شیوانا در حالی که ترازویی مقابلش گذاشته بود مشغول درس دادن به تعدادی از شاگردانش بود .
دراین حین مردی خسته و پژمرده نزد شیوانا آمد و به او گفت : که به خاطرخیانت دوستانش در تجارت دچار ورشکستگی شده است . به خاطر بی سرمایگی زن وفرزندش او را به حال خود رها کرده اند و رفته اند .
دوستانش همه اورا تنها گذاشته و تحت فشار شدید مالی است . مرد به شیوانا گفت که به شدتافسرده است و دیگر امیدی برای ادامه زندگی ندارد .
شیوانا به ترازویمقابل خود خیره شد و تبسمی کرد و گفت: همین که نزد من آمدی نشان می دهد کههنوز روزنه امیدی در وجودت هست . از من چه می خواهی؟
مرد سرش راپایین انداخت و با شرمندگی گفت : همه در این سرزمین می گویند که شما بهخالق هستی از بقیه نزدیک ترید ! خواستم برایم دعایی کنید که سختی اینمشکلات برایم کمتر شود و راه چاره ای برای مشکل من پیدا کنید ! در اینلحظه مرد بغضش ترکید و به گریه افتاد .
شیوانا بدون آنکه به مرد نگاهکند قلم و کاغذی به مرد داد و از او خواست تا هر چه را از خالق هستی میخواهد ، روی یک تکه کاغذ بنویسد . مرد آهی کشید و کاغذ و قلم را گرفت و درآن درخواستش از خداوند عالم را نوشت . او از خدا خواست تا سختی و سنگینیمشکلات را برایش کمتر کند و راه چاره ای برای رهایی از این مشکلات دراختیارش قرار دهد .
شیواناکاغذ را از مرد گرفت آن را در یک کفه ترازوقرار داد . آن گاه سنگی از روی زمین برداشت و در کفه دیگر ترازو گذاشت .کفه کاغذ بلافاصله بالا آمد . شیوانا مدتی به ترازو خیره شد و آن گاه کاغذرا از روی ترازو برداشت و به مرد پس داد و گفت : برو و چهل روز دیگر نزدمن بیا و به من بگو که وضعت چه تغییری کرده است ؟
مرد ، مات و مبهوتکاغذ را گرفت و رفت . چهل روز بعد شیوانا دوباره ترازو را مقابل خود گذاشتو درس دادن را شروع کرد . در این بین ، دوباره همان مرد نزد شیوانا آمد ،اما این بار بسیار سرزنده تر و سرحال تر از قبل بود و چند صفحه کاغذ پر ازدرخواست هایش را در دستانش پنهان کرده بود .
شیوانا نگاهی به ترازو انداخت و با تبسم از او پرسید : آیا در این چهل روز تغییری در اوضاع تو ایجاد شده؟
مردبا اعتماد به نفس گفت : هنوز نتوانسته ام دوستی را که به من خیانت کرد ،پیدا کنم . اما تصمیم گرفته ام به تجارتی جدید دست بزنم و از مسیری دیگربه کسب و کار بپردازم . دیگر ناامید نیستم .
دوری زن و فرزند همبرایم قابل تحمل شده است . در این چهل روز هم قدم های مثبت بزرگی برداشتهام که در آینده نزدیک جواب می دهد . خلاصه دعای شما کار خودش را کرد .
شیوانادر حالی که به کاغذهای دست مرد خیره شده بود پرسید : در این کاغذهادرخواست ها و دعاهای جدیدت از خالق هستی را نوشتی این طور نیست؟
مرد شرمنده سری تکان داد و آن ها را به سوی شیوانا دراز کرد و گفت : می خواستم این کاغذها را هم دوباره با ترازوی خود متبرک کنید .
شیواناکاغذ ها را از مرد گرفت . آن ها را در یک کفه ترازو گذاشت و در کفه دیگریک تکه سنگ بزرگ گذاشت . کفه کاغذها بالا آمد شیوانا مدتی به کاغذها خیرهشد و سپس آن ها را به مرد پس داد و به او گفت که دوباره چهل روز بعد نزداو بیاید .
وقتی مرد رفت یکی از شاگردان شیوانا با تعجب از او پرسید: استاد! در این چهل روز چه اتفاقی برای این مرد رخ داده بود و راز ترازویشما چیست ؟
شیوانا به ترازو خیره ماند و گفت : برای حل مشکلات و سختی ها از خالق هستی می توان به دو شکل در خواست کرد .
یکیاین که بخواهیم مشکلات و مصائب سخت و بزرگ را از سر راه ما بردارد و روشدوم این است که از خدا بخواهیم صبر و طاقت و تحمل ما را افزایش دهد و دلهای ما را بزرگ کند تا دیگر مشکل سر راهمان ، برایمان برزگ و سخت ننماید .راز توفیق این مرد هم همین است . من سنگ را در کفه ای از ترازو گذاشتمتاکفه کاغذ تقاضای مرد بالاتر آید .
به این ترتیب سنگ مشکلات در نظرمرد کوچک و بی مقدار جلوه کرد و دلش آرام گرفت و ذهنش فرصت یافت تا بیاعتنا به آزارها و سختی های مشکلاتش به فکر راه چاره بیفتد . این مرداکنون آمادگی لازم برای عبور از این مشکلات را دارد. چرا که قلبش وسعتیافته و دیگر سنگینی مصائب برایش مثل گذشته نیست .
او اکنون از گذشتهخودش و از اطرافیانش بسیار قوی تر است و نشانه آن هم این همه کاغذ ودرخواست جدید بود که از من خواست در کفه ترازو ی آرزوهایش قرار دهم . رازترازو همین است ! خداوند یا توفان زندگی تو را آرام می سازد و یا نهبرعکس توفان را شدیدتر و سخت تر می کند اما در مقابل تو را آرام می سازد وقلب تو را مطمئن و این توانایی را به تو می دهد تا با آرامش از سخت ترینتوفان ها به سلامت عبور کنی . ترازو و راه دوم درخواست از خالق هستی را بهما نشان می دهد.