نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: واپسین شطحیات نیچه

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    واپسین شطحیات نیچه

    واپسین شطحیات نیچه

    گردآوری و ترجمه: دکتر حامد فولاد وند

    با اين كه حميد نيّر نورى براى اولين بار"چنين گفت زرتشت" نيچه را بهفارسى ترجمه كرده و در 1327 در تهران به چاپ رسانده و تاكنون شايد بيش ازنيمى از آثار نيچه به فارسى در آمده، مسلم نيست كه اركان فلسفى اين متفكر بزرگ به درستى و روشنى در ايران شناخته شده باشد.

    البته انتقال فكر از يك سيستم فرهنگى به يك سيستم فرهنگى ديگرمثل انتقال آب از يك كانال به يك لوله نيست و اساساً اَراى نيچه در خود اروپا هم دچار كج فهمى‏هاى تاسف‏انگيز و گاهى هم خطرناك‏شده.

    ولى به لطف تاملات دقيق و عميق انبوهى از انديشمندان غربى، وجوه گونه‏گون دستگاه فلسفى نيچه امروزه روشن شده، هر چند كه ‏باب تفسير و تاويل پيوسته گشوده است و مداومت چاپ كتابهاى تازه درباره اين فيلسوف خود دليل روشنى بر غناى پايان‏ناپذير انديشه اوست.

    نيچه در نيمه دوم قرن نوزدهم زندگى مى‏كرد، اما فكر او در بسيارى ازجريانات فلسفى قرن بيستم تاثير مسلم گذاشت و حدس و شم ‏و حس ششم او بود كهسبب شد به روشنی دريابد تاسيس علمى به نام روان كاوى ضرورت دارد و موشكافى در اسطوره از لوازم درك‏روزگار ماست.

    نظر نيچه را درباره تاريخ نگاه كنيم:
    نيچه عالم وجود را مقيد به هيچ قدرت بالغه‏اى نمى‏بيند كه غايتى در آنباشد و جهان را به آن‏سوى براند. به نظر نيچه تاريخ را بعضى آدمها و تحتشرايط مشخصى بوجود مى‏آورند.
    جوهر تاريخ حاصل مبارزه نظامات ارزشى ‏انواع متفاوت آدمهاست كه نيازها و قدرت‏طلبى‏هاى خاص خود را دارند.
    نيچه اعتقاد دارد كه بايد از پوچ‏انگارى و نيست‏گرايى دست‏برداشت.
    اما خيال‏پردازى نمى‏كند و واقعيت را از واقع تهى نمى‏سازد و مى‏گويد:
    وجود اين جهان دليل و مَحمِلى ندارد ولى بايد آن را بدون دلايل قبول كرد. يعنى اين كار راه ديگرى جز آن چه گفته شد ندارد.

    در همين چهارچوب فلسفه تاريخ، نيچه معتقد است كه آراء يهودى و مسيحى، تاريخ اروپا را اساساً معروض انحطاط و پوسيدگى كردهو براى علاج بيمارى اروپا بايد مردانى را پيدا كرد كه صاحب‏فكرى بلند واراده‏اى پولادين باشند. به‏طورى كه بتوانند كل واقعيت اين جهان را تحملكنند و به حدى نيرومند باشند كه به زندگى ‏سعادت‏آميز خود ادامه دهند بدوناين كه نياز به اعتقادات مطلقه داشته باشند.

    براى نيل به اين مقاصد نيچه مى‏گويد ارزشهاى ضعيف‏كننده موجود را بايد بيرون ريخت و به ارزشهاى افزاينده نيرو چنگ زد و به اين ترتيب اخلاق آزادگان را جانشين اخلاق بردگان نمود.
    نيچه اين بخش از فلسفه خود را كه مبشر نوعى حيات معنوى معطوف به عوالم متعالى است مذهب اصالت انسان (اومانيسم) مى‏ناميد.

    نيچه مى‏خواست مردانگى و زندگى بى ‏پروا الگوى رفتار انسان‏ها قرار گيرد.
    با تمام اين اوصاف و با اين كه تا به امروز تعداد قابل ملاحظه‏اى از آثارخود نيچه به فارسى‏ترجمه شده و برخى تحقيقات فرنگى‏ها هم ندرتاً به فارسىآبرومند در آمده است، حق مطلب،البته ادا نشده و اركان فكر نيچه همچنان درپرده استتار مانده.
    و خلاصه مثل ساير تصوراتى كه ازاجزاى فرهنگ غربى درايران وجود دارد، تَلَقى ما از منظومه فكرى اين مرد نامدار هم‏على‏القاعدهسطحى و بى‏مايه است.

    امّا مهجور ماندن حقيقت حرف نيچه در ميان ما معلول چندين علت است:
    اوّل آن كه نيچه‏ نثرى آن چنان زيبا مى‏نويسد كه حكم شعر را پيدا مى‏كند و البته ترجمه شعر و فهم شعر كار را بركسى آسان نمى‏كند!

    دوّم اين كه نثر نيچه از مقوله تحليلى نيست از مقوله كلمات قِصار است.
    ‏يعنى جريان استدلال را ثبت نمى‏كند. نتيجه برهان را تحويل خواننده مى‏دهدبه طورى كه‏خواننده معمولى در مقابل عمل انجام شده قرار مى‏گيرد.

    سوم اين كه اساساً وارد شدن در عرصه ‏فكر نيچه آداب دارد، آسان نيست وخواننده مكلف است به اين كه چندين مانع دست و پا گير را از سر راه خودبردارد و بر آن‏ها مسلّط شود.

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: واپسین شطحیات نیچه

    اولين خصلت مميز يا اشكال كار نيچه
    اين است كه در آثارش ابتدا و آغازى وجود ندارد و هرقضيه‏اى اعم از اخلاق ودين و فلسفه و زيست‏شناسى و تراژدى و زيبايى‏شناسى و تاريخ ومعرفت و جز آنمى‏تواند مُبتداى بحث و پژوهش وى قرار بگيرد.

    نيچه در نوشته‏هاى خود نظم ‏متعارف حكما را ندارد. مطلبى را شروع مى‏كندولى كمى آن طرف‏تر دوباره به آن مى‏پردازد و دامنه بحث را توسعه مى‏دهد وقضاياى مربوط به خير و شر و نفس و وجدان را وارد معركه‏مى‏كند.

    به اين ترتيب است كه ملاحظه مى‏كنيم در واقع، هيچ آغاز و ابتدائى براى هيچ مسئله‏اى‏ وجود ندارد، چرا كه هر مسئله‏اى دوباره و سه باره مطرح مى‏شود...

    وقتى كه از صيرورت (شدن)سخن مى‏رود چگونه مى‏توان از مبدأ يا "نقطه عزيمت" سخن گفت؟
    وقتى كه نيچه قائل به‏چيزى به اسم وجود يا هستى نيست، چگونه مى‏توان براى وجود، به يك "منشاء" قائل شد؟

    به‏اين ترتيب است، كه مى‏بينيم مفهوم آغاز هر قضيه‏اى - از لحاظ نيچه -بى‏اهميت است، چرا كه‏مفهوم "بازگشت ابدى" در فلسفه او به معنى رِجعت كليهاشياء و امور است.

    يك چرخ را در نظربگيريد، در هر نقطه‏اى از اين چرخ، در واقع "چرخيت" يا كلچرخ حاضر و ناظر است و خلاصه‏كلام آن كه اعتقاد به آغاز و مبدأ واحداساساً با فكر نيچه متضاد است.

    به نظر نيچه، جهان خلقت، منشاء واحدى ندارد، آغازى ندارد.
    خلقت امرى قديم است و تبارى متكثّر دارد. از لحاظ نيچه كليه عناصر مُقَوم عالم خلقت در يكديگر متداخل هستند و باهم مرتبط.
    يعنى جهان هستى شباهت دارد به يك قالى گسترده كه تار و پود آن از انواع‏روييدنى‏ها و گياهان تافته و بافته و در هم پيچيده ساخته شده است.

    و مشكل در همين جاست.
    در مَفروشى چنين در هم تَنيده مگر مى‏توان مبدأ و آغازى تشخيص داد؟
    مطلب را درز بگيريم و برويم سر اشكال دوّم.

    نيچه عادت دارد به تكرار مكرر و مقولات مشابهى را مدام در وضعيت‏هاى گوناگون قرارمى‏دهد به طورى كه نگرنده خيال مى‏كند جلوى يك دستگاه "شهر فرنگ" نشسته كه در خلال ‏حركات آن عناصر مشابهى تغيير جهت و تغيير معنا و تغيير رنگ مى‏دهند.
    و مسائلى مثل نفس و عليت و غايت را مدام در چهارچوب انسان‏شناسى و تاريخ و اخلاق ‏و روان‏شناسى و علم الحيات نظاره مى‏كنيم.

    مثلاً قضيه‏اى نظير "تبارشناسى نيكى و بدى" برحسب اين كه با مسئله دين و عقوبت وحقوق و وجدان سر و كار پيدا كند به ده‏ها و صدها مسئله تبديل مى‏شود، يعنى سرانجام ‏تصنيف نيچه تبديل مى‏شود به گنجينه‏اى از انواع نقطه نظرها.

    حقيقت اين است كه نيچه در كتاب‏هاى خود تكرّر و تكثّر صورت های زندگى را متذكر مى‏شود ومى‏گويد:
    هيچ امرى يقينى نيست، همه امور مبهم و ذو وجهين و تصادفى و اتفاقى و مقدر و بسته ‏به بخت و اقبال هستند. آن چه مى‏بينيم در معرض تخريب و تجديد قرار دارد.

    حتى شيوه تاليف و ساختمان كتاب‏هاى نيچه منعكس كننده وجوه مختلف حيات است.
    يعنى نوشته‏هاى نيچه چنان كه مى‏دانيم، از "كلمات قصار" بافته شده.
    هر يك از اين كلمات قصارمجازاً حكم غريزه‏اى را دارد كه در بدن موجودىزنده با غريزه ديگرى تعارض پيدا مى‏كند وخلاصه محتوى كتاب نيچه مثل يك شىزنده عمل مى‏كند كه تقابل و تضاد و تناقض در بطن آن‏ مكتوم است (مثل تقابل مرگ و زندگى).

    نيچه براى اين كه مثلاً درباره شاپرك سخن بگويد نمى‏آيد آن جاندار ظريف راروى يك تكه‏كاغذ به كمك يك سنجاق ثابت كند و حركت آن را بُكشد. او پروانهرا در حين پرواز معاينه‏ مى‏كند و به وصف آن مى‏پردازد.

    مطالعه آثار نيچه ممكن است توهم تكرار مكرر را در خواننده‏ايجاد كند. اينتكرار مكرر، هم درست است و هم خطا. درست است چون پيوسته از مفاهيم‏مُشابهىسخن مى‏رود. خطاست زيرا كه هر بار از زاويه جديدى به اين مفاهيم نگريستهمى‏شود.

    اشكال سوم، قضيه مجردات و ملموسات در آثار نيچه است.
    مى‏دانيم كه تا به حال كتابهاى‏بسيار درباره آراء خاص نيچه مثل اراده معطوف به قدرت و مرگ خدا و انسان كامل (ابرمرد) وزيبائى‏شناسى.
    و نظريات وى در باب افلاطون و كانت و شوپنهاور و نيز تلقى وى از مفهوم‏تراژدى نوشته‏اند.

    اما در باب قضايايى مثل تئورى خلاء يا آشفتگى كيهانى (chaos) و مسئلهغريزه انسان و يا تحول بيولوژيكى و يا نظير آن درباره كار و نظام اقتصادىليبرال و تكنوسيانس (فنون علمى)مطلب زيادى نوشته نشده است.

    به بيان ديگر مبناى ماترياليستى، افكار نيچه را هيچ انگاشته‏اند و تكه پاره‏هايى از آن را مثل"هيچ‏گرايى" و "نفس" و شور ديونيزوسى را مطمح نظر گرفته‏اند.
    به عبارت ديگر پژوهندگان، آثار نيچه را به طور كلى و منطقاً مرتبط در نظر نگرفته‏اند.
    وخيلى عجيب است كه در تحقيقات خود بر فقدان حس مدارا و تحمل و نيز تناقضات آراى نيچه‏ پافشارى كرده‏اند ولى تغيير زاويه ديد را در تفكرات او به هيچ انگاشته‏اند.

  3. #3
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: واپسین شطحیات نیچه

    اشكال چهارم نيچه در آراى سياسى اوست كه خشم آدم‏ها را مى‏افروزد.

    تا دلتان بخواهدنيچه عقايد دل آزار دارد:
    مرتجع است، توتاليتر است، قائل به برترى نژاد است، قائل به‏اصلاح‏نژاد است، قائل به برده‏دارى است...
    چگونه مى‏توان نگاه تحقيرآميز او را به توده‏ها، به‏آزادى مطبوعات، به حس برابرى و معاضدت نديده گرفت؟

    اما نيچه را بدون پيش داورى و سبق ذهن بايد نگاه كرد. نيچه يك غولخون‏خوار نيست. يك ديكتاتور با عقايد واهى نيست، نيچه يك نوع هيتلر نيستكه به جامه حكما در آمده باشد.

    او نيست كه توده مردم را به مثابه عوام‏الناس، نادان مى‏انگارد. نيچه مى‏گويد روزگار ما روزگارتنزل و خوارى انسان است.
    مردم غلام زرخريد صنايع مى‏شوند. انرژى و زندگى مُسرِفانه به هدرمى‏رود.
    نيچه به جاى اين وضع منطق ديگرى را مى‏نشاند كه انسان دوستانه باشد. امّا چون‏مى‏داند كه سياست مبتنى بر سرمايه، خود نتيجه ظهور جوامع گله مآب است پس مى‏گويد ابتدابايد اين جوامع را از اين بلا نجات داد.

    نكته ديگرى نيز در آثار نيچه حقيقت دارد. نيچه يك آدم سياسى به معناى متعارف مورد نظرما نيست.
    نیچه نه يك فيلسوف سياست باز و نه يك كارشناس قانون اساسى است و نه اين كهبه‏متفكران سياسى مثل Constant و توكويل و سن سيمون و پرودن علاقه‏اىدارد.
    نيچه متخصص ‏سازمان‏دهى قدرت در فلان سنديكاى كارگرى و يا جامعه‏شناسى سياسى فلان حزب نيست.

    تنها رجال سياسى كه به نظر نيچه ارزش حشر و نشردارند قيصر، امپراطور روم است و بورژيا وناپلئون و ماكياول. چرا كه فقطاينان اهل عمل هستند.

    به نظر نيچه سياست علمى است كه مى‏بايست به تنها سئوال واقعاً مهم جواب بدهد.
    يعنى‏بگويد چگونه مى‏توان "بيمارى" بشريت را علاج كرد؟
    چگونه مى‏توان انسان را در صراط مستقيم انداخت؟
    و چگونه مى‏توان فضايل خاص "حيات" و شهامت و آفرينندگى را در او احياءكرد؟

    امّا سياستى كه رجال غرب پيش گرفته‏اند، بيمارى مذكور را ماندگار كرده است.
    يعنى توده‏ها تبديل شده‏اند به ابزار اراده معطوف به عدم دموكراسى.
    طبقه كارگر طبقه آفريننده نابودی شده است.
    كار ارزش وابسته به عدم شده است.
    كاپيتاليسم (رژيم سرمايه‏دارى) اقتصاد معطوف به عدم‏ است.
    از ذهن مردم توهماتى مثل معاضدت و ايثار و ميهن و خير عموم مى‏تراود.غريزه اجتماع‏ را بكنيد و به آنها بگوييد كه ما در جهان بى‏قوامى زندگىمى‏كنيم كه غايتى ندارد و يا اين كه‏دنياى ما در مِه و ابهام غليظىغوطه‏ور است.

    مردم قدرت تحمل آزادى فردى را ندارند.
    مردم بدون طرح و برنامه و بدون اعتماد و بدون‏ سرنوشت جمعى و بدون وعده سعادتمند شدن نمى‏توانند زندگى كنند.
    بدون اين‏ها مردم در وحشت و ويرانى و هرج و مرج خرد مى‏شوند.

    مردم به افيون و دين و پول و كار و غرور ملى‏احتياج دارند. افيون را از مردم بگيريد. خود را معدوم مى‏كنند.

    وحدت گله گوسفند را بشكنيد مى‏بينيد كه يك يك چهارپايان به گوشه‏اى مى‏خزند و مى‏ميرند.
    كسى كه بخواهد و بتواند بشريت را علاج كند، آن كس "ابرمرد" يا "انسان كامل" است.

    ابرمرد از اين كه در معرض خطرات قرار دارد غافل نيست. چون هيچ چيز بدتر ازاين نيست كه آدم از يقينيات تسكين دهنده و بالش پَرقوىِ منطق ارسطو دستبكشد.

    در مقابل هيچ چيز از اين ساده‏تر نيست كه آدم به "نيكى" اعتقاد داشته باشد و بخواهد زشتى‏ را ريشه كن كند.
    بايد نسبت به مردان بزرگ حق‏شناس بود زيرا اينان سرنوشت اخلاقى و مادى‏بشريت را بهبود بخشيده‏اند

  4. #4
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: واپسین شطحیات نیچه

    اشكال پنجم نيچه اين است كه فكر سياسى او ماهيت بيولوژيكى دارد
    و طرز تصرف قدرت ‏از ناحيه ضعفا از لحاظ مذكور پرمعناست.
    يعنى ضعفا چون قادر نيستند با اقويا مبارزه رو در رو بكنند، در عالم خيال با آنان در مى‏افتند.

    به عبارت ديگر ضعفا در مقابل جهان "واقعى" بى‏رحم وبى‏اخلاق اقويا، جهانديگرى را عَلَم مى‏كنند كه ارزشهاى خلاف آن را ارائه مى‏دارد.
    شفقت را به‏جاى شقاوت، معاضدت را به جاى خودخواهى، توجه به نفس(سوبژكتيويته) را جانشين زور،رحمت را جانشين خشونت مى‏كنند و پايگاهىماوراى طبيعى براى خود مى‏سازند كه براى فرار از وضع نامطلوب موجود در آنپناه مى‏گيرند.

    اين گونه واژگونى اصل واقعيت به نظر نيچه يك مبناى بيولوژيگى دارد كه به آن مى‏گويد وجدان.
    وجدان آدميزاد يك دستگاه فوق‏العاده تخصصى است كه كارش اين است كه جهان راهمچون انعكاسى از خود ببيند.

    وجدان دو خصوصيت دارد:
    از يك طرف وجدان مى‏تواند بر محيط اطرافخود اثر بگذارد و آن را تغيير بدهد و از طرف ديگر مى‏تواند غيرحقيقى را بهجاى حقيقى تصور كند.

    به بيان‏ديگر، وجدان در عين حال مى‏تواند انسانيت را در بطون طبيعت تزريقكند و صاحب آن بشود،ولى در عين حال مى‏تواند طبيعت را انسانى كند كه عينخطاست (يعنى مفهوم خدا را در آن‏وارد كند).
    به نظر نيچه بايد طبيعت را از عناصر انسانى مبرّى كرد (يعنى مفهوم خدا راكه انسان‏ وارد طبيعت كرده در آورد) و انسان را دوباره به طبيعت نزديككرد.

    فكر نيچه را نمى‏توان خلاصه كرد چرا كه اساساً به سيستم اعتقاد ندارد.
    ولى على‏رغم بدبينى كه نسبت به عالم هستى دارد، عشق به زندگى و مظاهر آن را قوياً و به‏طرزى شكوهمند توصيه مى‏كند.

    با همه اين حرفها، به نظر من محور اصلى فكر نيچه يك چيز است و آن ضرورت نوسازى فرهنگ آلمانى است.
    او فرهنگ روستايى جان سخت و پوسيده‏آلمانى را مى‏خواهد بيرون بريزد. نيچه عاشق فرهنگ فرانسه است.

    نگرانى‏هاى فرهنگى برخى از روشن فكران امروز ايران بى‏شباهت به دغدغه‏هاى نيچه‏آلمانى نيست.
    امّا به قول گوبينو ديپلمات و ايران‏شناس فرانسوى، مرداب فرهنگى ما به اين‏آسانى‏ها قابل لاى روبى نيست.

    خلاصه نيچه‏اى که به شما معرفی شد، تا چندى پيش خود فرنگى‏ها از آن بی خبر بودند.
    این نیچه، يك عارف انسان دوست (اومانيست) است و "ابرمرد" او رادر سِلك و سلوك عرفا بايد جستجو كرد.

    دست آخر این که:
    كارگزار كتابخانه عمومى شهر بازل (سويس) (نيچه مدتى در دانشگاه اين شهردرس فقه‏اللغة داده‏بود) تعدادى قبض وصول كتاب به امضاى نيچه به فولادوندنشان داده بود كه اكثراً ترجمه‏ فرنگى آثار عرفانى اسلامى بودند

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. قطارسلطنتی کنیدین پسیفیک
    توسط hrg1356 در انجمن قطار و ترن
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: پنجشنبه ۰۷ آبان ۸۸, ۱۷:۳۸
  2. جهان واپسین و عاقبت جهان
    توسط ARVAH در انجمن زندگی پس از مرگ
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: شنبه ۱۱ خرداد ۸۷, ۲۱:۱۷

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •