نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2

موضوع: دين و فلسفه

  1. #1
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    دين و فلسفه

    هم سخني دين و فلسفه

    اين مقاله، تلخيص، تشريح و بازنويسي مقاله " فلسفه و دين " نوشته . E. Smith (اي اسميت) در دايره المعارف دين به سرپرستي ميرچا الياده است.

    مقدمه
    در طول تاريخ فلاسفه از دو جنبه سعي در تشخيص پديده هاداشته اند. اول از طريق تلاش براي آگاهي از کلي ترين خصوصيت هر موجود ازکثرت و وحدت، هويت و اختلاف و فعل و انفعال. اين همان ديدگاهي در فلسفهاست که با علم مشترک است و در قرون هفدهم و هجدم " فلسفه طبيعي " ناميدهشد و امروزه ميدان عمل خويش را به علم واگذار کرده است.
    اما در ديدگاهي ديگر فلسفه جستجوي پاسخ در برابر حيرت انسان را بر عهده داشت. حيرت در مورد هستي اشياء، حيرت در برابر علل وجود ممکنات و سوال از اينکه چه نيرويي باعث وجود حرکت در کليت جهان است.
    فلسفه در اين ديدگاه داراي حوزه هاي عمل مشترک با دينميباشد. اين اشتراک حوزه عمل و شبيه بودن اهداف دين و فلسفه ( که هر دو بهنوعي تلاش در تبيين جهان و تعيين علل غايي آن دارند ) گاه باعث رقابت، گاهباعث همياري و گاه باعث طرد يکي از اين دو بوده است. البته در اينجا لازماست به تفاوت فيلسوف و متفکر ديني اشاره شود.
    فيلسوف و متفكر ديني در جايگاه باور به خدا اختلاف دارند.خدا و وجود وي براي يک دين دار مساله اي اوليه است که از طريق قبول آنميتوان به پاسخ هاي سوالات مطرح شده رسيد در حالي که براي يک فيلسوف اثباتوجود خدا آخرين قدمي است که پس از حل بسياري مسائل ديگر، بايد برداشتهشود. يک متفكر ديني با خدا شروع ميکند و يک فيلسوف ، فلسفه اش را با خدا پايان ميدهد.

    براي بررسي وضعيت همراهي دين و فلسفه بايد توجه کرد کهاکثر اديان جهان از شرق برخواسته اند و در آغاز پيدايش اين دين ها، فلسفهاي منسجم در اين مناطق موجود نبوده. لذا در شرقابتدا اديان پا به عرصه هستي گذاشته اند و بعد بر اساس باورهاي ديني،فلسفه هايي متناسب توسط متفکريني که با فلسفه غرب آشنا شده بودند، تدوينشده است.
    مثلا کلمنت اسکدراني ( وفات حوالي 215 ميلادي ) فلسفه ايمسيحي بر پايه افکار نوافلاطونيان بنا کرد ، کاري که در جهان اسلام توسطابونصر فارابي انجام شد.
    اما در جهان غرب، وضع کاملا به عکس شرق بود. اولينديدارهاي جهان غرب با اديان بزرگ شرقي، 500 سال بعد از وفات سقراط بود ودر اين هنگام فلسفه در غرب کاملا ريشه دوانده، جاي پاي خود را محکم کردهبود. اين فلسفه کهن سال، خود را با ديني جوان روبرو ميديد که مدعي جهانبيني جديدي بود و فلسفه را به مبارزه ميطلبيد.

    شروع اختلاف
    شايد به طريقي منطقي بتوان شروع فلسفه منسجم و دستگاه مندرا از تفکرات سقراط و سپس شاگردان و جانشينان وي ( افلاطون و ارسطو )دانست. اين فلسفه در مورد حوزه هايي که دين در آن ها بحث ميکند، نظرات خاصخود را داشت اما هنگامي که دين با فلسفه ارسطويي روبرو شد، مشکلي به وجودنيامد و حتي به اعتقاد بسياري، همکاري و همفکري خوب و گسترده اي نيز ميان اين دو برقرار شد :
    فلسفه پايه هاي دين را استحکام ميبخشيد و دين هم به نوبهخود مسائل، افق هاي تازه و سرزمين هايي بکر براي تاخت و تاز فلسفه به وجودمي آورد. ( براي مثال ارسطو سالها قبل از اديان توحيدي خداوند را " محرک نامتحرک " ميدانست که کمک بزرگي براي پيشرفت اديان بود و در مقابل دين با اعتقاد کلامي " خلق " جهان، مباحث فلسفي حادث بودن يا قديم بودن جهان را به روي فيلسوفان باز ميکرد )

    اما ماجرا به همين صورت ادامه نيافت. در قرن 18 ( و اوائلقرن 19 ) فيلسوف ايده آليست آلماني ( ايمانوئل کانت) به گفته ويل دورانت "اروپا را از خواب دلبستگي به اصول مسلّمه بيدار کرد ". وي با انتشار کتاب "نقد عقل محض"در سال 1781 به نقد توانايي عقل انسان براي رسيدن به نتايج منطبق باواقعيت پرداخت. کانت در اين کتاب به تعيين حدود عملکرد ذهن مي پردازد واموري را که توانايي تجربه آن را نداريم و عقل را در تحليل امور في نفسهجهان ( که ميتوانند خارج از ذهن ما موجود باشند ) ناتوانخواند. در کنار اين کتاب طرز فکر علمي اثباتي ( پوزيتيويستي ) که در تلاشبراي تعيين صدق / کذب گزاره ها از طريق بدست آوردن قوانين عام و جهان شمولبود نيز تقريبا در همه مجامع علمي، روش مرسوم و حتي تنها روش مورد قبولبود. اين تجربه گرايي تلاش ميکرد در حوزه هاي ديني نيز رسوخ کند و ميدانيمکه مثبت گرايي روش شناسيک تنها يک معيار براي ارزشگذاري پديده ها ميشناسد:
    تجربه حسي ! و واضح است که هيچ يک از ( يا اگر با تسامح سخن بگوييم بسياري از ) گزاره هاي ديني خارج از تجربه حسي قرار دارند.
    پس جدايي از آن جا آغاز شد که کانتعقل محض را ناتوان از تحليل پديده هاي جهان طبيعي دانست و از طرف ديگرمثبت گرايي با تاکيد صريح بر اصالت تجربه حسي، تلاش کرد دين هاي سنتي رااز حوزه عقل، به بيرون براند.
    اما متفکرين ديني و فلاسفه نيز بيکار ننشستند و از طرفمختلفي تلاش کردند همسخني دين و فلسفه را تحليل نمايند. بيشترين اين تلاشها را ميتوان در سه دسته کلي قرار داد .

  2. #2
    کاربرسایت ANDISHEH آواتار ها
    تاریخ عضویت
    ۸۶-۰۹-۱۳
    نوشته ها
    930
    سپاس ها
    0
    سپاس شده 1 در 1 پست

    Re: دين و فلسفه

    سه استراتژي براي رابطه دين و فلسفه
    پس از اينکه کانت عقل را از راهيابي به معناني ادراک ومفاهيم ديني ناتوان اعلام نمود و از طرفي نيز تجربه گرايان به مبارزه باهرآنچه تجربه ناپذير است برخاستند و آن را " واهي " خواندند، کساني که درفکر احياي مباحث ديني بودند شروع به ارائه راه حلهايي براي خروج از اين بنبست نمودند. در کل نظرات در باب رابطه دين و فلسفه را ميتوان در سه دستهکلي بررسي نمود.

    1-
    گروه اول تلاش کردند دينرا از زير سلطه مابعدالطبيعه ارسطويي و فلسفه برهانند. لذا در تقابل بابينش کانتي که معتقد بود " عقل و فلسفه نميتوانند مفاهيم ماوراي بشري رادرک کنند " تلاش کردند پايه هاي دين را بر شالوده هاي جديدي بنا نهند.براي مثال آلبرخت ريچل ( 1822 - 1889 م. ) تلاش کردن دين مسيحيت را براساس مفاهيم اخلاقي تبيين نمايد و يا ارنست تروئليچ تاريخ را محمل پيدايشدين مسيحيت در نظر گرفت و به تبيين اين دين بر اساس شرايط تاريخي ( و نهعقلي و علمي ) پرداخت. اما شايد جالبترين رويکرد در اين دسته متعلق به "متکلمان طرفدار مواجهه " باشد که مواجهه با مخاطب الوهي را به وجود آورندهدين مي دانند.
    قابل ذکر است که مفهوم مواجهه با مخاطب الوهي نه فقط اشاره به وحي که در اصل چيزي غير عقلاني است شبيه به رابطه اي قلبي که بين دو دوست يا عاشق برقرار ميشود. شايد بهترين مرجع براي اين نگرش رساله مارتين بوبر يهودي(1871 تا 1965 م. ) با عنوان " من و تو " بوده است که دين را به " رابطهخاص بين من و توي الوهي " تعبير ميکند. بوبر شناخت نظري و تئوريک را برباد دهنده اين رابطه مبتني بر احساسات ميداند.

    2-
    دومين دسته بندي متعلق بهپوزيتيويست هايي بود که به واحد بودن روش علمي در تمامي رشته ها باورداشتند. شايد تمثيل کتابخانه فيلسوف شکاک ايرلندي ( ديود هيوم ( 1776 -1711 ) ) بتواند به بهترين وجه نشانگر نظرات اين عده باشد :
    هنگامي که با ايمان به اين اصل [محدوديت علمبه رياضيات و تجربه مستقيم] وارد کتابخانه اي بشويم چه ناراحتي و خسارتيايجاد خواهيم کرد ! يک جلد از کتب فلسفي [ يا ديني ] را به دست خواهيمگرفت و خواهيم پرسيد : " آيا اين کتاب مطلب مرجدي درباب کميت و عدد دارد ؟" جواب منفي خواهد بود. " آيا مطلب آزمايشي درباب حقيقت وجود دارد ؟ " بازجواب منفي خواهد بود. آن گاه آن را به آتش خواهيم افکند زيرا چيزي جز وهمو مغالطه در آن وجود ندارد.
    مشاهده ميشود که اين افراد مطالب ديني را حتي غير صادق نمي خوانند بلکه اساسا آن را خارج از حوزه بحث صدق و کذب و ذاتا واهي ميدانند. مشخص است که اين گروه اساسا معتقد به امکان وجود مباحث ديني نيستند.

    3-
    آخرين دسته در سلسلهنظرات همنشيني دين و فلسفه وامدار نظرات فيلسوف اتريشي لودويگ ويتگنشتاين(1889 - 1951 م. ) ميباشد که فلسفه خود را بر اساس محدوديت اصالت تجربيمعني (همان انحصار علم به رياضيات و تجربه ) بنا نمود و پيشنهاد کرد کهکانون توجه را بايد از معنا به سمت کاربرد زبان تغيير داد.
    اساس اين فلسفه که تغييرات اساسي در مبانيتفکر غربي ايجاد نمود را ميتوان بدينگونه توضيح داد که حوزه هاي مختلف -براي مثال علم، رياضيات، الاهيات، فلسفه، کلام، اقتصاد، اخلاق و .... از "بازي هاي زباني " مختلفي استفاده ميکنند.
    براي توضيح بيشتر بهتر است مثالي بزنيم. " غذايي به ضريعبراي آنان [ اهل جهنم ] نيست - نه با آن فربه ميشوند و نه ير ميگردند " (قرآن - غاشيه - آيه 6 و 7 ). بازي زباني اين آيه - به تعبير ويتگنشتاين -نوعي بيان وحياني تنذيري است که با بازي هاي زباني فلسفي يا علمي تفاوتيعام دارد. ويتگنشتاين زبان دين را فارغ از جنبه شناختي ميداند. به بيانديگر براي اقوال ديني، بحث از معني زايد است و تنها بايد روي کاربرد تاکيدکرد. از ديد وي و پيروانش، زبان ديني نه حامل گزاره هاي شناختي که در حقيقت نوعي نگرش به جهان هستند. در اين ديدگاه حتي درون خود بازي زباني ديني نيز با حوزه هاي مختلف ( و حتي گاه متضادي ) روبرو هستيم.
    براي مثال بين متون دعايي و زبان بيان الاهيات و زبان پرشور و حال ناشي از وجود مواجهه الوهي بايد تفاوت قائل بود. براي مثالهنگامي که يک زاهد يا عارف خداوند را قادر مطلق ميخواند و تلاش خود را بيفايده مينامد، نظرش هيچ تناقضي با کسي که مردم را در راه نزديک کردن جهانبه جهان مورد علاهق خدا دعوت به جهاد ميکند وجود ندارد يا کسب خشنوديخداوند در يک متن دعايي - از جهت شناختي - قابل قياس با لايتغير بودنخداوند براي يک فيلسوف نيست.
    در اين نگرش هرگونه قصور در فهم اينکه هر بازي زباني چه چيزي را بايد بيان کند ( عملکرد زبان ) به خلط اهداف مي انجامد.

    در پايان لازم است بگويم که هم سخني دين وهم سخن فلسفه ميتواند براي هر دوي آن ها سازنده باشدو براي اينکار دين بايد به ابزار امروزين مجهز شده، دست از تماميت خواهيبردارد و با آگاهي از مسائل و روش فلسفي روز، سوالات مرتبطي مطرح نمايد تادر انتقال سنت هايش از نسلي به نسل ديگر، دچار اشکال و عدم قبول نسل نونشود.
    يک دين زنده لازم است که از طريققبول تغييرات ذهني، در مفاهيم خود تغييراتي ايجاد نمايد تا پاسخي به دوراز خشک انديشي براي سوالات جديد داشته باشد. فراموش نکنيم که پناه بردن به بن بست " خارج از حوزه تفکرات بشري بودن " دين را از ارتباط با شاهراههاي فکري اين عصر، ناتوان ميسازد.

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •