نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: تجرد روح

  1. #1
    کاربر ارشد Vesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۷-۰۶
    نوشته ها
    706
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 1 در 1 پست

    تجرد روح

    معادمبتنى بر مساله روح است. توضيح مطلب اين كه بدن انسان مانند همه حيواناتمجموعه اى از ياخته ها (سلولها) است كه هر يك از آنها همواره در حال سوختو ساز و تحول و تبدل مى باشد و شماره آنها از آغاز تولد تا پايان زندگىنيز نوسان دارد و هيچ انسانى را نمى توان يافت كه عناصر تشكيل دهنده بدنشدر طول زندگى, عوض نشود يا تعداد ياخته هايش همواره ثابت بماند.
    باتوجه به اين تغييرات و تحولاتى كه در بدن حيوانات و به خصوص انسان, رخ مىدهد اين سئوال, مطرح مى شود كه به چه ملاكى بايد اين مجموعه متغير را,موجود واحدى به حساب آورد; با اينكه ممكن است اجزا آن در طول زندگى, چندينبار عوض شود؟1
    پاسخ ساده اى كه به اين سئوال, داده مى شود اين است كهملاك و حدت در هر موجود زنده اى پيوستگى اجزاى هم زمان و ناهم رمان آن استو هر چند سلولهايى تدريجاً مى ميرند و سلولهاى تازاى جاى آنها را مى گيرنداما به لحاظ پيوستگى اين جريان مى توان اين مجموعه باز و در حال نوسان راموجود واحدى شمرد.
    ولى اين, جواب قانع كننده اى نيست ; زيرا اگرساختمانى را فرض كنيم كه از تعدادى آجر, تشكيل شده و آجرهاى آن را تدريجاًعوض مى كنند, بطورى كه بعد از مدتى هيچ يك از آجرهاى قبلى, باقى نمى ماند,نمى توان مجموعه آجرهاى جديد را همان ساختمان قبلى دانست هر چند از روىمسامحه و به لحاظ شكل ظاهرى, چنين تعبيراتى بكار مى رود مخصوصاً از طرفكسانى كه اطلاعى از تعويض اجزاى مجموعه ندارند.
    ممكن است پاسخ گذشته رابه اين صورت, تكميل كرد كه اين تحولات تدريجى در صورتى به وحدت مجموعه,آسيبى نمى رساند كه براساس يك عامل طبيعى و درونى, انجام بگيرد چنانكه درموجودات زنده, ملاحظه مى شود. اما تبديل آجرهاى ساختمان بوسيله عاملبيرونى و قشرى, حاصل مى شود و از اين رو نمى توان وحدت و اين همانى حقيقىرا در طول جريان تعويض اجزا به آنها نسبت داد.
    اين پاسخ, مبتنى برپذيرفتن عامل طبيعى واحدى است كه در جريان تحولات, همواره باقى مى ماند ونظم و هماهنگى اجزا و اعضاى ارگانيسم را حفظ مى كند. پس سوئال درباره خوداين عامل, مطرح مى شود كه حقيقت آن چيست؟ و ملاك وحدت آن كدام است ؟
    طبقنظريه فلسفى معروف, ملاك وحدت در هر موجود طبيعى, امربسيط (= غير مركب) ونامحسوسى به نام ((طبيعت)) يا ((صورت)) 2 است كه با تحولات ماده, عوض نمىشود. و در موجودات زنده كه افعال مختلف و گوناگونى از قبيل تغذيه و نمو وتوليد مثل, انجام مى دهند اين عامل به نام ((نفس)) ناميده مى شود.
    فلاسفهپيشين, نفس نباتى و حيوانى را ((مادى)) و نفس انسانى را ((مجرد)) مىدانسته اند ولى بسيارى از حكماى اسلامى و از جمله صدرالمتالهين شيرازى,نفس حيوانى را نيز داراى مرتبه اى از تجرد دانسته و شعور و اراده را ازلوازم و علائم موجود مجرد, قلمداد كرده اند. ولى ماترياليستها كه وجود رامنحصر به ماده و خواص آن مى دانند روح مجرد را انكار مى كنند و ماديينجديد (مانند پوزتيويست ها) اساساً منكر هر چيز نامحسوسى هستند و دست كم,امر غير محسوس را قابل اثبات علمى نمى دانند و از اين رو, وجود طبيعت ياصورت نامحسوس را نيز نمى پذيرند و طبعاً پاسخ صحيحى براى ملاك وحدت درموجودات زنده هم ندارند.
    بنابراينكه ملاك وحدت در نباتات, نفس نباتىآنها باشد زندگى نباتى درگروى وجود صورت و نفس نباتى خاص در مواد مستعد مىباشد و هنگامى كه استعداد مواد از بين برود صورت يا نفس نباتى هم نابود مىشود. و اگر فرض كنيم كه همان مواد مجدداً استعداد پذيرفتن صورت نباتى راپيدا كنند نفس نباتى جديدى به آنها افاضه مى شود ولى دو گياه كهنه و نوباوجود مشابهت كامل نيز, وحدت حقيقى نخواهند داشت و با نظر دقيق نمى تواننبات جديد را همان نبات قبلى دانست .
    اما در مورد حيوان و انسان, چوننفس آنها مجرد است مى تواند بعد از متلاشى شدن بدن هم باقى باشد و هنگامىكه مجدداً به بدن, تعلق بگيرد وحدت و ((اين همانى)) شخص را حفظ كند چنانكه قبل از مرگ هم همين وحدت روح,ملاك وحدت شخص مى باشد و تبدل مواد بدن,موجب تعدد شخص نمى شود. ولى اگر كسى وجود حيوان و انسان را منحصر به همينبدن محسوس و خواص و اعراض آن بپندارد و روح را هم يكى يا مجموعه اى ازخواص بدن بشمارد و حتى اگر آن را صورتى نامحسوس ولى مادى بداند كه بامتلاشى شدن اندامهاى بدن, نابود مى شود چنين كسى نمى تواند تصور صحيحى ازمعاد داشته باشد زيرا به فرض اينكه بدن, استعداد جديدى براى حيات, پيداكند خواص و اعراض نوينى در آنها پديد مىآيد و ديگر ملاك حقيقى براى وحدت و((اين همانى)) آنها وجود نخواهد داشت زيرا فرض اين است كه خوص قبلى به كلىنابود شده و خواص جديدى پديد آمده است .
    حاصل آن كه: در صورتى مى توانحيات پس ازمرگ را بصورت صحيحى تصور كرد كه روح را غير از بدن و خواص واعراض آن بدانيم و حتى آن را صورتى مادى كه در بدن, حلول كرده باشد و بامتلاشى شدن آن, نابود شود, ندانيم. پس اولاً بايد وجود روح را پذيرفت, وثانياً بايد آن را امرى جوهرى دانست نه از قبل اعراض بدن, و ثالثاً بايدآن را قابل استقلال و قابل بقاى بعد از متلاشى شدن بدن دانست نه مانندصورتهاى حلول كننده (و به اصطلاح, منطبق در ماده) كه با تلاش بدن, نابودمى شوند.
    تركيب انسان از روح و بدن, مانند تركيب يك ماده شيميايى از دوعنصر, و فى المثل مانند تركيب آب از اكسيژن و ئيدروژن نيست كه با جدا شدنآنها از يكديگر, موجد مركب به عنوان يك ((كل)) نابود شود بلكه روح, عنصراصلى انسان است و تا آن, باقى باشد انسانيت انسان و شخصيت شخص, محفوظخواهد بود. و به همين جهت است كه عوض شدن سلولهاى بدن, آسيبى به وحدت شخصنمى رساند. زيرا ملاك وحدت حقيقى انسان, همان وحدت روح اوست .
    قرآنكريم با اشاره به اين حقيقت, در پاسخ منكرين معاد كه مى گفتند: ((چگونهممكن است انسان بعد از متلاشى شدن اجزاى بدنش حيات جديدى بيابد؟)) مىفرمايد:
    قل يتوفا كم ملك الموت الذى وكل بكم .3
    بگو (شما نابود نمى شويد بلكه) فرشته مرگ شما را مى گيرد.
    پسقوام انسانيت و شخصيت هر كسى به همان چيزى است كه ملك الموت آن را قبض وتوفى مى كند نه به اجزاى بدنش كه در زمين, پراكنده مى شوند.
    1ـ قبل ازطرح اين سئوال مى توان ديگرى رامطرح كرد كه اساساً ملاك وحدت در مجموعههاى ثابت و بسته چيست؟ و تركيبات شيميايى و ارگانيك را به چه ملاكى مىتوان موجود واحدى شمرد؟ ولى براى جلوگيرى از گسترش بحث, از مطرح كردن آندر اين جا خوددارى كرديم.
    2ـ بايد دانست كه هر يك از اين واژه ها, معانى اصطلاحى ديگرى نيز دارد و منظور از آنها در اين جا همان صورت نوعيه است .
    3ـ سجده 11/.
    دانستيمكه مساله معاد, مبتنى بر مساله روح است, يعنى هنگامى مى توان گفت: ((كسىكه بعد از مرگ, زنده مى شود همان شخص سابق است)) كه روح او بعد از متلاشىشدن بدن, باقى بماند, و به ديگر سخن: هر انسانى غير از بدن مادى, داراى يكجوهر غير مادى و قابل استقلال از بدن مى باشد كه انسانيت و شخصيت وى بستگىبه آن داشته باشد.
    پس, قبل از پرداختن به اثبات معاد و بيان مسائل مربوط به آن, بايد اين مطلب از طريق عقل و وحى به اثبات برسد.1

  2. #2
    کاربر ارشد Vesal آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۷-۰۶
    نوشته ها
    706
    سپاس ها
    2
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: تجرد روح

    دلايلى عقلى بر تجرد روح
    از دير باز, فلاسفه و انديشمندان درباره روح (كه در اصطلاح فلسفى ((نفس)) ناميده مى شود)2 بحثهاى فراوانى كرده اند و مخصوصاً حكماى اسلامى اهتمام فراوانى به اين موضوع, مبذول داشته اند و علاوه بر اين كه بخش مهمى از كتابهاى فلسفى خودشان را به بحث پيرامون آن, اختصاص داده اند رساله ها و كتابهاى مستقلى نيز در اين زمينه نوشته اند و آراى كسانى كه روح را عرضى از اعراض بدن يا صورتى مادى (منطبع در ماده بدن) مى پنداشته اند را با دلايل زيادى رد كرده اند.
    روشن است كه بحث گسترده پيرامون چنين موضوعى متناسب با اينجا نيست از اين رو, به بحث كوتاهى بسنده مى شود .اين بحث را كه مشتمل بر چند برهان عقلى است با اين مقدمه, آغاز مى كنيم:
    ما رنگ پوست و شكل بدن خودمان را با چشم مى بينيم و زبرى و نرمى اندمهاى آن را با حس لامسه, تشخيص مى دهيم و از اندرون بدنمان تنها بطور غير مستقيم مى توانيم اطلاح پيدا كنيم. اما ترس و مهر و خشم و اراده و انديشه خودمان را بدون نياز به اندامهاى حسى, در مى كنيم و هم چنين از ((من)) ى كه داراى اين احساسات و عواطف و حالات روانى است بدون بكارگيرى اندمهاى حسى, آگاه هستيم.
    نكته ديگر آنكه: با توجه به انواع خطاهايى كه در ادراكات حسى, روى مى دهد ممكن است احتمال خطا در نوع اول از ادراكات, راه بيابد به خلاف نوع دوم كه به هيچ وجه جاى خطا و اشتباه وشك و ترديد ندارد. مثلاً ممكن است كسى شك كند كه آيا رنگ پوستش در واقع, همان گونه است كه حس مى كند يا نه. ولى هيچ كس نمى تواند شك كند كه آيا انديشه اى دارد يا نه; آيا تضميمى گرفته است يا نه; و آيا شكى دارد يا ندارد!
    اين, همان مطلبى است كه در فلسفه با اين تعبير, بيان مى شود: علم حضورى مستقيماً به خود واقعيت, تعلق مى گيرد و از اين جهت, قابل خطا نيست ولى علم حصولى چون با وساطت صورت ادراكى, حاصل مى شود ذاتاً قابل شك و ترديد است .3
    يعنى يقينى ترين علوم و آگاهيهاى انسان, علوم حضورى و دريافتهاى شهودى است كه شامل علم به نفس و احساسات و عواطف و ساير حالات روانى مى شود. بنابراين, وجود ((من)) درك كننده و انديشنده و تصميم گيرنده به هيچ وجه قابل شك و ترديد نيست چنان كه وجود ترس و مهر و خشم و انديشه و اراده هم ترديدناپذير است .
    اكنون سوئال اين است كه آيا اين ((من)) همان بدن مادى و محسوس است و اين حالات روانى هم از اعراض بدن مى باشد يا وجود آنها غير از وجود بدن دارد و بسيارى از كارهاى خود را بوسيله بدن, انجام مى دهد و هم در آن, اثر مى گذارد و هم از آن, اثر مى پذيرد؟
    با توجه به مقدمه مزبور, پاسخ اين سوئال, به آسانى بدست مىآيد, زيرا:
    اولاً: ((من را با علم حضورى مى يابيم ولى بدن را بايد به كمك اندمهاى حسى بشناسيم, پس من (= نفس و روح) غير از بدن است .
    ثانياً: ((من)) موجودى است كه در طول دهها سال, با وصف وحدت و شخصيت حقيقى, باقى مى ماند و اين وحدت و شخصيت را با علم حضورى خطاناپذير مى يابيم در صورتى كه اجزاى بدن, بارها عوض مى شود و هيچ نوع ملاك حقيقى براى وحدت و ((اين همانى)) اجزاى سابق ولاحق, وجود ندارد.
    ثالثاً: ((من)) موجودى بسيط و تجزيه ناپذير است و فى المثل نمى توان آن را به دو ((نيمه من)) تقسيم كرد در صورتى كه اندامهاى بدن, متعدد و تجزيه پذير است .
    رابعاً: هيچ يك از حالات روانى مانند احساس و اراده و... خاصيت اصلى ماديات يعنى امتداد و قسمت پذيرى را ندارد و چنين امور غير مادى را نمى توان از اعراض ماده (بدن) بشمار آورد. پس موضوع اين اعراض, جوهرى غير مادى (= مجرد) مى باشد.4
    ازجمله دلايل اطمينان بخش و دل نشين بروجود روح و استقلال و بقاى آن بعد از مرگ, روئياهاى صادقه اى است كه اشخاصى بعد از مرگ, اطلاعات صحيحى را در اختيار خواب بيننده, قرار داده اند. و هم چنين احضار ارواح كه همراه با نشانه هاى قطعى و گويا باشد.
    شواهد قرآنى
    وجود روح انسان از نظر قرآن كريم, جاى ترديد نيست روحى كه از فرط شرافت, به خداى متعال نسبت داده مى شود5 چنان كه درباره كيفيت آفرينش انسان مى فرمايد:
    و نفخ فيه من روحه.6
    پس از پرداختن بدن, از روح منسوب به خودش در آن دميد.
    (نه اينكه ـ العياذ بالله ـ چيزى از ذات خدا, جدا و به انسان, منتقل شود). و در مورد آفرينش حضرت آدم (ع) مى فرمايد:
    و نفخت فيه من روحى.7
    هم چنين ازآيات ديگرى استفاده مى شود كه روح, غير از بدن و خواص و اعراض آن است و قابليت بقاى بدون بدن را دارد از جمله بعد از نقل سخن كافران كه مى گفتند:
    ... اذا ضللنا فى الارض انا لفى خلق جديد.8
    ... هنگامى كه ما (مرديم و) در زمين گم شديم (و اجزاى بدن ما در خاك, پراكنده شد) آيا آفرينش جديدى خواهم داشت؟!
    چنين پاسخ مى دهد:
    قل يتوفاكم ملك الموت الذى وكل بكم ثم الى ربكم ترجعون .9
    بگو (شما گم نمى شويد بلكه) فرشته مرگ كه بر شماگمارده شده شما را مى گيرد و سپس بسوى پروردگارتان باز گردانده مى شويد.
    پس ملاك هويت انسان, همان روح اوست كه بوسيله فرشته مرگ, گرفته مى شود و محفوظ مى ماند نه اجزاى بدن كه متلاشى مى شود ودرزمين, پراكنده مى گردد.
    و درجاى ديگر مى فرمايد:
    الله يتوفى الانفس حين موتها و التى قضى لم تمت فى منامها فيمسك التى قضى عليها الموت و يرسل الاخرى الى اجل مسمى. 10
    خداى متعال جانها (يا اشخاص) را هنگام مرگشان مى گيرد و نيز كسى را كه در خواب نمرده است (يعنى كسى كه بخواب رفته و مرگش فرا نرسيده است) پس آنكه مرگش فرا رسيده, نگه مى دارد و آن ديگرى را تا سرآمد معينى رها مى كند.
    و در بيان كيفيت مرگ ستمكاران مى فرمايد:
    اذ الظالمون فى غمرات الموت والملائكه باسطوا ايديهم اخرجوا انفسكم... .11
    هنگامى كه ستمكاران در سكرات مرگند و فرشتگان دستهايشان را گشوده اند (وبه آنان مى گويند) جانهاى خود را بيرون كنيد (= تسليم كنيد).
    از اين آيات و آيات ديگرى ـ كه براى رعايت اختصار ,از ذكر آنها صرف نظر مى كنيم ـ استفاده مى شود كه نفسيت و شخصيت هر كسى به چيزى است كه خدا و فرشته مرگ و فرشتگان گمارده بر قبض روح, آنرا مى گيرند و نابودى بدن, آسيبى به بقاى روح و وحدت شخصى انسان نمى زند.
    نتيجه آنكه: اولاً در انسان, چيزى به نام روح وجود دارد, ثانياً روح انسانى, قابل بقا و استقلال از بدن مى باشد نه مانند اعراض و صور مادى كه با تلاشى محل, نابود مى شوند, ثالثاً هويت هر فردى بستگى به روح او دارد, و به ديگر سخن:: حقيقت هر انسان همان روح اوست و بدن, نقش ابزار را نسبت به روح, ايفا مى كند.
    1ـ ممكن است توهم شود كه استدلال از راه وحى براى اثبات مسائل روح و معاد, استدلال دورى است زيرا در برهانى كه براى ضرورت نبوت, اقامه گرديد حيات اخروى (كه مبتنى بر مساله روح است) به عنوان ((اصل موضوع)) در نظر گرفته شد, پس اثبات خود اين اصل از راه وحى و نبوت, مستلزم دور است .
    ولى بايد توجه داشت كه صحت استدلال به وحى, نيازمند به مساله ((ضرورت نبوت)) نيست بلكه مبتنى بر ((وقوع)) آن است كه از راه معجزه,ثابت مى شود (دقت كنيد). و چون قرآن كريم, خود به خود معجزه و دليل حقانيت پيامبر اسلام (ص) است استدلال به آن, براى اثبات مسائل روح و معاد, صحيح است.
    2ـ بايد دانست كه اصطلاح فلسفى ((نفس)) غير از اصطلاح اخلاقى آن است كه در مقابل ((عقل)) و به عنوان ضد آن بكار مى رود.
    3ـ رجوع كنيد به: آموزش فلسفه جلد اول, درس سيزدهم.
    4ـ ر.ك: آموزش فلسفه, جلد دوم, درس چهل و چهارم و چهل و نهم .
    5ـ ر.ك: اصول كافى, ج 1, ص 134.
    6ـ سجده 9/.
    7ـ ر.ك: حجر 29/, ص 72.
    8ـ سجده 10/.
    9ـ سجده 11/.
    10ـ زمر 42/.
    12ـ انعام 93/.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •