وقتي نام محمدرضاشريفينيا ميآيدناخودآگاه همه او را آچار فرانسه سينما ميدانند و يكي ازستارههايسينماي ايران. اما حتما كمتر كسي ميداند كه محمدرضا شريفينياپيشينهمذهبي و سياسي دارد، براي كودكان تدريس ميكرده، شاگرد خوب اساتيدبزرگيمثل آيت الله مهدوي كني، دكتر شريعتي و شهيد مطهري بوده.


عاشقبچههاست اما فعلا نميخواهد پدربزرگ شود! هنوز هم وقتي از گذشتهاش صحبتميكند، برق شوق چشمانش كاملا مشهود است، سر ذوق ميآيد.

گفتوگويي كه پيش روي شماست چهره در سايه پنهان مانده او را بيشتر معرفيميكند.چهرهاي كه از ابتداي جواني باهوش بوده و فعال و حالا دارد ناناين زحماتشرا ميخورد. اميدواريم لذت ببريد.


در خانواده شما همه مذهبي بودند و شما تنها كسي بوديد كه به هنر گرايش پيدا كرديد، چه شد كه اين اتفاق افتاد؟

مگر خانوادههاي مذهبي با هنر مسالهاي دارند؟

همهشان نه! اما بعضيشان هم دوست ندارند كه فرزندشان به اين سمت و سو برود.
خوب خانواده ما مسالهاي نداشتند (خنده)!


بگذاريد شكل سوالم را تغيير دهم، چطور روحيه هنريتان تقويت شد؟
اينمسالهبه دوران تحصيل من برميگردد. مدارسي كه ميرفتم در آنجا برنامههايخارجاز درس زياد بود كه اصطلاحا به آن ميگفتند فوق برنامه، يعنيلحظههايي كهبه برنامههاي جنبي ميپرداختيم. مثل مراسمي كه در روزهايولادت ائمهبرگزار ميشد. يا جشنهاي ديگري كه در دبيرستان صورتميگرفت،آمادهسازيهايي هم براي برگزاري آن توسط ما آن انجام ميشد.كارهاي ديگريهم ميكرديم مثل كتابخواني، تهيه روزنامه ديواري، نمايش،دكلمه و ...همزمان با مدرسه من در محل ديگري كه زير نظر آيتالله مهدويكني ادارهميشد، در برنامههاي مختلفي حضور داشتم.

يك محل مذهبيبود به نامصادقيه كه در آنجا شبها و روزهاي جمعه، يا اعياد مراسم داشتم.در آنبرنامهها هميشه در رابطه با موضوعي بحث مي كرديم. مثلا يك هفته درموردراستگويي، تمام آيات قرآن كه به اين موضوع ربط پيدا ميكرد در موردشصحبتميشد، با نمايشي در اين راستا و براساس كتابهاي شهيد مطهري ساختهميشد.اشعاري در اين زمينه خوانده ميشد، روزنامه آن هفته را با نگاه بهاينموضوع تنظيم ميكرديم، از احاديث و رواياتي كه از بزرگان و امامان نقلشدهبود استفاده ميكرديم. هفتههاي بعد هم به همين منوال ميگذشت و هرهفتهيك موضوع.

زير نظر آيت الله مهدوي كني چه تعليمي ميديديد؟
تعداديبوديمكه زير نظر خود آقاي مهدوي كني درس فقه، قرآن، و تحليل مسائل سياسيروزميخوانديم، ايشان در رابطه با مسائل روز بحث ميكردند و ما همينحرفهايايشان را در هفته بعد براي يكسري از بچههاي كوچكتر از خودماندرسميداديم. يعني امتحاني در كار نبوده و به جاي آن اين تدريس به ديگرانوانتقال حرفهاي ايشان، امتحانمان ميشد. البته در يك كلاس از بينتمامدانشآموزان، شاگردهاي بهتر انتخاب ميشدند، تا اين كار را انجامدهند. دركنار اين كارها دكلمه و نمايش فيلم هم داشتيم.

فيلمهايمانهمبخشياش مربوط به كارهاي كوتاهي بود كه ساخته شده بود و بخشي هم مربوطبهسفارتخانهها كه تبليغ كشورشان از لحاظ جغرافيايي بود يا در مورد رازبقاو پديدههاي جهاني. بخشهاي مفيد آن را جدا ميكرديم و قسمتهايي كهمناسبنبود را در ميآورديم و در نهايت از آن فيلمها اسرار خلقت رانشانميداديم. يا مثلا آشنايي با جغرافياي دنيا. تابستانها هم بهاردوهايبلند مدتي ميرفتيم كه در آنجا تعليم شنا يا سواركاري مي ديديم يانمايشكار ميكرديم، پروانه يا برگ جمع ميكرديم و از آنها كلكسيوندرستميكرديم. با سنگها آشنا ميشديم و بسياري از مهارتهاي ديگر.


چه مدرسهاي ميرفتيد؟
منبهمجموعهاي از مدرسههاي ملي ـ مذهبي آن دوران ميرفتم. سرآمد آنمدارس،علوي، قدس، موسوي و كمال بود. اين مدارس جزو مدرسههاي مهم قبل ازانقلاببودند. رئيس مدرسه علوي شخصي بود به نام روزبه و مدير مدرسه فردپرقدرتيبود به نام علامه كه روحاني بود. رئيس مدرسه كمال آقايان دكترساحبي ومهندس بازرگان بودند. شهيد رجايي هم معلم ما بود، آقاي محمد علينجفي درآنجا تئاتر درس ميداد و آقاي موسوي گرمارودي هم انشاء جلال الدينتاريختعليمات اجتماعي و فارسي تدريس ميكرد يا آقاي اسدي كه دبير ادبياتبود.در حقيقت آدمهاي شناخته شدهاي، آن دوران معلم ما بودند.


پس فوق برنامههاي مدرسهتان هدف شما را مشخص كرد؟
فوقبرنامهها باعث شد تا بچهها به رشتههايي كه علاقهمند بودند كم كم به آنسمت وسو گرايش پيدا كنند و هر كاري كه دوست داشتند را در آنجا انجامدهند، درحقيقت محلي شد براي شناخت استعدادها و علايق! هر كسي به هر كاريكهعلاقهمند بود به سوي آن رفت. بيشتر بچههايي كه از اين مدارسفارغالتحصيلشدند، اكثرا شاگرد اولهاي كنكور بودند و تيزهوش. الان هم هركدام بهموفقيتهاي بزرگي رسيدند، يا سفيرند يا وزير يا معاون وزير!


قرار گرفتنان در مسير هنر اتفاقي بود يا متوجه استعدادتان شديد؟
در دوران مدرسه بيشتر شكل گرفت.

پس به نوعي مديون پدر و مادرتان هستيد؟
بله،صددرصد! پدرم خيلي علاقه داشت كه من در مدارس خوب درس بخوانم، اين شرايطراهم ايشان مهيا كردند. از 5 صبح تا 9 شب، در مدرسه بودم. يعني ارتباطديگريبا كسي نداشتم. كارهايم را هم در مدرسه انجام ميدادم. در حقيقت ازخانهبراي خوابيدن استفاده ميكرديم.


اين حساسيت فقط روي شما بود يا بر تكتك بچهها؟
برايهمهبود. ولي هر كسي ميتوانست در هر بخشي كه علاقه دارد، كار كند. يكيازبرادران من علاقهمند به صنايع بود و وارد آن شد و بقيه هم دربخشهايديگر براي همهمان اين شرايط مهيا بود اما هر كسي به فراخور خودشاز آناستفاده كرد.


از تدريستان به كودكان بگوييد.
سالآخردبيرستان بودم و نزديك به گرفتن ديپلم كه از طرف همان مدارس مليخواستند كهآنجا تدريس كنم، من هم رفتم و زير نظر مرحوم نيرزاده معلم كلاساول دبستانشدم. سبك خيلي خاصي را در تدريس پايهريزي كرده بود كه بانمايش درسميداد. خيلي هم سر و صدا كرده بود و جزو مدارس نمونه كشور بود.هر سال،كنكوري براي كلاس اول برگزار ميشد، كه تعداد زيادي آدم ميآمدندو مامجبور بوديم از بين آنها 40 نفر را انتخاب كنيم. نوع ارتباط و تربيتيكه بابچهها داشتيم فوقالعاده بود.


پس از تدريس شروع به نوشتن كتاب كودك كرديد؟
ازهماندوراني كه در مدرسه با بچهها بوديم استفاده كرديم و با توجه بهنيازكودكان شروع به نوشتن كتاب كردم. كتابهايي كه مينوشتم را برايآنهاميخواندم و نظراتشان راميپرسيدم، تكميلاش ميكردم و بعدچاپاشميكردم. در نهايت حدود 15 جلد كتاب براي كودكان نوشتم و تعدادزيادي كتابهم نقاشي و عكاسي كردم. همه اينها مرهون دوران جواني من ميشودكه بسيارزياد علاقهمند به خواندن كتاب شده بودم. هميشه كتاب به دست داشتمو درمورد كتابهاي روز بحث ميكردم يا گوشه آنها مطلبي مينوشتم ياشعرهايزيبا را حفظ ميكردم، يا شروع به جمعآوري اشعار ميكردم، مثلاً درمورددرخت كلي شعر جمع كردم يا شجاعت يا دروغگويي، عشق؛ آداب معاشرت و همهچيز.هنوز هم آن جزوهها را دارم. كلمات قصار زيادي را جمع ميكردم، ديدخيليخوبي در مورد زندگي و همه چيز به من داد. به خاطر همين هم فكر ميكردمكهبايد زكات علمام را بدهم كه تبديل شد به نوشتن كتاب و كار كردنتئاترهايكوتاه و آموزشي براي بچهها براي اين منور هم به سراغ داستانهايجذاب وقابل فهم نمايشنامهنويسان بزرگي مثل چخوف و برشت ميرفتيم.

چطور به سمت اجراي نمايش گرايش پيدا كرديد؟
كمكمبهواسطه همين كارها و دوراني كه با آقاي نجفي بودم، به دانشكده هنرهايزيبارفتم و زير نظر دكتر ممنون كار تئاتر كردم. از هم دورهايهاي منهممحمدرضا هنرمند، آزيتا حاجيانف محمود جعفري، كريم اكبري مباركه ومنصورشهپر بودند. بچه هايي كه دور هم يك گروه تئاتري تشكيل داديم به اسمگروهسبز. كه كارهايمان را انجام داديم و در تئاتر شهر اجرا كرديم.نمايشيداشتيم به نام نسل آواره كه در مورد فلسطين بود و آوارگيهاي آنها.درحقيقت از شعرهاي محمود درويش استفاده كرده بوديم و جزو بهتريننمايشهايسال شد.

يعني يك كارگرداني جمعي داشتيد؟
بلهوقبل از آن هم. تئاتري به اسم نمايش بيكلام را در اصفهان و در اردويعمرانملي اجرا كردم كه مشكلاتي براي به همراه داشت. اين كار نوشته وكارگرداني وبازي خودم بود. يك ساعت تئاتر بود بودن هيچ كلامي، فقط موسيقيبود و حركت.بعد از انقلاب هم اين نمايش را روي صحنه آورديم. نقش روشن فكررا خودم بازيكردم، محمدرضا هنرمند نقش شاه و پرويز پورحسيني هم نقش يكآمريكايي را بازيميكرد. بعد از آن هم با بچههاي مشهد نمايشي در موردعاشورا در تئاترسنگلج كار كرديم. يادم هست كه سيد جواد هاشمي هم در آنكار بازي ميكرد كهاسم نمايش هم بود حج ابراهيم، حج عاشورا. يعني از زمانحضرت ابراهيم شروعتا زمان امام حسين ميرسيد. خيلي از مسوولان مملكتي بهتماشاي آن كار آمدند.
برخورد خانوادهاي كه سرش به حساب و كتاب بود و حالا بايد سر را بلند ميكرد و پسرش را بر صحنه تئاتر مي ديد، چطور بود؟
كارهاييكهما ميكرديم، نوع رايج و مرسوم تئاتر نبود. كارهاي ما صرفا خاصآدمهايفرهيخته بود. مثل سينما كه كارگردانهايي مثل بيضايي، تقوايي،مهرجويي وكيارستمي وجود داشتند و كارشان اصلا قابل مقايسه با كارهاي آندوره نبود.من هم راهم تقريبا جدا بود و نمايشهاي مذهبي كار ميكردم. مامهر تاييدكارهايمان را از آقاي مهدوي كني يا شهيد مطهري ميگرفتيم.


چطور با شهيد مطهري آشنا شديد؟
مركزي بعد ازصادقيه، ايجاد شد به نام حسينيه ارشاد كه در آن دكتر شريعتي و شهيد مطهري سخنراني ميكردند.


همين حسينيه ارشاد فعلي؟
بله،همينجا كه مركز جوانان بود. دكتر شريعتي درس ميداد، تاريخ اديان بهماميآموخت و راجع به دينهاي مختلفي با ما به بحث مينشست و بعد بهاسلامميرسيد. اين بحثها چندين ماه طول ميكشيد. همه دانشجوهاي علاقهمندبودند، من هم مثل آنها و كمي نزديكتر به دكتر شريعتي. اداره حاشيهجلساتبه عهده من بود. يعني قبل از سخنراني ايشان شعر اجرا ميكردم. مثلابهمناسبت ولادت حضرت علي شعر جاودانه مرد را خواندم يا به مناسبتبعثتپيامبر شعر خاستگاه نور آقاي گرمارودي را خواندم. يا قبل ازسخنرانيهايآقاي فخرالدين حجازي كه آن موقع خطيب بسيار توانايي بود وتعداد زيادي ازمردم پاي صحبتهاي ايشان مينشستند، شعرهاي حماسي ميخواندم.

آنقدرايناشعار طرفدار داشت كه مجبور شديم آنها را چاپ كنيم و در اختيارهمهبگذاريم. اينها همه مورد تاييد خانواده من هم بود و فاصله داشت. يعنيمابه جاي اينكه از منبع استفاده كنيم، از نمايش براي حرفماناستفادهميكرديم، يا موسيقيهاي سنگين و كلاسيك ميگذاشتيم. مثل موسيقيفيلمهايبنهور و باراباس. قرآن را با ترجمهاش ميخوانديم و در آن تاملميكرديم.با اين شيوه ها جوانان بسياري جذب مذهب ميشدند و دوست داشتند كهكاركنند. آن موقع گروههاي چپ بسيار بودند و تفكرات ماركسيستي زياد بود وبابچههاي مذهبي برخورد داشتند. بچههاي مذهبي هم سعي ميكردند تا شرايطيرامهيا كنند كه آنها را جذب خودشان كنند و چه كاري بهتر از اينكه با نمايشوموسيقي و شعر اين كار را انجام دهند. در حقيقت تركيب شهيد مطهري ودكترشريعتي تاثير بسيار زيادي روي جوانان گذاشت.


كداميك از اساتيدي كه نامشان را برديد روي شما بيشتر تاثير داشت؟
هركدامموقعيت خودشان را داشتند، به هر حال شالوده ذهن من و اولين پايههايذهنيمن زير نظر آقاي مهدوي كني صورت گرفتكه الحق و والانصاف بسيار هم خوبكارميكردند و با مجالسي كه برگزار ميشد جوانان بسياري جذب اين افكارميشدندو هر هفته آقاي مهدوي كني ميآمدند و صحبتهاي اساسي ميكردن.بچههايي كهدر حال حاضر در مملكت مثمر ثمرند، اكثرا شاگردهاي آقايمهدويكني و شهيدمطهري يا دكتر شريعتي هستند. همزمان با آن دوران شهيدمطهري هم در حسينيهارشاد تدريس داشتند. در حقيقت ايشان و دكتر شريعتي يكمطلب را بيانميكردند ولي با زبانهاي مختلف كه روي هر كسي يك تاثيرميگذاشت. به نظرممجموعه اين صحبتها تاثير بسيار خوبي بر جامعه گذاشت.

يعنيحتي اگربخواهيد موقعيت جوانان و پيش زمينه انقلاب را بررسي كنيد به اينسه شاخهتفكر ميرسيد. كه هر كدام هم در كنارشان بزرگواران ديگري مثل شهيدمفتح وشهيد باهنر بوده اند. يا در كنار دكتر شريعتي، پدرشان استاد محمدتقي بودهاند. يا آيتالله خامنهاي مقام معظم رهبري كه جلسات بسياري بادكتر شريعتيو شهيد مفتح داشتند. مجموعه اين بزرگان طيفي را ايجاد كردبراي شروع انقلاببه رهبري امام.

ميخواهم بگويم كه من شانس اين راداشتم كه از سهمنبع استفاده كنم و با تمام مسائل مذهبي آن دوران آشنا شومو به اين پيببرم كه براي ارتباط با مردم و بيان مسائل چه شيوه و روشي رابايد پيداكرد؟ و اين شد كه به سمت نمايش سوق پيدا كردم، اول فكر كردم كهبا كتابكودكان ميشود اين ارتباط را برقرار كرد، بعد فكر كردم كه نتيجهاين فكر بانمايش جذابتر و بهتر ميشود. بعد هم به موقعيت بزرگتري فكركردم و بهسينما و تلويزيون رسيدم. و از آن به بعد جلو و جلوتر آمديم وسعي كرديمكارمان را آنجور كه درست است، تحويل دهيم.


چقدر زندگي فعليتان با آموزشهايي كه از اين اساتيد ديدهايد، پيش ميرود؟
از نظر من فرقي نكرده من همان جوري كه قبلا زندگي ميكردم زندگي ميكنم.


بيشتر منظورم شكل و شمايل زندگيتان است.
تصوراتمهنوزهمان است و هنوز باهمان ذهنيات زندگي ميكنم، اگر نميخواستم كه درآنراستا باشم، بايد يك مغازه باز ميكردم و به كاسبي ميپرداختم و برنجوروغن ميفروختم. ولي اندوختههايي كه از آن دوران داشتيموسرمايهگذاريهايي كه در آن دوران كردهايم، اين است كه بايدازاندوختههاي آن دورانمان استفاده كنيم.



به چه خاطر اين همه آن دوران را دوست داريد؟
بهخاطرساليان سالي كه معلم كلاس اول بودم و فكر ميكنم خيلي تخصصي آموزشميدادم.شايد بر هيچ يك از كارهايي كه انجام دادم صحه نگذارم، جز آموزشيكه به كلاساوليها ميدادم. مطمئنم كه بهترين شيوه آموزشي را براي كلاساول داشتم. بهبچهها ديكته سال ششم و امتحان نهايي را به آنها ميگفتم وحق هم نداشتنداز 20 كمتر بگيرند، چون ميگفتم من درسم را دادهام، شما همكه آدمهاي كمهوشي نيستيد پس نبايد اشتباه كنيد، يا مثلا كسي كه قرار بودتنبيه شود،تنبيهاش اين بود كه مشق ننويسد، نه اينكه جريمه شود. يعني اگرخلافيميكرد جريمهاش اين بود كه با سواد نشود. ميرفت خانه و آنقدر گريهميكردكه آقاي شريفينيا به من مشق نداده. پدر و مادرش تماس ميگرفتند وخواهشميكردند به بچهشان تكليف بدهم.


از شاگردهايتان خبر داريد؟
بله،بچههاي آن دوران دور هم جمع ميشوند و ميآيند و همديگر را ميبينيم.همهشان تحصيل كردهاند و آدمهاي موفقي در كارشان شدهاند.

براي بچههاي خودتان هم با شيوه آموزشي كار ميكرديد؟
نه.بچهها به مدرسههايي رفتند كه سعي كرديم جزو مدارس خوب باشد و كارهاييكهمربوط به من به عنوان يك پدر بود را انجام دهم. بخشي هم مربوط بهجامعهاست. تصور من از بچههاي خودم اين است كه آن چيزي كه قرار بودهبشوندشدهاند و به همان سمت رفتهاند. مهراوه در بخش موسيقي درس خواند ومليكاهم در بخش نقاشي و عكاسي، در كنارش هم بازيگري ميكنند.


آقاي شريفينيا شما خيلي به اين معروفيد كه ميتوانيد همه را خوب متقاعد كنيد، خودتان اين را قبول داريد؟
همه ما را متقاعد ميكنند!


اما شما خيلي خوب حرفتان را به كرسي مينشانيد؟
اگر نظراتتان حق باشد به كرسي مينشيند اگر نباشد هم كه نه!


آيا فروش بالاي فيلم ميتواند، دليلي براي دستمزد بالاي بازيگران در قسمت سوم هم باشد؟
نهاصلاربطي ندارد. يك زماني هست كه فيلم شما دو بازيگر بيشتر ندارد، ميزانپوليكه به آنها ميدهي با زماني كه فيلم 10 بازيگر داشته باشد متفاوتاست.مسلما از ميزان دستمزد همه كاسته ميشود تا به آنها برسد. فيلمي كهموردتوجه قرار ميگيرد، لزوما به من بازيگر مربوط نمي شود چون همه عواملباعثاين توجه شدهاند. فيلمي كه بازيگر محور نيست بازيگر نميتواند توقعبيشتريبراي آن داشته باشد. فروش براساس مجموعه اتفاقاتي است كه در يكفيلمميافتد. ممكن است و فيلمي هم بسازيم و مورد توجه قرار نگيرد، آيابازيگرهاپولهايشان را پس ميدهند؟ آقاي كاسهساز 10 فيلم جنگي كار كردهبود كه فقطدهمين فيلم آن اخراجي ها 1 فروش خوبي داشت! آن هم با آن وضعيتقاچاق سي دي!در 9 فيلم قبلي بازيگرها پولهايشان را را به خاطر عدمموفقيت فيلم پسدادهاند؟ نه! فيلمي مثل سنتوري را كار كرديم كه اكراننشد، بعد هم سي دياش درآمد،

كداميك از عوامل پولشان را به خاطر ضرر تهيهكننده پس دادند؟

هر كس دوست دارد ميتواند در فيلم شريك شود كه هم در سود و هم در زيانش شريك باشد.


منظورتان اين است كه بيايد و شريك شود؟
نهيكيميتواند بگويد كه فروش منوط به من ميشود و از فروش 2 ميليارد مثلا100ميليونش بخاطر من بوده. كلا وقتي ما در ضرر فيلمي خودمان را شريكنميكنيمدر سودش هم نبايد شريك شويم.

اسم مهراوه برگرفته از كتاب دكتر شريعتي است؟
آقايشريعتياين اسم را خيلي دوست داشت. مهراوه يعني خداي شرق. مهر يعني خورشيدآوه همكه پسوند آويختن است. يعني كسي كه به سمت نور ميرود. مرحوم شريعتيميگفتمن اسم دختر اولم را ميخواستم بگذارم مهراوه اما نشد. حداقل تواين كار رابكن. دكتر شريعتي تفسيري از كلمه مهراوه در كتاب هبوط دارد كههمه خدايانغرب به مهراوه كه خداي شرق است حسادت ميكنند و خود را به نحويشبيه اوميدانند و ميگويد كه كسي به دنبال مهراوه ميگشته به غرب ميشودپيدايشنميكند و بعد به شرق و هند ميآيد و او را در معبدي مشغول عبادتمييابد.دكتر شريعتي در آن كتاب مهراوه را به نوعي دختر بودا ميداند. منهم از ايناسم خوشم ميآمد، چون اسم تكي بود و با شنيدنش به ياد كسينميافتادي و هماينكه مفهوم خوبي داشت.


رابطهتان الان با خانواده مرحوم شريعتي چگونه است؟
خانوادهاي هستند كه من دوستشان دارم و به آنها علاقمندم. هرازگاهي هم ميبينمشان.


انگار دربين اساتيدي كه داشتيد با دكتر شريعتي صميمي بوديد؟
بله. البته با بقيه هم رابطه نزديكي داشتم.


دلتان براي ايشان تنگ ميشود؟
خيليزيادو تنها كاري كه ميتوانم بكنم اين است كه سري به كتابهايشان بزنم.همآثارش را دوست دارم ولي دو كتاب بسيار احساسي دارد. خيلي نزديك به خوددكترشريعتي است. يكي كوير و ديگري هبوط . احساس ميكنم با اين دو كتاب درحال وهواي دكتر قرار ميگيرم.

از رابطه با خانوادهتان بگوييد. با اين مشغله كاري با آنها چطوريد؟
سرمانهرچقدر شلوغ باشد بالاخره فرصتهاي بسيار زيادي داريم تا همديگر راببينيم.مواقعي كه سر كار نباشم هميشه خانه هستم و جايي نميروم. بحمداللهارتباطفوقالعاده خوبي داريم و از داشتن بچههايي مثل مليكا و مهراوهبسيارخوشحالم. خيلي هم از آنها راضي هستم. البته من نبايد تعريف كنم وتعريف رابايد ديگران بكنند اما من به سهم خودم از كاري كه آنها در طولاين مدتداشتهاند راضيام. علاقه مليكا بيشتر به سمت هنر بود و مهراوهرياضي فيزيكرا دوست داشت. مليكا در حوزه هنري رشته نقاشي و عكاسي راخواند و چندين بارهم جايزه اول عكاسي را برد. الان هم كه تصويرسازي كاركودك ميكند، كتابيرا براي خانم تينا پاكروان طراحي كرده است كه به زوديچاپ ميشود.


داماد داشتن چه حسي دارد؟
اگرفكرسنت را نكني بسيار خوب است. يعني همه هم سعي كردند تا من را يكپدربزرگمعرفي كنند اما خدا را شكر هنوز هيچ خبري نيست. من به عنوانجوانترين وخوشتيپترين پدر زن دنيا معروف هستم! (خنده)


رابطهتان با اميررضا چطور است؟
بسيار خوب. بچهاي است كه اهل فيلم و سينما و موسيقي و تجارت است.

چه كتابهايي را همراه با خانم آزيتا حاجيان نوشتيد؟
ايشاندرتنظيم شعر كودكان به من كمك ميكردند. يك كتاب هم با هم نوشتيم با نامسرودسبز كه در مورد استقلال يك خانواده است. خانوادهاي كه در روستازندگيميكنند، يك دانه را ميكارند،از آن مراقبت ميكنند، رشد ميكند وبزرگميشود، آن را آرد ميكنند، بعد خمير ميكنند و بعد ميخورند. اينكتاب همجذاب است.


آشناييتانبا خانم حاجيان منجر به ازدواجتانشد، اما شما به جاي گرفتن مراسم عروسي،كارتي تهيه كرديد كه عكس يك بچه رويآن است و از همه كساني كه قرار بوددعوت كنيد عذرخواهي كرديد و ترجيح داديدتا هزينه مصرفي يك مراسم عروسي رابه كودكان ببخشيد. اين فكر چطور بهذهنتان رسيد؟


در آندوران هم دايره دوستان و آشنايانما بسيار گسترده بود، بخشي بچههاي اهلعلم و برخي هم دوستان خانوادگي واقوام بودند. به ازدواجمان فكر كرديم!به اين نتيجه رسيديم كه به جاياينكه خرج هنگفتي براي برپايي يك مراسمعروسي داشته باشيم، در حد بضاعت وتواناييمان هزينه آن را به كودكاني كهنيازمندند و حتي يك قلم براي نوشتنندارندف واگذار كنيم. با آنها آشناييداشتم چون در پايين شهر و درحلبيآباد عكاسي ميكردم.

آنها هم منرا ميشناختند. از آن عكسهااستفاده كرديم و براي دوستانمان نوشتيم، درستاست كه در شب عيد، كامتان باشيريني مراسم ما شيرين نشد، اما حتما از اينخوشحالتر ميشويد، كه هزينهاين مراسم را به كودكان نيازمند بسپاريم.دغدغه اصليمان كودكان بودند، بهخاطر همين هم تمام دوران جوانيمن برايبچهها گذشته و براي آنها كار كردم.

به نظرتان اين فكر ايدهآل نيست؟
منالانهم اين كار را ميكنم و هر سال هزينهاي را به كودكان بيسرپرستاختصاصميدهم. در آن زمان هم كساني كه اين كارت عروسي را از ما ميگرفتندزيادبودند، هر سال هم تعداد ديگري به دوستانمان اضافه ميشود و باز ما بهاينعروسي دعوتشان ميكرديم. در آخر سال هر تعدادي كه كارت پخش كردهبوديم بههمان ميزان هم به بچهها كمك ميكرديم. علاقه زيادي به بچههادارم. درفيلمهايي كه به من پيشنهاد ميشود اگر ببينم كه فيلم به بچههاتعلق داردبدون هيچ ملاحظاتي حتما بازي ميكنم.