گردنبند گمشده ، بار دیگر پیدا شد





روزی از روزها دختری هنگام سفر یک گردنبند مروارید به عنوان هدیه برای مادرش خرید . او در روز تولد مارش گردنبند را به وی هدیه کرد .

ظهرهمان روز کلیه اعضای خانواده در رستوران در حال صرف غذا بودند . مادر گفتکه می خواهد دستهایش را بشوید . اما این کار خیلی طول کشید به گونه ای کهدیگر اعضای خانواده نگران وی شدند . اما در مقابل دستشویی مشاهده کردند کهمادر در حال گفت و گو با یک دختر جوان است . مادر با دیدن اعضای خانوادهبه دخترگفت : اینها دختران من هستند . سپس با دختر وداع کرد و دختر غریبهنیز به مادر تعظیم کرد و با عجله دور شد .

شب هنگام مادر پس ازبازگشت به خانه حقیقت ماجرا را تشریح کرد و گفت زمانی که دستشویی بیرونآمد در مقابل آیینه ایستاده بود تا موهایش را شانه کند اما نگران بود کهگردنبند با کف صابون آلوده شود سپس گردنبند را به کناری گذاشت . پس ازمرتب کردن موهایش متوجه شد که گردنبند سر جایش نیست و به یاد آورد که درآن زمان فقط یک دختر در کنار او بوده است .

مادر گفت : می دانستمکه عجله من دختر را می ترساند . لذا به دختر گفتم که آیا می توانی به منکمک کنی ؟ دختر پرسید چه کمکی ؟ مادر گفت که گردنبندی دارم که هدیه دخترماست . بسیار با ارزش نیست اما دختر من آن را با حقوق یک ماه خود خریده است. من به هنگام شانه کردن موهایم گردنبند را به کناری نهادم اما اکنون آنرا نمی یابم . امروز نخستین روزی بود که آن را به گردن آویختم و اگر دخترمآن را بر گردن من نبیند حتما بسیار غمگین می شود . زیرا امروز روز تولد مناست و با اعضای خانواده در این رستوران غذا صرف می کنیم .

در اینوقت دختر به مادر نگاهی انداخت و به آرامی گفت : کمک می کنم تا گردنبندتانرا پیدا کنید . مادر از او تشکر کرد و پس از چند دقیقه دختر گردنبند را بهاو داد و پرسید این است ؟ مادر با یک نگاه گردن بندش را شناخت و از دخترتشکر کرد . دختر نیز تولد مادر را به وی تبریک گفت .

مادر با لمسگردنبند گفت این دختر خوب است . همه اعضای خانواده معتقد بودند که اوگردنبند را دزدیده است و مادر نباید از او تشکر کند . اما مادر در جوابآنان گفت : احساس کردم که او گردنبند را از روی عمد ندزدیده است و اگرپلیس را خبر می کردم امکان داشت که دیگر گردنبند پیدا نشود .