گردنبند

ملانصرالدین دو تا زن داشت و همیشهاز دست درخواست های آنها در عذاب بود. یک روز برای هر دوی آنها دستبندیخرید تا از غرغر کردن های آنها خلاص شود.
چند روزی گذشت و هر دو زن پیش ملا آمدند و از او پرسیدند که کدام یک از ما را بیشتر دوست داری؟
ملانصرالدین جواب داد: به آن که دستبند داده ام علاقه بیشتری دارم.



ملای بی فکر

شخصی با زن ملا سر و سری داشت. یک روز آن شخص جوانی را پیش زن ملا فرستاد.
زنملا از او خوشش آمد و آن را به خانه دعوت کرد. یک دفعه آن مرد وارد خانهشد. زن ملا جوان را در جایی پنهان کرد و با مرد شروع کرد به خوش و بش کردن.
درهمین موقع صدای پای ملا شنیده شد. زن ملا که اوضاع را اینطور دید چاقوییبه دست رفیقش داد و گفت: با من دعوا کن و بگو غلام مرا کجا پنهان کرده ای.
ملا وارد اتاق شد و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟
زنگفت: غلام این مرد فرار کرده و به خانه ما پناه آورده و من او را قایمکرده ام که او را نزند. آن مرد با شفاعت ملا جوان را بخشید و هر دو ازآنجا بیرون آمدند.



تختخواب چهار نفره

عیال ملا مرد و او رفت و زن بیوه ای گرفت. زن مرتب از شوهر سابقش حرف می زد و ملا هم از زن سابقش.
شبی ملا زنش را از روی تخت به پایین انداخت. زن با چشم و چالی کبود شده پیش پدرش رفت و از ملا شکایت کرد.
پدر زن ملا، او را صدا کرد و از او خواست درباره کارش توضیح بدهد.
ملاگفت: من بی تقصیرم، تخت ما دو نفره است اما ما چهار نفر هستیم یعنی من وزن سابقم، دختر شما و شوهر سابقش. حالا هم چون روی تخت جا نبود عیال ازروی تخت پایین افتاد.



نامرد چهارمی

ملانصرالدین زنی گرفته بود که قبلا" دو بار ازدواج کرده بود و هر دو شوهرش هم مرده بودند.
ملانصرالدیندر حال احتضار بود، زن بالای سر او گریه می کرد و می گفت: ملا جان! به کجامی روی و من را تنها به دست کی می سپاری؟ ملا در همان حال جواب داد: بهنامرد چهارمی.



خر نامرد

روزی ملانصرالدین از راهی می گذشت. درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.
ناغافلدزدی آمد و خرش را دزدید. ملا وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگریافتاد که بدون صاحب بود.
آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.
چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
ملانصرالدین هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.
صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟ ملا گفت: نر.
صاحب خر گفت: این خر ماده است. ملانصرالدین هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.



دزد و ملا

روزیملانصرالدین در فصل تابستان به مسجد رفت و پس ار نماز و استماع موعظه درگوشه ای از مسجد خوابید و کفشهای خود را روی هم گذاشته زیر سرنهاد.
همینکهبه خواب رفت و سرش از روی کفش ها رد شده و به روی حصیر افتاد و کفش ها اززیر سرش خارج شدند، دزد آمد و کفشها را برداشت و برد.
وقتی ملا بیدارشد و کفش ها را ندید دانست مطلب از چه قرار است. پس برای فریب دادن و بهچنگ آوردن دزد تدبیری اندیشید و پیش خود خیال کرد که لباس هایم را از تنمبیرون می آورم و آنرا تانموده و زیر سر
میگذارم و خود را به خواب میزنمو سرم را از روی لباس ها پایین می اندازم در این موقع دزد می آید و دستدراز می کند که لباس ها را ببرد و من مچ او را فورا می گیرم و همین کار راکرد.
اما از قضا در خواب عمیقی فرو رفت. وقتی از خواب بیدار شد دید لباس ها را هم برده اند!



راه قبرستان

ملاخود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند ودر تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راهقبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق
نمی شوند به یافتن راه، ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بلند شد و گفت راه قبرستان از آن طرف است!



اینطوری

شخصی از ملا پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری!



لباس راه راه

یکروز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یکگورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس راه راه پوشیدی تانشناسمت؟!



راضی یا ناراضی

ملا در بالای منبر گفت: هر کس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردم بلند شدند جز یک نفر.
ملا به آن مرد گفت: تو از زن خود راضی هستی؟ آن مرد گفت: نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم!


شهادت دروغ

شخصیبه ملانصرالدین بیست دینار پول داد که نزد قاضی شهادت بدهد که صد خروارگندم از دیگری می خواهد. چون در محضر قاضی حاضر شدند و آن شخص ادعای خودرا بیان نمود، نوبت شهادت ملا رسید چون
او عادت به دروغگویی نداشت، گفت: شهادت می دهم که این شخص صد خروار جو از طرف می خواهد.
قاضی گفت: او ادعای گندم می کند تو شهادت جو میدهی؟
گفت: با من قرار گذاشته شهادت بدهم شهادت گندم یا جو طی نکرده است.



تنبیه قبل از اشتباه

ملاکوزه اش را دست دخترش داد و سیلی محکمی هم به صورت او زده و گفت: به سرچشمه برو آب بیاور. مبادا آن را بشکنی. دخترک گریه کنان از پیش او رفت.پرسیدند:
چرا کودک بیچاره را اینطور بی جهت زدی؟ گفت: او را زدم کهکوزه را نشکند، زیرا اگر بعد از شکستن او را تنبیه نمایم فایده ندارد و آنکوزه برای من کوزه نمی شود.



خمیازه

شخصی در مجلسی پشت سر هم و بدون وقفه حرف می زد. ملانصرالدین هم که در مجلس حاضر بود، در گوشه ای نشسته بود و خمیازه می کشید.
یکی از حاضرین گفت: خوب است که شما هم یک دفعه دهان باز کنید. ملا گفت: برادر آنقدر دهان باز کردم که نزدیک است دهانم پاره شود.



فضولی ممنوع

شخص فضولی به ملانصرالدین گفت: همسایه ات عروسی دارد.
ملا گفت: به من چه!
آن شخص گفت: شاید برای شما شیرینی و شام بیاورند.
ملا گفت: به تو چه!



ملای پخمه

ملانصرالدین تبری داشت که بسیار برایش با ارزش بود و هر شب آن را در تنور پنهان می کرد و در تنور را هم می گذاشت.
عیالش گفت: ملا تبر را چرا در تنور می گذاری؟
ملا جواب داد: از دست گربه قایم می کنم.
زن گفت: گربه تبر را می خواهد چه کند؟
ملانصرالدین گفت: عجب زن احمقی هستی! گربه تکه گوشتی را که قیمتی ندارد می برد، اما تبری را که ده دینار خریده ام رها خواهد کرد؟



مشکل ملا

روزی ملانصرالدین از مزرعه ای یک سیب زمینی دزدید که یکدفعه صاحب مزرعه او را دید و گفت: مرتیکه اینجا چه کار می کنی؟
ملا با خونسردی گفت: باد مرا اینجا آورده است.
صاحب مزرعه گفت: پس این کیسه از کجا آمده است؟
ملانصرالدین جواب داد: مشکل من هم همین کیسه است.



عیال زحمتکش

ملانصرالدین زن خودش را برای رخت شویی به خانه دیگران می فرستاد و زن رختشویی هم به خانه آنها می آمد و رختهای آنها را می شست.
از ملانصرالدین پرسیدند: چرا این کار را می کنی؟
گفت: زنم کار می کند و پول در می آورد و مزد رخت شور را می دهد. این طوری هم احتراممان به جاست و هم در زندگی صرفه جویی می کنیم.


کار با ارزش

یک شب ملا توی چاه نگاه می کرد که یکدفعه چشمش به عکس ماه افتاد.
باخودش گفت: ای وای، ماه دارد غرق می شود، باید نجاتش بدهم. بلافاصله چنگکیدر آب انداخت تا ماه را نجات بدهد اما چنگک زیر سنگ بزرگی در ته چاه گیرکرد.
ملا هر چه زور زد نتوانست آن را بالا بکشد. بالاخره طناب پاره شدو ملا از پشت روی زمین افتاد و لنگش به هوا رفت که یکدفعه ماه را در آسماندید.
با خودش گفت: عیبی ندارد، درسته زمین خوردم اما عوضش توانستم ماه را نجات بدهم.



یاد بچگی

دریکی از روزها بچه ها توی کوچه مشغول بازی بودند. ملانصرالدین پشت دیواریایستاده بود و یواشکی بازی آنها را نگاه می کرد. از قضا یکی از بچه ها ملارا زیر نظر گرفته بود و از پشت سر عمامه ملا را از سر او
برداشت و برای دوست دیگرش انداخت و به همین ترتیب عمامه ملا دست به دست شد و بچه ها با آن بازی کردند.
ملا هر چه دنبال بچه ها کرد نتوانست عمامه اش را پس بگیرد. عاقبت از خیر پس گرفتن عمامه اش گذشت و راه خانه را در پیش گرفت.
در بین راه عده ای ملا را دیدند و گفتند: ملا عمامه ات کو؟
ملانصرالدین گفت: عمامه من یاد بچگی اش افتاده، رفته پیش بچه ها بازی کند.



علت دویدن

روزیباران شدیدی می بارید. ملا پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون رانگاه می کرد. در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه میگذشت.
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایهخجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسباتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره راباز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که
یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود.
فریادزد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایملگد کنم.



خون بها

روزی از ملانصرالدین پرسیدند: دوست داری یتیم شوی اما میراث خوار پدرت شوی؟
ملا جواب داد: ابدا"! دلم می خواهد او را بکشند تا هم میراث او به من برسد و هم خون بهای او را بگیرم.



عمامه ملا

روزیملانصرالدین داشت از چاه آب می کشید و به خرش می داد. یکدفعه پوزه خر بهکله ملا خورد و عمامه اش افتاد توی آب. ملانصرالدین سریع افسار خر را بازکرد و انداخت توی چاه. رفیقی او را دید و گفت: ملا،
این چه کاری بود که کردی؟ ملا گفت: برای اینکه هر کسی رفت افسار الاغ را بیاورد عمامه من را نیز با خودش بالا بیاورد.


ماهی یونس

ماهیگیران کنار رودخانه ای مشغول ماهیگیری بودند. ملا ایستاده بود و آنها را نگاه می کرد که یک دفعه پایش لیز خورد و افتاد توی آب.
یکی از ماهیگیران پرسید: حضرت عالی را بجا نمی آورم؟ ملانصرالدین گفت: فرض کنید ماهی حضرت یونس.



کار بی زحمت

روزیملانصرالدین سوار خرش بود و داشت رد می شد که یک دفعه خرش رم کرد و او رابه زمین زد. بچه های کوچه وقتی ملا را با این وضع دیدند حسابی او را دستانداختند.
ملانصرالدین به خنده های بچه ها اعتنایی نکرد. بلند شد و گردو خاک لباسش را تکاند و به طرف خانه ای رفت و در زد و گفت: چه خوب شد خرممرا دم همان خانه ای که کار داشتم زمین زد و مرا از زحمت پیاده
شدن خلاص کرد.


فرق دو گره

روزیملا، کیسه گندمی را آرد کرده بود و داشت به خانه اش می برد. در راه با خداراز و نیاز می کرد که خداوند گره از مشکلاتش باز کند. ناگهان گره کیسه آردباز شد و تمام آردها به زمین ریخت. ملا با ناراحتی
سرش را به آسمانبلند کرد و گفت: خدایا بعد از این همه سال خدایی کردن فرق دو تا گره رانمی دانی و من را این طور ذلیل و بیچاره می کنی؟!