تنوع فرهنگی در امریکا


قصد دارم در این فرصت کوتاه کمی در مورد نوع رفتار امریکاییان با اقوام و نژادهای مختلف بنویسم.

قبلاز هر مطلبی باید بگویم که ما چیزی به نام نژاد امریکایی نداریم مگر همانسرخپوستانی که از سالهای نخست در امریکا زندگی می کرده اند. مردمی که الآنبه عنوان امریکایی شناخته می شوند ترکیبی از نژادها و اقوام مختلف هستندکه زمانی به امریکا کوچ کرده اند. بنابراین ترکیب متنوعی از سفیدها,آسیایی ها و افریقایی تبارها در امریکا به عنوان امریکایی شناخته می شوند.ایرانی هایی که در امریکا به دنیا آمده اند و یا پاسپورت امریکایی دارنددر واقع یک امریکایی هستند و بقیه امریکاییها هم شرایط نسبتا مشابهی دارندبا این تفاوت که یکی ممکن است خودش به امریکا مهاجرت کرده باشد و یکی دیگرپدربزرگ و یاجدش این کار را کرده باشد.

وقتی شما با یک امریکاییآشنا می شوید ممکن است بگوید که مثلا من اسکاتلندی, هلندی, انگلیسی و یاآلمانی و یا ترکیبی از آنها هستم و این یعنی اینکه یکی از شاخه های اصلیدرخت خانواده او از آن کشورها آمده است. چشم بادامی ها و یا آسیایی ها هماز کشورهای مختلف خاور دور به امریکا آمده اند و بسیاری از آنها نیز حتیپس از گذشت سالیان دراز آداب و رسوم کشور خودشان را حفظ کرده اند.افریقایی تبارها هم مدل های مختلفی دارد و هر کدام از آنها بسته به کشوریکه از آن آمده اند فرهنگ خاص خودشان را دارند. پس با این حساب چه کسی درامریکا خارجی محسوب می شود؟

سوال خوبی است. مردم امریکا فقط کسی راخارجی می دانند که بر زبان انگلیسی مسلط نباشد. یعنی اگر شما هندی, عرب ویا ایرانی باشید ولی در امریکا به مدرسه رفته باشید و بزرگ شده باشید, درواقع شما امریکایی هستید و مردم امریکا شما را خارجی نمی دانند. ولی اگرشما تازه مهاجرت کرده باشید و یا توریست باشید, چون به زبان انگلیسی تسلطندارید خارجی به حساب می آیید.

در امریکا وقتی که خارجی باشید دیگرکسی اهمیت نمیدهد که شما از کدام کشور آمده اید و حتی اگر بگویید که ازکجا آمده اید در بیشتر موارد متوجه نمی شوند و یا اینکه یادشان می رود.هنوز همخانه من نتوانسته است فرق ایران و عراق را بفهمد و اسم عراق را همبخاطر اینکه در اخبار شنیده است می داند اگرنه اگر بگویید که عراق همسایهاسترالیا و ژاپن است باور می کند. عرب ها را هم از لباس مردها و یا روسریزنها می شناسند. ولی حتی عرب بودن و یا نوع پوشش اسلامی نشانه خارجی بودننیست و بسیاری از امریکاییهایی که مسلمان هستند نیز حجاب اسلامی دارند.

تنهاچیزی که برای امریکاییها در برخورد با یک خارجی مهم است این است که بایدطوری صحبت کنند تا آنها متوجه شوند. مثلا من وقتی با کسی صحبت می کنممتوجه نمی شود که من خارجی هستم مگر اینکه من خودم به او بگویم و یا اینکهیک چیزهایی را متوجه نشوم و بگویم که برایم توضیح دهد. در امریکا به خاطرتنوع اقوام, زبانها و فرهنگهای مختلف, بسیار عادی است که زبان انگلیسی رابه لهجه های مختلف صحبت کنید و یا اینکه حتی به آن مسلط نباشید. خوشبختانههیچ کسی لهجه و یا فرهنگ شما را مسخره نمی کند و در هر صورت به شما احتراممی گذارند چون خود آنها هم فقط یک نوع از صدها نوع نژاد و فرهنگ های مختلفموجود در امریکا هستند.

در ایران متاسفانه طبقه بندی فرهنگی ونژادی بسیار آشکار است. اول از همه اینکه ما زیاد با خارجی ها سر و کارنداریم و آنها را در زندگی روزمره خود نمی بینیم. بنابراین شناختی هم نسبتبه آنها و فرهنگ متفاوت آنها نداریم. ممکن است فقط هر چند وقت یک بار بایک توریست خارجی برخورد کوتاهی داشته باشیم. افرادی را هم که از یک ملیتخاص می بینیم بسیار محدود هستند مثلا فقط ممکن است با دو نفر هندی, کره ایو یا فیلیپینی برخورد داشته باشیم و تمام شناخت ما از طریق همان افراد استدر صورتی که برای شناخت یک ملت برخورد با یک با دو نفر کافی نیست.

البتهمن افغانیها را خارجی نمی دانم چون زبان و فرهنگ ما بسیار نزدیک و یکساناست. ولی کسانی که از افغانستان به شهرهای بزرگ ایران می آیند تا کار و یازندگی کنند, در بیشتر موارد از روی ناچاری این کار را می کنند و کسانیهستند که از شرایط مالی و یا تحصیلی خوبی هم برخوردار نبوده اند بنابراینشناخت ما از افغانیها هم بسیار ناقص است و محدود به همان افرادی بوده استکه برای فرار از مشکلات کشورشان به ایران آمده اند. اگر فیلم کایت رانر راتماشا کنیم و یا کتاب آن را بخوانیم درک بهتری از مردم افغانستان پیداخواهیم کرد.

در ایران متاسفانه پیش داوریهای مختلفی بر اساس نژاد وزبان انسانها انجام می گیرد. وقتی یک نفر از آذربایجان به خاطر عدمپراکندگی مناسب و یکسان امکانات کشور مجبور می شود به تهران بیاید, موردحمله شدید فرهنگی و نژادی قرار می گیرد. فقط کافی است که نتواند فارسی راکه زبان دوم اوست, به بهترین نحو ممکن صحبت کند که در این صورت لطماتسنگین روحی و روانی به او وارد خواهد شد. این اتفاق برای کسی که ازلرستان, گیلان و یا کردستان هم به تهران می آیند نیز روی می دهد. مسخرهکردن لهجه و یا نژاد یکی از زشت ترین و ناپسند ترین کارهای ممکن است کهمتاسفانه در بین برخی از ما ایرانی ها رواج دارد.

من یک بار دردوبی با همکار افغانی خود در یک رستوران نشسته بودیم و غذا می خوردیم. یکخانواده ایرانی آمدند و در میز کنار ما نشستند و سفارش غذا دادند. سپسشروع کردند به مسخره کردن هندی ها و افغانیها. من معمولا تحمل این حرف هارا ندارم و آن روز خیلی از همکار افغانی خودم خجالت کشیدم. همان موقعمهماندار را صدا کردم که میز ما را عوض کند و به میز دیگری رفتیم که لااقلصدای آنها را نشنویم. البته آنها هم احتمالا دلیل این کار ما را فهمیدند وامیدوارم که شرمنده شده باشند.

وقتی که ما به کشوری مثل امریکا میآییم و خیلی راحت می توانیم قربانی تبعیض نژادی شویم تازه می فهمیم که مابا مسخره کردن نژاد و زبان دیگران مرتکب چه حماقت بزرگی می شدیم و ازرفتار خودمان خجالت می کشیم. من خدا را شکر می کنم که امریکاییها مثل مانیستند و به اقوام و نژادهای مختلف احترام می گذارند. برخی از ما هنوز همدر خیال خوش فرهنگ صد هزارساله خودمان هستیم و فکر می کنیم که این غنایفرهنگی ما است که آنها را وا میدارد به ما احترام بگذارند. در حالیکه اینفقط نشان دهنده فرهنگ خوب امریکاییها در زمینه احترام گذاشتن به تمام ملیتها است و ربطی به خوب و یا بد بودن فرهنگ ما ندارد. در امریکا اصولا فرهنگخوب و یا بد وجود ندارد و فقط تغییر و تنوع فرهنگ مطرح است.

کشورافغانستان هم در تاریخ کهن و باستان با ایران مشترک است و اگر احترام بهیک نژاد به قدمت فرهنگی او ربط دارد چرا ما به افغانی هایی که به کشور مامهاجرت می کنند احترام نمی گذاریم. چرا ایرانیهایی که به ترکیه پناهندهشده اند رفتار مناسبی از مردم آن کشور نمی بینند؟ پس ما باید خودمان را ازنوک آپارتمان خیالی که برای خودمان ساخته ایم به پایین بیاوریم و بدانیمکه هیچ مزیتی نسبت به اقوام مختلف دیگر نداریم. اگر هم چیز بدرد بخوری درتاریخ تمدنمان داشتیم آنها تا بحال آن را از ما یاد گرفته اند حتی اگرخودمان آن را فراموش کرده باشیم. پس این هم در حال حاضر دیگر هیچ مزیتیبرای ما به حساب نمی آید.

سالها پیش در یک ساندویچ فروشی در میدانانقلاب داشتم ساندویچ دل و جگر می خوردم که یک نفر وارد شد و معلوم بود کهتازه از یکی از روستاهای آذربایجان به تهران آمده بود. با دست یه سوسیساشاره می کرد و می گفت که یک ساندویچ بده. فروشنده هم هی می گفت که یعنیچه که ساندویچ بده . چه ساندویچی می خواهی؟ مرد روستایی دوباره با دستش بهسوسیس اشاره می کرد و می گفت که بابا ساندویچ بده دیگه از اون ساندویچها.این مسئله برای من خیلی جالب به نظر آمد و همه جا آن را تعریف می کردم تااینکه وقتی به امریکا آمدم و اولین بار به ساندویچ فروشی رفتم, خودم رادقیقا به جای آن مرد روستایی احساس کردم. اول از خودم خجالت می کشیدم کهچرا آن زمان اینقدر بیشعور بودم که نمی فهمیدم یک نفر که به یک زبان دیگرصحبت می کند دلیلی ندارد که زبان دوم را هم به همان خوبی بداند. دوم اینکهخودم را دیدم که حتی عرضه ندارم که با دست هم به آن چیزی که می خواهماشاره کنم و منظورم را درست بفهمانم. بنابراین پیش خودم گفتم که باز هم دمآن مرد روستایی گرم که منظورش را رساند. سوم اینکه خدا را شکر کردم که دراینجا کسی به من نمی خندد و من را مسخره نمی کند. در همانجا با خودم پیمانبستم که دیگر هرگز نژاد و یا لهجه کسی را مسخره نکنم و حتی اگر ببینم کهکسی دارد چنین می کند اعتراض می کنم و یا اینکه از آن جمع خارج می شوم.

بهرحالاگر مهاجرت سختی و غم غربت دارد, در کنار آن هم انسان چیزهایی را یاد میگیرد که ممکن است شخصیت او را متحول کند. خوشبختانه بیشتر ایرانیهایی کهدر امریکا هستند و من آنها را دیده ام به شدت با تبغیض نژادی از هر نوع آنمبارزه می کنند و آن را یک کار زشت و ناپسند می دانند.