نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 , از مجموع 9

موضوع: نـُه درس برای زندگی!

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    نـُه درس برای زندگی!

    درس یکم:
    ------------------

    يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

    يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا مي کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…

    جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده میکنم…

    منشی می پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
    من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم !
    پوووف! منشی ناپديد ميشه .......

    بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
    من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای نوشيدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
    پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…

    بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
    مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

    نتيجۀ اخلاقی اينکه: هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس دوم
    ---------------------------

    يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…

    راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…

    چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم ميندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهي به پای راهبه ميندازه…

    راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !

    کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...

    چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده…!

    راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!

    کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه…

    بعد از اينکه کشيش به کليسابر مي گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و میبينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن… کار خود را ادامه بدهو بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی ميرسی !!!

    نتيجه اخلاقی اينکه: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی!!!

  3. #3
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس سوم:
    ---------------------------

    بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد.

    همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد.

    زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
    همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود

    تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!

    بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!

    زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت

    پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…

    پيتر گفت: خوبه… چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟!!

    نتيجهاخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرومربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتوانيد از اتفاقات قابلاجتناب جلوگيری کنيد !!!

  4. #4
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس چهارم :
    ------------------------------------
    من خيلی خوشحال بودم !

    من و نامزدم قرار ازدواجمونرو گذاشته بوديم والدينم خيلی کمکم کردند دوستانم خيلی تشويقم کردند ونامزدم هم دختر فوق العاده ای بود…

    فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!

    اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهی اوقات بي پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم…

    يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی !

    سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :

    اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………!

    من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم…

    اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم…

    وقتی که داشت از پله ها بالامی رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد بهطرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!

    يهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!

    پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی…!

    ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم و هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم به خانوادۀ ما خوش اومدی !!!

    نتيجۀ اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بگذاريد !!!

  5. #5
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس پنجم:
    --------------------------------
    يه شب خانم خونه به خونه بر نمیاد و تا صبح پيداش نميشه!

    صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مونث) بمونه.....

    شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمی ترين دوستهای زنش زنگ ميزنه ولی هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!

    يه شب آقای خونه تا صبح برنميگرده خونه.

    صبح وقتی مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكی از دوستهای صميميش (مذكر) بمونه...

    خانم خونه بر ميداره به ۲۰تا از صميمی ترين دوستهای شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقاتمام شب رو خونۀ اونا مونده! ۵ تای ديگه حتی ميگن كه آقا هنوزم خونه اوناپيش اوناست !!!

    نتيجه اخلاقی: يادتون باشه كه مردها دوستهای بهتری هستند !

  6. #6
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس ششم :
    --------------------------------

    چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توی يهمهمونی همديگه رو می بينن و شروع می كنن در مورد زندگی هاشون برای همديگهتعريف كنن....

    بعد از مدتی يكی از اونا بلند ميشه ميره دستشويی. سه تای ديگه صحبت رو می كشونن به تعريف از فرزندانشون :

    اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی يه كار عالی وارد شد و خيلی سريع پيشرفت كرد.
    پسرم درس اقتصاد خوند و توی يه شركت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی روسريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتی برایتولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !

    دومی: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازی منه. توی يه شركت هواپيمايیمشغول به كار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثرسهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه برای تولد صميمیترين دوستش يه هواپيمای خصوصی بهش هديه داد !!!
    سومی: خيلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
    اون توی بهترين دانشگاههای جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الانيه شركت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسيس كرده و ميليونر شده.. پسرم اونقدروضعش خوبه كه برای تولد بهترين دوستش يه ويلای ۳۰۰۰ متری بهش هديه داد!

    هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!

    سه تای ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندی ما شدند صحبت كرديم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعريف كني؟!

    چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!

    سه تای ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحی !!!

    دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
    اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمی ترين دوستپسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيمای خصوصی و يه ويلای ۳۰۰۰ متری هديه گرفت!!!

    نتيجۀ اخلاقی: هيچوقت به چيزی كه كاملا در موردش مطمئن نيستی افتخار نكن !!!

  7. #7
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس هفتم :
    --------------------------------
    توی اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتی همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روی يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.

    مردی كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.

    بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...

    مرد: الو؟

    صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توی كلوپ هستي؟

    مرد: آره !

    زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم!
    اينجا يه كت چرمی خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالی نداره اگه بخرمش؟

    مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشكالی نداره!

    زن: من يه سری هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جديد رو ديدم... يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !

    مرد: باشه. ولی با اين قيمت سعی كن ماشين رو با تمام امكانات جانبی بخری !

    زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه ای رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره

    مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر نخری !!!

    زن: خيلی خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم.. خداحافظ

    مرد: خداحافظ

    بعدش مرد يه نگاهی به آقايونی كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسی نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!

    نتيجۀ اخلاقی: هيچوقت موبايلتونو جايی جا نذارين !!!

  8. #8
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس هشتم :
    --------------------------------

    يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.

    وقتی توی پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشونظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت بههمديگه وفادار بودين من برای هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!

    زن از خوشحالی پريد بالا و گفت:
    چه عالی! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم

    فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول برای بهترين تور مسافرتی دور دنيا توی دستهای زن ظاهر شد !

    حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .

    مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
    … اين خيلی رمانتيكه ولی چنين بخت و شانسی فقط يه بار توی زندگی آدم پيش مياد
    بنابراين خيلی متاسفم عزيزم آرزوی من اينه كه يه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه

    زن و فرشته جا خوردند و خيلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوست و بايد برآورده بشه.

    فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!

    نتيجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هستند !!!

  9. #9
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: نـُه درس برای زندگی!

    درس نهم :
    --------------------------------

    يه مرد ۸۰ ساله ميره برای چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه .

    پيرمرد با غرور جواب ميده:
    هيچوقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
    نظرت چيه دكتر؟!

    دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچی ماهريه.

    اون هيچوقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه میخواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر ميدارهو ميره توی جنگل!

    همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر ميشه و ميادبه طرفش شكارچی چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه می گيره و ….. بنگ!پلنگ كشته ميشه و ميفته روی زمين!!!

    پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

    دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!

    نتيجۀ اخلاقی: هيچوقت در مورد چيزی كه مطمئن نيستی نتيجۀ كار خودته ادعا نداشته نباش!!!

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •