کنندهنمی شود. در هرروزگی رویداد جهان در زمان در اکنون حادثمی شود و امریکنواخت به حالا بازمی گردد. حالا از حالا تا آن موقع تا بعد تا حالایدیگر.
دازاین که به مثابه با همدیگر بودن مشخص شده از سوی آنچه منظورهرکس است از سوی آنچه رهاست همان جریانی که کسی نیست و هیچ کس است هدایتمی شود. دازاین در هرروزگی و یکنواختی آن هستی ای نیست که من هستم بلکه ازآن همان هستی ست که هرکس است. دازاین زمانی ست که هرکس در آن با دیگری وبا یکدیگر است. این هرکس- زمان ساعتی که هر کس دارد زمان با یکدیگر درجهان بودن را نشان می دهد.
ساعت به ما حالا را نشان می دهد اما هیچساعتی به ما آینده و گذشته را نشان نداده است. وقتی با ساعت روی دادن آتیحادثه ای را مشخص می کنیم منظورمان آینده نیست بلکه تا کی بودن مدت ودرازای انتظار کشیدن حالای من تا به حالای گفته شده را مشخص می کند. اززمان طبیعت (طبیعی) درمی یابیم که زمان به جای گذشته و آینده حالا می باشدو زمان به مثابه اکنون تعبیر می شود. گذشته به مثابه ”نه دیگر اکنون“ وآینده به مثابه ”هنوز نه اکنون“ تفسیر می شود. گذشته را نمی توان بازآوردو آینده نامشخص و مبهم است.

طبیعت در هرروزگی به طور مداوم اتفاقمی افتد یعنی تکرار می شود. رویدادها در زمان وجود دارند اما زمان ندارندبلکه به طور گذرا و عبور کننده از رهگذر یک اکنون رخ می دهند. این زماناکنونی فرجام یک دوره است. جهت مفهومی ست یگانه و برگشت ناپذیر. همهاتفاقات از آینده ای بی انتها به گذشته ای بازنیامدنی رخ می دهند.
دومورد برگشت ناپذیری و شبیه سازی بر نقطه اکنون وجود دارند. زمان شیفته واردنبال گذشته می دود. همگن سازی همسانی زمان با فضا (مکان) است و زمان دراکنون واپس رانده می شود. در واقع محور مختصات زمان T در کنار محورهایمختصات مکانی X Y Z است.
قبلا و بعدا ضرورتا پیش تر و دیرتر نیستند.اموری در ردیف ارقام که بعد یا قبل از خود هستند هم نیستند. ارقام پیش ترو بعدتر ندارند و ابدا در زمان نیستند. زمان در خود دازاین است. دازاینمتعلق به من و از آن من است. دازاین در هرروزگی است و قبل از آیندهناپایدار است. این را وقتی درمی یابیم که آینده و گذشته با هم تلاقی کنند.گذشته را نمی توان بازآورد. زمانمند کردن اکنون نمی تواند به گذشته نزدیکشود پس گذشته در چنبره اکنون می ماند تا در حکم اکنون خود دازاین تاریخینشود اما دازاین از حکم اکنون تاریخی می شود. در آینده دازاین گذشته خودشاست. در چونی دازاین به آن برمی گردد. فقط کیفیت و چونی آن تکرارپذیر است.
اگر گذشته را به عنوان یک امر تاریخی تجربه کنیم با امر گذشته فرقدارد و من هم می توانم به آن برگردم. گذشته نزد تاریخ و وبال گردن آن است.نگرانی از نسبیت باوری هراس از دازاین است. گذشته به مثابه تاریخ اصیل درچونی قابل تکرار است. اکنونی که می تواند در آینده باشد اولین گزارههرمنوتیک است و آنچه این گزاره می گوید نفس تاریخیت است.
تا زمانی کهفلسفه تاریخ را موضوع مورد مشاهده و تامل در روش می داند و آن را تقسیمبندی می کند به دنبال این نخواهد بود که تاریخ چیست. راز تاریخ در تاریخیبودن است.
زمان قاعده درست فردانیت است اما به سوی شکل گیری هستی هایاستثنایی نمی رود. او مستثنا کردن خود را نابود می کند و همه را یکسان میکند. هر کس در با هم بودن با مرگ به چونی برمی گردد. زمان چونی و کیفیتاست. زمان چیستی نیست. من زمان هستم. من زمان خود هستم.
از نظر من چند نکته در رساله ”مفهوم زمان“ هایدگر وجود دارد:
١.هایدگر دازاین را هستی فعال انسان در نظر گرفته چرا که دازاین از نظر اوهستی درگیر انسان با جهان و دیگران است و هستی نمی تواند منفعل باشد. اماهایدگر نحوه توسعه دازاین در انسان را شرح نداده و به این موضوع که چهعواملی در توسعه دازاین موثرند نپرداخته است. یکی از این عوامل به نظر منمسافرت است. هر چقدر انسان بیشتر مسافرت کند بیشتر از زندان خود بیرون میآید و با جهان و دیگران ارتباط برقرار می کند و درگیر می شود و در نتیجههمین مسافرت هاست که انسان به شناخت جهان و دیگران می پردازد و هستی فعالدر او که همان دازاین است توسعه می یابد.
٢. اگر دو انسان را درمسافرت در نظر بگیریم این پرسش را می توان مطرح کرد که آیا برای هر دویاین افراد هستی فعال و در ارتباط با جهان و دیگران به یک میزان توسعه مییابد؟ جواب من به این سئوال منفی ست. به نظر من میزان توسعه هستی در انسانبه انگیزه او بستگی دارد. بنابراین بین این دو نفر آن کسی که انگیزهبیشتری برای درگیر شدن با جهان و دیگران در مدت این سفر دارد بیشتر از فرددیگر به توسعه هستی در خود کمک خواهد کرد.
٣. وقتی به این پرسش فکرمی کردم که آیا صرفا انگیزه انسان برای توسعه هستی کافی ست یا عوامل دیگرهم موثرند؟ به این نتیجه رسیدم که حتی اگر دو نفر در سفر یک مقدار انگیزهبرای درگیر شدن با جهان و دیگران داشته باشند دازاین در آنها به یک مقدارتوسعه نخواهد یافت. به نظر من تجربه مهمترین عامل در این مرحله است. فردیکه از جهان و انسان های موجود در سفرش آگاهی دارد بهتر از دیگری درگیرآنها خواهد شد و بیشتر از دیگری جهان و انسان هایی که در سفرش با آنهامواجه می شود را مورد پرسش قرار خواهد داد و البته این آگاهی در او بستگیبه تجربه ای دارد که از این سفر قبلا به دست آورده و اگر به تعداد بیشترینسبت به فرد دیگر این سفر را تجربه کرده این تجربه ها برای پرسش کردندرباره جهان و انسان های این سفر به کمکش خواهد آمد. بنابراین به نظر منتوسعه هستی در انسان تجربی ست.
٤. هایدگر مطرح کرده که هرکس کاملا خودشنیست بلکه تحت تاثیر دیگران است. این درست است که دیگران در هستی هر کسنقش دارند اما هایدگر نگفته که این هستی در افراد مختلف تا چه حد تحتتاثیر دیگران است. آنچه واقعیت دارد این است که تاثیر دیگران در هر فردنسبت به دیگری متفاوت است و مقدار این تاثیر بستگی به روحیه آن فرد دارد ونمی توان گفت که تاثیر دیگران در هر کس با دیگری برابر است.
٥. البتهاین مورد را می توانند برای این موارد که من بر متافیزیک هایدگر مطرح کردموارد بدانند که هایدگر نقش پررنگ سوبژه در متافیزیک را که سبب انحراف آنشده کم رنگ کرده و دازاین را به عنوان آن وجود در نظر گرفته که باید درفلسفه مورد نظر ما باشد اما به دلیل انحراف متافیزیک این دازاین به وجودغیر واقعی تبدیل شده و انگیزه و تجربه و روحیه فردی که من در اشکال هاییکه بر متافیزیک هایدگر گرفتم مطرح کردم هر سه مربوط به سوبژه است و تاثیرمنفی در برداشت درست از هستی دارد. در جواب این انتقاد لازم است بگویم کهاگر چه نقش هایدگر در متافیزیک شبیه نقش کانت است که سعی در اصلاحمتافیزیک در تصحیح آن و برگرداندن متافیزیک از یک متافیزیک منحصر در سوبژهبه یک متافیزیک جدید است و هایدگر شروع این اشکال را از متافیزیک جزم گرایدکارت می داند که با مطرح کردن cogito صرفا سوبژکتیویته را مبنای متافیزیکقرار داد اما به نظر من حذف سوبژه انسانی در متافیزیک تا حد قرار دادن آنبه صفر امکان ندارد و نمی توان وجود را کل جهان و دیگران در نظر گرفت وسوبژه فرد را به طور کامل حذف کرد و تاثیر جهان و دیگران را در او در نظرگرفت و پرسش کردن و سخن گفتن از جهان شامل دیگران را به عنوان هستی مطرحکرد بدون آن که انگیزه و تجربه و روحیه فرد برای شناخت این جهان شاملدیگران در نظر گرفته شود. به نظر من انتظار داشتن شناخت درست از هستی توسطیک فرد بدون در نظر گرفتن انگیزه و تجربه و روحیه تاثیر پذیری او از جهانهستی امکان ندارد. بنابراین در حد صفر نزول دادن جایگاه سوبژه در متافیزیکهم نمی تواند راه حل برای رفع مشکل سوبژکتیویته باشد.
٦. نباید از نظردور داشت که متافیزیسین ها هر یک به نوعی به اشکالات موجود در بحثمتافیزیک پرداخته اند و می بینیم که گاهی فیلسوفانی چون کانت و هایدگر سعیدر دور شدن از سوبژکتیویته صرف دکارتی داشته اند و متفکرینی چون هگل سعیدر نزدیک شدن به مقولات ارسطویی داشته اند و کلی بودن وجود در متافیزیک رابا نزدیک کردن دیدگاه خود به مقوله ها خدشه دار کرده اند و هایدگر برافرادی چون هگل ایراد گرفته که با این کار سبب شدند متافیزیک باز هم بیشتراز راه درست خود دور شود چرا که از نظر هایدگر از افلاطون و ارسطو به بعدتا اواخر قرن بیستم متافیزیک در غرب سیر انحرافی طی کرده که هایدگر درکتاب سترگ خود ”وجود و زمان“ به رفع این اشکال مهم پرداخته است.

منبع:

مفهوم زمان و چند اثر دیگر- مارتین هایدگر- ترجمه علی عبداللهی- نشر مرکز- ۱۳۸۳- تهران