ژان پل سارتر سخنرانی در کنفرانسی در بروکسل در فوریه 1972 دارد
که بخشی از این سخنرانی در آغاز فیلم سارتر آستروک و کنتا آمده است.
اهمیت این سخنرانی در این است که سارتر در زمان بیان آن تجربه جنبش 1968
را پشت سر داشت :

" روشنفکران، که من هم یکی از آنها هستم، پس از 1968
دیگر حاضر به گفتگو با بورژوازی نیستند. البته مساله چندان هم ساده نیست. همه
روشنفکران دارای منافعی هستند که من آنها را منافع ایدئولوژیک می خوانم.
راست است که من همواره به بورژوازی اعتراض داشتم، اما آثارم خطاب به آنها
نوشته می شد و به زبان آن سخن می راندم.

مثلا من در آثار قدیمم کتابی وجود دارد که هفده سال سرگرم نوشتن آن بودم.
کتابی درباره گوستاو فلوبر که برای هیچ کارگری جالب نیست .... اما در من سویه
دیگری هم وجود دارد که منافع ایدئولوژیک مرا نفی می کند. مرا به محیطی می کشاند
که با دیکتاتوری بورژوایی مبارزه کنم.

بدین سان در من تضادی شکل می گیرد: من برای بورژواها کتاب می نویسم ولی
احساس همبستگی با کارگرانی می کنم که میخواهند بورژوازی را سرنگون کنند.
همان کارگرانی که بورژوازی در 1968 از آنها ترسید. همانها که همیشه قربانی
سرکوب روزافزون بوده اند.

من تا آنجا که با آنها هستم باید مجازات شوم، و تا جایی که کتاب فلوبر را می نویسم
یک بچه وحشتناک برای بورژوازی هستم که بایستی خود را بازیابم. در نتیجه، در
گستره درگیری با حکومت هم این تضاد ژرف که در من است آشکار می شود، تضادی
که خیلی ساده از وضعیت کنونی ناشی می شود. "

سارتر به عنوان فیلسوف و نویسنده ای با شهرت جهانی از انقلاب الجزایر
در شرایطی دشوار و بحرانی دفاع کرد. او در شرایطی زندگی و امنیت خود و
اطرافیانش را بخطر انداخت و از آنچه به گمانش درست می آمد و بر حق بودیعنی حق تعیین سرنوشت مردم الجزایر دفاع کرد. و از آنچه که او منفور میداشت یعنی نژادپرستی و سیاست استعماری فرانسه در شمال آفریقا را محکومکرد...