جنگ محرمانه اورانیوم در کوه های ایران
فکلیها اندک اندک سر صحبت را با جهانگرد که او را به اسم جناب مرشد و جنابقلندر صدا می زدند باز کردند و با ژست های خیلی طبیعی و عادی او را مسخرهکردند. یکی از او دوای کمردرد می خواست. دیگری خوابی را که شب قبل دیدهبود برای جناب مرشد نقل می کرد که تعبیرش را بگوید.[JUSTIFY]عصرایران - مرور مطبوعات قدیمی ایران ، نشان می دهد که اورانیوم و ماجراهای آن در ایران قدمتی طولانی دارد.
مطلب زیر ، بخشی از یک ماجرای سیاسی - جاسوسی است که به نقل از هفته نامه "اطلاعات هفتگی" مورخ 23 بهمن 1332 می آید.
در این ماجرا ، رقابت خارجی ها برای کشف معادن اورانیوم در ایران روایت می شود و از چوپانی سخن به میان می آید که ...
خواندن این ماجرا خالی از لطف نیست:


این حقیقتی غیرقابل انکار بود که آلمانها چند سال جلوتر آمده اند و یکمعدن هم در این حدود کشف کرده و مقداری سنگ هم برای آزمایش برده اند ومعلوم نیست چه شده که دیگر به آنجا برنگشته اند آیا نوع معدن و محصول آنقابل توجه نبود یا علت دیگر داشته است؟ یک احتمال دیگر هم این بود که بعدینیست معدن قابل استفاده و مورد توجه بود ولی آلمانها استخراج آن را برایموقعی گذاشته اند که قبلا از دولت ایران اجازه استخراج آن را گرفته باشند.

علفی که برای دواجات قابل استفاده است

صحنهمهمتر این جریان مربوط به جستجوی معادن اورانیوم بود که جهانگرد هندی ازاهالی محل سوال می کرد آیا علف هایی را دیده اند که شبها برق می زند؟ اینتحقیقات برای آن بود که زحمت اکتشاف را کمتر و مدت را کوتاهتر سازد و گرنههیچوقت کسی مانند این متخصص عالی مقام زمین شناسی توجهی به افسانه هایعوامانه ندارد و به دنبال گوهر شب چراغ که در تاریکی می درخشد و مهر گیاهکه نصف شب اشعه تابنده ای از آن نمایان می شود توجه ندارد.

قدری دوای کمردرد به من بده

یکروز تصادفا (!!) شکارچیها و جهانگرد هندی در یکی از دهکده های کوچک آنحدود با هم ملاقات کردند. این ملاقات به دستور رییس هیات بود که لازم دیدهبود شخصا با همکاران خود صحبت و مشورت کند و نظریات خود را مفصلا به آنهااطلاع دهد البته ممکن بود آنها در وسط بیابان با یکدیگر ملاقات کنند ولیچون خودشان متوجه بودند که عمال حریفشان نیز مراقب است میل نداشتند کاریبکنند که توجه حریفان دیگر معطوف به آنها گردد بهتر آن دیدند که دو طرفیعنی جهانگرد هندی که رییس هیات بود از یک طرف و شکارچی ها اکه اعضاء وهمدستان او بودند از طرف دیگر به طور تصادف بهم برخورد کنند و بعد همبطوری ماهرانه صحبت کنند که کمترین سوءظن متوجه آنها نگردد.

جهانگردهندی از شب قبل وارد آن دهکده شده بود و نزدیک ظهر وارد آن دهکده شده بودنزدیک ظهر بود که کاروان شکارچی های فکلی و فرنگی مآب نمایان شد و نزدیکسرچشمه در مجاورت محلی که پزشک هندی اقامت کرده بود لنگر انداختند.جهانگرد هندی سرگرم کار خودش بود. قیافه ای به خود گرفته بود که آثار عدمرضایت از دیدن این فکلی ها بخوبی در چهره اش نمایان بود ولی فکلی هاوانمود کردند که از دیدن قلندر هندی چندان بدشان نیامده چون فرصت خوبی استکه او را دست بیاندازند و تفریح کنند.

فکلی ها اندک اندک سر صحبترا با جهانگرد که او را به اسم جناب مرشد و جناب قلندر صدا می زدند بازکردند و با ژست های خیلی طبیعی و عادی او را مسخره کردند. یکی از او دوایکمردرد می خواست. دیگری خوابی را که شب قبل دیده بود برای جناب مرشد نقلمی کرد که تعبیرش را بگوید. سومی از جناب قلندر تقاضا داشت سرگذشت او رابگوید. جهانگرد هندی هم وانمود می کرد که از ملاقات و معاشرت این فکلی هایناشناس ناراضی است ولی چاره ای ندارد و سعی می کند اگر ممکن شود اقلا یکیاز آنها را براه راست هدایت نماید.

صحبت جهانگرد هندی با شکارچی هاگرم شده بود و بقدری برخورد و صحبت آنها عادی بود که چند نفر دهاتی کهآنجا حضور داشتند تدریجا پراکنده شدند و جناب قلندر در ضمن اینکه فکلی هارا نصیحت و هدایت می کرد مذاکرات لازم را با آنها انجام داد و در مسایلفنی مربوط به معادنی که بررسی کرده بود تبادل نظر نمود.

روز بعد هم شکارچیها به دنبال کار خود رفتند و پزشک هندی نیز بطرف یکی از کوهها رفت تا بگفته خودش در جستجوی گیاه های طبی برآید.

چشمهایی که مراقب بود

طرزملاقات این افراد به اندازه ای عادی بود که دهاتی ها هیچ توجهی به آنهانداشتند. ولی یک جفت چشم دقیق و کنجکاو با کمال دقت مراقب این ملاقات بودبدون آنکه خود شکارچی ها و جهانگرد هندی بدانند که چنین نگاه حساس و دقیقیآنها را زیر مراقبت خود دارد.

همانروزها که این دو دسته به عنوانپزشک و شکارچی در آن منطقه گردش می کردند، یکدسته دیگر نیز به نام مقنی درآن حدود بود که اغراق نیست اگر گفته شود در کار خودش از دو دسته اول همزرنگ تر و زبردست تر بود.

دسته سوم مرکب از دو نفر مهندس بود که بهاتفاق چند نفر نوکر و عمله مشغول تفحص بودند تا محلی را برای حفر قنات واحداث مزرعه انتخاب نمایند. آنچه مسلم بود این بود که یک نسخه از گزارشفنی آلمانها به دست عمال شوروی رسیده بود و آلمانها ترتیب کار را طوریدرست کرده بودند که یک نسخه از گزارش مهندسین آلمانی به چنگ شوروی هامیافتد ولی معتقد باشند که با زحمت زیاد این نسخه را به دست آورده اند.

منظورآلمانها این بود که میان عمال انگلیسی و عمال شوروی اصطکاک و تصادم منافعپیدا شود و این دو دشمن آلمان بجان یکدیگر بیافتند و خودشان بلای جانیکدیگر گردند.

حساب آلمانها درست بود، انگلیسی ها و شوروی ها درعین حال که به عنوان متفق جنگی وارد ایران شده بودند همه کس می دانست کهدر باطن با هم رقابت و اختلاف دارند و موقعی که پای معادن اورانیوم ولوآنکه معدن خیالی و موهوم باشد به میان آید بدیهی بود که این رقابت خیلیشدیدتر و قوی تر گردد.

مستقیما به صورت ظاهر دنبال کار خودشانبودند ولی کار آنها هم ظاهری و ساختگی بود و تمام حواسشان متوجه و متمرکزبود تا ببینند آن جهانگرد هندی و همدستانش چه می کنند و در تفحصات خود بهچه نتیجه می رسند!

عمال دسته سوم که حدس زده می شود به نفع دستگاههای شوروی فعالیت می کردند یکی دو دفعه در آن روزها با دسته شکارچی برخوردکردند ولی هیچ اعتنایی به آنها نداشتند و فقط به فکر کار خودشان بودند.

تنهایک نفر چوپان جوان بود که دو سه دفعه ماست و شیر و پنیر برای شکارچی آوردهو به آنها فروخته بود. قیافه و وضع حرکات این جوان طوری بود که هیچکس تصورنمی کرد حتی سواد مقدماتی هم داشته باشد. طرز حرف زدن او نیز خیلی دهاتی وعامیانه بود از این گذشته این جوان خیلی گرم و جدی بود و سعی داشت خود راخدمتگزاری فعال و پاکدامن نشان دهد شاید او را با خودشان به شهر ببرند واز بدبختی و زحمات چوپانی نجات بخشند!

شکارچی ها نیز که از آنچوپان جوان و ماسک ماهرانه او گول خورده بودند مکرر به او وعده می دادندکه او را با خود به شهر خواهند برد که در منزل یکی از آنها نوکر باشد و ازمشقات و گرسنگی آسوده شود.

این چوپان جوان در روزهای آخر مرتبا بهچادر شکارچی ها آمد و شد داشت و مواقعی هم که آنها برای شکار (عکس برداریاز اراضی و کوهها) می رفتند او در چادر مشغول کار بود و به نوکرها کمک میکرد.

تا یک روز عصر که شکارچی ها از گردش و شکار (!) برگشتند و یکیاز آنها طبق معمول به سراغ پرونده محرمانه رفت تا نتیجه مطالعات این روزرا نیز ثبت کند.

ولی ناگهان دود از سرش بلند شد و هیجان و نگرانیشدیدی گریبانگیر شکارچی ها گردید. رنگ از صورت آنها پرید. بالاخره معلومشد پرونده محرمانه اصلی که نتیجه کلیه زحمات آنها بوده مفقود شده است!

مراتب به جهانگرد هندی نیز گزارش شد بدون آنکه معلوم باشد کدام دست مرموزی بوده که این پرونده را ربوده است.

بعدکه ناپدید شدن جوان چوپان مورد توجه قرار گرفت و قرائن دیگری هم جلب توجهکرد معلوم شد که این شاهکار از طرف همان چوپان جوان (!) صورت گرفته و اویک عنصر خطرناک در لباس ساده دهاتی بوده است.

رقابت و کشمکش باطنیمیان دولت های متفقین بالاخره سبب شد که دنبال این عملیات اکتشافی قطع شودو جنگ محرمانه اورانیوم به آن طرز متوقف شود چون وقتی چند حریف زبردستمتوجه و مشغول کار بودند طبعا فعالیت کلیه آنها خنثی خواهد گردید.



[برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید][/JUSTIFY]