جعبه قرمزبزرگ روی دست های دختر جوان نمی گذارد کهببینی اش و هیچ نمی بینی پشت این جعبه بزرگ صورت چه کسی است . می خواهد ازخیابان رد شود که یکی از بسته های توی دستش روی زمین می افتد. خم می شودوبسته را بر می دارد. همان لحظه تلفن همراهش زنگ می خورد وبعد که جواب میدهد کسی از آن طرف خط می پرسد کجایی حتما، که می گوید :" یک ربع ساعت دیگهبمونی رسیدم اون جا " و بعد سواراولین تاکسی می شود که جلوی پایش ترمز میکند.

سرتاسر خیابان پراست از مغازه هایی که ویترین هایشان را چندروزی است عوض کرده اند و پیاده رو ها پر از آدم هایی که با بسته هایجورواجور رنگی ،با عروسک های خیلی بزرگی که در دست دارند با عجله در رفتوآمدند.پشت ویترین مغازه ها را دختر وپسر های جوانی پرکرده اند که باوسواس بسیار مشغول انتخاب هدیه مورد نظرشان هستند و مغازه دارها ازخوشحالیروی پا بند نمی شوند ،فروش جنس هایی که در چند ماه باید فروخته می شد وحالا یک روزه در مغازه قحطی شان شده دلیل این خوشحالی است.همه در تب و تابخرید عروسک، اجناس تزیینی ،شکلات و یا عطر و ادکلن هستند.

پیادهروهای گوشه و کنار شهر پر است از دست فروش هایی که عروسک های ریز ودرشت راریخته اند جلویشان و کلی آدم را دور خودشان جمع کرده اند. بازار گل وعروسک وشکلات و شمع و شیرینی امروز گرم است . انگار امروز روز ولنتاین!است ،روزی که هرسال مصادف با آن جیب کلی آدم خالی و در مقابل جیب کلی آدمپر می شود .دختر و پسر ها (البته در سال های اخیر بچه ها وبزرگتر ها همآمده اند توی گود) به شکل عجیبی برای خرید عروسک به مغازه های شهر یورش میبرند و انگار هرچه که اندازه اش بزرگ تر باشد ارزش معنوی بیشتری هم دارد ونشان دهنده علاقه بیشتری است. آنچه در ادامه می خوانید گزارشی است ازخیابان های شهر در روز ولنتاین ،روزی که هیچ معلوم نیست از کجا پایش بهتقویم ما باز شده و هست بی آنکه ببینیمش.


*پشت ویترین کسی نیستاما داخل مغازه پر است از مشتری هایی که از سر وکول فروشنده بالا می روند.یکی" شاسخین" می خواهد و آن یکی : "آقا! از اون شمع ها که شکل قلب هستنمی خوام" و یکی هم چشمش به دست بقیه است که ببیند چی می خرند تا بزرگ تر وگران ترش را بخرد. زن جوانی روبروی فروشنده ایستاده ومشغول انتخاب کردنجعبه ای برای هدیه اش است. هیچ کدام از جعبه هایی که فروشنده پیشنهاد میکند نظرش را جلب نمی کند و آخر هم راه می افتد توی مغازه و بعد از کلیوسواس به خرج دادن یک جعبه مشکی که رویش پر است از گل های رز قرمز چشمش رامی گیرد. جعبه را برمی دارد و به فروشنده می دهد . بعد می پرسد" هیچی بهمنمی دین که تزیینش کنم؟!" ودختر فروشنده جواب می دهد که" از این کاغذ رنگیهای قرمز و مشکی دوست داری توی جعبه رو واست باهاشون پر کنم؟" زن جوان سریتکان می دهد که یعنی آره. نیم ساعت بعد زن جوان هنوز در همان مغازه استومشغول خرید هدیه !!!


*دو پسر که به نظر 18، 19 ساله می آیندایستاده اند پشت ویترین. عروسک ها را به هم نشان می دهندو به بعضی هاشانکه خیلی مسخره اند می خندند. یکی که عینک آفتابی زده می پرسد که :"حالا تومی گی برای مهسا چی بخریم؟" و دوستش می گوید :" می خوای اون شالی که واسهسمانه گرفتی بده به مهسا،واسه سمانه یک عروسک بگیر،نظرت چیه ؟" و پسرعینکی می گوید که :"نه،شال رو واسه سمانه گرفتم،بیا بریم تو ببینم چیزیپیدا می کنم واسه مهسا بگیرم!!! "

*دختر جوانی پیاده رو را با عجلهبالا و پایین می کند .به هر مغازه ای که می رسد می رود داخل و می پرسد:"آقا شما " سید" دارید ؟"فروشنده می پرسد:"سید چیه ؟! و فروشنده می شنود که"سید" یکی ازشخصیت های انیمیشن عصر یخبندانه و بعد دست از پا دراز تر ازمغازه خارج می شود. می گوید:" می دونم که "سید" رو خیلی دوست داره واسههمین می خوام پیداش کنم و واسش بخرمش،تا حالا که گیرش نیاوردم ،اما حتماپیداش می کنم." یکی از فروشنده ها می گوید:" خانم این همه عروسک قشنگداریم ،از این گوسفندها واسش بگیر" و دحتر می گوید :" نه" سید" رو دوستداره فقط اون رو می خوام" تشکر می کند و از مغازه بیرون می رود. دختر جوانشاید همین حالا هم در پی پیدا کردن " سید" باشد!


*چند پسر جوانپشت ویترین مغازه ای که عروسک های ریز ودرشت از سرو کول هم بالا می روندایستاده اند به تماشا،کلی با هم بحث می کنند که چی بخرند و چی نخرند ،آخرسر یکی شان می گوید:"بچه ها خیلی گرسنم شده " و آن یکی می گوید:"بچه اصلابیاین بی خیالشون شیم ،کادو واسه چی بخریم ،بریم پول رو خرج شیکممونکنیم،فکر خودتون باشین " و بقیه با صدای بلند می خندند.


*پیرزنینایلونی توی دستش گرفته که می گوید داخل آن عروسکی است که برای نوه 3 سالهاش خریده، اما ناراحت است و می گوید:" یک لحظه غافل شدم یه موتوریخدانشناس کیفم روکشید وبرد،حالاباید پیاده برگردم خونه."

*دخترجوانی که موهای رنگ کرده اش را دم اسبی بسته و از پشت روسری اش بیرونگذاشته با مادرش پشت ویترین مغازه ایستاده اند. مشغول قربان صدقه رفتنعروسک هاست. به یکی ازعروسک ها نگاه می کند و رو به اومی گوید :"عزیزم!!چه قدر نازی!!" توی دست های دختر و مادرش چند بسته کادویی است و مادردختر می گوید :" واقعا زیباست،همان موقع که گفتی مامان این رو نگاه کنونگاهش کردم , عاشقش شدم! "


*پسر فروشنده رو به دختری می کندکه وارد مغازه شده و می پرسد:" شما دنبال کادو برای ولنتاین هستین ؟ " ودختر که حرفش را تایید می کند جغد بد ریخت و پشمالویی را با چشمهای وغ زدهچپ، نشان دختر می دهد ومی گوید :" از این کار ببرید ،خیلی شیکِ،مردونه همهست !!"یکی از مشتری ها می پرسد که :" آقا !چرا همه عروسک هاتون زشتن ؟ "و فروشنده جواب می دهد که " چون ذات جذابیت عروسک به زشتی و مسخره گی شه!! " و همان موقع دختر جوانی می گوید:"آقا من یکی از همین مسخره هارو میخوام."

*دختر و پسر جوانی داخل یکی از مغازه ها می شوند . دختر هرعروسکی که می بیند را می خواهد و هی می گوید:" اِ ،این یکی هم خیلی قشنگهاین رو بگیریم" و بعد پسر که کلافه شده می پرسد:"خودت می دونی چی میخوای؟!" و دختر که کلی بهش برخورده قهر می کند و می گوید:" اصلا کادونخواستم وراهش را می گشد و از مغازه بیرون می رود"


و انگاربورس امسال روی گاو است،همه دنبال گاو و گوسفند هستند، یکی سفیدش را میخواهد و آن یکی قهوه ای اش را، این روزها گاو و گوسفندها قاصدان و علامتهای عشق و علاقه هستند. مشتریان این گاو و گوسفند ها، خرس و میمون و مرغ وجغد و قورباغه ها فقط دختر وپسرهای جوان نیستند،زوج هایی که بعد از 30 سالزندگی ،با نوه و نتیجه راه می افتند دنبال کادو خریدن برای روزی که میگویند روز ولنتاین است و روزعشق !! روزی که بزرگترین کارکردش پر کردن جیبفروشنده هایی است که تمام طول سال را انتظار می کشند برای رسیدن روزی کهمی گویند ولنتاین است و عده ای می گویند ریشه در ایران باستان دارد و بعضیمی گویند بر اساس افسانه ای مربوط به قوم مسیحی است و هیچ معلوم نیست ازکجا پایش به تقویم ما باز شده ...