علوم اجتماعی، فلسفه و اغتشاشات زبانی
__________________________________

_____________________________________

● دوای دردهای خود را در علوم اجتماعی جستجو کنید باشد که رستگار شوید


هرمفهومی در زبان، در وهله اول تنها، یک مشترک لفظی است. دالی است که میتواند بر هر مدلولی دلالت کند. به این جمله توجه کن : (( تو باید تکلیفخودت را انجام دهی)) تکلیف در اینجا می تواند مشق شبانه یک کودک دبستانیباشد می تواند تکالیف دینی باشد و یا هر کلاف دیگری باشد که بر وزن تفعیلرفته باشد. بافت و زمینه ای که مفهوم در آن می نشیند تعیین کننده اصلیدلالت است.

کلمات، همواره از معنا شدن و دلالت نهایی می گریزند.حتی کلمه ساده ای مثل (( آب )) می تواند دلالت های فراوانی بیافریند. اینمعناگریزی در مواجهه با مفاهیم انتزاعی تری چون ((حق)) شدت و حدت بیشتریمی یابد و این راز همه کژتابی ها و سوء تفاهم ها در عرصه اندیشه و حتیزندگی روزمره است. آن چیزی که معلم سر کلاس برای دانش آموز بیان می کندتوسط گفتمان های غالب در ذهن کودک ترجمه می شود و آن چیزی که از حس شنواییو بینایی وارد مغز دانش آموز می شود دقیقآ همان چیزی نیست که معلم مد نظرداشته است.

همین معناگریزی و همین کانتکست ها و گفتمان های گوناگونو رنگارنگ و همین ترجمه های گفتمانی است که راه را برای یافتن حقیقت غاییمی بندد و بسیاری از متفکرین را بدین نقطه می رساند که هیچ حقیقت مطلقیوجود ندارد و البته همین جمله اخیر را به شکلی حقیقت گونه فریاد می کنند!بسیار خوب! اگر هیچ حقیقتی وجود ندارد پس چرا حرف میزنیم؟ آنها جوابخواهند داد که حرف زدن یک امکان است و حقیقت چیزی نیست جز همین امکانزبانی. حقیقت همان گفتگوست. اما ذکر اینکه هیچ حقیقتی وجود ندارد و تنهاباید زبان بازی و گفتگو کرد نه تنها هیچ مشکلی را حل نمی کند بلکه انسانرا در خلا بی معنایی و پوچی و نیست انگاری معلق می کند در حالی که سودایرهایی از همین پوچی و نیست انگاری بود که انسان را وادار به اندیشه کرد.

اینسوال ازلی و ابدی فلسفه بوده است که کدام واقعیت، حقیقت است و کدام واقعیتموهوم؟ خود این سوال متضمن این پیشفرض است که مقولات یا موهومی اند یاحقیقی پس چیزی به نام موهومات یا تخیلات نیز واقعیت دارد. واقعیت ها را میتوان به دو دسته واقعیت های موهومی و واقعیت های حقیقی تقسیم کرد. واقعیت،فارغ از موهومی بودن یا حقیقی بودن، همواره در زبان زیست می کند بدین معناکه همواره کلمه یا دالی برای اشاره به آن وجود دارد. مثلآ سراب گرچه حقیقندارد ولی یک واقعیت است چون ما چیزی به نام سراب را می بینیم و از آن مهمتر کلمه ای هم به نام سراب وجود دارد. واقعیت هر آن چیزی است که راجع بهآن گفتگو می شود. شاید بگویید : ((سیمپلاها، هیمپلاها را خوردند)) ولیسیمپلاها و هیمپلاها هیچ واقعیتی ندارند چون جایی در گفتمان ها ندارند وهیچ گفتگویی درباره آنها انجام نمی شود. این تعریف از واقعیت تعریفیگفتمانی است.

گفتمان ها مشخص می کنند که چه چیزی واقعی است و چهچیزی واقعی نیست. واقعیت هر آن چیزی است که مستمرآ راجع به آن گفتگو میشود و جایی را در گفتمان ها اشغال می کند. روش های موسوم به تحلیل گفتمانبه دنبال کشف همین واقعیت ها هستند. اینکه چه واقعیتی از خلال گفتمان هادر زندگی روزمره بازنمایی می شود و واقعیت های نهفته در پس گفتمان هاچیست؟ قدرت مانور تحلیل گفتمان یا تحلیل روایت به مثابه یک ابزار علمی تاهمین جاست که واقعیت ها را استخراج و تببین کند. اما هنوز این پرسش باقیاست که این واقعیت ها از کدام سنخ اند؟ موهوم اند یا حقیقی؟.

علمکار زیادی انجام نمی دهد. علم، مقولات واقعی را از خلال طبیعت واقعی وزندگی واقعی اجتماعی استخراج، تبیین و طبقه بندی می کند. از یک امر واقعی( طبیعت و زندگی اجتماعی)، امر واقعی ( امر زبانی) استخراج می کند. منتهابه شکلی منظم و طبقه بندی شده. علم در واقع خود، یک زبان جدید است. یکمتافیزیک است که مقولات و محسوسات این جهان را به زبان خودش ترجمه می کند.دانشمند به کارگردانی می ماند که سناریوی هستی را که از پیش موجود استمطالعه می کند و با چارچوب نظری و متافیزیک متبوع اش آن را دکوپاژ و تدوینمی کند. علم، خود یک روایت است از هزاران نوع روایتی که می تواند فرمیابد. از این روست که علم دائمآ دچار انقلاب های پارادایمیک است چرا که هرکس می تواند واقعیات را به شیوه ای نوین دکوپاژ و تدوین کند و روایت جدیدیبسازد. علم قرار بود واقعیت ها را استخراج کند و روایتی منظم و طبقه بندیشده از واقعیت ها ارائه کند اما خود دوباره مبدل به واقعیت متکثر وپراکنده و مشوشی می شود که نیازمند تببین و انسجام است. اینجاست که علم،ابتر می ماند و فلسفه علم، قد علم می کند.

کار علم استخراج و طبقهبندی واقعیت هاست. در همین فرایند استخراج و طبقه بندی نیز همواره ناقصعمل می کند. چرا که علم تنها می تواند گوشه ای از واقعیت را روایت کند.علم بر واقعیات طبیعی و اجتماعی یک ذره بین می گذارد و گوشه ای از واقعیترا بزرگنمایی می کند. علم همین واقعیات ناقص را کته گورایز می کند. علومطبیعی مقولات مادی و طبیعی را طبقه بندی می کند و علوم انسانی مقولاتانسانی را. مثلآ طبقات اجتماعی را از هم متمایز می کند. تفکیک و تمایز وطبقه بندی کردن شاید مهم ترین ویژگی علم مدرن است. اما آیا صرف دسته بندیکردن خودش به معنای تولید معرفت است؟ آیا معرفت این است که مقولات دنیا رابخش بخش کنیم؟ اینگونه تقسیم بندی ها با چه معیاری تولید می شود و چه چیزجدیدی بر معرفت ما می افزاید؟ این تقسیم بندی کردن ها و مفهوم سازی های بیهوده فقط بازی کردن با زبان و پیچیده تر نمودن مسائل است. معرفت را نهتنها نمی توان به کته گورایز فروکاست بلکه چه بسا باید معرفت حقیقی راافشای همین دسته بندی های موهومی تعریف کرد. معرفت یعنی معلوم کردن چیزیکه در پس پرده است. معرفت، تاباندن نور است بر جهان اعیان و یافتن گوشه ایاز حقیقت پنهان. با تفکیک و طبقه بندی صرفآ جهان بسیط را به جهانی تکه تکهو گیج کننده تبدیل کردن نه تنها معرفت نیست بلکه دقیقآ ضد معرفت است.گذشته از این تکه پاره کردن ها، علم، از تفکیک واقعیت های موهومی و واقعیتهای حقیقی عاجز است و چه بسا واقعیت های موهومی را به ما قالب کند. علم،نردبان کوتاهی است و نردبان بلندتری به نام فلسفه مدعی غربال واقعیت هایحقیقی از واقعیت های موهوم است. علم تنها یک نوع داستان پردازی از واقعیتهای از پیش موجود است. علم می خواهد طبقه بندی منسجمی از اوضاع ارائه کنداما خود مبدل به غباری می شود که فضا را مغشوش و پر هیاهو می کند. علوماجتماعی از این وضعیت مستثنی نیست. علوم اجتماعی خود یک روایت جدید اززندگی اجتماعی انسان است که درون خود روایت های خردتر و گفتمان های متکثرو متناقضی را پرورش می دهد.

فلسفه هم از آن رو که مدعای تشخیصحقیقت از وهم را دارد و هم از آن وجه که معرفتی درجه دو محسوب می شود و میتواند از بالا ناظر تکثر روایت های علمی باشد شاید تا حدی بتواند ما را کهدر لابیرنت های تو درتوی علوم اجتماعی سرگردان شده ایم نجات دهد اما ازآنجا که فلسفه نیز با زبان کار می کند باز دچار همان بازیگوشی زبان می شودو دوباره به همان جایی پرتاب می شویم که شروع کرده بودیم. دوباره دال هاشیطنت می کنند و راه را بر تفاهم می بندند. دوباره سوء تفاهم ها آغاز میشود. چرا که هیچ متن معیاری وجود ندارد که مفاهیم به آن ارجاع داده شوند.رجوع به دایره المعارف نیز خود مساله را بغرنج تر می کند. دایره المعارفتنها روبروی هر دالی، دال های دیگری جانشین می کند. فرهنگ لغات فاقد روایتاست و زبان را به کار نمی برد. کلمات وقتی درک می شوند که در جریان متنقرار گیرند اما کلمات چونان هنرپیشه هایی می مانند که در هر متن نقش جدیدیبازی می کنند. مساله نه علوم اجتماعی است و نه فلسفه بلکه مساله دقیقآهمین زبان است همین زبان است که دچار آشفتگی است. هر مکتبی قصد دارد کهزبان خاص خود را بیافریند و نزاع میان مکاتب چیزی نیست جز نزاع در نظامزبان و مفاهیم آنها. از این رو هر مکتبی نیازمند یک مانیفست است. مفهوم((غم)) در مکاتب عرفانی با (( غم )) در روان شناسی بر دو حالت متفاوتدلالت می کند. همچنین است مفاهیمی چون حق و عدالت و آزادی. وقتی دربارهآزادی گفتگو می کنیم آزادی تنها یک مشترک لفظی است و هیچ توافقی در زمینهدلالت های آن وجود ندارد. نکته تاسف بار اینجاست که اگر فریاد بزنی قرآنمعجزه ای است از جنس زبان که می تواند معیاری باشد برای ارجاع همه مفاهیمو شکل دادن به امتی واحده ((و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمه)) محکوممی شوی به ارتجاع و تحجر. قرآن، حتی به مثابه یک دایره المعارف نیز بهرسمیت شناخته نمی شود پس در پایان پیشنهاد می شود که همچنان دوای دردهایخود را در علوم اجتماعی جستجو کنید باشد که رستگار شوید.
توسط محمد الیاس
rezaashtiani.mihanblog.com