شرح حال لایبنیتس

گیتفرید ویلهم لایبنیتساز خانواده ای بوده است اسلاوتبار که اجدادش ساکن آلمان بوده اند و عهدارمشاغل دولتی . لایبنیتس در اول ژانویه سال 1646 م. در شهر لایپزیک بدنیاآمد و در هفتاد سالگی در تاریخ چهادهم نوامبر 1716 دار فانی را بدرود گفت..

زندگیپر مشغله لایبنیتس را به سه دوره میتوان تقسیم نمود 1- دوره مطالعات وکارهای اولیه (تا 1672) 2. دوره مسافرت ها (1672 -1676) 3. دوره نتایج

نخستین دوره – مطالعات و کارهای اولیه

لایبنیتسبا مطالعه کتابهای گزیده ای شروع کرد که از پدرش (مشاور قضائی و استاد علماخلاق) به او رسیده بود ابتدا آثار ویرژیل وافلاطون و ارسطو را خواند وعیمقاً از فکر و شویه آنان اثر پذیرفت از پانزده سالگی شروع به خواندنمتفکران جدید کرد و آثار فرانسیس بیکن و کاردان و کامپلانا و کپلر وگالیله و دکارت را با کنجکا.ی و اشتیاق مطالعه کرد. نظر دکارت راجع بهمکانیسم فاوق آمد و وی را به جانب ریاضیات متمایل ساخت و کشاند ، دردانشگاه لایپزیک به تحصیل فلسفه اهتمام ورزید و در سال 1663 درباره اصلتفرد رساله ای نوشت و در آن از مذهب اصالت تسمیه جانبداری کرد و سپس بهینا رفت و نزد ارهارد وایگل استاد ریاضیات، تلمذ کرد.

با این همهلایبنیتس تصمیم به مطالعه و اشتغال به امور قضایی گرفت و در آلدوف به اخذدرجه دکتری حقوق نایل آمد. در این دوره به نورمبرگ رفت و عضو انجمن روزنکروتسر شد ، در این اقامت با بارون فون بوئین بورگ –یکی از ممتازتریندولتمردان آلمان- آشنایی نزدیک پیدا کرد که موجب آشنایی بیشتر او به امورسیاسی و اجتماعی شد در سال 1670 به سمت مشاور دیوان عالی شورای شهر مایانسبرگزیده شد و در این مدت همچنان به کارهای علمی و فلسفی ادامه میداد درسال 1667 کتابی که درباره حقوق نوشته بود به شهروندان مایانس اهدا کرد. در1668 و1669 به همکاری لاسر به تجدید نظر در مجموعه قوانین پرداخت در همینزمان نظریه اش را درباره حرکت تبیین کرد و نظریه راجع به گوهر را آغاز کردودر 1671 یک سلسله نامه را به آرنولد(از دکارتیان) نوشت پس در این دورهبود که لایبنیتس به پلی میان علم و متافیزیک از راه تعمق در مفاهیم فیزیکیافت.

دومین دوره سفرها :1672-1676

لایبنیتس از سال 1672تا 1676در پاریس اقامت گزید جز سه ماه اول که به لندن رفت در مدت اقامت دردر پاریس با آرنولد حکیم الهی فرانسوی ، چندین محاسبه کرد و ریاضیاتپاسکال را مطالعه نمود و با کرستیان هونگنس کار کرد. وی در عین اینکهاختراعات دیگران را مطالعه میکرد ، خود نیز اختراع می کرد ، از اختراعاتمشهورش ماشین حساب وی است که علاوه بر جمع و تفریق(خصوصیت ماشین حسابپاسکال) ضرب و تقسیم و حتی ریشه اعداد را بدست دهد.

لایبنیتس بهاین اختراعات قانع نشد و با اختراع حساب جامع و فاضل در علم هم مانندفلسفه شهره شدو با توجه به تاریخ پیچیده این اختراع و این که آیا لایبنیتسدر کشف خود واقعا از کشف نیتون استفاده کرده است یا نه؟ چنین امری با توجهبه اختلاف بسیار میان طرز فکر و راهی را که در پیش گرفته بودند بسیار بعیدو نامعقول بنظر می آید. (ص26 .پ دوم) این کشف خود در عین حال دو سرچشمهریاضیات و متافیزیک را آبشخور داشته است بنابر این طبیعی است که نظریه«ادراک های خرد» را که مهم و اثر بسزائی در علمالنفس این فیلسوف دارد با آنحساب نزدیک و مربوط دانسته شود.(ص27.پ اول)

لایبنیتس در سال 1676بعد از فوت بوئین بورگ پیشنهاد کتابداری در هانور را پذیرفت و پاریس راترک گفت و پیش از آن سری به لندن زد و در آنجا با کولین ریاضیدان و دوستنیوتون آشنا شد . پس از ان به آمستردام رفت و با اسپینوزا مذاکره کرد(بیاهمیت از لحاظ فلسفی) .

سومین دوره –نتایج :1676تا1716

لایبنیتسدر سال 1676 در هانور و به عنوان کتابدار ومشاور دوک ژان فردریک اقامتگزید ، درمدت چهل سالی که از عمرش باقی مانده بود فقط 4 یا 5 سال در سفرگذراند و بقیه را در همان هانور ماند و در تمام رویدادهای بزرگ و مهماروپا کم و بیش دخالت داشت و پانزده سال آخرش را بخصوص صرف آثار بزرگبویژه در زمینه فلسفه کرد.

درسال1684 رساله ای راجع به ریاضیاتمنتشر کرد و در این سال خوصصیات اصلی و عمده سیستم فلسفی وی به ظن نزدیکبه یقین ، محرز شده بود در زمینه خداشناسی و دیانت ، بنظر میآید از سال1673 سعی در تهیه پیشنهادی برای وحدت کلیسای مسیحی و اتحاد کاتولیک وپروتستان بوده است که البته از سال 1683ادامه مذاکره را بی ثمر دانسته بود.

ویعلاوه بر تبحر در ریاضیات و الهیات مورخ هم بوده است ، و برای نوشتن تاریخخانواده برونسویک چند رساله نوشته است. علاوه بر این وی همیشه در پی یافتنتاریخ فکر و ذهن انسان بود.

او ساختار برقراری امنیت و هماهنگیتمام ملل مسیحی بودکه آنان را امانتدار علم وتمدن می شمرد و با ابن منظوربود که لوئی چهاددهم پادشاه فرانسه را به لشگر کشی به مصر و تصرف آنجاتشویق کرد در اکتبر 1711 در تورگو با پطر کبیر ملاقات کرد اما به زودی ازطرف امپراطور اتریش که خواستار راهنمایی های لایبنیتس بود ، فراخوانده شد. در آنجا به عقد اتحاد میان تزار روسیه و امراطور اتریش همت گماشت درهمین دوران اقامت در وین است که با شاهزاده اوژن دو ساووا آشنا شد و برایشهمین کتاب منادولوژی را نوشت پس از آن در 1714 به هانور رفت و در آنجامجدد از اعتبارش کاسته شد .(ص33)

آثار عمده لایبنیتس

نخست-در سال 1684 در رساله ای به عنوان meditations de cognition ,veritate etideis به انتقاد از قسمت منطقی فلسفه دکارت پرداخت و یکی از اصول اساسی آنرا متزلزل ساخت، دکارت وضوح را نشان حقیقت دانسته بود و تمایز را عین و یامستلزم وضح شمرده بود ، به عقیده لایبنیتس وضح و تمایز به هیچ وجه مستلزمیکدیگر نیستند.(ص36 .پ دوم)

در رساله ای دیگر قائل به دو اصل می شود : یکی عدم تناقض ،مربوط به حقایق استدلال ، دیگری اصل جهت مربوط به حقیقت وقایع .

در1679 در نامه ای به بایل سهم و اثر تصورات بسیار کوچک و اتصال و استمرار وعلت های غائی را در تحقیقات فیزیکی شرح میدهد(ص37.پ سوم)

در نامه ای به آرنولد در1690 طبیعت اجسام را از جوهر های ساده فردی استنتاج کرده است

دررسائل مختصری که بین سالهای 1691 و1694 نوشته لایبنیتس درباره جهاتی کهمانع شده است که وی با دکارتین قائل بشود که ذات جوهر امتداد است ، اصرارورزیده و جوهر را با توان و کوشش تعریف کرده است و که حد وسطی میان قوهصرف و فعل حقیقی است.(ص 38. پ دوم)

به سال 1695 سیستم خود را راجع به هماهنگی پیشین بنیاد منظما بیان کرد این نوشته اثر عمده وی است.

در1697 در نامه ای به فاردلا اصطلاح مناد را معادل جوهر بکار برد و در همانسال در رساله ای در اصل اساسی اشیاء وجود شر را در جهان توجیه کرد که اینرساله دارآمدی بود بر کتاب مفصل تئودیسه.

در نامه هایی به سال 1997به نیکز کشیش و به اشتورم و بووه ، قرابت فلسفه خود را با فلسفه های ارسطوو افلاطون و اهل مدرسه نشان داد و آن را مابل و مخالف فلسفه های جدید ازقبیل فلسفه های گاساندی و دکارت و اتمیست ها و خلاصه قائلان به مکانیسمقرار داد و آن را حتی با فلسفه اسپینوزا هم که قائل به استقلال و غایت دراشیاء نیست مقابل و مخالف شمرد. در 1698 رساله ای در باب طبیعت نوشت کهخواسته عقیده خود را راجع به دیمانیسم طبیعت در مقابل نظر اسپینوزا در فعلپذیری ، قرار دهد.(ص 39.پ دوم)

دوم- در سال 1699 دوره جدیدی آغازمی شود که عنایت خاصی به نفس دارد و امور رااز این وجهه نظر ملحوظ می دارد. در این سال در نامه ای به هوفمان به نیرویی بودن نفس قائل است و بدینوجه از سر ثنویت و افتراق نفس ماده دکارت می گذرد . رسائل مختصر دیگر اونامه به باسناک در مخالفت با بایل(1698) و پاسخ به تفکر بایل(1702) نفس رابه عنوان نیرو و حیات و اصل حساسیت جانوانو اصل روح و ذهن و صرافت طبعانسان ملحوظ میدارد. در 1703 لایبنیتس قابل ملاحظه ترین و مهمترین آثارفلسفی به معنای اخص خود را تصنیف کرد با عنوان : تحقیق های تازه در بارهفهم انسان . او همچنین یادداشت های انتقادی به کتاب جانلاک داشته و وکتابی ساخت از گفت و شنود میان نمیانده خود و نماینده جانلاک که آن کتابرا به علت فوت جانلاک در 1304 منتشر نساخت در 1705 و 1706 رساله هایمختصری به رشته تحریر کشیده است در خصوص نفس به ویژه در نزد جانوران.

سوم– وی هیچگاه امور مربوط به ماده و نفس را بدون توجه به امور الهی ملحوظنداشته است اثر دیگر وی که در زمان حیاتش منتشر ساخته است تئودسیه است کهنوعی سعی در توجیه وجود شر است و کتابی است هم فلسفی و هم حکمت الهی و عامپسند از همه ی آثار لایبنیتس(انتشار 1710). در این کتاب لایبنیتس سعینموده است آشتی پذیری وجود شر و اختیار انسان را با رحمانیت و قدرت کاملهخداوند بیان و تعیین کند.

چهارم- آخرین آثار لایبنیتس عبارت ازمنادولوژی (1714) و اصول طبیعت و فضل و لطف خداوند مشتمل بر نظرهای کلیفیلسوف باجمال است ، در طی سالهای آخر لایبنیتس در چند نامه ای که بهدانشمندان متعدد نوشته است بعضی از نکته های مهم سیستم خود را بازگو کردهاست با دبوس درباره مناد و ماده و جسم و جوهر سخن گفته و با بورگه راجع بهادراک وکمال رو به افزایش آفریدگان با کلارک در خصوص خدا و در مورد زمان ومکان.

مرگ لایبنیتس

لایبنیتس در 14 نوامبر 1716 در حالی کهاکثر حامیان و دوستان خود را از دست داده بود و در اثر بیماری که اواخرعمر وی را خانه نشین کرده بودجان به جان آفرین تسلیم نمود و جنازه او راکسی از مقام های رسمی و غیر رسمی مشایعت نکرد. نوع فکر و ذهن او به دوخصوصیت متمایز می شود . نخست چنانکه خود گفته است خودآموز است و کنجکاو ،می خواسته تا اعماق امور دیگران ،نفوذ کند و تازه ای بیابد.

دوماینکه در آثار و اقوال آراء دیگران نه آنچه در خور نکوهش است بلکه آنچه رامیتوان حفظ کرد، جستجو می کرد. حیات معنوی لایبنیتس در عین جامعیت و احاطهبه شاخه های مختلف دانش بشری وحدت خود را حفظ کرده بود و نبوغ لایبنیتسهمان مناد بود که کافی بود خود چین ها و تابهای خود را باز کند و بگستراندو آنچه در ضمیر نهان دارد آشکار کند تا با دیدی متمایز هماهنگی جهانی راببیند.

1- نظری اجمالی به متفیزیک لایبنیتس

متافیزیکدکارت به وجود دو نوع واقعیت قائل بود امتداد و فکر، اسپینوزا به یک نوعواقعیت و آن هم موجودی یگانه . اما لایبنیتس هم مانند اسپینوزا معتقد بهیک نوع واقعیت بود جز آنکه آنرا به بینهایت موجودات بخش شده می دانست.(ص51.پ اول)

2- نظریه جدید درباره جوهر

جوهر اجسام برخلافگفته دکارت دیگر امتداد نیست بلکه نیرو است که هیچ یک از خصوصیات امتدادرا ندارد ، بتابراین عنصر اولیه اشیاء اتمهایی غیر مادی یعنی نفسهای حقیقیاست

3- منادها

یک جوهر وجود دارد و ذات و اساس این جوهریگانه هم کوشش و ادراک است . این جوهر به عده بیشماری موجود تقسیم شده استکه همان منادها باشند . منادها در کوشش ها یا ادراکات خود بیانگر تمامعالمند ، جهان مادی واقعیتی بیرون از ادراک منادها ندارد، اما به عددمنادها جهان است

هر مناد بیانگر فقط یک قسمت از جهان به نحو متمایزاست، همان قسمتی که در ارتباط است با جسمی که مناد برابر آن است این جسمنظرگاه مناد است . منادها یک عالم را از نظرگاههای مختلف ادراک میکنند،

4- هماهنگی پیشین بنیاد

منادهابا اینکه در یکدیگر تاثیری ندارند ، میان ادراک های آنها وفاق هست و همینوفاق است که لایبنیتس آن را هماهنگی پیشین بنیاد نامیده است

5- نظریه شناسائی

هرمناد انسانی، یا ذهن در خور شناسائی با تفکر است . چنین شناختی در پرتو دواصلی که قوام بخش عقل است ، امکان دارد : یکی اصل امتناع اجتماع متناقضاناست که اساس حقایق عین هم هست ، دیگری اصل جهت کافی است(قضایائی که درآنها محمول عین موضوع نیست که دو دسته است ضروری و ناضروری، ضروری کهلایبنیتس حقیقت های عقلی مینامد، رابطه ضروری که موجب اتحاد موضوع بامحمول است میتوان به وسیله تحلیلی یافت که این قضایا را به عین همبرمیگردانداما حقایق ناضروری یا حقایق واقع ، لایبنیتس میگوید : این حقاقیهم مانند حقیقت های استدلال در خور تحلیل و ازآنجا مبتنی بر اصل هوهویه یااصل جهت کافی که اصل تحلیل اول است، میباشد و بین موضوع و محمول رابطه ایمنطقی موجود است.) که اساس حقایق استدلالی و حقایق امور واقع است.

6- موجبیت و احساس آزادی و اختیار

ازپی هم آمدن ادراک های هر مناد ، از آغاز دنیا ، تنظیم شده است بنابراینهمه اعمال ما تعین یافته است . اما این تعین با احساس قلبی ما از داشتناختیار و آزادی ، آشتی پذیر است ، چون احساس باطنی ما این است که انتخابشقّ مخالف شقّی که اختیار کردیم، اگر واقعا ممکن نمیبود ، منطقاً ممکن میبود



سیستم لایبنیتس را میتوان اصالت معنی خواند زیرا کهبر حسب آن جز مناد و ادراک های آن چیزی وجود ندارد ، و این که در نتیجهاشیاء فقط تصورات است . اما اصالت تصور مطلق نیست ، برای اینکه افزون برصور ، جوهر های روحی هست که پایه و تکیه گاه منادهاست پس آن را مذهب اصالتمعنی روحی باید خواند.
منادولوژی

در منادولوزی می توان سه بخش تشخیص داد

1.منادها عناصر اشیاء (ش:1تا36) 2 . خداوند (شماره 37 تا 48) ،3- تصویر جهانبا توجه به علت آنکه خدا باشد (ش:49 تا 90) (ص85 .پ ماقل آخر)

بدین نحو ، ابتدا سیر صعودی از مخلوق به جانب خداست و سپس سیر نزولی از خدا به طرف مخلوق .

الف : منادها , منادها را میتوان از دو لحاظ ملحوظ داشت 1- طبیعت آنها (ش 1تا 17) 2. از لحاظ درجه کمال آنها (شماره 18 تا 36)

طبیعتمنادها از لحاظ بیرونی مناد ساده و بدون امتداد و بی شکل و تجزیه ناپذیراست از لحاظ درون مناد داری ادراک یا تصویر کثرت در وحدت است و برخورداراز شوق

2- درجات کمال نادها از لحاظ درون دوپرخور درجه هایمختلف کمال است که به کم و بیش خصوصیت متمایز بودن ادراک منادها بستگیدارد 1- مناد یا کمال اول محض و ساده ، دارای شوق به معنی عام است و فاقدحافظه مثل حیات گیاهان(ش18 تا 24) 2- مناد برخوردار از حافظه یا نفسچنانکه در حیوانات وجود دارد. این موجودات بیآنکه دارای عقل باشندمیتوانند در تجربه به گرده عقل امری را دنبال کنندو از امری به امر دیگرروند (شماره 25 تا28 )

3 مناد برخوردار از عقل یا شناخت جاویدان ودر نتیجخ برخوردار از ادراک روشن متمایز با وجدان و وقوف . چنین منادیموسوم به ذهن یا روح است و به ما که انسانیم داده شده است(شماره 29 تا30)استدلال های ما ، یا افعال عقلی ما ، مبتنی بر اساس دو اصل بزرگ استیکی اصل عدم تناقض و دیگری اصل جهت کافی ، که با هم به دو قسم حقیقت ، کهمرجع تمام حقایق ممکنه به آن دو قسم است اطلاق می شوند عبارت از حقایقاستدلال و حقایق واقع (شماره 31-36)

ب - خدا نظره راجه به خدا دوبخشش است یکی درباره موجود بودن خداوند (ش : 37 تا45 ) دیگری در خصوص ذات خداوند (ش : 46 تا 48)

1- موجودبودن خدا با ابتنا به نظره دو اصل عقلی و دو قسم حقیقت ، وجود خداوند ثابتمی شود . به عبارت دیگر وجود خدا ، هم به برهاان انّی و ماتاخر ثابت میشود (شماره ش 37 تا 42)و هم به برهان لمی و ما تقدم(43 تا 45

2- ذاتخداوند خدا از آن جهت که منبع حقایق جاویدان است برخلاف دکارتیان ، افعالشتابع اراده اش نیست بلکه منحصرا بر حسب عملش است فعل خدا به اقتضای ارادهبر حسب ضرورت اخلاقی که مبتنی بر اصل شایستگی یا انتخاب اصلح است ، انجاممیگیرد ؛نه برحسب ضرورت هندسی (ش:46)

منادای مخلوق به واسطه امعات مستمر الوهیت به وجود می آیند (شماره 46تا 67)

در خداوند علم و قدرتن و اراده به مثابه سه عنصر مناد یعنی موضوع یا اساس و ادراک و شوق است (شماره 48)

ججهان از لحاظ علت آن نظر راجع به جهان را میتوان به دو بخش تقسیم کرد 1-طبیعت جهان به طور کلی ، یعنی هماهنگی جهان و نیک انگاری (شماره 49 -60)2- تقوم و سلسله مراتب موجودهای آفریده ( ش 61 تا 90)

1. هماهنگی جهان و نیک انگاری ، آفرییده ای را فعال مینامند و دیگری را منفعلو فعل پذیر ، از آن جهت که یک واجدهای متمایز است و دیگری ادراکهای متباسببا آنها را مبهما داراست یعنی از این لحاظ که اولی به نحو ماتقدم جهت عقلوجود آنچه در دیگری میگذرد واجد است ؛ این تاثیر بعضی اشیاء در اشیاء دیگردر جوهر های ساده کاملا معنوی است و عبارت ااز نظمی است که خوامند قبلامقرر داشته است . چه خداوند از همان ابتدا جمله منادها را بدون استثنا بهنحوی منظم ساخته است که برابر هر تدراک متمایز یکی از آهنا ادراک هایمبهمی در کلیه منادهای دیگر وجود دارد و بالعکس به قسمی که هر مناد از نظرگاه خود نمایشگر تمام جهان است.(ش49 تا 52)

عالمهایی که به عدهمتناهی در حیطه امکان هست و فقط یکی از آنها وجود درارد .بدین نحو ازخواست خداوند ، بر حسب اصل انتخاب اصلح – از جهت واجد بودن بالاترین نظم وبیشترین تنوع – بر موجود شدن یکی از آنها تعلق گرفته ایت(ش: 56 تا 60)

2. سلسله مراتب موجودات از این جهت میتوان : اولا ، عناصر موجودات خلق شده را بطور کلی تمییز داد

ثانیا، درجات عمده و اصلی موجودات را تشخیص داد 1- عناصر ضروروری هر موجود خلقشده عبارت است از یک جسم مرکب و یک مناد مرکزی یا کمال اول . و هیچ نفسیبدون تن در طبیعت نیست.(ش: 61تا 62) 2- موجودات آفریننده بر حسب درجه کمالسه عالم بر روی هم قرار گرفته ، تشکیل میدهند ، از این قرار : دنیایجانداران ، دنیای حیوانات ، دنیای ارواح

موجودات زنده ساده همدارای جسم سازمند هستند ، و هر جا آنها را تقسیم کنیم همیشه دارای اتوع وتناسب اند. همه چیز پر از جانداران است و در طبیعت هیچ چیز مرده نیست.

درحیوانات ، تولد و مرگ جز بسط قبض نیست . اتحاد نفس وبدن این است که هر یکاز آن ها تبعیت از قوانین مخصوص خود می کند ، یعنی نفس از قانون علت غائیو بدن از قانون علت فاعلی و این که آنچه برای آنها رخ میدهد بر حسبهماهنگس پیشین بنیاد است که خداوند در بین قلمرو علل فاعلی و علل غائیبرگذار کرده و همین سیستم هماهنگی پیشین بنیاد است که نتیجه طبیعی اصولمکانیکی بدرستی تعین یافته است(شماره 63 تا 81)

بالاخره در فوقعالم حیوانات ، ارواح قرار دارند که آئینه ی تمام نمای نه فقط عالم بلکهگردان خداوندانند و شایسته داشتن هر نوع ارتباط با خداوند . جمع تمامارواح . اذهان ، مدینه خدایی را تشکیل میدهد . یعنی عالم معنوی که خیر وشر به پاداش جزای خود می رسند و نیک مردان خدا را با عشقی حقیقی که عبارتاز فلاح و برکت محبوب باشند ، دوست میدارند (ش: 82 تا 90)

منبع منادولوژی نوشته لایبنیتس ترجمه یحیی مهدوی مقدمه و شرح از بوترو دیگران