[JUSTIFY] [/JUSTIFY][JUSTIFY] [/JUSTIFY][JUSTIFY]وقتی غمگین هستیم میگوییم دچار افسردگی شدهام. اما بین غمگینی و افسردگیتفاوت زیادی وجود دارد. غم واكنش طبیعی و نشانه سلامت جسم و روان، به سبباز دست دادن چیزی یا كسی است (از فقدان عروسك مورد علاقه كودك تا فقدانمادربزرگ محبوب). وقتی عزیزی را از دست میدهیم، برایش سوگواری میكنیم.سوگواری از واكنشهای احساسی پیچیدهای نشات میگیرد اعتراض و شكایت ازمرگ فرد، انكار و ناباوری درباره این فقدان، خشم به خاطر از دست دادن كسیكه دوستش داشتهایم، و بالاخره تسلیم و پذیرش غم ابدی. بعضی از فقدانها(مانند عروسك كودك)، به زودی فراموش میشوند، اما گروهی دیگر (مانند مرگمادربزرگ) هرگز التیام نمییابند و فراموش نمیشوند و تنها كاری كه از ماساخته است، این است كه بیاموزیم چگونه با آن زندگی كنیم و گذشت زمان تنهامسكنی است كه به تدریج میتواند سبب كاهش اینگونه غمها شود.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
اما افسردگی، بعد دیگری بر غم طبیعی (كه سبب رنج همگان است)میافزاید. وقتی افسرده هستیم. علاوه بر اینكه احساس غم میكنیم، احساسآزاردهنده دیگری نیز داریم، خود را سرزنش میكنیم، احساس پوچی میكنیم، ازراههای گوناگون به خود حمله میكنیم، به خاطر فقدان پیش آمده احساس خشممیكنیم (چرا مادربزرگ باید درست همین حالا كه من نفر اول مسابقات ورزشیمدرسه شدم، بمیره!) خود را مسئول وضع پیش آمده میدانیم (اگر من اینقدرگرفتار مسابقات ورزشی نمیشدم، شاید، مادربزرگ الان زنده بود، همش تقصیرمنه!).[/JUSTIFY][JUSTIFY]
هر قدر این احساس دوگانه (عصبانیت و محبت) نسبت به شخص فوت شده بیشترباشد، خشم و گناهی كه در خلال سوگواری احساس میشود، بیشتر و غم از دستدادن شدیدتر و طولانیتر خواهد بود. فرد افسرده به دشواری میتواند درمورد خودش احساس خوبی داشته باشد و زمانی كه اعتماد به نفس او از بینبرود، احساس افسردگی شدت مییابد و ادامه این وضع به زودی و به سرعت ازكنترل خارج میشود و ترس از صدای وجدان و ترس از عدم پذیرش توسط دیگرانشدت مییابند. احساس افسردگی در فرد، حتی نظم فكری او را به هم میریزد.وقتی احساس پوچی و ناامیدی میكنیم، میگوییم «هرگز وضع بهتر نمیشه، و هرلحظه از اینكه هست بدتر میشه، دیگر آخر كاره!» یا «من همیشه بدبخت بودم،هستم و خواهم بود و هرگز چیری عوض نمیشه!» در چنین موقعیتی، احساس تنهاییو بیكسی نیز هجوم میآورد و انسان افسرده نمیتواند نسبت به این همهناراضی كه در وجودش احساس تنهایی و بیكسی نیز هجوم میآورد و انسانافسرده نمیتواند نسبت به این همه ناراضی كه در وجودش احساس میكند،هیچگونه واكنشی نشان دهد و احساس بیكسی، فرسودگی، رخوت و ضعف و در همشكستگی را به دنبال میآورد تا آنجا كه فرد افسرده در آن روی یك زندگیعادی لحظهشماری میكند.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
كودكان نیز ممكن است به دلایل خاصی، دچار افسردگی شوند. مثلاً وقتیخرس عروسی كودكی گم میشود، یا مادر برای مدتی طولانی تركش میكند. درمورد كودكان دبستانی، وقتی دوست آنها بدفتاری یا كینهتوزی میكند، درمورد جوانان، شكست در عشق میتواند عامل افسردگی باشد. انسان در طول عمرخود بارها با مواردی از فقدان آشنا میشود (تولد خواهر یا برادر دیگر، نقلمكان از خانهای كه بدان انس گرفته است، از دست دادن پرستار مورد علاقه،جدایی پدر و مادر و طلاق) كه هر یك از آنها سبب آزار و فروپاشی نظم روحیكودك میشود و مدتها زمان لازم است تا اوضاع به حال عادی بازگردد.كودكان از خود میپرسند: «اگه من بچه خوبی هستم، چرا بابا و مامان یه بچهدیگه آوردن؟» یا «اگه بابا و مامان واقعاً منو دوست دارن، چرا منو آوردنتوا ین خونه! من اتاق خودمو میخوام!» یا «اگر پرستار دوستم داشت، چرارفت؟» یا «چطوری بابا تونست بره و منو تنها بذاره؟!»[/JUSTIFY][JUSTIFY]
نوزادان نیز غمگین و اندوهگین میشوند، اما چون افسردگی حالت روحیعمیقی است كه بر اثر عدم اعتماد به نفس و قبول خویشتن خویش عارض میشود وكودكان تا حدود چهار سالگی هنوز احترام و ارزش گذاشتن به خود و شناساییخود را درك نمیكنند به افسردگی دچار نمیشوند.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
از چهار سالگی به بعد، آنها به ارزش وجود خود پی میبرند و بر اساسآن به برقرار كردن ارتباط با دیگران میپردازند. از آن پس هر گاه اینروابط دچار مشكل شوند و یا صورت نپذیرند، كودك دچار افسردگی میشود.همچنین حالت افسردگی هنگامی برای كودك پیش میآید كه صدای وجدان در اوتثبیت شده باشد. وقتی این استحكام به تحقق پیوست (بین ۳ تا ۶ سالگی)‏،كودك در مقابل ارتكاب گناه، ضعیف میشود. اكنون دیگر نه تنها با احساس غمآشناست، بلكه این احساس او را میآزارد. توانایی درك این احساس، منشابسیاری از واكنشهای افسردگی است.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
افسردگی یك خردسال را از حالات چهره او، كمبود انرژی و تحرك، بدخلقی وعبوسی، تنبلی، سستی، خستگی مفرط، بیعلاقگی، بیحوصلگی، یاس و دلمردگی ونیز پرسشهایی كه گاه و بیگاه درباره مرگ میكند. میتوان به خوبی تشخیصداد. اما گاه پی بردن به این موضوع به این سادگیها نیست و كودك افسردگیخود را غیرمستقیم آشكار میسازد. رشد او متوقف یا كند میشود. كم اشتهامیشود، كمخوابی و بدخوابی به سراغش میآیند و در تصمیمگیریها عاجزمیماند و در موارد حاد ممكن است تا مرز آسیبرساندن به خود پیش رود.هنگامی كه یك كودك دبستانی به افسردگی دچار شود در تمركز حواس و یادگیریدروس او اختلالاتی پدید میآید و در محیط خانه نیز به گوش كردن و پذیرفتنعلاقه نشان نمیدهد.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
افسردگی در كودكان میتواند با كوچكترین فقدان به وجود آید، از دستدادن هر چیز كوچك و به ظاهر كم اهمیتی میتواند این احساس را در آنهاپدید آورد: تغییر مدرسه، تعویض خانه یا پرستار، تولد نوزاد جدید و یا حتیبیماری یكی از والدین.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
بنابراین به عنوان والدین آگاه و متعهد باید بكوشیم تا در مقابل اینفقدانها فضای امن و استوار تربیتی برای كودك خود فراهم كنیم. همچنین بایددر رویارویی با ترس از صدای وجدان كه در وجود كودكمان (از ۴ سال به بعد)شدت میپذیرد، هوشیار باشیم تا او بیدلیل احساس گناه نكند و به تنبیه خودنپردازد. باید بدانیم ترسهای طبیعی یاد شده در هنگام فقدان در طفل شدتمیپذیرند. پس باید آماده باشیم تا با گفت و گوهای مناسب و جبرانی، اینساعات طاقتفرسا را برای او قابل تحمل كنیم. اكنون نمونهای ارائه میشودكه درآن مادری با كودك چهارساله خود در مورد جدایی او از پرستارش صحبتمیكند. گویا پرستار كودك، او را ترك كرده است تا برای ارائه تحصیل بهدانشكده برود.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
مادر: خیلی مشكله كه سارا بره و آدم دیگه اونو نبینه. اون پرستار خیلی خوب و مهربونی بود. اینطور نیست؟[/JUSTIFY][JUSTIFY]
علی: من سارا رو خیلی دوست دارم. چرا داره میره؟![/JUSTIFY][JUSTIFY]
مادر: اون حالا دیگه بزرگ شده و میخواد بره دانشگاه و درس بخونه و نمیتونه تو خونه بمونه و از تو پرستاری بكنه.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
علی: چرا او نمیتونه همینجا بمونه و بره دانشگاه؟[/JUSTIFY][JUSTIFY]
مادر: برای اینكه دانشكدهای كه اون میخواد بره، از اینجا خیلیدوره. وقتی تو هم اندازه سارا شدی، باید ما رو ترك بكنی و بری دانشگاه،میدونم كه دلت برای اون خیلی تنگ میشه و آرزو كنی ای كاش نمیرفت!اتفاقاً منم همین احساس رو دارم.[/JUSTIFY][JUSTIFY] [/JUSTIFY][JUSTIFY]علی (گریه میكند): اصلاً برام مهم نیست. دیگه دوستش ندارم![/JUSTIFY][JUSTIFY]
مادر: چون داره میره، از دستش عصبانی شدی و فكر میكنی كه دوستتنداره. اما اونم مثل تو ناراحته. سارا قول داده برای تعطیلات عید به دیدنما بیاد. تا اون موقع هم هر وقت دلت براش تنگ شد، بهش تلفن بزن. تازهمیتوانی براش نقاشی بكشی و بفرستی. قول میدم خیلی خوشحال بشه. اونم مثلتو تنها میشه. تا حالا هیچوقت اینهمه از خونه دور نشده بوده.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
علی: من شیرمو ریختم روی پوتینهای نوی سارا و اون سرم داد زد.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
مادر: نمیدونستم كه این مسئله كوچیك این همه تورو ناراحت كرده! درستهسارا از دست تو عصبانی شده ولی فقط چند لحظه بوده و بعد همه چیز تموم شده.این مسئله ابداً ربطی به دانشگاه رفتن اون نداره. قبل از اینكه تو شیر رویپوتینهایش بریزی میخواست بره. رفتن اون اصلاً به تو مربوط نمیشه.[/JUSTIFY][JUSTIFY]
علی: شاید عكس پوتینهاشو براش بكشم و بفرستم.[/JUSTIFY]
مادر: عالیه! حتماً از خنده رودهبر میشه!
با گفتگویی كه بینمادر و كودك صورت پذیرفت و همدلی و همدردی مادر، مطلب مورد نظر (فقدانپرستار مورد علاقه كودك) كاملاً توسط طفل پذیرفته شد. او دیگر خود را مقصرندانست و راه حل و نظر جالی كه نشان دهنده حل مشكل بود نیز ابراز كرد.
«شاید عكس پوتینهاشو براش بكشم و بفرستم.»

دكتر آوا سیكلر - مترجم: میترا كدخدایان
برگرفته از سایت روانشناسی جامعه